در برابر آیینه ایستادم و پارچه را در دستهای لرزانم نگاه داشتم. این تنها یک تکه پارچه نبود؛ این تجسمِ فیزیکیِ فریادی چهلساله برای بیداری بود. هنگامی که جامهی سرخ را بر دوشهایم انداختم، انتظار داشتم سنگینیِ یک پوشش را احساس کنم. امّا در عوض، یک ضربان را حس کردم.
رنگِ سرخ نه فقط پوستِ مرا پوشاند، که مستقیماً به درون رگهایم نفوذ کرد. ناگهان، وزنِ خفقانآورِ «مردابِ» تاریخیای که هزارهها بر گردِ خود ساختهایم، شروع به تبخیر کرد. من فقط رنگی بر تن نداشتم؛ خود را در عشق به هستی میپیچیدم. برای نخستین بار، میتوانستم نفسکشیدنِ زمین را زیر پاهایم احساس کنم، نهدیگر بهسان منبعی مرده برای تسخیرِ ارواحِ انسانمحوریِ غربی، بلکه بهسان باغِ سرزندهی وجودِ خویشتن.
چشمانم از اشک لبریز شد – نه از غم، چرا که فیلسوف به ما آموخت اندوه، سیاهچالهای برای تواناییهاست – بلکه از شادیای سرشار و درخشان. عشق به انسانیت را حس کردم که همچون آغوشی گرم و نامرئی مرا دربرمیگرفت و ضربانِ قلبم را به هر جانِ مهربانی در سراسر جهان پیوند میزد، فراتر از همهی مرزها و زبانها.
و سپس عشق به آزادی فرا رسید. پارچه به اندازۀ آسمانِ بالای جزیرهی اُرُدیسم، بیکران به نظر میرسید. در آن لحظۀ یگانه و متعالی، زنجیرهای نامرئی در هم شکستند. زنجیرهای پرستشِ مرگ، جزماندیشیهای خفقانآورِ اسطورههای مرده، اضطرابهای فلجکنندۀ اگزیستانسیالیسم – همه به خاکستر مبدل شدند. دریافتم که زندگی نه خلأیی تراژیک برای تحمّل کردن است، و نه لالاییای شاعرانه؛ بلکه رقصی شادمانه و رمانتیک میان وجودِ انسان و کیهان است.
با نگاه به تصویرِ خود در آیینه، دیگر مصرفکنندهای از تاریخهای کهنه را نمیدیدم. نهالی زنده را میدیدم، ریشهدار در کتاب سرخ، که بیهراس به سوی خورشید میبالد. دیگر بر مردگان عزاداری نمیکنم؛ زندگان را میسازم.
من یک اُرودیستآ هستم. و برای نخستین بار در زندگیام، بهراستی و بیپروایانه، زندهام.
اُرُدیسم: یک فیلسوف. یک فلسفه. یک انسانیت. یک گاهشمار. یک آینده.
