از دیالکتیک فیلسوف اُرُد بزرگ تا نظریات فلسفی او
۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه
آب رونده
به من گفتا کسی در بیقراری
اگر دردی درون سینه داری
مگو راز دل خود را به هر کس
برو تنها بگو بر آب جاری
بخنده گفتمش : یارا کجایی
به بیداری چنین صحبت نمایی
تو بنداری که درمانم به آب ست
ولی زین ره نبرده کس بجایی
بمن گفتا : بلی آب رونده
مکن بر پند من اینگونه خنده
که پندم را اگر اجرا نمایی
سبک گردد دلت همچون پرنده
تو اکنون راز حرفم را ندانی
چو تو ناپخته و خام و جوانی
ولی چون عمر تو گیرد فزونی
به حرفم می رسی روزی زمانی
چنین گفت و شد از این دیده پنهان
بهاری رفت و شد سوز زمستان
زمانی رفت و نوروزی دگر شد
ولی من همچنان سر در گریبان
چنان شد این دله سرگشته بی تاب
که افتادم من از آرامش و خواب
چو در نزدم ندیدم همزبانی
نگاهم ناگهان افتاد بر آب
نشستم بر لبه آب رونده
بدرد و سینه ای زار و کشنده
بدو گفتم زاندوه دل خویش
که چون ماری دو سر بود و گزنده
بدو گفتم که بغض جانفزایی
گشوده در دله افسرده جایی
زغم آهی نیاید بر لب من
و یا تک ناله ای از غم صدایی
همی گفتم بر او بر سینه ای ریش
حکایت ها زرنج و غصه ی خویش
بدو گفتم هر آن در سینه می سوخت
که تا ببینم چه آید عاقبت پیش
به زاری دیده ام بارید چون ابر
تو گویی بوده بر خاموشیم جبر
دگر میلی به خاموشی ندیدم
که بر جان آمدم از اینهمه صبر
لبم را بهر گفتنها گشودم
زبانم را دگر مالک نبودم
لبم بر دل ، دلم از فرط اندوه
سخنها گفت و من زاری نمودم
نمی دیدم چو یک بیگانه آنجا
نیامد بر لبم از گفته پروا
سخنها گفتم از دل ، با دل آب
چو دانستم نگردد سینه رسوا
نمی دانم چه سان روزم گذر کرد
مرا تاریکی و ظلمت خبر کرد
دل دنیا نشد غافل ز کارش
لباس روشنی از تن بدر کرد
اگرچه روز خود کردم فراموش
ولی این سینه شد آرامو خاموش
ز آن سنگینی بار غم و درد
نمی دیدم نشانی بر دل و دوش
نگه کردم بروز خود زآغاز
عیان شد بر دلم معنای آن راز
که آن آب روان این رود جاری
نگوید حرف تو در هر دیاری
نسازد نام تو رسوا بدنیا
نگردد بر دلت مانند خاری
که این آب روان انسان نباشد
که از بهر دلت دشمن تراشد
به رخ هر دم نیآرد گفته هایت
که قلبت را به زخمی نو خراشد
زسوی او همیشه در امانی
که او بهتر بود از یار جانی
زیاران د دم قهر و جدایی
تو نتوانی دمی ایمن بمانی
ولی آب روان قلبت گشاید
میان صحبتت هرگز نیآید
گذارد سینه را خالی نمایی
ترا آسوده از غم می نماید
چو آبی راز دار سینه ات گشت
چو گفتی حرف دل بشنید و بگذشت
نگوید حرف قلبت را دگربار
چو راهی شد به هر کوی و به هر دشت
نباشد همچو انسان پست و بدخو
نمی سازد ترو شرمنده در رو
چو انسان شادی از رنجت ندارد
نباشد پشت سر نامرد و بد گوووو
شنبه دی ماه 1362
روزنامه بين المللي اعتدال - سخنان حکیمانه
فردوسي خردمند : " چراغ مايه دفع تاريکي است ، بدي جوهر تاريکي در زندگي آدمي است ، که از آن دوري بايد جست " .
دموستن : " آنکه تخم بدي را مي فشاند ، بدون شک همه محصول آن را درو مي کند " .
فردريش نيچه : " آيا برده هستي؟
پس دوست نتواني بود
آيا خودکامه هستي؟
پس دوستي نتواني داشت
در زن دير زماني است که برده اي و خودکامه اي نهان گشته اند از اين رو زن را توان دوستي نيست او عشق را مي شناسد و بس " .
فردريش نيچه : " آنچه در انسان بزرگ است اين است که او پل است نه غايت " .
زکرياي رازي : " طول کشيدن معالجه را دو سبب خواهد بود : ناداني پزشک ، يا نافرماني بيمار " .
ارد بزرگ : " کين خواهي از خاندان يک بدکار ، تنها نشان ترس است ، نه نيروي انسانهاي فرهمند " .
ديوژن : " دو گوش داريم و فقط يك زبان، براي اينكه بيشتر بشنويم و كمتر بگوييم " .
دوگلاس مك آرتور : " گذشت زمان آدمي را پير نمي سازد، بلكه ترك آرمانها و كمال مطلوبهاست كه ما را فرتوت و افتاده مي كند " .
داويد هيوم : " خوشبختي مانند پروانه اي است ، اگر او را دنبال کنيد از شما فرار مي کند ولي اگر آرام بنشينيد روي سر شما خواهد نشست " .
فردريش نيچه : " آن كه بر فراز بلندترين كوه رفته باشد ؛ خنده مي زند بر همهء نمايش هاي غمناك و جدي بودن هاي غمناك " .
ژان روستان : " من اگر در بهشت باشم ولي به من بگويند تو حق نداري جهنم را به اين بهشت ترجيح بدهي از آن بهشت بيرون مي روم " .
فردوسي خردمند : " اين جهان سراسر افسانه است جز نيکي و بدي چيزي باقي نيست " .
ژرژ هربرت : " يک مادر خوب به صد استاد و آموزگار مي ارزد " .
داويد وايت " تا بدبختي را نشناسيم هيچوقت راه بدست آوردن و نگه داشتن خوشبختي را ياد نمي گيريم " .
ژان داويد :" راز بزرگ زندگي در شکيبايي است و نبايد به خاطر يک آينده ي مبهم زمان حال را بر خود تلخ کرد " .
ژوبرت : " براي ياد گرفتن آنچه مي خواستم بدانم احتياج به پيري داشتم ، اکنون براي خوب به پا کردن آنچه که مي دانم ، احتياج به جواني دارم " .
فردريش نيچه : " آن انديشه هايي را دوست دارم که با خون نوشته شده باشند
آدمي بهر تنها زيستن مي بايد يا حيوان باشد يا خدا. ارسطو مي گويد: انگارهء سومي نيز هست بودن يکجاي هر دوي آنان ... آن هم فيلسوف وار ..حقايق همه ساده اند. اين نه مگر دروغي است دو چندان که آن را بر ساخته اند؟ " .
فردريش نيچه : " آدمي به خاطر نياز به مراقبت و کمک ديگران با آنها ارتباط برقرارمي کند " .
کالوس کاستاندا : " هيچ چيز عوض نمي شود ! شما ديدتان را عوض کنيد رمز کار اين است " .
ارد بزرگ : " تنهايي براي جوان ارزشمند ، و براي پير آزار دهنده است " .
فردوسي خردمند : " کتاب زندگي گذشتگان ، جان تاريک را روشني مي بخشد " .
کاترين پندر : " خدا را شکر کنيد که نعمات و موهبت هايش به علت بينش محدود ما متوقف نمي شود " .
كلود مونه : " براي هر كس زمان معيني وجود دارد كه قابل انتقال نيست " .
ديده رو : " هنرمند، اشيا را با خورشيدي روشن مي کند که از آن طبيعت نيست " .
جبران خليل جبران : " آموختن تنها سرمايه اي است که ستمکاران نمي توانند به يغما ببرند " .
مولير : " پول با شادماني کم داخل کيسه مي شود ولي با غم زياد از ان خارج مي گردد " .
جبران خليل جبران : " آن که گرفتار رنج و عذاب شده اما با ذاتش و هويتش همنواست همانند کشتي است که سکانش درهم شکسته و در اطراف جزاير و درياها سرگردان است و از هر طرف محاط در خطرها ، اي بسا که غرق نشود و به قعر دريا فرو نرود " .
بزرگمهر : " دوستان براي نخجير دشمنان چون تير و پيکان اند " .
مارک تواين : " تختخواب خطرناکترين جاي دنياست، چون صدي نود مردم در آن ميميرند " .
مارسل آشار : " زنها علاقه زيادي به رياضيات دارند ، زيرا آنها سن خود را تقسيم بر دو و قيمت لباسهايشان را ضرب در دو و حقوق شوهرانشان را ضرب در سه مي کنند و پنجاه سال هم بر سن بهترين دوستان خود مي افزايند " .
مولير : " شوهر داروئي است كه تمام دردهاي دخترانرا علاج مي كند " .
تواين مارک: " زن عاقل به تربيت همسرش همت مي گمارد, و مرد عاقل مي گذارد كه زنش اورا تربيت كند " .
ارد بزرگ : " فرمانرواياني که يک شبه داراي توان مي شوند ، با تلنگري فرو مي ريزند " .
بودا : " زندگي انسان مانند شبنمي است که از برگ گلي مي لغزد و فرو مي چکد " .
سيسرو : " انسانها در هيچ يک از ويژگي هايشان به اندازه نيکي کردن به همنوعان خود خداي گونه نيستند "
سوامي راما تيرتا : " با اين نگرش پيش برويد که همه چيز خداي گونه است و همه کس خداي گونه رفتار ميکند، اگر شما همچون خدا با آنان رفتار کنيد " .
ويليام بليک : " ديدي جهان در مشتي شن ، و سپهر در گلي خودرو ، بي نهايت در کف دستهايت گير و جاودانگي را در ساعتي به دست آر " .
گاليله : " قدرزمان حال را بدانيد كه گذشته بر نمي گردد و آينده شايد نيايد "
ماخذ : http://www.etedaldaily.ir/pub/1387/Tir/13/html/page5.html
روزنامه بين المللي اعتدال - سخنان حکیمانه
فردوسي خردمند : " چراغ مايه دفع تاريکي است ، بدي جوهر تاريکي در زندگي آدمي است ، که از آن دوري بايد جست " .
دموستن : " آنکه تخم بدي را مي فشاند ، بدون شک همه محصول آن را درو مي کند " .
فردريش نيچه : " آيا برده هستي؟
پس دوست نتواني بود
آيا خودکامه هستي؟
پس دوستي نتواني داشت
در زن دير زماني است که برده اي و خودکامه اي نهان گشته اند از اين رو زن را توان دوستي نيست او عشق را مي شناسد و بس " .
فردريش نيچه : " آنچه در انسان بزرگ است اين است که او پل است نه غايت " .
زکرياي رازي : " طول کشيدن معالجه را دو سبب خواهد بود : ناداني پزشک ، يا نافرماني بيمار " .
ارد بزرگ : " کين خواهي از خاندان يک بدکار ، تنها نشان ترس است ، نه نيروي انسانهاي فرهمند " .
ديوژن : " دو گوش داريم و فقط يك زبان، براي اينكه بيشتر بشنويم و كمتر بگوييم " .
دوگلاس مك آرتور : " گذشت زمان آدمي را پير نمي سازد، بلكه ترك آرمانها و كمال مطلوبهاست كه ما را فرتوت و افتاده مي كند " .
داويد هيوم : " خوشبختي مانند پروانه اي است ، اگر او را دنبال کنيد از شما فرار مي کند ولي اگر آرام بنشينيد روي سر شما خواهد نشست " .
فردريش نيچه : " آن كه بر فراز بلندترين كوه رفته باشد ؛ خنده مي زند بر همهء نمايش هاي غمناك و جدي بودن هاي غمناك " .
ژان روستان : " من اگر در بهشت باشم ولي به من بگويند تو حق نداري جهنم را به اين بهشت ترجيح بدهي از آن بهشت بيرون مي روم " .
فردوسي خردمند : " اين جهان سراسر افسانه است جز نيکي و بدي چيزي باقي نيست " .
ژرژ هربرت : " يک مادر خوب به صد استاد و آموزگار مي ارزد " .
داويد وايت " تا بدبختي را نشناسيم هيچوقت راه بدست آوردن و نگه داشتن خوشبختي را ياد نمي گيريم " .
ژان داويد :" راز بزرگ زندگي در شکيبايي است و نبايد به خاطر يک آينده ي مبهم زمان حال را بر خود تلخ کرد " .
ژوبرت : " براي ياد گرفتن آنچه مي خواستم بدانم احتياج به پيري داشتم ، اکنون براي خوب به پا کردن آنچه که مي دانم ، احتياج به جواني دارم " .
فردريش نيچه : " آن انديشه هايي را دوست دارم که با خون نوشته شده باشند
آدمي بهر تنها زيستن مي بايد يا حيوان باشد يا خدا. ارسطو مي گويد: انگارهء سومي نيز هست بودن يکجاي هر دوي آنان ... آن هم فيلسوف وار ..حقايق همه ساده اند. اين نه مگر دروغي است دو چندان که آن را بر ساخته اند؟ " .
فردريش نيچه : " آدمي به خاطر نياز به مراقبت و کمک ديگران با آنها ارتباط برقرارمي کند " .
کالوس کاستاندا : " هيچ چيز عوض نمي شود ! شما ديدتان را عوض کنيد رمز کار اين است " .
ارد بزرگ : " تنهايي براي جوان ارزشمند ، و براي پير آزار دهنده است " .
فردوسي خردمند : " کتاب زندگي گذشتگان ، جان تاريک را روشني مي بخشد " .
کاترين پندر : " خدا را شکر کنيد که نعمات و موهبت هايش به علت بينش محدود ما متوقف نمي شود " .
كلود مونه : " براي هر كس زمان معيني وجود دارد كه قابل انتقال نيست " .
ديده رو : " هنرمند، اشيا را با خورشيدي روشن مي کند که از آن طبيعت نيست " .
جبران خليل جبران : " آموختن تنها سرمايه اي است که ستمکاران نمي توانند به يغما ببرند " .
مولير : " پول با شادماني کم داخل کيسه مي شود ولي با غم زياد از ان خارج مي گردد " .
جبران خليل جبران : " آن که گرفتار رنج و عذاب شده اما با ذاتش و هويتش همنواست همانند کشتي است که سکانش درهم شکسته و در اطراف جزاير و درياها سرگردان است و از هر طرف محاط در خطرها ، اي بسا که غرق نشود و به قعر دريا فرو نرود " .
بزرگمهر : " دوستان براي نخجير دشمنان چون تير و پيکان اند " .
مارک تواين : " تختخواب خطرناکترين جاي دنياست، چون صدي نود مردم در آن ميميرند " .
مارسل آشار : " زنها علاقه زيادي به رياضيات دارند ، زيرا آنها سن خود را تقسيم بر دو و قيمت لباسهايشان را ضرب در دو و حقوق شوهرانشان را ضرب در سه مي کنند و پنجاه سال هم بر سن بهترين دوستان خود مي افزايند " .
مولير : " شوهر داروئي است كه تمام دردهاي دخترانرا علاج مي كند " .
تواين مارک: " زن عاقل به تربيت همسرش همت مي گمارد, و مرد عاقل مي گذارد كه زنش اورا تربيت كند " .
ارد بزرگ : " فرمانرواياني که يک شبه داراي توان مي شوند ، با تلنگري فرو مي ريزند " .
بودا : " زندگي انسان مانند شبنمي است که از برگ گلي مي لغزد و فرو مي چکد " .
سيسرو : " انسانها در هيچ يک از ويژگي هايشان به اندازه نيکي کردن به همنوعان خود خداي گونه نيستند "
سوامي راما تيرتا : " با اين نگرش پيش برويد که همه چيز خداي گونه است و همه کس خداي گونه رفتار ميکند، اگر شما همچون خدا با آنان رفتار کنيد " .
ويليام بليک : " ديدي جهان در مشتي شن ، و سپهر در گلي خودرو ، بي نهايت در کف دستهايت گير و جاودانگي را در ساعتي به دست آر " .
گاليله : " قدرزمان حال را بدانيد كه گذشته بر نمي گردد و آينده شايد نيايد "
ماخذ : http://www.etedaldaily.ir/pub/1387/Tir/13/html/page5.html
سایت آفتاب - سخنانی به یاد ماندنی از ارد بزرگ
▪ آنکه پرسشهای پراکنده در وادی های گوناگون را همزمان می پرسد ، تنها می خواهد زمان و نیروی استاد را تباه کند . ارد بزرگ
▪ درون ما با تمام جزئیات ، از نگاه تیزبین اهل خرد پنهان نیست . ارد بزرگ
▪ بکار گیری آشنایان در یک گردونه کاری برآیندی جز سرنگونی زود هنگام سرپرست آن گردونه را به دنبال نخواهد داشت . ارد بزرگ
▪ آهنگ دلپذیر ، ریتم و آوای طبیعت است. ارد بزرگ
▪ بی پایبندی به نظم در گیتی ، ویژگی آدمهای گوشه گیر است که عشق و احساس را سپر دیدگاههای نادرست خود می کنند. ارد بزرگ
▪ هنگام گسست و بریدن از همه چیز ، می توانی بسیاری از نداشته ها را در آغوش کشی . ارد بزرگ
▪ خودبینی ، خواستگاهش درون است که آدمی را شیفته خویش می سازد و وارون بر این خواستگاه افتادگی پیرامون ماست ، که همگان را به سوی ما می کشاند . ارد بزرگ
▪ در خواب می توانی نیروی روان خویش را بنگری . ارد بزرگ
▪ بدبخت کسی است که نمی تواند ناراستی خویش را درست کند . ارد بزرگ
▪ میان اشک مرد و زن فاصله و بازه ای از آسمان تا زمین است . ارد بزرگ
▪ آنگاه که شب فرا رسید و همه پدیدگان فرو خُفتند ابردریاها به پا می خیزند، آیا تو هم بر می خیزی ؟ ارد بزرگ
▪ آنکه نمی تواند از خواب خویش برای قراگیری دانش و آگاهی کم کند توانایی برتری و بزرگی ندارد . ارد بزرگ
▪ گیتی همواره در حال زایش است و پویشی آرام در همه گونه های آن در حال پیدایش است . ارد بزرگ
▪ بزرگترین نابکاری آن است که بپنداریم برای آنکه برترین باشیم باید دست به ویرانگری چهره دیگران بزنیم . ارد بزرگ
▪ وارونگی آدمیان و جانوران در پویایی اندیشه و دانش است ولی آدمی هر دم می تواند به رفتار و خوی بسیار بربرگونه دست یابد و دست به هر بزهی بزند که پلیدترین جانوران هم در بایسته ترین هنگامه از انجام آن می پرهیزند . ارد بزرگ
▪ هنر خوراک روان و هنرمند آفریننده آن است . بارگاه هنر با هیچ جایگاهی درخور ارزیابی نیست . ارد بزرگ
▪ شورشهای آدمیان ، با بسامدهای پر نیروی کیهان خیلی زود به سامانه درست خویش باز می گردد . ارد بزرگ
▪ سازگاری با زیستگاه و تلاش برای بهتر شدن جایگاه کنونی ویژگی ناب آدمهای پاک است . ارد بزرگ
سایت جاودانهها
ماخذ : http://www.aftab.ir/lifestyle/view.php?id=114561
سایت آفتاب - سخنانی به یاد ماندنی از ارد بزرگ
▪ بکار گیری آشنایان در یک گردونه کاری برآیندی جز سرنگونی زود هنگام سرپرست آن گردونه را به دنبال نخواهد داشت . ارد بزرگ
▪ آهنگ دلپذیر ، ریتم و آوای طبیعت است. ارد بزرگ
▪ بی پایبندی به نظم در گیتی ، ویژگی آدمهای گوشه گیر است که عشق و احساس را سپر دیدگاههای نادرست خود می کنند. ارد بزرگ
▪ هنگام گسست و بریدن از همه چیز ، می توانی بسیاری از نداشته ها را در آغوش کشی . ارد بزرگ
▪ خودبینی ، خواستگاهش درون است که آدمی را شیفته خویش می سازد و وارون بر این خواستگاه افتادگی پیرامون ماست ، که همگان را به سوی ما می کشاند . ارد بزرگ
▪ در خواب می توانی نیروی روان خویش را بنگری . ارد بزرگ
▪ بدبخت کسی است که نمی تواند ناراستی خویش را درست کند . ارد بزرگ
▪ میان اشک مرد و زن فاصله و بازه ای از آسمان تا زمین است . ارد بزرگ
▪ آنگاه که شب فرا رسید و همه پدیدگان فرو خُفتند ابردریاها به پا می خیزند، آیا تو هم بر می خیزی ؟ ارد بزرگ
▪ آنکه نمی تواند از خواب خویش برای قراگیری دانش و آگاهی کم کند توانایی برتری و بزرگی ندارد . ارد بزرگ
▪ گیتی همواره در حال زایش است و پویشی آرام در همه گونه های آن در حال پیدایش است . ارد بزرگ
▪ بزرگترین نابکاری آن است که بپنداریم برای آنکه برترین باشیم باید دست به ویرانگری چهره دیگران بزنیم . ارد بزرگ
▪ وارونگی آدمیان و جانوران در پویایی اندیشه و دانش است ولی آدمی هر دم می تواند به رفتار و خوی بسیار بربرگونه دست یابد و دست به هر بزهی بزند که پلیدترین جانوران هم در بایسته ترین هنگامه از انجام آن می پرهیزند . ارد بزرگ
▪ هنر خوراک روان و هنرمند آفریننده آن است . بارگاه هنر با هیچ جایگاهی درخور ارزیابی نیست . ارد بزرگ
▪ شورشهای آدمیان ، با بسامدهای پر نیروی کیهان خیلی زود به سامانه درست خویش باز می گردد . ارد بزرگ
▪ سازگاری با زیستگاه و تلاش برای بهتر شدن جایگاه کنونی ویژگی ناب آدمهای پاک است . ارد بزرگ
سایت جاودانهها
ماخذ : http://www.aftab.ir/lifestyle/view.php?id=114561
وبلاگ رسمي دانشجويان رشته علوم كامپيوتر دانشگاه پيام نور سنندج - سخنان حکیمانه و پند های بزرگان
سخنان حکیمانه و پند های بزرگان
موضوع: سخنان بزرگان
آه ؛ ای مجنون مهربان ؛ ای شیدای اعتماد ! تو همیشه همین سان بوده ای . تو همیشه با اعتماد به هر چیز هراسناک نزدیک شده ای . تو همیشه می خواهی هر غولی را بنوازی. هرم نفسی گرم و کمی موی نرم بر پنجه ؛ همین بس تا تو یکباره آمادهء عاشق شدن و به دام انداختن اش شوی .زرتشت
عشق خطری است در کمین تنهاترین کس. عشق به هر چیزی که زنده باشد و بس ! براستی ؛ خنده آور است جنون و فروتنی من در عشق ! . فردریش نیچه
ره آورد سفر در درون آدمی ، به جز خرد و پیشرفت نیست . اُرد بزرگ
آدم بی فضیلت و بی هنر را ستودن چنان است كه به او دشنام دهند . لاروشفوكولد
آدم پرحرف تخم میكند و آدم خاموش درو میكند. اقلیدس
آدم تبهكار میرود ولی شر او باقی می ماند. شكسپیر
آدم خشمگین نمیتواند حقیقت را بگوید. ضرب المثل چینی
انسان از حشرات هم کوچکتر است ، چون آنها برای کشتن ما فقط نیش می زنند ، ولی ما برای کشتن آنها تمام وجودشان را له و نابود می سازیم . موپاسان
هر قدر کسی را بیشتر دوست داشته باشید کمتر مغرورش کنید. مولیر
پیام آوران باورهای پست و خُرد بزرگترین پیروزیهای تاریخ مردم خویش را با گفتاری پست به ریشخند گرفته اند . اُرد بزرگ
در جوانی دوست نداشتن علامت بدی است . روح سالم همیشه یکنفر دوست را که لایق باشد ملاقات خواهد کرد .ل – کارو
اگر از طبقه بالا زن بگیرید، بهجای خویشاوند ارباب خواهید داشت. لئوپول
بیش از حد عاقل بودن کار عاقلانه ای نیست . مارون
شادی زمان و مکان نمی خواهد کافی است دل بخواهد. مارسل پروست
تن پوشی زیباتر از سرشت و گفتار نیکو سراغ ندارم . اُرد بزرگ
دین تحقق پندار است و پهنه پندار . جبران خلیل جبران
تجربه بهترین درس است هر چند حق التدریس آن گران باشد. کارلایل
نشان دوست نیكوآن است كه خطای تو بپوشد و تو را پند دهد و رازت را آشكار نكند. پور سینا
جوانی ستاره ای است که فقط یکبار در آسمان عمر طلوع می کند . ژوبرت
کودکی که گناه خویش را بدون پرسش ما به گردن می گیرد در حال گذراندن نخستین گام های قهرمانی است . اُرد بزرگ
یا درست حرف بزن یا عاقلانه سکوت کن . ژرژ هربرت
کیهان دارای ساختاری هدفمند است . این ساختار به آن پویایی بخشیده ، و برآیندی شگرف ، در آن بر جای می گذارد . اُرد بزرگ
هشدار ! تنها به عزم نیاز اگر به معبد درون شوید ، هرگز هیچ نیابید . جبران خلیل جبران
شخص باید لایق ستایش باشد ولی از آن بگریزد . فنلون
انسان چیزی است که بر او چیره می باید شد . فردریش نیچه
تهمت و دروغ را دشمن سفارش می دهد و منافق می سازد و عوام فریب آن را پخش می کند و عامی آن را می پذیرد . علی شریعتی
انسان نمی تواند از غرایز خود فرار کند ، وقتی از خطر جانی دور شود دوباره به غرایزش برمی گردد . فردریش نیچه
اشخاصی كه بدبختانه به لذات شدید و حاد خو گرفته اند دیگر از لذات معتدل حظ نمیبرند و همواره با اضطراب دنبال شادی و نشاط میگردند . فنلون
ستایشگر همیشه بر ستایش شونده در حال پیشی گرفتن است . او یاد می کند و دلدار برآورده می سازد . اُرد بزرگ
همین قدر که برای بدست آوردن آرزوئی اراده کنیم ، یک گام بلند در راه نیل بدان برداشته ایم . سی فوستر
خودستایی مایل است که بوسیلۀ شما اعتماد به خود را بیاموزد . وی از نگاههای شما تغذیه می کند و در دستهای شما تعریف و تمجید نسبت به خود را می بلعد . نیچه
برای دلهره شبانگاهان ، نسیم گرما بخش خرد را همراه کن . اُرد بزرگ
اگر بزرگی و عظمت را آرزو می کنی آن را فراموش کن و دنبال حقیقت برو ، آنگاه به هر دو خواهی رسید ، هم حقیقت و هم عظمت ... سنگا
انسان ها به نسبت هر ظرفیتی كه برای كسب تجربه دارند عاقلند نه به نسبت تجاربی كه اندوخته اند . برنارد شاو
انسان ها مانند خطوط انگشتان هیچ كدام به هم شبیه نیستند ادیسون
اگر دیگران را با زیباترین منشها و صفات بخوانیم چیزی از ارزش ما نمی کاهد بلکه او را دلگرم ساخته ایم آنگونه باشد که ما می گویم . اُرد بزرگ
مردآن است كه هر بار او را بیازمایند زودجوش بی غش تر از پیش ار بوته ی آزمون بیرون آید . رومن رولان
مرد اصیل اگر ذلیل بشود رذیل نمی شود . رومن رولان
مردان بزرگ همچون كوه اند كه هر چه از آن ها دورتر می شویم عظمت آن ها بیشتر آشكار می گردد . لرد جوی
مردان بلند نام و با افتخار هرگز نمی میرند زیرا كه گوهرشان قلوب نسل های آینده است . توسیدید
مردان شجاع فرصت می آفرینند ترسوها و ضعفا منتظر فرصت می نشینند . گوته
آدمهای آرمانگرا هنگامیکه به نادرست بودن آرزویی پی می برند بر ادامه آن پافشاری نمی کنند . اُرد بزرگ
مرد خشمگین پر از زهر است و زندگی را زهرآگین می كند . كنفوسیوس
مرد عاقل كسی است كه كم گوید و زیاد شنود . سقراط
مرد كامل آن است كه دشمنان از او در امان زیست كنند نه آن كه دوستان از او هراسان باشند . سقراط
ماخذ : http://taxi-pnu.blogfa.com/post-863.aspx
تارنگار (زورق شکسته) - مهدی اخوان ثالث
مهدی اخوان ثالث
اگرچه اخوان در دهه بیست فعالیت شعری خود را آغاز کرد، اما تا زمان انتشار سومین دفتر شعرش، زمستان، در سال 1336، در محافل ادبی آن روزگار شهرت چندانی نداشت.
مهارت اخوان در شعر حماسی است. او درونمایه های حماسی را در شعرش به کار می گیرد و جنبه هایی از این درونمایه ها را به استعاره و نماد مزین می کند.
به گفته برخی از منتقدان، تصویری که از م . امید در ذهن بسیاری به جا مانده این است که او از نظر شعری به نوعی نبوت و پیام آوری روی آورده و از نظر عقیدتی آمیزه ای از تاریخ ایران باستان و آراء عدالت خواهانه پدید آورده است و در این راه گاه ایران دوستی او جنبه نژاد پرستانه پیدا کرده است.
اما اخوان این موضوع را قبول نداشت و در این باره گفته است: "من به گذشته و تاریخ ایران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس قافیه را می شناسد، عقده عدالت دارد، قافیه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است.... گهگاه فریادی و خشمی نیز داشته ام."
اخوان از نگاه دیگران
جمال میرصادقی، داستان نویس و منتقد ادبی در باره اخوان گفته است: من اخوان را از آخر شاهنامه شناختم. شعرهای اخوان جهان بینی و بینشی تازه به من داد و باعث شد که نگرش من از شعر به کلی متفاوت شود و شاید این آغازی برای تحول معنوی و درونی من بود.
هنر اخوان در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در هم نسلان او و نسل های بعد گذاشت
نادر نادرپور
نادر نادر پور، شاعر معاصر ایران که در سال های نخستین ورود اخوان به تهران با او و شعر او آشنا شد معتقد است که هنر م . امید در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در هم نسلان او و نسل های بعد گذاشت.
نادرپور گفته است: "شعر او یکی از سرچشمه های زلال شعر امروز است و تاثیر آن بر نسل خودش و نسل بعدی مهم است. اخوان میراث شعر و نظریه نیمایی را با هم تلفیق کرد و نمونه ای ایجاد کرد که بدون اینکه از سنت گسسته باشد بدعتی بر جای گذاشت. اخوان مضامین خاص خودش را داشت، مضامینی در سوگ بر آنچه که در دلش وجود داشت - این سوگ گاهی به ایران کهن بر می گشت و گاه به روزگاران گذشته خودش و اصولا سرشار از سوز و حسرت بود- این مضامین شیوه خاص اخوان را پدید آورد به همین دلیل در او هم تاثیری از گذشته می توانیم ببینیم و هم تاثیر او را در دیگران یعنی در نسل بعدی می توان مشاهده کرد."
اما خود اخوان زمانی گفت نه در صدد خلق سبک تازه ای بوده و نه تقلید، و تنها از احساس خود و درک هنری اش پیروی کرده : "من نه سبک شناس هستم نه ناقد ... من هم از کار نیما الهام گرفتم و هم خودم برداشت داشتم. در مقدمه زمستان گفته ام که می کوشم اعصاب و رگ و ریشه های سالم و درست زبانی پاکیزه و مجهز به امکانات قدیم و آنچه مربوط به هنر کلامی است را به احساسات و عواطف و افکار امروز پیوند بدهم یا شاید کوشیده باشم از خراسان دیروز به مازندران امروز برسم...."
ارد بزرگ متفکر و اندیشمند برجسته کشورمان می گوید: مهدی اخوان ثالث سراینده میهن پرستی بود که در دل ایرانیان آشیانه داشت روانش شاد .
هوشنگ گلشیری، نویسنده معاصر ایرانی مهدی اخوان ثالث را رندی می داند از تبار خیام با زبانی بیش و کم میانه شعر نیما و شعر کلاسیک فارسی. وی می گوید تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافیه بندی، ترجیع و تکرار می توان دید و هم در تبعیت از همان صنایع لفظی قدما مانند مراعات النظیر و جناس و غیره.
تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافیه بندی، ترجیع و تکرار می توان دید و هم در تبعیت از همان صنایع لفظی قدما مانند مراعات النظیر و جناس و غیره
هوشنگ گلشیری
غلامحسین یوسفی در کتاب چشمه روشن می گوید مهدی اخوان ثالث در شعر زمستان احوال خود و عصر خود را از خلال اسطوره ای کهن و تصاویری گویا نقش کرده است.
شعر زمستان در دی ماه 1334 سروده شده است. به گفته غلامحسین یوسفی، در سردی و پژمردگی و تاریکی فضای پس از 28 مرداد 1332 است که شاعر زمستان اندیشه و پویندگی را احساس می کند و در این میان، غم تنهایی و بیگانگی شاید بیش از هر چیز در جان او چنگ انداخته است که وصف زمستان را چنین آغاز می کند:
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است.
علاوه بر زمستان و ارغنون، از آخر شاهنامه، از این اوستا و در حیاط کوچک پاییز در زندان می توان به عنوان دیگر آثار مهدی اخوان ثالث یاد کرد.
م . امید پس از انقلاب مجموعه تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم را منتشر کرد. آرامگاه م . امید در توس، در کنار آرامگاه فردوسی است، شاعری که به او ارادت خاصی می ورزید
سال هایی چند پس از کودتای 28 مرداد سال 1332 هجری ی شمسی ، مهدی اخوان ثالث ، شاعر روزهای خسته گی و درد ، خود را مزدشتی خواند . او اعلام کرد زردشت و مزدک را در دل و دنیای خویش آشتی داده و بر حاصل این آشتی پیام های بودا و مانی را نیز افزوده است
پناه به مزدشت واکنش مردی تنها به زمانهای پر جور و زخم بود؛ واکنش مردی که مزدکهای زمانهاش را عارف میخواست؛ مانیهای زمانهاش را عادل. پیامبرانی که پیشازآنکه شمشیر در راه عشق کشند، آنچه در سر دارند بنهند، آنچه در کف دارند بدهند و آنچه بر آنها آید نجهند. مهدی اخوانثالث نیکپنداریی زردشت، عدالتجوییی مزدک و بینیازیی مانی را یکجا می خواست. بازگشت او به سوی شرفِ طبیعی و خانهی پدری نشان نیاز به جهانی دیگر بود؛ نیاز به سروریی نیکانی رسته از بندِ هرچه هست. افلاطون گفته بود مدینهی فاضله آن جا است که مردان خوب حکم میرانند و مهدی اخوان ثالث همهی خوبها را گردآورده بود تا مدینهی فاضلهای در دل برپا کند که جهان را امید رستگاری نبود.
واکنش مهدی اخوان ثالث به جهان، واکنش انسانی بود که از بدعهدیی رؤیافروشان زخمها به دل و شانه داشت؛ از بدعهدیی رؤیافروشانی که رؤیاهای بزرگ را به برگِ امانی فروخته بودند و از صدایشان هیچ نمانده بود، مگر آه حسرتی که از گلوی درراهماندهگان برمیخواست. مهدی اخوانثالث طراوت مدینهی فاضلهی دلاش را پادزهر اندوه بدعهدیها میخواست. تاریخ اما در بدهیبتترین لحظههایش، چنان در شعر او نشسته بود، که از حاکمان مدینهی فاضلهی دلاش نیز کاری برنیامد.
بخش عمدهی شعر فارسی در سالهای 1320تا 1357هجریی شمسی را میتوان واقعیتِ مستحیل در ترفندهای شاعرانه خواند؛ تصویرکنندهی مراحل گوناگون یک نبرد در مقابل قدرت حاکم. در این دوران همهی تشبیهها، استعارهها، نمادها، تغییرات دستوری، همهی هنجارشکنیها و قاعدهافزاییها (2) در خدمت شعر بیان بهکار گرفته شد؛ بیان چهگونهگی، چرایی و چهبایدیی جهانی که حضور قدرتمندان را خوش نمیداشت. شعر بیان در تقابل با قدرت و بر مبنای باور به ارزشی همهگانی سروده میشد. در این نوع شعر، حسرت، ستایش و یا مرثیه تنها موقعیت اردوی خیر در مقابل قدرت را استعاری میکرد؛ موقعیت آرزو در مقابل نظم سیاسی را.
فضای حاکم بر شعر فارسی در فاصلهی سالهای 1320 تا 1357 را در قامتِ چهار واژه یا عبارت می توان بازخواند: بشارت، یأس، سرگردانی و ستایش قهرمانان. سقوط رضاخان و اطمینان به توان انسان برای برپاییی جهانی دیگر در فاصلهی سالها 1320تا 1332 شعر بشارت را ساخته است؛ کودتای 28مرداد ماه سال 1332 و باور به مرگ همیشه ی حماسه سازان در فاصله ی سال های 1332 تا 1341 شعر یأس را آفریده است ؛ ظهور دوباره ی مبارزان در صحنه و باور به کورسویی دیگر ، در فاصله ی سال های 1341 تا 1349 شعر سرگردانی را ساخته است ؛ نبرد سیاهکل و شگفتی از توان ایثار انسان در فاصله ی سال های 1349 تا 1357 شعر حماسی را آفریده است . دمی به صدای مهدی اخوان ثالث در همه ی این سال ها گوش فرا دهیم ؛ به صدای یأس و خسته گی .
سال های 1320 تا 1332 ، سالهای گریز رضاخان، پایان جنگ جهانیی دوم، ورود و خروج بیگانهگان، فرارروییی احزاب سیاسی و نبرد مستمر برای کسب قدرت بود. اما بیش از همهی اینها، سالهای تولد رؤیاهای مردمی بود که پس از خوابی شانزده ساله چشم میمالیدند و در جستوجوی غبار سمضربههای مرکب سوار رهایی به هر سو نظر میکردند. بقایای گروه پنجاهوسه نفر خاک زندان را از شانه های خود تکانده و حزب توده را بنیان گذاشته بودند. محمد مصدق خشم مردم از جور تاریخیی بیگانهگان را نمادین میکرد. افسران خراسان شتاب برای پیروزی را تجسم میبخشیدند. جنبشهای کارگری رؤیای جهانی خالی از طبقات را در سر میپروردند. و هیچکس جز به رؤیاها نمیاندیشید.
در آن سالها باور به تولد روزی دیگر، ایمان به توان خویش و حس بهبازیگرفته شدن در صحنهی سیاسی، همهی ذهنیت مردمی را میساخت که به تغییر تقدیر خویش چشم امید داشتند. آن سالها، روزگار شوق و خیال معصومانه بود و جهان شعر فارسی هرگز نتوانست از خضوع در مقابل وسعت این شوق و خیال شانه خالی کند.
در آن سالها هوشنگ ابتهاج با نگاه به همسایهی شمالی که تبلور همهی نیکبختیهای سترگ شمرده می شد، چنین سرود: ”در نهفت پردة شب دختر خورشیدنرم می بافددامن رقاصة صبح طلایی را”. سیاوش کسرایی جان شاعر فردا را تصویر کرد؛ شاعری که اندوه را خاطرهای دور میانگارد. یقین او به تولد سرایندهای که بر شعرهایش عطر گل نارنج مینشیند، بی خدشه بود: ”پس از من شاعری آیدکه می خندند اشعارشکه می بویند آواهای خودرویش چون عطر سایه دار و دیرمان یک گل نارنج”.
مهدی اخوانثالث نیز محوِ روزگارش بود. او در سال 1328 امید پیروزیی رنجبران را پای کوبید: ”عاقبت حال جهان طور دگر خواهد شدزبر و زیر یقین زیر و زبر خواهد شد... گوید امید سر از بادة پیروزی گرمرنجبر مظهر آمال بشر خواهد شد”. در آن سالها، مهدی اخوانثالث طراح طرحی دیگر بود؛ مایل به برافکندن بنیان جهان: ”برخیزم و طرح دیگر اندازم بنیاد سپهر را براندازم...هر جا که روم، سرود آزادیچون قافیه مکرر اندازم”. جان پراندوه و دیرباور او اما بسیار پیش از دیگران به استقبال روزهای بد رفت. در پشت همهی فریادها و شعارها مردمی ایستاده بودند که رخوتشان دیرپا بود و آرزوهایشان به لقمه نانی خریدنی: ”ملت گاهی بخواب، گاهی بیدارو آبروی خود نهاده در گرو نان...گاه گرفتار جلوه های دروغینگاه بکف، پتک و داس، سرکش و غصبان”. تردید در دل مهدی اخوان ثالث جوانه زده بود؛ تردید به معبر آرزوها:”دیگر بگو کدام خدا را کنم سجود؟یا شیوة کدام پیمبر برم بکار”. مهر زردشت و مزدک و مانی و بودا باید همان روزها به دل او نشسته باشد.
سرانجام آنروز فرا رسید. 28 مرداد ماه سال 1332 تنها روز سقوط حکومت محمدمصدق و پیروزیی یاران شعبان جعفری نبود. تنها روز به بارنشستن”خیانتها” یا خطاهای حزب توده، تنها حاصل محافظهکاری یا ناتوانیی”حکومت ملی” در شناخت تضادهای جهانی، تنها روز بازگشت محمدرضاشاه به تخت سلطنت، تنها روز سخنرانیی فلسفی در فواید وجود شاهان نبود. 28 مرداد ماه روز پایان یک باور بود. روز تجسم بدعهدیی مردم، روز در نور آمدن تزلزل رهبران، روز از سکه افتادن اطمینان به خویش و به دیگری بود. آخرین فریادهای کسانی که فاصلهی هستی و نیستیشان آبی بود که خونها را از سنگ فرشها می شست، دیگر آبستن هیچ رؤیایی نبود. گویی آنها تنها به خاک می افتادند تا کسب مخفیانهی قاریهای مسلول را رونق ببخشند.
هیچ کس نمی داند در آن روز نخست چه کسی تنهایی و ترس را احساس کرد؛ نخست چه کسی یار دیروزی را به انگشت به گزمهها نشان داد یا زیر مشت گرفت؛ اما چهرهی رنجور مصدق در آستانهی دادگاه، دستی که کاشانی به مهربانی به پشت زاهدی زد، هجوم شرکتهای نفتیی انگلیسی- آمریکایی به ایران، کشف محل اختفای فاطمی، لورفتن سازمان افسریی حزب توده، درج تنفرنامههای رنگارنگ در روزنامهها و حتا تصویر چهرههای پرخشم آنان که تا دم مرگ بر اعتقاد خود پایفشردند، تجلیی خود را در ناباوری و حیرت همهگانی یافت؛ ناباوری و حیرت مردمی که ناگهان خود را هیچ یافتند و تکیهگاههای خود را فروریخته. 28 مردادماه سال 1332 روز آغاز یک سقوط بود؛ روز ترس و آه؛ روز کوچک شدنِ آدمی.
اوج شعر مهدی اخوان ثالث در چنین روزگاری نطفه بست؛ شعر او تبلور فریاد کسانی بود که با کوچکی پیوند نمیتوانستند و بزرگیی دوبارهی کوچکشدهگان را نیز باور نداشتند؛ تبلور فریاد کسانی که عقربههای آرزوهایشان با چنین جهانی همخوانی نشان نمیداد. شعر مهدی اخوان ثالث اندوه همهی جانها و هرزهگیی خاک جهان را پشتوانه داشت. او به هیچ چراغی دل نبست؛ نه چراغی و نه سواری. پهنهی برآمده از خیال او دورتر از آن بود که دست یافتنی بنماید. مهدی اخوان ثالث از پرنده سوختهگیی بالها را باور داشت و از انسان بیسرانجامی را. چنین بود که روزگار پس از کودتا را هیچ کس چون او نسرود.
بعد از کودتای 28 مردادماه سال 1332 واژهی شب، به مثابه نماد اختناق، در شعر بسیاری نشست. نیما یوشیج به حضور شب چون کوچهگردی بیطرف شهادت داد؛ بیآنکه آن را میرا یا مانا بینگارد: ”هست شب یک شبِِ دم کرده و خاکرنگ رخ باخته است”. نادر نادرپور به زردیی دلفریب نور دل بست؛ هر چند که به ناتوانیی خویش در ستیز با حریف اعتراف کرد: ”اندام من اندام شمعی واژگون استکز جنگ با شب پای تا سر غرق خون است... هر چندکه می داند که این نوراز مرگ با او دورتر نیستاما در این غم نیز می سوزد که افسوساز آن آتش دیرین که در او شعله می زد دیگر خبر نیستدیگر اثر نیست”.
نخستین مجموعهشعرِ مهدی اخوانثالث بعد از کودتای 28 مرداد ماه سال 1332 ، مجموعه شعر زمستان است . بگذشته از اشعاری که پیش از روزهای کودتا سروده شدهاند، فضای حاکم بر این مجموعه، آمیختهای است از حس تنهایی و حسرتِ روزگاران شیرین بر باد. زمستان فریادکنندهی زخمهای تازه است. رنج مهدی اخوان ثالث در این مجموعه اما، نه برخاسته از تقدیر نوع انسان، که برخاسته از سرگذشت انسانی است که راه به خطایی معصومانه برگزیده و چون چشم گشوده، جز رهزنانی که به تاخت دور می شوند، هیچ ندیده است: ”هر که آمد بار خود را بست و رفت،ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب”. زمستان روایت تقدیر انسان عصری ویژه در سرزمینی ویژه است؛ روایتِ تقدیرِ انسانی که گذشتهی بهیغمارفتهی خود را هنوز پرمعنا مییابد. و
یأس مهدی اخوانثالث در زمستان با حیرت آمیخته است؛ یأس مردی که سوزِ زخمهایش فرصت اندیشیدن به چراییها را از او گرفته است: ”هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود،من نخواهم برد این از یاد :کآتشی بودیم که بر ما آب پاشیدند”. انطباق جان و جهانِ انسانِ مجموعه شعر زمستان هنوز به فرجام نرسیده است. زمستان چشم جستوجو نبسته است: ”در میکدهام؛ دگر کسی اینجا نیستواندر جامم دگر نمی صهبا نیستمجروحم و مستم و عسس میبردممردی، مددی، اهل دلی، آیا نیست”؟ پاسخ انسانِ زمستان اما، ناشنیده روشن است: مددی نیست. نه مددی، نه دستی، نه کلامی: ”سلامت را نمیخواهند پاسخ گفتسرها در گریبان است.... و گر دست محبت سوی کس یازی؛به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛که سرما سخت سوزان است”.
تردیدها اما هنوز به جای خویش باقی است؛ در دیار دیگری شاید برسر خستهگان سقف دیگری باشد : « بیا ای خسته خاطر دوست / ای مانند من دلکنده و غمگین !/ من اینجا بس دلم تنگ است ./ بیا ره توشه برداریم ، / قدم در راه بی فرجام بگذاریم » زیر هیچ سقفی اما ، صدایی دیگر نیست ؛ ثالث پیام کرک ها را لبیک می گوید:”بده... بدبد. چه امیدی؟ چه ایمانی؟ کرک جان خوب می خوانی”. مجموعه شعر زمستان تردیدی است که به یقین میگراید، زخمی است که کهنه میشود، حیرتی است که عادت میشود؛ زمزمهای که در غار تنهاییی انسان مکرر میشود: ”چه امیدی؟ چه ایمانی”؟
دومین مجموعه شعر مهدی اخوان ثالث در سالهای بعد از کودتای 28 مرداد ماه سال 1332، آخر شاهنامه است. ثالث که در مجموعه شعرِ زمستان با کرکها هم آواز شده بود، در آخر شاهنامه به جهانِ پرتناقضِ خویش باز میگردد؛ به جهانی که آدمی در آن از وحشتِ سترونیی زمانه، نخبخیههای رستگاری را در روزگاران کهن میجوید:”سالها زین پیشتر من نیزخواستم کین پوستین را نو کنم بنیاد.با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد:این مباد! آن باد!ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست”. شاعر آخر شاهنامه هنوز دست به سوی یاری خیالی دراز می کند، هرچند نیک می داند که در زمانهاش شیفتهجانی نیست: “شب خامش است و خفته در انبان تنگ ویشهر پلیدِ کودنِ دون، شهر روسپی،ناشسته دست و رو.برف غبار بر همه نقش و نگار او”. و
شهرِ مهدی اخوان ثالث چونان دهشتناک است که او راهی ندارد، جز اینکه اندکاندک از زمانهی خود برگذرد و در تلخفرجامیی انسان عصرِ خود، تلخفرجامیی نوعِ انسان را دریابد. هنگام که زخمها از ماندهگی سیاه میشوند، ثالث سیاهیی روزگارش را با سرنوشت ازلیی انسان پیوند میزند. خوف حضور دقیانوس ماندهگار است: ”چشم میمالیم و میگوییم: آنک، طرفه قصر زرنگارِ صبح شیرینکارهلیک بی مرگ است دقیانوس. وای، وای، افسوس”. آخر شاهنامه به زخم فاجعه ناامیدانهتر مینگرد، به سرنوشت مجروحان زمانه رنگی ازلی می زند و همهی اندوه زمانه را در دل مردانی که درمانی نمی جویند، انبوه میکند:”قاصدک ابرهای همه عالم شب و روزدر دلم میگریند”.
از این اوستا، سومین مجموعه شعرِ مهدی اخوانثالث بعد از کودتای 28 مرداد ماه سال 1332 ، آخر شاهنامهای است که قد کشیده است. نگاهی از دور تا فاجعه پُررنگتر بهچشم بیاید. اینک اگرچه ابری چون آوار بر نطع شطرنجِ رؤیایی فرودآمده است، اینک اگر چه دیری است نعش شهیدان بر دست و دل مانده است، اینک اگر چه هنوز باید پرسید: ”نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مستاین ظلمت غرق خون و لجن راچونین پر از هول و تشویش کرده است”؟ اما چه پاسخ این سئوال، چه چراییی گستردهگیی آن ابر و چه عمق اندوه برخاسته از حضور نعش شهیدان را باید در سرنوشت نوعِ انسان جست؛ چه اینها همه نمودهایی است از آن تقدیرِ ازلی که بر لوحی محفوظ نوشته شده است؛ خطی بر کتیبهای:”و رفتیم و خزان رفتیم، تا جایی که تخته سنگ آنجا بودیکی از ما که زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند: کسی راز مرا داندکه از اینرو به آنرویم بگرداند.” و چون کتیبه به جهد و شوق بگردد، نوشته است همان: ”کسی راز مرا داند،که از اینرو به آنرویم بگرداند”.
در ازاین اوستا، مهدی اخوانثالث از زمانهی خویش فاصله میگیرد تا آنرا آیینهی بیفرجامیهای نوعِ انسان بینگارد. اگر زمستان از سرمای ناجوانمردانه مینالد، ازاین اوستا تعبیر سرما است. اگر زمستان مرثیهای بر مرگ یاران است، از این اوستا نوحهای در سوکِ پیشانیی سیاه انسان است. اگر زمستان اندوه برخاسته از پیروزیی تن بهقدرت سپردهگان است، ازاین اوستا افسوس بیمرگیی دقیانوس است؛ پژواک صدای همهی رهجویان در همهی روزها؛ صدایی در غارِ بیرستگاری: ”غم دل با تو گویم، غار!بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟صدا نالنده پاسخ داد: آری نیست”.
سالها می گذرند. فاصلهی سالهای 1341 تا 1349 سالهای دیگری است. محمدرضا شاه پهلوی پرچمدار انقلاب سفید میشود. سرمایهداری به روستاها سر میزند. طبقهی متوسط سر بر میآورد؛ کالاهای غربی بازار ایران را تصرف میکنند. جبههی ملی و نهضت آزادی به میدان می آیند، جلال آل احمد غربزدگی را مینویسد؛ جنبش اسلامی روح الله خمینی را مییابد. حسنعلی منصور ترور می شود. طیب حاج رضایی شورش پانزدهم خرداد ماه سال 1342را علمداری میکند. خلیل ملکی و یاراناش محاکمه می شوند. محمدرضاشاه در کاخ خود مورد سوء قصد قرار میگیرد. تشییع جنازهی غلامرضا تختی، صحنهی اعتراض به رژیم شاهنشاهی میشود. کانون نویسندهگان ایران پا میگیرد و اگرچه محمدرضا شاه تاج میگذارد، شاعران نیمخیز میشوند و غبار جامه می تکانند؛ در برزخی میان جستوجوی چشم انداز و دلی پر از اندوههای پایا. و
در آن سالها اسماعیل خویی بر خیزش خشمی گواهی می دهد که دوزخ را ویران خواهد کرد: “دیر یا زودخشمی از دوزخ خواهد گفت:”آتش”. نادر نادر پور اما، از آوازهای کهنه دلزده است: ”در زیر آفتاب، صدایی نیست... غیر از صدای رهگذرانی که گاهگاه،تصنیف کهنهای را در کوچههای شهربا این دو بیت ناقص آغاز می کنند:آه ای امید غایب!آیا زمان آمدنت نیست”؟ محمود مشرف آزاد تهرانی به تداوم سیاهیها شهادت می دهد؛ به بیپناهیی کودکانی که خوابهایشان خالی است: ”عروسکها را در شب تاراج کردهاند... در شهر چهرهها را در خواب کردهاند”. حمید مصدق به محمود مشرف آزاد تهرانی از زبان قطرههای باران پاسخ میدهد: ”و گوش کن که دیگر در شبدیگرسکوت نیستاین صدای باران است”. محمدرضا شفیعیکدکنی در کنار حمید مصدق میایستد: ”امروزاز کدورت تاریک ابرها در چشم بامدادانفالی گرفتهامپیغام روشنایی باران”. فریدون مشیری به پیشبینیی کدکنی اعتقادی ندارد: ”کاش میشد از میان این ستارگان کورسوی کهکشان دیگری فرار کرد”. فروغ فرخزاد در طالع جهان نقش برابری میبیند: ”کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآیدو سفره میاندازدونان را قسمت میکند”. خسرو گلسرخی طراوت جنگل را دست نیاز دراز میکند: ”جنگلای کتاب شعر درختیبا آن حروف سبز مخملیت بنویسبر چشمهای ابر بر فراز،مزارع متروک:بارانباران”. منصور اوجی از این همهتناقض خسته است:”در دیاری کهیکی از شور میگوید، یکی از پردة بیداد...میشود آیا کسانی یافتراهشان یکراهفکرشان یکجورجادههای دوستیشان از کجی بس دور”؟
در روزگاری چنین آشفته، مهدی اخوانثالث که ساز زمانه را با آوای جان خویش همخوان نمییابد، با زبانی که در آن سماجت و پَرخاش به جای آرامش مأیوسانه و اتکاءبهنفس نشسته است، دلخوشیهای خامسرانه را هشدار میدهد. اکنون تناقضهای او تناقضهای خسته مردی است که گاه سر در گریبان دارد و گاه میاندیشد همدلی با رهروان را باید شعری سرود؛ سرگردانی که گاه فالی میگیرد: ”ز قانون عرب درمان مجو، دریاب اشاراتمنجات قوم خود را من شعاری دیگر دارم...بهین آزادگر مزدشت، میوهی مزدک و زردشتکه عالم را ز پیغامش رهای دیگری دارم”. او نوید میدهد که از تنهایی و اندوه دل خواهد کند اگر یاران شهری در خور بیارایند: ”دلم خواهد که دیگر چون شما و با شما باشم ... طلسم این جنون غربتی را بشکنم شاید،و در شهر شما از چنگ دلتنگیها رها باشم ...که تا من نیز،به دنیای شما عادت کنم، یکچندهوای شهر را با صافی پاکیزه و پاکی بپالایید”.
شهرِ مهدی اخوان ثالث اما، سر بلند نخواهد کرد: ”چه امیدی؟ چه ایمانی؟نمیدانی مگر؟ کی کار شیطان استبرادر! دست بردار از دلم، برخیزچه امروزی؟ چه فردایی”؟ پاسخی نیست؛ تنها باد زمانه به سویی دیگر میوزد؛ چنان به شتاب که مهدی اخوان ثالث دست به تسلیم بلند میکند: “اینک بهار دیگر، شاید خبر نداری؟یا رفتن زمستان، باور دگر نداری”؟ تسلیم مهدی اخوان ثالث در مقابل منادیان بهار اما، چندان نمیپاید. سرمازدهگان مرگ زمستان را باور ندارند.
حمله به پاسگاهی متروک در جنگل های انبوه سیاهکل ، تنها آزمون یک روش مبارزاتی بود . 19 بهمن ماه 1349 پایانی بود بر سال ناباوری ؛ آغازی برای آنان که ظهور " منجیان " را در طالع جهان دیده بودند . چه حضور تصویر تیربارانشدهگانِ نبرد سیاهکل بر صفحههای اول روزنامهها و چه حضور تصویر گریختهگان بر پهنهی دیوارها، جز نمادهای پایان یک دوران نبود. به چشم آرزومندان کسانی به میدان آمده بودند که چشمهایشان پُر از”باغهای بیدار” بود. جنبش روشنفکری ـ سیاسیی ایران که سالها از ناهمخوانیی سخن و عمل مدعیان رنج بُرده بود، ناگاه قهرمانانی مییافت که پریزادانی بیعیب را میمانستند؛ قهرمانانی که محک صداقتشان خاک جهان را رنگین میکرد. حمله به پاسگاه سیاهکل کسان دیگری را به سوی جهان شعر خواند. شاعران قهرمانان خویش را یافته بودند. و
زمانهی شوقزده و حماسهساز اما در شعر مهدی اخوان ثالث پژواکی نیافت. او خستهتر از آن بود که صدایی دلمشغولاش کند؛ کوچهگردی بود که در خویش سفر میکرد: ”سحرگاهان که خاک از ماه و از مِهنم نِزم و دَمِ مهتاب میخورددلم گهوارة غمهای عالم از مشرق تا به مغرب تاب میخورد”.
روز زخم و تلخی و تنهایی گذشت و جهان به هزار راه رفت. مهدی اخوان ثالث اما، به یاد ساعتِ سقوط در میخانهی پُردود و هقهق ماند؛ که جهان به چشم گریان او جز هیچ نبود: “هیچیم و چیزی کمما نیستیم از اهل این عالم که میبینیداز اهل عالمهای دیگر همیعنی چه پس اهل کجا هستیماز عالم هیچیم و چیزی کم”.
" زمستان "
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
ماخذ : http://babaktaha.blogfa.com/post-267.aspx
تارنگار (¯´v´¯) عشق دردناک (¯´v´¯) - دلتنگ تنها
به خلوت بی ماهتاب من بگذر /به شام تار من ای آفتاب من بگذر عشق همچون توفان سرزمین غبار گرفته وجود را پاک می کند و انگیزه رشدو باروری روزافزون می گردد. ارد بزرگ عشق ما را می کشد تا دوباره حیاتمان بخشد. شکسپیر عشق مانند بیماری مسری است که هر چه بیش تر از آن بهراسی زودتر به آنمبتلا می شوی. شانفور عشق برای روح عادی یک پیروزی و برای روح بلند یک فداکاریست .کوستین عشق هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند .جبران خلیل جبران عشق برای مرد از احساسات عمیق و غیر ارادی نیست، بلکه قصد و عقیدهاست. مادام دوژیرادرن عشق هوس محبوب شدن نزد معشوق است. زابوتن عشق نخستین بخش از کتاب مفصل بی وفایی است. ژرژسان عشق معجزه ایست. امیل زولا عشق شیرینی زندگیست. مارسل تینر عشق یک نوع تب و حرارت شدید است. استاندال عشق گل کمیابی است. آندره توریه عشق چیزیست که به هیچ چیز دیگر شباهت ندارد. ریشله عشق شاه کلیدی است که تمام دهلیزهای قلب را می گشاید. ایوانز عشق این توانایی را می دهد که بگویید، پوزش می خواهم. کنبلانچارد عشق یعنی ترس از دست دادن تو. مثل ایتالیایی عشق تاریخچه زندگی است.... اما در زندگی مرد واقعه ای بیش نیست .مادام دواستال عشق همیشگی است این ما هستیم که ناپایداریم، عشق متعهد است مردم عهدشکن، عشق همیشه قابل اعتماد است اما مردم نیستند. لئوبوسکالیا عشق عبارت است از وجود یک روح در دو کالبد. عاملیست که دو تن رامبدل به فرشته ی واحدی می کند. ویکتور هوگو عشق رمز بزرگیست. افلاطون عشق تجارت خطرناکیست که همواره به ورشکستگی می انجامد. شانفور عشق نبوغ عقل است. توسنل عشق دردیست که فقط سه دارو دارد: گرسنگی، انتظار، انتحار .کراتس عشق نمی دانم چیست و نمی دانم چگونه سپری می شود. مادموازلدوسگوری عشق دردیست شدیدتر از تمام دردهای دیگر، زیرا در عین حال روح و قلبو کالبد را رنج می دهد. ولت عشق حیات عاشق را تشکیل می دهد و الا معشوق بهانه است. آلفونسکار عشق ظالمی است که به احدی رحم نمی کند. کرنی عشق، خطای فاحش فرد در تمایز یک آدم معمولی از بقیه ی آدم هایمعمولی است. برنارد شاو عشق چیزیست که بی عقلان را عاقل می کند و عاقلان را عاقل تر می نمایدو آن ها را که بیش از اندازه عاقلند را کمی بی قید می سازد. ؟ عشق چیزیست که نخست به شما پرو بال می دهد تا بعد بهتر بتواندبه دامتان بیندازد. د.اسمیت عشق، عشق می آفریند. عشق، زندگی می بخشد. زندگی، رنج به همراهدارد. رنج، دلشوره می آفریند. دلشوره، جرات می بخشد. جرات، اعتماد می آورد .اعتماد، امید می آفریند. امید، زندگی می بخشد. زندگی، عشق به همراه دارد. عشق، عشق می آفریند. مارکوس بیکل عشق خوشبختی است که دو طرف برای هم ایجاد می کنند. ژرژسان عشق مانند عصبانیت است و هنگامی رخ می دهد که مغز توان اندیشیدن نداشته باشد و اتفاقی و گذراست خودم :D ماخذ : http://deltange-tanha.blogfa.com/post-91.aspx
کنون که دیده ام از دیدن تو محروم است / فرشته وار شبی را به خواب من بگذر
نگاه مست تو را آرزوکنان گفتم / بیا بهپرتو جام شراب من بگذر
اگر که شعر شدیبر لبان من بنشین/اگر که نغمه شدی از رباب من بگذر
فروغ روی تو سازد دل مرا روشن/ بیا و در شب بی ماهتاب من بگذر
کرم کن ودر کلبه ام قدم بگذار / مرا ببینو به حال خراب من بگذر
تو را کهطاقت سوز من یک دم نیست/نخوانده شعرمرا از کتاب من بگذر
جامعه مجازی پریناز - زن از ديدگاه بزرگان
زن شاهکار خلقت است
برنارد شاو
زیباترین خوی زن ، نجابت اوست
ارد بزرگ
در دنیا تنها دو چیز زیباست ، زن و گل
مالرب
انتقام شیرین است مخصوصا برای زنان !
بایرون
تمدن چیست ؟ نتیجه نفوذ زنان پاکدامن است
امرسون
زن رسماً مربی مرد و مهّذب اخلاق اوست
آناتول فرانس
اگر زن نبود نوابغ جهان را چه کسی پرورش می داد ؟
ناپلئون
مردها را شجاعت به جلو میراند و زنها را حسادت
برنارد شاو
به سراغ زنان می روی ؟ تازیانه را فراموش مکن !
فردریش نیچه
مردان آفریننده کارهای مهمند و زنان به وجود آورنده مردان
رومن رولان
اگر از طبقه بالا زن بگیرید، بهجای خویشاوند ارباب خواهید داشت
لئوپول
مردان قانون وضع می کنند و زنان اخلاق به وجود می آورند
کونته ورسیه
با زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود بهترین دوست شما می شد
بردون
خشم زن مانند الماس است می درخشد اما نمی سوزاند
رابیندرانات تاگور
زن همیشه سن خود را از تاریخ ازدواج حساب می کند ، نه تاریخ تولد
ارهارد
هرچه ایمان مرد به هوشش بیشتر شود زن بهتر میتواند گولش بزند
لرد بایرن
زن تاج سر آفرینش است ، او شریک زندگی و یار ساعات درماندگی است
گوته
زنانیکه می خواهند مرد باشند ، زنانی هستند که نمی دانند زن هستند
الکساندر دوما
برای تحمل شدائد زندگی باید عاشق چیزی بود ، کاری ، زنی ، آرمانی و ...
مارکوس آنا
زن کودکی است که با اندک تبسم خندان و با کمترین بی مهری گریان می شود
هرود
منشأ هر کار بزرگی زن است ، زن کتابی است که جز به مهر و محبت خوانده نمی شود
لامارتین
چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ، مهربانی اوست ، نه سیمای زیبایش
ویلیام شکسپیر
جنبش تساوی خواهی زنان موجب می شود زن از زنانه ترین غرایز خود دور می شود
فردریش نیچه
شیرین ترین سخنان در زندگی ، خوش آمد گویی بی غل و غش زن به شوهر خویش است
جورج ولز
زن زشت در دنیا وجود ندارد فقط برخی از زنان هستند که نمیتوانند خود را زیبا جلوه دهند
برنارد شاو
هر کجا مردی یافت شد که به مقامات عالیه رسیده یقیناً زنی پاکدامن او را همراهی کرده است
شیلر
زن عاقل به تربیت همسرش همت می گمارد و مرد عاقل می گذارد که زنش او را تربیت کند
مارک تواین
هیچ چیز غرور مرد را مثل شادی زنش ارضاء نمی کند ، چون همیشه آنرا مربوط به خود میداند
جونسون
مردانیکه بیشتر از حقوق و هنجار زنان پشتیبانی میکنند خود بیشتر از دیگران به نهاد زن میتازند
ارد بزرگ
زنان بخوبی مردان میتوانند اسرار را حفظ کنند ولی به یکدیگر میگویند تا در حفظ آن شریک باشند
داستایوفسکی
اگر شناخت زن و مرد نسبت به ویژگی های درونی و بیرونی یکدیگر بیشتر گردد کمتر دچار گسست می شوند
ارد بزرگ
زن کانون پرفروغ خانواده ، مرکز مهر ، مظهر عشق ، نمایشگر پاکی ، نمونه عطوفت و چشمه عنایت است
اقبال لاهوری
آیندۀ اجتماع در دست مادران است. اگر جهان به میانجیگری زن گرفتار شود ، تنها اوست که می تواند آن را نجات دهد
ابوفور
به هر اندازه که زن آرام و مطیع و با عصمت و با عفت است ، به همان اندازۀ قدرت فرمانروایی او شدیدتر و استوارتر است
میشله
آیا برده هستی؟ پس دوست نتوانی بود. آیا خودکامه هستی؟ پس دوستی نتوانی داشت در زن دیر زمانی است که برده ای و خودکامگی نهان گشته اند از این رو زن را توان دوستی نیست او عشق را می شناسد و بس
فردریش نیچه
زن وقتیکه دوست بدارد ، غیر از محبوب خود چیزی را نمی بیند و هر چه عاطفه ، مهربانی و نوازش و فداکاری دارد تنها برای او به کار می برد
آلفونس دوده
زنان تحصیلکرده همسران خوبی از آب در می آیند ، زیرا برای اینکه توضیح بدهند که چرا غذا شور یا بیمزه شده است کلمات بیشتری در اختیار دارند
باب هاپ
کسانیکه ازدواج کرده اند خود را ناراضی نشان می دهند و می گویند زن بد است ، زیرا می خواهند فقط و فقط خودشان از این موهبت تمتّع گیرند
دیسرائیلی
خودپسندی زنان بزرگترین علت بد بختی ایشان و زوال خانواده هاست. هیچ چیز به اندازۀ خودپسندی زن ها بنای خانواده ها را ویران نکرده است
چارلی چاپلین
کشتن میل ستیزه جوئی در بسیاری زنان کاری بی اثر است و درست مانند آن است که سعی کنی با فشار بادکنکی را در زیر آب نگه داری كه خواهی دید دوباره بیرون
می زند
ورا هتریکس
مارسل آشار
ماخذ : http://www.club.parniaz.com/blog.php?user=ns&blogentry_id=3113
سایت تبیان - جاودانه ها
ماخذ : http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=934&articleID=360611
حمیرا ستارزاده Homeirasattarzadeh's Blog - دانلود کتاب “آرمان نامه” ارد بزرگ (پرخواننده ترین کتاب ایران)
ارد بزرگ Orod Bozorg
کتاب آرمان نامه ارد بزرگ بنا بر آمار معتبر منتشر شده در برخی از خبرگزاریها ، پر خوانندترین کتاب حداقل ده سال اخیر ایران است . این کتاب با این که حجم کمی دارد اما بند به بند جملات آن دیدی به وسعت اقیانوس می طلبد...
این کتاب نفیس را از لینک زیر دانلود کنید :
فرمت : PDF پی دی اف
حجم : 429 کیلوبایت
دانلود کتاب آرمان نامه
ماخذ : http://homeirasattarzadeh.wordpress.com
پژواک اندیشه در فراسوی مرزها
تاریخ بشر، داستان مبارزه بیپایان برای آزادی، عدالت و معناست. در این مسیر، گاهی یک اندیشه، یک فلسفه، میتواند مرزهای جغرافیایی و فرهنگی ر...
بازتاب فلسفه اُرُدیسم در سراسر جهان
کتاب تفاوت های بارز اتوپیای جزیره اُرُدیسم با اتوپیای کشور جهانی هاکسلی
کتاب شباهت های فلسفه ارد بزرگ و مدل حالت پایدار
کتاب تفاوتهای اساسی، دیدگاههای زیست محیطی فیلسوف اُرُد بزرگ و ترامپ
- فلسفه اُرُدیسم چیست ؟ Orodism
- بازتاب جهانی فلسفه اردیسم Reaction of the World to the ORODISM Philosophy
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور هندوستان The philosophy of Orodism in India
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور آمریکا The philosophy of Orodism in United States
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور ازبکستان The philosophy of Orodism in Uzbekistan
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور کلمبیا The philosophy of Orodism in Colombia
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور لهستان The philosophy of Orodism in Poland
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور تاجیکستان The philosophy of Orodism in Tajikistan
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور افغانستان The philosophy of Orodism in Afghanistan
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور مراکش The philosophy of Orodism in Morocco
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور برزیل The philosophy of Orodism in Brazil
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور نیجریه The philosophy of Orodism in Nigeria
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور نائورو The philosophy of Orodism in Nauru
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور لیبی The philosophy of Orodism in libya
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور بلژیک The philosophy of Orodism in Belgium
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور سریلانکا The philosophy of Orodism in Sri Lanka
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور فیلیپین The philosophy of Orodism in Philippines
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور کنگو The philosophy of Orodism in Congo
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور ژاپن The philosophy of Orodism in Japan
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور اتیوپی The philosophy of Orodism in Ethiopia
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور کرواسی The philosophy of Orodism in Croatia
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور جمهوری چک The philosophy of Orodism in Czech Republic
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور گینه استوایی The philosophy of Orodism in Equatorial Guinea
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور صربستان The philosophy of Orodism in Serbia
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور دانمارک The philosophy of Orodism in Denmark
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور مالزی The philosophy of Orodism in Malaysia
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور اکوادور The philosophy of Orodism in Ecuador
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور قزاقستان The philosophy of Orodism in Kazakhstan
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور هائیتی The philosophy of Orodism in Hait
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور هندوراس The philosophy of Orodism in Honduras
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور تانزانیا The philosophy of Orodism in Tanzania
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور سوئیس The philosophy of Orodism in Switzerland
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور نپال The philosophy of Orodism in Nepal
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور تایلند The philosophy of Orodism in Thailand
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور ایتالیا The philosophy of Orodism in Italy
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور گرجستان The philosophy of Orodism in Georgia
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور آفریفای جنوبی The philosophy of Orodism in South Africa
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور بلغارستان The philosophy of Orodism in Bulgaria
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور کنیا The philosophy of Orodism in Kenya
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور کامرون The philosophy of Orodism in Cameroon
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور کره جنوبی The philosophy of Orodism in South Korea
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور نروژ The philosophy of Orodism in Norway
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور مکزیک The philosophy of Orodism in Mexico
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور اندونزی The philosophy of Orodism in Indonesia
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در جمهوری آذربایجان The philosophy of Orodism in Azərbaycan
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور انگلیس The philosophy of Orodism in England
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور عراق The philosophy of Orodism in iraq
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور آلمان The philosophy of Orodism in Germany
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور پورتوریکو The philosophy of Orodism in Puerto Rico
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور غنا The philosophy of Orodism in Ghana
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور اسپانیا The philosophy of Orodism in Spain
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور فرانسه The philosophy of Orodism in France
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور ترکیه The philosophy of Orodism in Turkey
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور روسیه The philosophy of Orodism in Russia
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور بنگلادش The philosophy of Orodism in Bangladesh
- بازتاب فلسفه اُرُدیسم در کشور پاکستان The philosophy of Orodism in Pakistan
- زندگینامه فیلسوف حکیم ارد بزرگ ( بنیانگذار فلسفه اُرُدیسم Orodism)
-
شجاعت اخلاقی اندیشه: ارد بزرگ و چو وان آن در گفتگو در طول تاریخ، متفکرانی بودهاند که زندگیشان نمونهای از قدرت - و هزینه - گفتن حقیقت ...
-
تصور کن... یک روز سرد زمستانی است، درست مثل همان روزهایی که سوز سرما تا مغز استخوان نفوذ میکند و هر کسی به دنبال پناهگاهی گرم میگردد. در...