۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه

آینه

دیده سوزنده در آتش غم

چشم آیئنه هم ، سوز غم بود

در کنار نگه قطرهء اشک

کاو بخاری شد و بر غم افزود

ای تو آیئنه های صداقت

رنگ غم را ز چشمم برون کن

سوزش سینه را از نگاهم

کم کن و عشق او را فزون کن

من هنوز از غباری که در آن

گمره و سرگریبان عشقم

راه دیگر ندیدم بدنیا

هر کجا رفته و هرچه گشتم

غیر آئین عشق و محبت

رسم و راه دگر را ندانم

یاورم باش و گو چاره راهی

تا که دل را بجایی رسانم

ای تو آیئنه های صداقت

در نگاهم تو دیدی غمم را

بوده ای در کنارم در این عشق

دیده ای غصه های شبم را

شاهد عشق من بودی و من

دفتر شاعری را گشودم

گریه ام با تو و دفترم بود

عاشقی مست و آشفته بودم

حال خود را ندیدم بجایی

جز که کردم نگه در نگاهت

با دلم گفته ای صادقانه

عاشقی بوده تنها گناهت

گفته ای روح خود را مبازی

بّه که یابی ره دیگری را

ورنه از زندگی خوش نبینی

گر بمانی به امید فردا

آری ای آینه حق چو گویی

میروم راه دیگر بیابم

از همه عاشقی قلب سوزان

اشک و غم بوده تنها جوابم

فرزانه شیدا

آه از آنروز ...

آه از آنروز که قلبم لرزید
مثل آن سنگ که افتاد در آب

کوه عشقی بدرون پر آتش
شد بدریای دل من پرتاب

روحم از آتش د ل سوزان شد
دلم از شور و شر عشق کباب

گیج از آن جام پر از باده مهر
مست چون گرمی پرشور شراب

بی خبر از خود واز هرچه که بود
باتو در عالم بیداری و خواب

بر سبکبال پر عشق سوار
باتو از عشق و محبت سیراب

با تو جویندهء هستی و امید
با تو پیدا شده و هستی یاب

آن نگاهت به زبان گوئی عشق
بر همه پرسش من بود جواب

زندگی باتو مرا شور و نشاط
بی تو بیروح تر از عکس به قاب

بی خبر از غم دوری و فراق
بی خبر زآنکه همه بوده سراب

هجر تو آمد و ویرانم کرد
دلشکستم به سهولت چو حباب

رفتی از خانه دل بی منو عشق
رفتی از دیده من همچو شهاب

بی تو در خانه اندوه و فراق
من فقط ماندم و اندوه و عذاب

آمدی دیر و شتابان رفتی
دل فنا کردی و رفتی به شتاب

باتو دل خانهء گلهای امید
بی تو یک کلبه ء محزون و خراب

دل هجران زده ... بیمار فراق
در طپش های مداوم بی تاب

همچنان دیده بدر دوخت نگاه
کرده هر ثانیه را بی تو حساب

به سراپا ..به هر آن ثانیه سوخت
همچو پیری شده در اوج شباب

بیش از این قدرت من نیست بیا
تو اسیر قفس خود را دریاب

فرزانه شیدا / 1363

پس کوچه ها...

توی این پس کوچه ها در میون آدما

دنبال اون کسیم که شده از من جدا

با صدای بیصدا می پرسم از آدما

پس کجا رفته کجا یار من اون بیوفا

میخونم زمزمه وار با دلی خسته و زار

آخه اون رفته کجا ، مردم از این انتظار

میگیرم سراغ یار از همه اهل دیار

تا که پیداش نکنم ندارم صبر و قرار

تو خزون و تو بهار میون هر رهگذار

میگیرم سراغشو از پیاده از سوار

باصدای خسته ای مثه مرغ بسته ای

گاهی آواز میخونم با دلشکسته ای:

عاشقی ویلــونیــه غـم و سرگردونیه

دل عاشق بــخدا هـــمیشه زندونیه

وقتی دل دادی بیار دیگه اسمشو نیار

چون جدائی برسه توئی قلبی بیقرار

توئی اون عاشق زار

یه موقع میشی بیدار که شدی تنها و خوار

مـــیشی آواره شــهر ، دربـــدر دنـبال یـار

دیــگه رفـــته یار تو ، دیـــگه بــــردار بارتو

برو تنهائی بمیر... نمیاد دلدار تو

نمیاد غمخوار تو

عاشقی و یلونیه غم و سرگردونیه

دل عاشق بخدا همیشه زند.میه

وقتی دل دادی بیار دیگه اسمشو نیار

چون جدائی برسه توئی قلبی بیقرار

توئی یک عاشق زار

فرزانه شیدا

آیینه پرواز

زنــدگی يه کوره راهــه

که بايــد ازش گذر کرد

واسه ي يه لحظه خنده

عمری رو بايد هدر کرد

تــوی کوره راه هستی

پيچ و خم يکی دو تا نيست

دلـــه بيـــچاره رو بــايد

آشنــا با صد خطر کرد


فــرزانه شـــیدا

Farzaneh Sheida

ترانه ی آسمون

یه آسمون ستاره

از آسمون میباره

این دله بیقرارم

دیگه طاقت نداره

سکوت شب رو بشکن

تو لحظه های غمگین

تو همزبون من باش

ای آسمون ستاره


دیگه دلم شب و روز

فقط بیاد اونه

دلم تو این جدایی

همیشه بیقراره

همیشه بیقراره

فــرزانه شـــیدا
Farzaneh Sheida

آنچه پنهان است ...

پــشت دوازهای ســـــکــوت:

مانده دردی که در درون خـفتــه

با ســخن های تلخ و ناگفـتــــه

همـره صـد فـغان و صــد بیــداد

از دلــی بیـــــقرار و آشـــفــته

پـشــت دروازه های خــامـوشـی:

مانده اشکی چو چشمه جوشنده

گـــریه های مـــیان هـــر خـــــنده

بغـض تلخــی که بسته راه نفـس

خــسته جانــی ز غـــصه آکـــنده

پـشـت این دیده های اشــک آلـود:

مــانــده دردی زقلــب غــــم دیده

صـــد شــراره ز قلـــب رنجـــــیده

اشــک جـوشـانـــی از پـی روزن

غـم صــدائــی به سینــه پـیچیده

پـشـت این بیـــصدا لـب بــســته:

قصــه هــای ز قـــــلب وامـــانده

سـر گذشتــی غمیـن و ناخـ وانده

پا فتـاده تنــی ز غـــم ســــوزان

غـــمدلــی ناتـــوان و درمـــــانده

آری انــدر ورای هـــر چــــیــزی:

راز هــای نـهــفته بسیــار اسـت

انــدرون دلان چـه بیــما ر اســت

در شـب بیــصدا ی خـاموشـی

دیـده هائی ز غـصه بیـدار اســت

آری آن رازهـــای پــــــنهانــی:

در درون در خــفا شـده مـدفـون

آن دل غـم کـــــــشیده محـزون

گریه ها در درون شــود جــاری

سینه گشتـه ز غصه ها پرخـون

آری ..آری همیشه پنـــهان است:

اشـــکها ،گـریه ها، سخن، فـریاد

از هــمین ها دلـــی رود بـر باد

تا که هستی کسی بیادت نیست

مـــرگ تـــو آورد تــــرا بـــر یاد


فرزانه شیدا

آسمان (شعرسپید)

آسمان اين گسترده آبي و پر پرواز

گويا خانه من بود

يا مأنوس با دلم

ميخواستم سر بر سينه اش نهاده

با ابرهايش همراه شوم درروزهاي باراني

گرمي خورشيد را همد ل باشم در روزهاي آفتابي

ميخواستم با بادها در سفر با

ابرهاي روان همراه گردم

ميخواستم آينه ام دريا باشد

يارم پرنده

همزبانم خورشيد وماه

ستاره ها دوستان شب مهتابي ام

ميخواستم طبيعت را سخاوت اسمان باشم

که در شب بوسه اي بر گل بود با شبنم

تشنگي ميگرفت از سبزي دنيا

با باران

ميخواستم آسمان باشم

گسترده اي سخاوتمند و آبي

که آزاد بود و رها

بي انتها بود و بيکرانه

آسمان

روحم را طلب ميکرد

من روح خويش به او مي بخشيدم

اما

دنيايم خاکي بود

در کره اي مدور محدود در مرزها

با رسوم خاکي

من از اينجا نيستم شايد

قلبم اسمان را فرياد ميزند

روحم آسمان را ميجويد

و اگر جايي باشد در زمين مرا

شايد قطعه اي درخاک خواهد بود

براي مردن

من آسمان را زندگي ميکنم

فرزانه شیدا/ف.شیدا

آزرده دل

اگر آزرده مرا میخواهی

بهترین روز همین امروز است

دل که افتاده بپایم بسکوت

همچو ماهی که ز تنگ افتاده

میزند پر پر خاموش و غمین

در کف خاک ، قلب ماهی وش من

زندگی گربهء وحشی سیاه

منتظر بود چنین روزی را

آب شفاف که بود تک امید ماهی

عاقبت از نگهش جاری شد

قطره در قطره ء اشک

تنگ خالی به چه خواهد ارزید

ماهی دل به زمین افتا ده است

و دگر آب حیات تنگ خالیست فقط

آب جاری شده بر روی زمین

دگر این پایان است

بر امیدی که بهر قطرهء اشک

ار نگاهش افتاد

قلب ماهی وش من

میزند پر پر خاموش و غمین

در کف خاک

قلب آزردهء منهم گوئی

زندگانی ز نگاهش افتاد

قلب آزردهء من

قلب آزردهء من
فرزانه شیدا /ف.شیدا

آزادی


در خیالی به بلندای امید

حیله ای بود و فریب

رفتن و جستن آن نام سپید

که به چشم منو تو

یک کبوتر شد و بر بام پرید

شرح آزادی انسان افسوس

در همه شهر و دیار

از سر بستن پرهائی بود

که ز قلب منو تو می ر وئید

دل ما زندانی ست

بر دل عاشق ما بالی نیست

دست ویران گر این عصر جدید

بندها بر دل عشاق کشید

روح آزادهء ما رفت بباد

آدمی بی دل و بی عشق دریغ

همه آن رشتهء پیوند برید

قرن آزادی انسان افسوس

عشق را از همه دلها دزدید

ما به بیگانه شدن خو کردیم

روح ما در خود و در خویش خزید

و جدا بودن ما

تا به بیگانگی مادر و فرزند رسید

و کنون آزادیم

آه آری آزاد

تا در این قرن تمدن همگی

یکه باشیم و غریب

و هر آن دل که پری باز نمود

یا که در عشق طپید

قفسی بیش ندید

بی خبر زآنکه رهائی به دلی ست

که غم خویش نداشت

غرقه در خویش نبود

از من خویش رهید

و به آن گلشن پیوند ز عشق

همچو خورشید دمید

سبزی عاطفه را رنگی داد

به سحرگاه محبت تابید

تا به همراه دل عاشق ما

به همان گرمی دیروز رسید

به همان شعله ی عشق

و به آن پیوندی ، که به آئین وجود

معنی بودن داد

و دگر باره به عشق

گرمی و لذت هستی بخشید

فرزانه شیدا- Farzaneh Sheida
- 1375
آخـرین بـرگ دفتـرمـن بـود

ایـن بــرگ کــه

خــزان برگــهای دفتــرم شــد !

زمستــان سرد و ساکت لــبهایــم را

به استــقبال رفتــه ام

در سـردی خزان بی تو بودن

گوئی بـرگ زردیســت

افتــاده از نگاه عشــق

امــا

دفــتری دیگــر خواهــم گشــود

تا شایــد بهــار را سلام گــوید

و چون هـــمیشه

همدم شبـــهایم شــود

تا در جــشـن شبـانــهء

منو آســمان و شــب

قلــم را بیــاری خویش باز خوانم

و باز قــطره ای

از چــای ســـرد شده بنوشم

و باز بــگویــم

در واژهای... در نوشتــه های غمنـاک

در قطره های اشــک

بــی تو هیچــم

و تابستــان عشـــقــم را

باز پـس میخواهــم

گرمــای محبتـت را

خورشــید گرما بخش امیــدم را

در کجــا بجــویــم

دفتــری را کــه بـرگ بهـارین و

آغــاز دوباره عشــق باشد

تا دوباره بنــویســم

دوســتت دار!

بــــرگـــــرد!

تا دوباره بـرگــــها

رنگ خــزان جــدائی نـــگیــرنــد

و خــندان باشنــد از با تو بــودنـها

تا شــایــد روزی

بازگــردی و باز خــوانی

که عشـق بی تو نیــز با من بــود

آری دفتــری دیــگر خواهــم گشــود

باز با عشــق تو

حتــی در بـــی تـــو بــودنـــهــا

فرزانه شیدا(ف.شیدا)

آخر چرا

بــا مــن بــگو آخــــر چــرا ؟

آرامشــــم و یـــران شــــده

آرام دل آرام جــــان

در قــلـب مــن حیـــران شده

در خــــلوت تنـــهائـــیـم

هـــر لـــحظه مـی بارم ز دل

هـــر روز هــر لــحظه چـــرا ؟

بر دیـــده خــــون دارم زدل ؟

دل در هـــوایـــت مـــیطـــپد

روحـــم تـــرا دارد طلــــب

با مــن بــمان ای هــمنفس

در زنــدگــی در روز و شـب

دل میـــطپد از عشــق تـــو

گـــر تــاکنــون هـم زنــده ام

بــاور نـــمیــــداری مـــگر

عشـــق تــرا مــن بنـــده ام

از مــن جـــدا هــرگـز مشـو

تــا ایــن طـــپش مـانـد بـدل

گــر تـــو روی دل میشــــود

از ایـــن طپیـــدنـــها خجــــل

هــرگز نــمی خــواهم ز تــو

یک لــحظه هم غافل شـوم

بــا روح جــانــــم بـا تــوام

همــراه تــو کامل شـوم

فرزانه شیدا / FSheida

پژواک اندیشه در فراسوی مرزها

  تاریخ بشر، داستان مبارزه بی‌پایان برای آزادی، عدالت و معناست. در این مسیر، گاهی یک اندیشه، یک فلسفه، می‌تواند مرزهای جغرافیایی و فرهنگی ر...

بازتاب فلسفه اُرُدیسم در سراسر جهان