۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

تا حالا زندگی کردی؟؟!! ارسالی اقای توکل مشکوه {مشکات}

تا حالا زندگی کردی؟؟!!
ارسالی از طرف آقای: توکل مشکوه {مشکات}

تاريخ تولد:
پنجشنبه 14 شهريور 1347
کشور:ايران/ شهر:شیراز

آنچه در من جاریست
بغض دیروز من !
اندیشه فردای من است
نا امیدی مرگ است
باز امید به اوست
هر چه داریم از اوست: توکل مشکوه {مشکات}





تا حالا زندگی کردی؟!




بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم.




در واقع، در طول سي سال گذشته،




هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم،




به ياد ويلان مي‌افتم ...



ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا،




جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت




. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت




و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...





روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت،




به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را




تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.





ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت




تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد




، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد




، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش.



من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم.




بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است.




روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم




، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود




و سيگار برگ مي‌کشيد.




به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.


کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن،




عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را




سر و سامان بدهد




تا از اين وضع نجات پيدا کند؟





هيچ وقت يادم نمي‌رود.




همين که سوال را پرسيدم،




به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب،




آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد




: کدام وضع؟





بهت زده شدم.




همين‌طور که به او زل زده بودم،




بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:


همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!




ويلان با شنيدن اين جمله




، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:



تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟



گفتم: نه !



گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟


گفتم: نه !



گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟


گفتم: نه !



گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟



گفتم: نه !



گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟



گفتم: نه !



گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟



با درماندگي گفتم: آره، .... نه، ... نمي دونم !!!





ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد.




نگاهي تحقيرآميز و سنگين ...





حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم.




به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود




و تاکسي رسيده بود.






ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت.






جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.



ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟



جواب دادم: نه !





ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني.





ارسال شده توسط:




آقای مشکوة توکلی


سهراب سپهري از دیدگاه روانشناختی

سهراب سپهري از دیدگاه روانشناختی
________________________________________
تحليل زندگي سهراب از منظر روانشناختي كاري دشوار است. هر چند كه سروده هايش در دسترس است و زندگي او به وسيله افراد مختلف نقل شده و او توسط افراد گوناگوني توصيف شده است اما براي داشتن يك تحليل روانشناختي عميق نياز به اطلاعات جامعتري است. تحليل مختصر پيش رو بر اساس سروده هاي خود سهراب و شنيده ها از افراد معتبري است كه با سهراب زندگي كرده اند يا با او در ارتباط بوده اند. مهمترين ويژگي اين شنيده ها آن است كه همه افراد بر خصوصيات مثبت سهراب تمركز داشته اند و به طور معناداري از سهراب «خوب مي گويند». با در نظر گرفتن اين ويژگي كه در گفته هاي افراد مختلف به وفور ديده مي شود تحليل مختصر و کلی از سهراب سپهري ارائه مي شود که به طور قطع انعکاس دهنده تمام شخصیت سپهری نیست.
سهراب سپهری را شاعر طبیعت و امید نامیده اند. توصیف طبیعت و استفاده از مضامینی که با طبیعت گره ناگسستنی خورده اند در سراسر شعر سهراب دیده می شود. این نزدیگی و انس با طبیعت شاید ریشه در کودکی سهراب داشته باشد. سهراب کودکی خود را در باغ بزرگ اجدادی که پر از گل و گیاه و درخت بود، گذرانید و در باغی زندگی می کرد که به گفته خواهرش شمارش درختان آن کار ساده ای نبوده است. سر تاسر کودکی سهراب و خواهرو برادر هایش لبریز از بوی گلهای داوودی، شب بو، زنبق و اطلسی بوده است و انعکاس این دوران زندگی با طبیعت را می توان به وضوح در اشعار سهراب مشاهده کرد.
سهراب دوران کودکیش را با نشاط و دوست داشتنی توصیف می کند. کودکی سهراب با طبیعت آمیخته بود و ارتباط نزدیکی با آن داشته است. او در 14سالگی از یک خانه پر از درخت به خانه ای نقل مکان می کند که از هیچ گل و درختی خبری نیست. در این برهه از زمان است که ارتباط او با طبیعت کم می شود اما علاقه اش افزون می گردد. بازگشت به دوران کودکی در اغلب ابیات شعر سهراب دیده می شود و این بازگشت در اشعار او انعکاس یافته است.
باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود
باغ ما شاید،قوسی از دایره سبز سعادت بود
میوه کال خدا را درآن روز ،می جویدم در خواب
آب بی فلسفه می خوردم
توت بی دانش می چیدم
زندگی چیزی بود، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار
زندگی در آن وقت،صفی ازنور و عروسک بود
یک بغل آزادی بود، زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود
او در بازگشت به این دوران از روز های خوب کودکی به نیکی یاد می کند و باغ اجدادیش را به تصویر
می کشد و شادی ها، شیطنت ها و بازی ها و غم های کودکیش را در قالب اشعار لطیفش نمایش می دهد. به نظر می رسد برای سهراب دوران کودکی، دوران کم تنش و کم اضطرابی است که سهراب با بازگشت به آن دوران خوب، تلاش می کند تا به غم های احتمالی روزگار بزرگسالی کمتر مجال بروز دهد.
روایت است که سهراب برای خودش عروسکی داشت که لابلای گل های باغ پدری با آن بازی می کرد. بازی با عروسک یک پسر، معمولاً از سوی خانواده ها منع می شود و این تمایل وجود دارد که پسر با اسباب بازی های پسرانه بازی کند كه این تمايل در شكل افراطي خود منجر به کلیشه سازی جنسیتی می شود که گاهی مانع رشد کودک است اما این موضوع در مورد سهراب وجود نداشته و این کلیشه سازی جنسیتی در او ایجاد نشده تا روح لطیف او پرورش بیابد. این موضوع در اشعار سهراب نيز انعکاس می یابد به طوریکه در شعرهای سهراب عمدتاٌ تصاویر زنانه ای از طبیعت به تصویر کشیده می شود و این حالت تا آخرین اشعارش ادامه می یابد و در آخرین اشعارش او تلاش می کند تا از تصاویر زمخت استفاده کند. به نظر می رسد در شخصیت سهراب بر اساس نظریه یونگ دوجنسي بودن رواني شخصيت پذیرفته شده است. این موضوع یعنی پذیرش دوگانگی جنسی- روانی از گامهای مهم و از دشوارترین گامها در فرایند تفرد است که طی آن فرد دوگانگی جنسی- روانی خود را می پذیرد و ویژگیهای جنس مخالف را نیز بروز می دهد و دلیلی برای آنکه فقط مردانه یا فقط زنانه عمل کند نمی یابد. تفرد در نظریه یونگ به این معنا است که فرد بتواند استعدادهایش را پرورش دهد و به انطباق هشیاری و نا هشیاری دست یابد.
الگو برداری و همانند سازی با والدین می تواند یکی از عوامل مهم در گرایش سهراب به هنر و ادبیات و موفقیت در این زمینه باشد. پدر سهراب سپهری، همان گونه که در «صدای پای آب» خود سهراب عنوان می کند، خطی خوش داشته و با منبت کاری آشنا بوده و تار را خوب می نواخته و خوب می ساخته. مادر وی نیز اهل شعر و ادب بوده است. همیشه پس از صرف شام، کتاب خوانی دسته جمعی شروع می شد. خانواده سپهری از یک کتاب فروشی، رمان های بزرگ دنیا را قرض می گرفتند و همراه با مادر به ترتیب آنها را می خواندند. به این ترتیب کودکانی هم که می توانستند بخوانند، داستان ها را می شنیدند و لذت می بردند. حافظ خوانی و مشاعره هم کاری بود که مادر سهراب هیچ وقت از آن غفلت نمی ورزید. زندگی در خانواده ای که با هنر و ادبیات ارتباط نزدیکی داشته اند و مطالعه جزء سبک زندگی و عادتهای زندگی آنها بوده است، و دیدن اینکه مثلاً پدرش تار می نواخته یا مادرش شعر می خوانده، ممکن است در سهراب نگرشی مثبت نسبت به هنر و ادبیات ایجاد کرده باشد چرا که در کودکی چیزی خوب است که والدین به عنوان منبع قدرت آنرا انجام می دهند. ممکن است این نگرش در دوره های بعدی زندگی تعدیل شود اما این امکان نیز وجود دارد که به علایق کودک در آینده تبدیل شود. به هر حال اگر سهراب با استعداد هنری و ادبی در خانواده ای به جز خانواده خودش پرورش می یافت شاید سرنوشت دیگری در انتظارش بود و شاید این استعدادها به این شکل تجلی نمی یافت


از خصوصیات سهراب احساس نزدیکی و تمایل به درک احساسات دیگران و تمایل به کمک کردن به آنها ذکر شده که همه در قالب علاقه اجتماعی که از ویژگی های افراد خود شکوفا است قابل تفسیر است.
یکی از خصوصیات افراد خود شکوفا خود انگیختگی، سادگی و طبیعی بودن آنها است. رفتار افراد خود شکوفا بی پرده، مستقیم و طبیعی است.این افراد به ندرت احساس های خود را مخفی می کنند یا نقش بازی می کنند.این ویژگی در سهراب قابل مشاهده است. نقل است که صراحت لهجه و شجاعت او را همگان قبول داشتند. او با آن که بسیار کم حرف وخجول بود، از چیزی نمی ترسید و به همین دلیل هنگامی که دانشجویان رتبه اول را به حضور شاه بردند و شاه از او نظرش را درباره نقاشی های اتاق خاتم خواست، سهراب با صراحت به او گفت که خوب نیستند. همه از پاسخ سهراب به هراس افتادند زیرا کسی قدرت انتقاد از شاه و تالارهایش را نداشت، اما پاسخ سهراب بقدری کوتاه و صریح بود که شاه هم آن را تصدیق کرد.
خصوصیت ديگری که مزلو برای افراد خودشکوفا قائل بود تمرکز بر مشکلات خارج از خودشان است. افراد خود شکوفا احساس می کنند رسالتی دارند که نیروی خود را صرف آن می کنند و احساس عمیق تعهد می کنند وآرمان های بلند در سر دارند. این خصوصیت در اشعار شهراب انعکاس یافته است به طوریکه چنین می سراید:
...خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
هر چه دشنام از لبها خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
پذيرش واقعيت مرگ و برخورد با آن به طوريكه ديگران به جاي آنكه به سهراب روحيه بدهند روحيه مي گرفتند نيز ويژگي روزهاي پايان عمر سهراب است. در حاليكه سهراب به بيماري سرطان مبتلا شده بود، همه تلاش مي كردند تا او چيزي از موضوع نفهمد. اما سهراب كه از موضوع با خبر شده بود در برابر در خواست مادرش براي مراجعه به پزشك براي معاينه عمومي مخالفت كرده و گفته است: « من خودم خوب مي دانم كه چه هنگام مي ميرم». از ديدگاه اصالت وجودي بزرگترين عامل اضطراب زا براي انسانها مرگ است. انسانها تلاش مي كنند تا با روشهاي مختلفي اين اضطراب را از خود دور كنند. يكي از اين روشها كه به نظر مي رسد سهراب از آن استفاده كرده است احساس كنترل بر اين پديده است. سهراب با گفتن اين جمله كه من خودم مي دانم كي مي ميرم و با ايجاد احساس كنترل و استثنايي بودن در خود موفق شده تا نگراني و اضطرابي كه مرگ غير قابل اجتناب براي هر انساني ايجاد مي كند را كاهش دهد.
در طول زندگي سهراب آن صفتي كه بارز و عيان است، خصوصياتي كه در وصف انسانهاي خود شكوفا نقل مي شود. خلاقيت، تجربه هاي عرفاني يا اوج، انسان دوستي، تمركز بر مشكلات خارج از خود همه از ويژگيهايي است كه از سهراب توسط افراد گوناگون نقل شده است. در ديدگاه يونگ به نظر مي رسد كه سهراب به يكپارچگي ناخودآگاه و خودآگاه تا حدود زيادي دست يافته و به فرآيند تفرد در طول زندگي اش نزديك شده است. شايد عدم ترس او از مرگ و پذيرش واقع بينانه آن نشان از آن باشد كه سهراب هرچند طول عمر زيادي نداشته است اما از عرض زندگي خود و دستاوردهاي آن راضي و خشنود بوده است و از ديدگاه اريكسون آنهايي كه از گذشته و دستاوردهاي زندگي خود راضي اند و به آن مي بالند در برابر پديده مرگ برخورد واقع بينانه و بدون تنشي خواهند داشت چراکه عمر رفته را بدون حاصل نمی بینند و چیزی دارند که بتوانند به آن ببالند.

منبع : منتال هلس

عرفان و سهراب سپهری
نگاه اسطوره اي سهراب سپهري به انسان و هستي
بابك صحرانورد



ماکس هورکهایمر یکی از اعضای بلند پایه مکتب فرانکفورت آلمان معتقد بود که درعصری که سخن از حذف فردیت ها ست باید به ارزش فردیت ایمان داشته باشیم. او خود را با چیزی که آن را ” گرایش به سمت جهانی عقلانی شده، خودکار و کاملاً اداره شده” می نامید در تعارض می دید. عقیده داشت درعصری که تمایل به حذف استقلال فرد وجود دارد جز تمایلات مذهبی، هیچ امیدی برای آزادی ولو محدود وجود ندارد. ۱
این نوع تفکرغربی همزاد خاصی در ایران و در آثار یکی از شاعران معاصر ما به نام سهراب سپهری دارد وهدف این مقاله نیز نگاه اسطوره ای سهراب سپهری به انسان و هستی و برخورد و تلاقی اندیشه ی شعری سهراب با عارفان شرقی چون لائوتسه و بودا است. گفته شده که شعرهای سهراب بشدت متأثر از افکارعارف هندی کریشنا مورتی ست. اما در واقع خود کریشنا مورتی نیز اساس اندیشه هایش را از فلسفه ی این دو عارف کسب کرده است. بدین ترتیب افکار مورتی نیز شرحی امروزی و مدرن از اندیشه های این دواستاد است .
سپهری در فصلی از زندگی خود به واسطه ی نقاشی سفری به ژاپن کرده است و قطعاً در آن دیار بوده که با اندیشه های چین و هند باستان و متفکران آن سرزمین آشنا شده است.

لائوتسه، بودا و سپهری

مروری دقیق در شعرهای سهراب نشان می دهد که نوع جهان بینی یا هستی شناسی او( نحوه نگرش شاعر به هستی و پدیده های آن) ازچه جایگاهی برخوردار است و تلاقی آنها با اندیشه ها و دغدغه های کدامین متفکران همسو ست.
اگر بخواهیم مضمون کلی آثار او بخصوص در چهار مجموعه آخر را به شکل یک روایت ساده داستانی بدون تعلیق بنویسیم این متن به دست می آید:
قهرمان شعرهای سپهری سالکی ست در جاده معرفت به قصد دریافت همه ی چیزها که درقلب هستی و انسان در جریان است و سلوک او نیزدر پی معنا دادن از طریق کشف و شهود ضمیرش معنا می یابد. او رونده ای ست که طی طریق کرده و زمان ها را در نوردیده است، اگر چه ازگذشته بریده و سودای آینده را نیز ندارد در زمان اکنون به سر برده و شارح بودن خود است. نگاه او به بیرون و درون، نگاهی در لحظه و خالی از واسطه است:
سفر مرا به زمین های استوایی برد/ و زیر سایه آن بانیان سبز تنومند/ چه خوب یادم هست/ عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:/ وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت. ۲

و در این سفر خواهد آموخت که :
و من مفسر گنجشک های دره گنگم؟ / و گوشواره عرفان نشان تبت را/ ولی مکالمه، یک روز، محو خواهد شد / و شاهراه هوا را / شکوه شاه پرک های انتشارحواس/ سپید خواهد کرد. ۳

این منش و سلوک در واقع به کهن ترین تفکر مشرق زمین یعنی تفکر تائو در نوشته های استاد کهنسال چینی یعنی لائوتسه باز می گردد. لائوتسه اساساً مرد انتقاد بود. حرفهای پوچ و عقیده های بی مغز و بی معنی را با قضاوتی سخت و تند نابود می کرد. از تمدن عهد خود بیزار بود و خود را به آغوش آسایش بخش عرفان، تصوف و تفکر باطنی انداخته بود. تعلیمات او به نوعی شکاکی و بدبینی نیز منجر شد که ندای بازگشت به طبیعت را درمی داد و همچون ژان ژاک روسو می خواست انسان را دوباره به دنیای جنگل برگرداند.

لائوتسه فلسفه ی تائو(طریقت) را بنیاد نهاد وهمه ی آثار مکتوب را رد کرد و معتقد بود دانش فضیلت نیست ، زیرا برخی از شرورترین افراد جهان مردم تحصیل و دانشمند بوده اند. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌( یاد آور این شعر حافظ: تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست ) او معتقد بود به کار بستن تائو برای روشن فکر شدن نیست، بلکه برای ساده ماندن است. ۴
در چین توجه به انسان جلب نظر می کند و به همین دلیل فکر چینی کاملاً به طرف اخلاق و جلوه ی خارجی و عینی اشیاء متوجه می شود. تعلیم لائوتسه هدف حکمت و فلسفه را نیل به زندگی معقول می شمرد و نیل به این مقصود را موقوف به درک مفهوم تائو می پنداشت. این تائو که او آن را “نظم کل” یا “نظام عالم” تلقی می کرد ظاهراً قبل از لائوتسه هم درحکمت چینی شناخته شده بود ولی او اولین کسی بود که آن را مبنای یک تعلیم اخلاقی منظم ساخت و نوعی اخلاق رواقی از آن به وجود آورد که توانست صلح و آرامش را در بین انسان ها تضمین کند.۵

لائوتسه استدلال می کند که انسان شرطی شده است و معتقد است خود یک پدیده بیگانه درذهن است. باید دست از تعبیر و تفسیر برداریم. باید در خویش تأمل کرد. این رقابت و مقایسه است که زندگی انسان را تباه می کند .
آیا می توانید دیگران را دوست بدارید/ آیا می توانید از ذهن خود دست بکشید؟/ وقتی مردم برخی چیزها را زیبا می دانند / چیزهای دیگر زشت می شوند. / وقتی مردم برخی چیزها را خوب می دانند / چیزهاتی دیگر بد می شوند / سخت و ساده یکدیگر را پشتیبانند ۶
دهانت را ببند،/ حواست را نادیده بگیر،/ زندگی ات را فراموش کن،/ گره هایت را باز کن، / نگاهت را نرم و لطیف کن، / و گرد و خاکت را بتکان؛/ این هویت اصلی توست./ چون تائو باش ۷
و در نمونه ای دیگر:
تائو همیشه در آرامش است / بدون رغابت غلبه می کند / بدون سخن گفتن پاسخ می دهد / تائو مرکز هستی است./ تائو گنج انسان نیک است/ و پناه انسان بد ۸

و سهراب در تاکید گفتار او مبنی بر اینکه نباید بین نگرنده و نگریسته چیزی واسطه باشد واز ذهنیت سازی دست بکشیم، می گوید:
پرده را برداریم:/ بگذاریم که احساس هوایی بخورد./ بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند./ بگذاریم غریزه پی بازی برود./ کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد. ۹

شعرهای مسافر، صدای پای آب و حجم سبز در واقع شرح کشاف و استعاری کتاب لاتوتسه به نام تائو ت چنگ می باشد که شاید یکی از اولین کتاب هایی باشد که اندیشه هایش را به شکل و سیاق شعربیان کرده است.
شاعرعارف ما از شهر واز قیل و قال دنیای درهم و برهم بیزار است و خودرا به آغوش پاک و بی آلایش طبیعت و روستا در افکنده تا جانش را مهیای دریافت های نورانی الوهی کند.

می خواهد نگاهی باشد مابین خود و طبیعت به عنوان مظهر و مخلوق ذات برتر و هیچ واسطه ای را بر نمی تابد. در فلسفه ذن بودا نیز سالک می آموزد که به پدیده ها بدون واسطه و آموزش های قبلی بنگرد چرا که همین واسطه ها او را از دریافت های خالص و ناب دور می سازد.
مولفه هایی چون آب، روشنایی، گل سرخ، رفتن و بودن، برگ درختان، .. همه برگرفته از قاموس تفکر لائو تسه و بودا می باشد که سهراب با نگاهی آشنایی زدایانه وعمقی استعاری به آنها طراوتی دیگر بخشیده است.

پیرو آئین بودا، زندگی را ” شدن” پویا می بیند و نه ” بودن” ساکن و راکد. همه ی پدیده های جهان را فانی و دستخوش دگرگونی دایم می یابد . همه چیزها یا در حال به وجود آمدن و تولد هستند و یا در حال تخریب و انهدام و مرگ. بر طبق این آئین، دلبستگی به هر چیز ناپایدار، مولد رنج است. اما می توان رنج را باز داشت. روش بازداشتن رنج از طریق پیروی از اصول هشتگانه است.

پس یک بودایی با توان عملکرد کامل یک انسان اخلاقی، هشیار، هماره در کسب دانش کوشا و از بند طلب و آرزو آزاد است . پیروان بودا بیش از آنکه تحت تأثیر عواطف خود باشند، به دنبال درک و مفهوم همه چیزند. آئین بودا طریقی تنهاست که به شدت انفرادی است و در جهت درونی هدایت می شود. آئینی است که “خود” سندیت و درستی را تصدیق می کند و نیازی به اعتبار دیگری ندارد. ۱۰

من به مهمانی دنیا رفتم:/ من به دشت اندوه، / من به باغ عرفان،/ من به ایوان چراغانی دانش رفتم./ رفتم از پله مذهب بالا/ تا ته کوچه شک / من به دیدار کسی رفتم درآن سرعشق ۱۱

در مکاتب دراویش کردستان چنین موضوعی نیز صدق می کند. دراویش مکتب قادریه که سلسه آنها به عبدالقادر جیلانی یا گیلانی می رسد اساس اعتقادشان بر مستی روح و نشئه الهی و شادی، جنبش و رقص است. درویش یا سالک با این شیوه در صدد دریافت جرعه ای از نور معرفت است. اما دراویش مکتب نقشبندیه بر خلاف انها معتقدند سالک باید چشم جان خود را بر تمامی این مسائل بسته نگه دارد و تماماً به ریاضت نفس، قبض، انزوا، دوری و کناره گیری از مردم مشغول باشد تا از چشمه ی الهی فیضی به او برسد.
از نظر سهراب همه چیز خلق شده با هدف خاصی و همه باید خوب و انسان باشند. شعر سپهری در زمانه ی کشتن فردیت ها و جنگ و خونریزی شعری آرامش بخش است. و به اعتقاد دشمنانش شعری عوامانه شعر و البته فریب کارانه چرا که چشم خود را به روی بی عدالتی ها بسته و می گوید همه خوبند. شما اشتباه فکر می کنید. ” چشمها را باید شست جور دیگر باید دید.” ۱۲

اندیشه اسطوره ای

انسان پیش از مدرنیته بطور غالب شیوه ” اندیشیدن اسطوره ای” داشت.
کاسیرر آن را” اندیشه اسطوره ای mythical thinking” خواند. که در نظریه او شکلی از اندیشه بود و به این ترتیب دو”جهان بینی” شکل گرفت که یکی بر”جهان بینی اسطوره ای” و دیگری بر”جهان بینی تجربی – علمی” استوار می شد. اولی اندیشه ای افسانه ای و رویایی یا گمان پردازانه و تصوری بود که شاید بیشتر از ذهنیت خرد گریز انسان بر می خواست و دومی اندیشه ای مبتنی بر واقعیت عینی و ملموس، تجربه پذیر و قابل سنجش و تکرار به شمار می آید. ۱۳
نگاه کلی و اسطوره ای او به انسان این است که او به انسان خوب جهانی بدون توجه به نیازهای روانشناختی و اجتماعی نظردارد، همچون سقراط که در پی ساختن انسان تئوری زده بود که نیچه بر این کار سقراط رخنه گرفت. نگاه سهراب در کل به انسان یک نگاه خاص در یک دوره زمانی خاص نیست. او به انسان در کل تاریخ بشریت می نگرد. انسان اسطوره ای روئین تن .

شعربلند صدای پای آب، و شعرهای کوتاه پشت دریاها، واحه ای در لحظه، نشانی، پیغام ماهی ها، آب و تعدادی دیگر ازمجموعه شعرحجم سبز و مسافر سرشار از حس اندیشه ی اسطوره ای است:

قایقی خواهم ساخت/ خواهم انداخت به آب / دور خواهم شد از این خاک غریب/ که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق / قهرمانان را بیدار کند. / قایق از تور تهی / و دل از آرزوی مروارید/ همچنان خواهم راند ۱۴

اگر شعری از اورا بخوانید، متوجه می شوید که هرکلمه یا واژه به دقت درکنارکلمه ی دیگر گذاشته شده تا منظور شاعر را به ما بفهماند. نگاه سپهری به مقوله ی شعر قطعاً با نگاه شاعری چون شاملو بسیار متفاوت است. سپهری شاعر را فرزانه و خردمندی می داند که باید زشتی ها و پلشتی های واقعیت این دنیا را زیبا نشان دهد. برداشت شاملو از انسان، انسان اجتماعی است که با هیچ حکومت و نهاد قدرتی سر سازش ندارد. انسانی که بیشتر از آنکه به خود متعهد باشد به ملت و جامعه اش تعهد دارد و در این رهگذر از مرگ و سفر و غربت لب به شکوه می گشاید.

اما سپهری انگار در هوایی دیگر سیر می کند:
هر کجا هستم، باشم / آسمان مال من است./ پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است./ چه اهمیت دارد/ گاه اگر می رویند/ قارچ های غربت؟ ۱۵

شعر سهراب واقعیت را به همان شکلی که هست، وا می گذارد، بی آنکه چون روشنفکری دگراندیش آن را به بوته نقد بکشاند؛ چراکه هیچ چیز نازیبایی در آن نمی بیند، چرا که بر اساس اصول انسانی و اخلاقی او این انسان است که باید شعور الوهی خود را با طبیعت یکسان کند و خود را درگیر مسایلی دون و پست همچون برقراری عدالت اجتماعی، سیاست و مفاهیمی از این قبیل نکند. این گونه زیستن خواهی نخواهی در قدم اول دل گسستن و طلب چیزی نکردن را به ذهن متبادر می کند. در این زمانه پر تلاطم که شعر از رنج انسان می گوید، شاعر در ذات خود یک آنارشیست است که سعی در بازنمایی همه ی آن چیزهایی ست که تا به حال دیگران از آن دم نزده اند اما با زبان خاص خود که مختص دوره زمانی هم باشد.
شعر او صمیمی ست. این درست است اما شعر سهراب در فرم یک نقیضه می سازد چرا که اگر ما بندی از یکی از شعرهای مجموعه حجم سبز یا شعر مسافر را برداشته و به صدای پای آب بچسبانیم باز همین حس در شعر می تراود و اصولا نوع شعر سهراب و تفاوتش با دیگران هم این می باشد.

کلام واپسین

شعرسپهری نوعی واپس گرایی و حسرت به آرامش های از دست رفته را درمخاطبان خاص خود بیدار می کند که ریشه در شکست های فلسفی و اجتماعی دارد. جامعه ای که یک دوره اضمحلال وعقب ماندگی فرهنگی را آزموده، اکنون برای تسلی چنین شکست ها یی رو به سوی شعرهای او، روانشناسی فردی، آثار و نوشته های عرفای معاصرچون اشو و کریشنا مورتی و حتی روانکاوی اریک فروم و کارل هورنای می آورد و سعی دارد این تجربیات تلخ را در پس این گونه آثار پنهان کند.
در حقیقت گرایش به عرفان درعصرمدرنیسم به نوعی بازتاب وضع و موقعیت انسان معاصر است . انسانی که تمام زندگی خود را آنچنان صرف صدای درون می کند که دیگر فریاد بیرون را نمی شنود. گریز به خیال، عشق، رفتن و مهاجرت کردن از نوع انفسی، از مولفه های شعر سهراب به شمار می روند .
شعر سپهری بخصوص بعد از انقلاب ایران وارد قشر گسترده تری از شعرخوانان شد. تسلی بخش برخی از افرادی که در طلب آرامش و سکون درونی، ازهیاهوی انقلاب، گریزی همیشگی به شعرهای او می زدند و درد تنهایی و غربت خود را با خواندن ” صدای پای آب” و”حجم سبز” او تسکین می دادند.
واقعیت این است که حرف زدن در مورد شعر سهراب بسیار ساده تر از شعر فروغ و نیما و شاملو ست.
فرهنگ وا‍ژگان شعرسپهری از آسمان به زمین افتاده و سپهری پیش از آنکه این واژه ها در کوچه ها و خیابان های ماتم زده و تاریک روشن بریزند و رنگ تعهد اجتماعی به خود بگیرند، آنها را درسبد واژه های خود ریخته، رنگ عرفان و اخلاق مدرن به آنها زده، صیقلی نو داده و با ذهن شفاف خود آمیخته و آنگاه به تابلوهایی به اشکال مجرد در آورده است. سپهری در دهه ۳۰ و ۴۰ که اوج خفقان های سیاسی و اجتماعی بود و هنرمندان با زبان استعاره درآن روزگار یاس،‌ لولی وشانه سرود غم انسان سر می دادند و جوی های خون از دشنه ی جلادان راه افتاده بود، حدیث شقایق و زندگی و صلح سر می داد. انگار ” مردی که در غبار گم شد” ۱۶ را ندیده بود و”در گلستانه”۱۷ چیزی جز زمین نشئه شده از برکات الوهی را نمی دید.



تهران- پاییز و زمستان ۱۳۷۵
بازنویسی نهایی و ویرایش: فروردین ۱۳۸۸

پانوشت ها:
۱- مقدادی، بهرام:” فرهنگ اصطلاحات نقد ادبی”، انتشارات فکر روز ، تهران ۱۳۷۸
۲- سپهری، سهراب:”شعر مسافر “، هشت کتاب، انتشارات کتابخانه طهوری، تهران ۱۳۷۰
۳- همان
۴- صحرانورد، بابک:”حکمت شرق؛ با نگاهی به فلسفه چین و هند باستان، بابک صحرانورد، سایت اینک فلسفه، فروردین۱۳۸۸
۵- همان
۶-لائوتسه:” تا ئوت چنگ”، ترجمه ی فرشید قهرمانی، انتشارت مثلث، تهران ۱۳۸۴
۷- همان
۸- همان
۹ - سپهری، سهراب:” شعر بلند صدای پای آب” هشت کتاب، انتشارات کتابخانه طهوری، تهران ۱۳۷۰
۱۰- مینگ، دووی، استریک من، مایکل، رینولز، فرانک:” کنفوسیوس ، دائو و بودا”، ترجمه غلامرضا شیخ زین الدین، نشرمروارید، ۱۳۸۴
۱۱ - سپهری، سهراب:” شعر بلند صدای پای آب ” هشت کتاب، انتشارات کتابخانه طهوری، تهران ۱۳۷۰
۱۲- همان
۱۳- کاسیرر، ارنست:” فلسفه صورت های زبان”، ‌ترجمه یدالله موقن، انتشارات هرمس، تهران ۱۳۷۸
۱۴- سپهری، سهراب:” شعر پشت دریاها”، مجموعه شعر حجم سبز، انتشارات کتابخانه طهوری ، تهران ۱۳۷۰
۱۵- سپهری، سهراب:” شعر بلند صدای پای آب ” هشت کتاب، انتشارات کتابخانه طهوری، تهران ۱۳۷۰
۱۶- نام مجموعه شعری از نصرت رحمانی که دردهه سی و در اوج خفقان ها بر سر زبان ها بود.
۱۷- نام شعری از سهراب سپهری از مجموعه “حجم سبز”، هشت کتاب، انتشارات کتابخانه طهوری، تهران ۱۳۷۰

منبع:http://adambarfiha.com

اهانت به مشاهیر ایران زمین و سکوت سایت های خبری به اصطلاح مستقل

طی یک ماهه اخیر موجی سازماندهی شده از سوی کشورهای بیگانه که توسط تجزیه طلبان داخلی به نمایش در می آید مدام در مقالات و نوشته های مختلف شخصیت های بزرگ و غیر قابل انکاری همانند حکیم فردوسی و ارد بزرگ را مورد شدیدترین واژه های اهانت آمیز خود قرار داده اند . آنچه آنها می کنند جای تعجبی ندارد چون بدنبال نابودی ایران زمین هستند و در نهایت می دانند کشوری که فرهنگش خدشه یابد رو به ضعف می گراید و آماده تجزیه می شود . دوست هم اندیش و میهن پرستم فهیمه سرابی نوشته است خبر این حملات و لینک اهانت های آنها را در اختیار سایتهای : تابناک ، الف ، گویا نیوز، میزان ، فردا و... قرار داده است اما تنها سایت الف به این اعتراض لینک داده است و بقیه آنها تا این لحظه که من این متن را می نویسم سکوت کرده اند ! باید از این سایت های به اصطلاح مستقل پرسید توهین به بزرگترین شاعر تاریخ ایران و جهان و همچنین بزرگترین اندیشمند حال حاضر ایران برای شما این قدر کم اهمیت است !!! شما که دائما این روزها در حال مچ گیری از رقبای سیاسی خویش هستید برایتان اعتراض در مقابل این حرکات های فرهنگی ، بی ارزش جلوه می کند ! می دانید اگر فرهنگ نابود شود کشتی و عرشه ایی برای قدرت نمایی شما نیز باقی نمی ماند ؟

در نهایت ضمن ابراز تاسف از این همه بی مبالاتی سایتهای مطرح کشورمان نظر شما را به لینک های زیر جلب می کنم که پر است از اهانت به فرهنگ ، تاریخ و مشاهیری همچون حکیم فردوسی و ارد بزرگ ، تا اگر شما مخاطب گرامی دستی در نوشتن دارید در اعتراض به این حملات شوم در هر جایی که لازم می دانید اعتراضیه ایی بنویسید :



http://milliharakat.com/articleno812.php اهانت هاي اوجالان ساوالان

http://milliharakat.com/articleno836.php نوشته اهانت آميز بوزقورد موغانلي

http://www.cloob.com/club/article/show/clubname/zahtabi/articleid/538712/ نوشته اهانت آميز در کلوپ زهتابی

http://dusunce.blogfa.com/post-208.aspx ارد بزرگ!!! و پان فارس هاي کوچک!!!! - ابراهيمي

http://dusunce.mihanblog.com/post/5 دوشونجه

http://dusunce.turkblog.com/2009/09/21/httpdusunceblogfacompost-208aspx همان مطلب

http://www.cloob.com/club/post/show/clubname/azerbayijanilar/topicid/1959314 همان مطلب

http://dusunce.blogfa.com/post-218.aspx دوشونجه

http://dusunce.mihanblog.com/post/6 دوشونجه

http://www.cloob.com/club/post/show/clubname/azerbayijanilar/topicid/1959309 همان

http://groups.yahoo.com/group/AzerNews/message/32349 مسير ارتباطات گروهي آنها

http://far.baybak.com/shomareh_782.azr اوجالان ساوالان



مطلبی که قبلا در اعتراض به این جریانها نوشته بودم در لینک زیر موجود است :




۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

سه اندیشمند و سه سخن

فردریش نیچه FRIEDRICH NIETZSCHE


آنچه ناگزير و حتمي الوقوع است مرا خشمناک نمي کند. عشق به سرنوشت در اعماق دل من نهفته است . فردريش نيچه

ارد بزرگ OROD BOZORG


دشمنی و پادورزی ، به آدم خردمند انگیزه زندگی می دهد . ارد بزرگ


جبران خلیل جبران  GIBRAN KHALIL GIBRAN


همدیگر را دوست بدارید اما از عشق زنجیر مسازید . جبران خليل جبران


سه اندیشمند و سه سخن

فردریش نیچه


خطر خوشبختي در اين است که آدمي در هنگام خوشبختي هر سرنوشتي را مي پذيرد و هرکسي را نيز . فردريش نيچه

ارد بزرگ


شادی کجاست ؟ جای که همه ارزشمند هستند . ارد بزرگ


جبران خلیل جبران


حقيقت برخي آدم‌ها آن نيست كه بر شما آشكار مي‌كنند، بلكه آن است كه از آشكار كردنش بر شما هراس دارند . جبران خليل جبران


هیچ گاه امید کسی را ناامید نکن ، شاید امید تنها دارایی او باشد . ارد بزرگ




دارایی زیاد برای یک جوان می تواند ابزار سرگردانی باشد . ارد بزرگ


نوازش و دلربایی زیاد ، پیشاپیش بستر مرگ را فراهم کند !. ارد بزرگ


هیچگاه امید کسی را ناامید نکن ، شاید امید تنها دارایی او باشد . ارد بزرگ

و من زاده شدم..


کلبه ی دل
دیر زمانی ست
کلنگی و متروکه شده
آگهی دادم برای مزایده!

دلالان محبّت آمدند
با هوس کوبیدن آنجا
و ساختن هرزه خانه یی
برای فروش تن!
یا ساختن برجی بلند
که در هر طبقه اش بتی ست از من!
هیاهو بالا گرفت
بر سر قیمت
هیاهویی بسیار برای هیچ!

ناگهان
گیوتین لبهای زنی
سر همه ی صداها را قطع کرد
سپس کوبیدن چکش و انگشت اشاره یی
که حکایت از برنده شدن او می داد..

و من زاده شدم!
از دستان زنی
که کلبه ی دل را خریدار شد
و آن را آکنده از کتاب و گُل نمود
علامت تعجب سبز بر سرم
از این کار او

نزدیکم آمد
ظرافت انگشتانش با نرمه ی گوشم در بازی
طراوت لبهایش بر گوشم
شبنم زمزمه را جاری می کرد
در دهلیزهای آن
و پژواک این کلمات او
در سرسرای سرم
طنین انداز:
زندگی،
مرد،
کتاب،
گُل..
و دیگر هیچ!


تاسف خواجه نصیرالدین طوسی بر حال عباسیان

alt

خواجه نصیرالدین توسی را گفتند آنگاه که خلافت 525 ساله عباسیان را سرنگون نمودی بر چه حال آنها بیشتر متاسف شدی ؟ گفت اینکه هر چه دفتر و دیوان بود به پیش خاندان آنها تقسیم گشته و از اهل اندیشه هیچ آنجا ندیدمی . حکومت داری با خویشان ره به سوی نیستی بردن است .
ارد بزرگ اندیشمند فرزانه کشورمان می گوید : بکار گیری آشنایان در یک گردونه کاری برآیندی جز سرنگونی زود هنگام سرپرست آن گردونه را به دنبال نخواهد داشت .
دودمان عباسیان زنجیره ایی از خویشاوندان در هم تنیده بود که با تدبیر ایرانیان ( ابومسلم خراسانی ) برای مهار تازیان بر روی کار آمده و از آنجای که به سرکشی و ظلم روی آورد با تدبیر ایرانی ( خواجه نصیر الدین توسی ) نابود گشت .



منبع
http://www.iran20.com/blog.php?user=AHMAD10200&blogentry_id=33156

۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

شادمانی

ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود.

شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج.

نیمه‌های شب صدای فریاد و ناله شنید. برخاست و از خانه بیرون آمد. صدای فریاد و

ناله‌های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش می‌رسید.

مبهوت فریادها و ناله‌ها بود که شبان دست بر شانه‌اش گذاشت و گفت: این صداها از آن

مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده، این مرد پس از چندی جستجو در

غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شب‌ها ناله‌هایش را می‌شنویم. چون در بین

ما نیست همین فریادها به ما می‌گوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال

می‌شویم که نفس می‌کشد.

ناصر خسرو گفت: می‌خواهم به پیش آن مرد روم.

مرد گفت: بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد. ناصر خسرو در آستانه غاری

ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش

صورتش را پنهان نموده بود.

مرد به آن دو گفت از جان من چه می‌خواهید؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم.

ناصر خسرو گفت: من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده، اگر

عاشقی همراه من شو. چون در سفر گمشده خویش را باز یابی. دیدن آدم‌های جدید و

زندگی‌های گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت. در غیر اینصورت این غار و این

کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود...

چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا

تا با هم رویم.

چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود.. سال‌ها بعد آن مرد همراه با

همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش باز گشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب

داشت.

اندیشمند یگانه سرزمینمان ارد بزرگ می‌گوید: "سنگینی یادهای سیاه را با

تنهایی دو چندان می‌کنی. به میان آدمیان رو و در شادمانی آنها سهیم شو.

لبخند آدمیان اندیشههای سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود. "

شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانه‌ای

بسازند، و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند.
باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند.

زندگی نامه ی نادر شاه افشار بزرگمرد تاریخ ایران

نادر شاه افشار از ایل افشار بود او از مشهورترین پادشاهان ایران بعد از اسلام است ، ابتدا نادر قلی یا ندرقلی نامیده می شد موقعی که افغانها و روس ها و عثمانی ها از اطراف بایران دست انداخته بودند و مملکت در نهایت هرج و مرج بود یکعده سوار با خود همراه کرد و به طهماسب صفوی که کین پدر برخواسته بود همراه شد فتنه های داخلی را خواباند افغانها را هم بیرون ریخت ، شاه طهماسب صفوی از شهرت و اعتبار نادر در بین مردم دچار رشک و حسادت گشت و برای نشان دادن قدرت خود با لشکری بزرگ به سوی عثمانی تاخت و در آن جنگ هزاران سرباز ایرانی را در جنگ چالدران بدلیل عدم توانایی به کشتن داد و خود از میدان جنگ گریخت نادر با سپاهی اندک و خسته از کارزار از مشرق به سوی مغرب ایران تاخت و تا قلب کشور عثمانی پیش رفت و سرزمینهای بسیاری را به خاک ایران افزود و از آنجا به قفقاز تحت اشغال روس ها رفت که با کمال تعجب دید روسها خود پیش از روبرو شدن با او پا به فرار گذاشته اند در مسیر بر گشت در سال 1148 در دشت مغان در مجلس ریش سفیدان ایران از فرماندهی ارتش استعفا نمود و دلیلش اعمال پس پرده خاندان صفوی بود . و خود عازم مشهد شد در نزدیکی زنجان سوارانی نزدش آمدند و خبر آوردند که مجلس به لیاقت شما ایمان دارد و در این شراط بهتر است نادر همچنان ارتش دار ایران باقی بماند و کمر بند پادشاهی را بر کمرش بستند . او سه بار به هند اخطار نمود که افسران اشرف افغان را که حدودا 800 نفر بودند و در قتل عام مردم ایران نقش داشتند را به ایران تحویل دهد که در پی عدم تحویل آنها سپاه ایران از رود سند گذشتند و هندوستان را تسخیر نمود ند 800 متجاوز افغان را در بازار دهلی به دار زدند و بازگشتند و نادر شاه حکومت محمد گورکانی را به او بخشید و گفت ما متجاوز نیستیم اما از حق مردم خویش نیز نخواهیم گذشت محمد گورکانی بخاطر این همه جوانمردی نادر از او خواست هدیه ای از او بخواهد و نادر قبول نکرد و در پی اسرار او گفت جوانان ایران به کتاب نیازمندند سالها حضور اجنبی تاریخ مکتوب ما را منهدم نموده است محمد گورکانی متعجب شد او علاوه بر کتابها جواهرات بسیاری به نادر هدیه نمود که بسیاری از آن جواهرات اکنون پشتوانه پول ملی ایرا ن در بانک مرکزی است . 12 سال سطنت نمود و در سال 1160 بوسیله عده ای خائن کشته شد . نکته قابل ذکر آنست که او از 15 سالگی تا 25 سالگی بهمراه مادرش در بردگی ازبکان گرفتار بود و با مرگ مادرش از اردوگاه ازبکان گریخت و پس از آن با جوانان آزادیخواهی همپیمان شد .

نادر شاه افشار در حال حاضر یکی از دو پادشاه محبوب گذشتگان ایران است نام او و کورش هخامنشی دل ایرانیان را گرم و به شوق می آورد . اندیشمند میهن پرست کشورمان(( ارد بزرگ )) در مورد نادر شاه افشار می گوید : او توانست از خراب آبادی که دشمنان برایمان ساخته بودند کشوری باشکوه بسازد نام او همیشه برای ایرانیان آشنا و دوست داشتنی خواهد بود .

در اینجا گزیده ای از سخنان نادر شاه افشار پادشاه ایران زمین را تقدیم می کنم :


نادر شاه افشار : میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند .

نادر شاه افشار : سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام .

نادر شاه افشار : تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم .

نادر شاه افشار : باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ .

نادر شاه افشار : از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است.

نادر شاه افشار : اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید .

نادر شاه افشار : خردمندان و دانشمندان سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .


نادر شاه افشار : وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .

نادر شاه افشار : هر سربازی که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند ...

نادر شاه افشار : شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است .

نادر شاه افشار : فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود .

نادر شاه افشار : کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .

نادر شاه افشار : هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است .

نادر شاه افشار : لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم .

نادر شاه افشار : برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .

نادر شاه افشار : گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند .

نادر شاه افشار :کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم .


منبع

http://20center.mihanblog.com/post/archive/1386/12

زندگی نامه ی کورش بزرگ

کورش فرزند کمبوجیه و ماندانا بر پدر بزرگ خویش استاگ شورید و پادشاهی ایران را در دست گرفت و دودمان هخامنشیان را بنیاد نهاد.

در سال 546 قبل از میلاد , کراسوس شاه لیدیا با اندیشه پیروزی بر سرزمین پارسیان یورشبر ایران زمین را آغاز کرد. وی پیش از یورش, از کاهن معبد دلفی در یونان در زمینه یورش به پارسیان نگر(نظر)خواهی کرد و کاهن به او وعده داد که اگر حمله کند, امپراطوری بزرگی را نابود خواهد کرد.جنگ با ایران برای لیدیا یک فاجعه تاریخی بود. کروسوس بسختی شکست خورد. کورش خاک لیدیا را در هم نوردید. کروسوس به اسارت ایرانیان در آمد و خاک لیدیا(ترکیه فعلی) ضمیمه شاهنشاهی کورش قرار گرفت و مرزهای شرقی ایران به دریای اژه رسید. کورش کراسوس را بخشید و از او یک فرمانده با وفا ساخت و بعدها همین کراسوس و ارتش لیدیا برای پیشبرد هدفهای امنیت گسترانه کورش نبردها کردند.

کورش که شخصیتی آزاد اندیش و عاری از پی دورزی(تعصب) بود , خدایان و ادیان ملل شکست خورده را به رسمیت شناخت , همگان را در اجرای مراسم دینیشان آزاد گذاشت, معابدشان را در زیر پوشش کمکهای دولتی قرار داد و بدینسان دل های همه ی ملت های مغلوب را بسوی خویش جلب کرد. چشم تاریخ تا آن هنگام چنان فاتح پر مهر و شفقتی را به خود ندیده بود و ملت های مغلوب در برابر این همه مهر و بزرگواری چاره ای جز محبت او را نداشتند و دوستی او در دل همه اقوام تحت قرمانروائی ایران ریشه دواند.

پس از اینکه مرزهای شرقی ایران در جوار بابل قرار گرفت, آوازه انساندوستی و بزرگمنشی کورش به میانرودان رسید و بابلیان را که از جور ستمگری به نام نبونهید به تنگ آمده بودند بر آن داشت که دست استمداد بسوی کورش دراز کنند. فتح امپراطوری بابل برای کورش با همکاری مردم بابل و هماهنگی روحانیون مردوخ انجام شد.

کورش با ایمان به سرزمین ایران , جهان گشائی را به هدف برقرار کردن آشتی و آسایش و برابری و از میان بردن ستم و ناراستی انجام میداد. هر کشوری را که گشود, فرمانروائیش را دوباره به همان حکومتگران پیشین واگذاشته بود تا از سوی او سرزمین خودشان را با دادگری اداره کنند. در هیچ جا به معابد و متولیان امور دینی ملل مغلوب آسیب وارد نکرد

کورش پس از تسخیر بابل اعلام بخشش همگانی کرد, ادیان بومی را آزاد اعلام کرد, هیچ انسانی را به بردگی نگرفت و سپاهیانش را از تجاوز به جان و مال رعایا باز داشت و دستور داد خرابیهای جنگ را بازسازی کنند و در این راه خود پیش قدم شد و شروع به بازسازی دیوار شهر کرد. در میانرودان چهل هزار یهودی توسط شاهان آشور و بابل برای بردگی به این منطقه آورده شده بودند. کورش دستور آزادی آنها را صادر کرد و به آنها وعده داد موجبات برگشتشان را به سرزمینشان فراهم کند.بعد از فتح میانرودان, شام(سوریه) . فینیقیه و فلسطین نیز ضمیمه خاک ایران شدند

در استوانه معروف به اعلامیه حقوق بشر این پادشاه انساندوست چنین نوشته است:

منم کورش شاه جهان, شاه بزرگ, شاه شکوهمند, شاه بابل, شاه سومر و اکاد, شاه چهار اقلیم بزرگ جهان, پور کمبوجیه شاه بزرگ شاه انشان, نوه کورش شاه بزرگ شاه انشان, از دودمان شاهان روزگاران دور.... هنگامی که دوستانه قدم درون بابل نهادم و در میان هلهله های شادی مردم کاخ شاهان و تختگاه آنها را به تصرف در آوردم سلطان بزرگ مردوخ دلهای نیک مردان بابل را با من همراه ساخت زیرا من همواره بر آن بودم که او را بزرگ بدارم و بستایم. سپاه بزرگ من در آرامش و نظم وارد بابل شدند من به هیچکس اجازه ندادم که در سومر و اکاد دست به تجاوز و تعدی بزند.من در بابل و دیگر شهر های مقدس نظم و امنیت برقرار کردم.از آن پس مردم بابل به آزادی رسیدند و یوغ بردگی از دوششان برداشته شد... مردم این سرزمینها را به سرزمینهایشان برگرداندم و املاکشان را به آنان باز دادم.

رفتار انساندوستانه کورش با اقوام معلوب از او یک شخصیت مقدس و مافوق بشری ساخت. روحانیون بابل او را پیامبر مردوخ , و انبیای اسرائیل او را شبان یهوه و مسیح موعود و تجسم عینی خدای دادگستر خوانده اند. مسلمانان او را ذوالقرنین می دانند.که نامش در قرآن آمده است . و چه زیبا گفته است ارد بزرگ که : کورش نماد فرمانروایان نیک اندیش است و نام او می ماند ، چرا که از راستی و کمک به آدمیان روی برنگرداند .

مرزهای کشور کورش در شرق از حدود رود سند و رود سیحون آغاز می شد و در غرب به دریای مدیترانه و دریای اژه می رسید.نقش کورش در سازندگی تاریخ اهمیت ویژه ای دارد. در این زمینه گزینوفون می گوید: "کشور کورش بزرگترین و شکوهمندترین بود و این سرزمین پهناور را کورش به نیروی تدبیرش یک تنه اداره می کرد. کورش چنان به ملتهائی که در این سرزمینها می زیستند دلبستگی داشتو از آنها مواظبت می نمود که گوئی همه آنها فرزند اویند.مردم این سرزمینها نیز به بوبه خود ویرا پدر و سرپرست غمخوار خودشان می دانستند. کارگزاران دولت در عهد کورش به تمامی عهد و پیمانها و سوگندهایشان وفاداری نشان میدادند و از او فرمان می بردند."

کورش پس از حدودا 23 سال فرمانروائی درگذشت و پیکرش در پاسارگاد به خاک سپرده شد.

منشور کورش بزرگ (اولین اعلامیه حقوق بشر) :


اینک که به یاری مزدا ، تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام می کنم :
که تا روزی که من زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد

دین و آیین و رسوم ملتهایی که من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من ، دین و آئین و رسوم ملتهایی که من پادشاه آنها هستم یا ملتهای دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند .

من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد ،
هر گز سلطنت خود را بر هیچ ملت تحمیل نخواهم کرد
و هر ملت آزاد است ، که مرا به سلطنت خود قبول کند یا ننماید
و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد .

من تا روزی که پادشاه ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ،
کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد ، من حق وی را از ظالم خواهم گرفت
و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد .

من تا روزی که پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به نحو دیگر
بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال ، تصرف نماید

من تا روزی که زنده هستم ، نخواهم گذاشت که شخصی ، دیگری را به بیگاری بگیرد
و بدون پرداخت مزد ، وی را بکار وادارد .

من امروز اعلام می کنم ، که هر کس آزاد است ، که هر دینی را که میل دارد ، بپرسد
و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند ،
مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غضب ننماید ،

و هر شغلی را که میل دارد ، پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است ، به مصرف برساند ،
مشروط به اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند .

من اعلام می کنم ، که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده ، مجازات کرد ،
مجازات برادر گناهکار و برعکس به کلی ممنوع است
و اگر یک فرد از خانواده یا طایفه ای مرتکب تقصیر میشود ، فقط مقصر باید مجازات گردد ، نه دیگران

من تا روزی که به یاری مزدا ، سلطنت می کنم ، نخواهم گذاشت که مردان و زنان را بعنوان غلام و کنیز بفروشند
و حکام و زیر دستان من ، مکلف هستند ، که در حوزه حکومت و ماموریت خود ، مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و کنیز بشوند
و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد .

و از مزدا خواهانم ، که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و بابل و ملتهای ممالک اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند .

تندیس ۴ متری کورش در پارک المپیک سیدنی از سال ۱۹۴۴

منبع

پژواک اندیشه در فراسوی مرزها

  تاریخ بشر، داستان مبارزه بی‌پایان برای آزادی، عدالت و معناست. در این مسیر، گاهی یک اندیشه، یک فلسفه، می‌تواند مرزهای جغرافیایی و فرهنگی ر...

بازتاب فلسفه اُرُدیسم در سراسر جهان