۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *گردن کشی*




- فرگرد گردن کشی

زندگی بسیار مسحور کننده است فقط باید با عینک مناسبی به آن نگریست. (دوما)

دراین بخش به فرگرد « گردن کشی» میپردازیم:

در اصل واساس وریشه وروان ونهاد بشری بسیاری از خصلتها موجود است

که یکی از دیگری میتواند قدرت وضعف بیشتری گرفته وبر خوی واخلاق آدمیان اثر گذار باشد

انسانی که در جّوی از مهربانی وآرامش , زاده وپرورش یافته باشد

معمولا چیزی از « گردن کشی» نمیداند وبا آن آشنا نیست

مگر دردیگران شاهد آن باشد که بعلت درون ارام خود هرگز قادر به پذیرش

آن نیز نیست

ودرهمه زندگی باهمان طبع ارام ومهربان خود با زندگی ومردم

ومشکلات وشادی وغمهای خود روبرومیشود

بسیار پیش میآید که مسیر زندگی انسانی را از آن دریچه نگاهی که داشت

به بیرون ومحل بازتری سوق میدهد

که این نگرش جدید ممکن است به سود ویا ضرر دائمی آن شخص باشد

زمانی که انسانی در محیط آشوب زده وپرهیجان و ناارامی

پرورش بیاید معنای دنیای ارام را نیز نمی اموزد

درنتیجه درنگاه چنین شخصی دنیا همیشه در تلاطمی در گذر است

که او مجبور است چون بودن در دریای مواّج برای بودن وهستی خود

دست وپا بزند ومقابله ومقاومت کند این است که در برابر مردمان

دیگر نیز همیشه همان موج متلاطمی ست که قادر به ارام گرفتن نیست

وهربار که هر برخوردی را هرچند ملایم شاهد باشد

باز درکنار تمامی احساسات درونی خود بخاطر اشنائی

وتمرین بیشتری که بر روی گردن کشی وهیجانات ناشی برآن

دارد به شکلی هجوم کننده و هیجانی وبا جبهه گیری پاسخ خواهد داد

دنیای انسان ارام ومهربان درکنار انسانی با چینین خصلت و خو

معمولا تبدیل به جهنمی میشود

که هرگز درآن چیزی بنام ارامش وزندگی راحت را حس نمیکند

وهمواره اگر ایندونفر همخانه ای باشند چون زن وشوهر

این زندگی همواره درجوی بسر میبرد

که درآن اطفال خانواده نیز قادر بیادگیری ارامش وخوبی نیستند

چرا که موجهای متلاطم خشم و عصبانیت هاو دشنام ها

وگاه هیجانات غیر ضرروری بی دلیل

هرگز حتی به طفل این خانواده نیز چنین اجازه ای را نمیدهد که درخواب نیز

بدون صدای آشفته زندگی ِ نابسامان خود وخانواده اش

چیز دیگری را احساس ودرک کند درنتیجه بارها در فرگردها نوشته وگفته ام که

ما آن چیزی را برداشت میکنیم که خود دانه اولیه ی آنرا کاشته ایم

اگر امروزه در میان نسل جوان تعداد افراد متلاطم ناارام سرکش

بیقرار غمگین وافسرده بسیار است ,هم می بایست بدرون خانه ی او نگریست

هم به محیط اطراف او !جامعه نیز دراینکه شخصی باهمه خوی وخصلت ارام

بتدریچ تبدیل به فردی سرکش وناراضی شود بی تاثیر نیست

__________________________


ترکیب پیاله ای که درهم پیوست


بشکستن آن روا نی دارد مست


چندین سرو پای نازنین وُ , بَر ودست


بر مِهر که پیوست, و به کین که شکست ( * خیام )

_________________

وبراستی نیز بسیار در زندگی چه درمحدوده ی خانوادگی چه در اجتماع شاهد

آن بوده ایمکه کسی با صفا ومهر دل پیش آمده وبه کین ودشمنی دنیا واطرافیان گوشه

عزلت گزیده وخلوت خویش را بهتر از دنیای آشفته ی امروز دیده

وپسندید وارام زندگی خود را بر هیاهوی دنیای ناامی وبد بیرون ترجیح

داد ویا باخشمی وتنفری از درد سر به گردن کشی نهاده

وبه جنگ با هرچه هست ونیست گناهکار وبیگناه پرداخت

چیزی که مسلم است انسانی که عمری درآرامش محیط خانه خود با یک «منطق درست»

. بزرگ شده است به جنگیدن بادیگران نمی پردازد و با دنیای خشم وگردن کشی بیگانه است

و همواره از سوی والدین خود نیز بگونه ای منطقی بااو برخوردشده

وخودنیز منطق جاری زندگی را آموخته است

ودر جواب سوالات خود بدنبال جوابهای منطقی آن نیز میرود ونیازمند

این نیست که دیگری جوابگوی اندیشه های او باشد

که خود بر علم خویش افزوده وبه درستی وخوبی ونیکی وبدی

هرچیز بگونه ی خود پی برده وبرای خود باوری را اعتقادی را دنبال میکند

که شخصیت اورا شکل میدهد

وهمواره جوابهائی را بگونه ای منطقی نیزبدست اورده واز سوی

اطرافیان وجامعه نیز بعلت همین منطقی که داراست,

پذیرفته گردیده ومورد قبول اطرافیان است درنتیجه کمتر با خشونت روبرو میگردد

وکمتر تجربه ی این را خواهد داشت که به خشمی غیر معمول دچار شود

مگر درحالت شوکی عمیق باشد

((اگر پی به شکوه و گستره خرد خویش ببریم هیچ گاه به گردن کشی روی نمی آوریم . ارد بزرگ))


وانسانی عاقل ومنطقی ودانا, زمانی که بادنیای بدون منطق بیرون

روبرو شود که دنیا فقط بکام عده ای میچرخد که با وبی وجدانی فقط به نفع وسود خویش تفکر میکنند

این انسان ارام نیز با آنچه باو از این جامعه میرسد

که جز سرخوردگی وافسردگی وناامید نیست ومی بیند که هیچ راهکاری برای

آن نمی یابد هرچقدر منطقی هرچقدر ارام سرانجام طغیان میکند


*سرگشی دلایل بسیار ی دارد*

وهیچ انسانی بی دلیل سرکش نمی کند* *

وبدون هیچ دلیل قانع کننده ای نمی اید دنیا را با سرکشی خود متوجه خود

کرده یا بر علیه دیگران شورش وطغیان کند که اگر بی دلیل باشد انسانی نورمال وطبیعی نیست

بی شک در پشت تمامی اخلاقیات ورفتارهای ما ریشه هائی موجود است که چون به آن دقت کنیم جوابگوی تمام سوالات ما خواهد بود که چرا کسی چنین سرگشی میکند.
ومعمولا نیز در بسیا ر اتفاق می افتد که شخصی با فشارهای وارده بر او
اول به عصیان وگردن کشی برخیزد وبتدریج دچار ناراحتی های عمیقی گردد که ازاو انسانی همیشه پرخاشگر بسازد وحتی تا بدین حد در این جو روحی پیش برود که سرانجام تعادل روحی خود را برای همیشه از کف داده وانانی نامتعادل گردد که بناچار می بایست اگر این وضعیت به شکلی جدی بروز کرد اورا به اولین دکتر روانشناس معرفی نموده ودر صدد چاره برآمد

((گردن کشی آدمیان ، ریشه در ریزی و خردی میدان اندیشه آنان دارد . ارد بزرگ))

اما چگونه میشود که با دیدن بسیاری از ناحقی ها در جهان امروز
همچنان تعادل روحی خود را حفظ کرده از کوره بدر نرویم
وباز قادر باشیم میان حق وباطلی زندگی
کنیم که شاید چندان قدرتی بروی ان نیز نداریم وباید یاداور گردم
اگرچه ما برروی عوامل خارجی هرگز نمیتوانیم کنترل مثبت وموثری داشته باشیم

اما کنترل روحی ودرون خود را براحتی میتوانیم تحت اختیار داشته

وبر اندوه وغم وعصیان وخشم خود نیز فائق آمده بر آن برتری یافته واز

سخت ترین شرایط عبور کنیم نمیدانم تابحال برای شما رخ داده است

که بمدتی گاه ماهها قادر به کنترل روح واعصاب خود نبوده

ونتوانید بر خشم خود غلبه کنید؟!

___________________

باز کن پنجره را:


باز کن پنجره را..کـه دلم میخواهد ...

نفسـی تازه کنم از دم باد

یاد آن هستی باد ...و تنـفس ز بهار...

بدلم شـوق دگر مـی بخـشد....


منو این خانه که بس دلگیـر اسـت...

در خـفای غـم ایـن پـرده' غـمناک دریغ...

دل به زنـدان کردیم!...

و بـه تنهائی دل خو کـردیم...

و به شـبناکـی ایـن کنـج اتاق!...



باز کن پنـجره را،

بگشـا پرده ی اندوه مرا...

منو این پنجره باید یکبار...

با هـم از داخل این خـانـه ی غـم..

نگهـی بر دل آزاده کنیـم...

به طبیـعت به جـهان......

به هـمان مردم شـاد...

کـه بسـی خنـداننـد!...

باز کـن پنجـره را...

بگشـا پـرده ی اندوه مرا...

یادکـن از دم و از هستـی باد...

دلم از پرده بسـی دلگیـر است

که مرا از منو از دهـر گـرفـت ....

باز کن پنجـره را...

بگـشا پرده اندوه مرا!!!


1382 شهریور فرزانه شیدا

________________

برای من چنین چیزی پیش آمده است و درواقع وقتی به زندگی خود

نگاه میکنم میبینم بیش از آنکه از چیزی در زندگی خود غمگین شده باشم ,

دربسیاری از اوقات و معمولا عصبانی وخشمگین شده ام

وباانکه طبعی آرام دارداما خشمم براحتی فروکش نمیکند

بخصوص اگر برای آن دلیل موجه ی نیز داشته باشم وتنها تصور وخیال من

باعث آن نبوده باشد که حامی اندیشه ام باشد

وبر اساس واقعیتی دچا ر این خشم وعصبانیت شده باشم .

اما تفاوت شایانی ست بین گردن کشی با خشمگین شدن

وتفاوت این دو دراین است که انسانی که گردن کشی میکند ,از خشم نیز ,

که نوع دیگری از احساس آدمیست در رنج است واین انواع احساساتی

که بر انسان مستولی شده یکی بیش از دیگری رخ مینماید باین معنی که

معمولا در انتهای راه خود چنانچه به مداوا یا پرهیز ازان حالت با چاره جوری برآن

نپردازیم واحساس خود را هرچه که هست بحال خود واگذاریم انگاه نتیجه ی

آن این خواهد شد که از یک احساس به تمامی احساسات تغییر شکل داده و

« شامل تمامی احساسات »میشود ! ,


بدین معنی که شما ممکن است با یک خشم ساده از کوره بدر بروید

اما این خشم بمدت طولانی ادامه پیدا کند

کم کم ازاین خشم دردرون شما به افسرده گی کشیده میشوید چندی بعد

خنده را بکل از لبان شما دور مینماید

با گذر زمان حالتی پرخاشگرانه پیدا میکنید وبه مرور دیگر

همیشه خود را غمگین احساس میکنید بتدریج بااین احساس

مواجه میشوید که همه چیز در دواردور وپیرامون شما

باعث عذاب شماست و چندی نمی پاید که شما می بینید دیگر حوصله

غریبه واشنا را ندارید وبا گذر مدتی نیز از مردم دوری جسته ,

خلوتی گرفته ودیگر هیچ اشتیاقی به بودن با دنیا ومردم نشان نمیدهید

واگر لازمه زندگی شما باشد که حتما روزانه بادیگران روبرو شوید به

. پرخاشگری رو آورده و د یگر نه احترام دیگران برای شما مهم است

نه تربیت وادب خود نه حتی شخصیت خود شما .

من درتمامی فرگردهایم بطور مداوم بر آن تکیه کرده آنرا یادآو رمیشوم

چراکه شخصیت انسانی نماد انسان بودن ماست وبسیار والا ومهم در زندگی هر فردیست


واز شخصیت انسانی ماست که انسانی به اوج میرسد یا در رفاه وخوشبختی زندگی میکند یااینکه همواره در ظلمت وسیاهی زندگی دست وپا میزند انسانی که جوینده ی شخصیت خویش باشد

راه زندگی خویش را نیز پیدا خواهد کرد ومسیر رفتن وهدف خود را نیز خاهد یافت

_______________________________


چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست

چون هست, به هرچه هست, نقصان وشکست

انگار که هرچه هست درعالم نیست

پندار که هرچه نیست در عالم هست

خیام

_________________________________

در رابطه با بی تفاوتی

شاید بگوئید

« بی تفاوتی یعنی بی تفاوت وبیخیال همه چیز شدن !»

اما چنین نیست حتی انسانی که بسیار بی تفاوت به همه چیز نگاه میکند

در درون خود, درد واندوه , فکر واندیشه ای را داراست که اورا به این ( مقطع احساسی)رسانده است که درواقع سعی کند بی تفاوت باشد چراکه احدی نمیتواند بطور کامل انسانی

بی تفاوت باشد

___________________

ای دل چو زمانه می کند غمناکت

ناگه برود زتن روان پاکت

بر سبزه نشین وخوش بزی روزی چند

زان پیش که سبزه بردمد از خاکت

*خیام*

___________________


وعلت این است که انسان سرشار از احساساتی ست که در ذات ونهاد

وبدن طبیعی او همواره وجود دارد وکشتن احساسی , در مقابل احساس دیگر ,

اگرچه میتواند احساسی را ضعیف کند اما هرگز نمیتواند دروجود زنده ادمی

برای همیشه گم گشته یا نابود شود وتنها نیاز به تلنگری دارد تا مجدد بروز کرده و

شاید حتی بشدت زیادی نیز خود را نشان بدهد

,به مانند فغانی ازدرد یا گریه ای بلند وهای های گریستنی توام با فریاد

که اگر چنین چیزی رخ دهد اگر به اوج نرسیده باشد که باعث خود باختن

ودیوانه شدن گردد آنگاه باعث رهائی روح بشریست

که شاید روزی متعلق به انسانی بوده است که تصور اینرا نیز نمیکرد که در طول زندگی درچنین مکان آشفته ای خود را ببیند یا به انتها رسیده وبه هیچ چیزی دست نیافته باشد که دل وروح او را شاد نماید یااو را ازخود راضی سازد

________________________

خاکی که به زیر پای هر نادانی ست

کّف صنمی وچهره ی جانانی ست

هرخشت که بر کنگره ی ایوانی ست

انگشت وزیر یا سر سلطانی ست

خیام

_________________________

واین گریستن نیز ,نیاز آدمی درزمان اندوه است ومرد وزن نیز ندارد که

اگر جز این بود خداوند روزن اشک را به هردو نمی بخشید واینرا

در فرگرد های پیشین نیز یاداور شدم

که ما ظلمی به جنس پسر خود در دنیا کرده ایم که تا زمین میخورد ودردش

میگیرد ونیاز دارد به گریه ای خود را ارام کند بلافاصله میگوئیم:

خجالت بکش پسر ! تو مردی !

واو را از بروز دادن ِاحساس طبیعی خود , منع میکنیم تا جائی که این پسر

روزی جوانی شده وحتی پیر میشود ولی آنگاه گله میکنیم

که چرا مردان وپسران ما اینقدر سرد وبی عاطفه اند

که چرا هیچگاه در مقابل درد ورنج ومشکلات , احساساتی را بروز نمیدهند

که ما دختران وزنها نشان میدهیم وعین سنگی خشک تنها به جائی خیره میشوند

درحالی که دراین مواقع باید ازته دل , دل سوزاند که مردی خیره بر جائی

درسکوت اندوه خود فرو رود بی اینکه حق گریستن را درجامعه ومیان

حتی عزیزان خود داشته باشد!!

_____________________________

در دایره ای که آمد ورفتن ماست


اورا نه *بدایت, نه نهایت پیداست )

کس مّی نزند دمی دراین معنی راست

کاین آمدن از کجا ورفتن به کجاست

*خیام

(*بدایت=*آغاز

____________________

اگرچه جنس مرد درکل جنسی مقاوم تر است اما همان گوشت وخون

همان احساسات مشابه را داراست که در جنس زن نیز موجوداست

ولی ما برحسب عادات دیرینه سنتی به پسران ومردان خود می اموزیم که

انسانهای خشنی خودرا نشان دهند حتی بااینکه نیستند وباید تاسف بخوریم

اگر چنین انسانهای خشنی , ساخته ی دست خود ما باشند وازپرورش خود ما

چشنی شده باشند و بعنوان والدین می بایست شرمنده نیز باشیم که

چنین انسانهائی را به جامعه ای بخشیدیم که نیاز به خشونت بیشتر ندارد

بلکه نیازمند « انسانیت» بیشتر است نیازمند صلحی دائمی نیازمند

مهرومحبت وعاطفه ای انسانی!

________________________


دریاب که از روح جدا خواهی رفت

در پرده ی اسرار فنا خو اهی رفت

می نوش, ندانی از کجا آمده ای

خوش باش , ندانی به کجا خواهی رفت!

*خیام

__________________________

بهرحال کم کم در جامعه در طی رشد این نیز نوعی عادت میشود که مردوپسر وقتی که لبریز از احساس طغیان ودرد است نیز جرات نکند

از ترس فکر ونگاه دیگران درپیش روی کسی خودرا ببازد واشکی بریزد

واگر بر اساس روح انسانی تاب نیاورده بناگاه بغض او بترکد همگان

اورا بدیده ی تحقیر نگاه میکنند

ومیگویند: بتوهم میگویند مرد!

تندی زدی زیر گریه که چه شود ! بااین مشکل باین سادگی

و بیخودی که اگر بخواهی گریه کنی فردا جلوزن وبچه ات میخواهی

با مشکلات زندگی چیکار کنی میخواهی با گریه حلشون کنی

پاشو خودتو جمع کن ,مردی گفتن زنی گفتن ! وتحقیر بدنبال تحقیر

دربرابر روحی که خود شکسته است ودیگر دراین لحظه نیازی

!!!!به سرزنش ندارد واین خطا...خطا ...خطا ست!!


این بدترین ظلمیست که مادر وپدری یا حتی همسری میتوانند

به فرزند مذکریا مردی روا دارد , که نگذارند او احساس خود را در

هر سنی که هست 3ساله 5ساله 20 ساله 30یا حتی 50ساله بواقع اصلا

فرقی نمیکند چه سنی ! فرقی نمیکند برای!چه! فرقی نمیکند به چه عنوانی !

_______________________

عمریست مرا تیره وکاریست نه راست

محنت همه افزودن وراحت همه کاست

شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست

ما را ز کس دگر نمی باید خواست

*خیام

______________________

این گریه این بروز دادن احساسات حق طبیعی او بعنوان یک انسا ن است

وهیچ کجا یدنیا در هیچ کتابی ومذهب وآئین ومرامی نیز نوشته نشده است که

گریه مرد گناه است وخطا ست! ما چرا اینگونه باید فکر کنیم

وریشه از کجاست ؟! از مردمانی بیرون از نسل امروز که هیچیک

از قوانین دیروزی آنان امروزه نمیتواند بخواهیم هم نمیتواند کاربرد داشته باشد !

((گردن کشی آدمیان ، ریشه در ریزی و خردی میدان اندیشه آنان دارد . ارد بزرگ))

براستی چرا به اینگونه افکار پوسیده وغلط چسبیده ایم ,آنهم وقتی دردی ازما را دوا نمیکند ما باید به نگاه داشتن فرهنگی بپردازیم که در پیشرفت ورشد ما یاور ماباشد نه اینکه عمری در گوشه عزلت جدای همه ی دنیا ما را نگاهداشته ازهمه کس مجزا کند فرهنگ ما غنی ست اما بیاید بهترین ها را سوا کنیم وآنچه نمی بایست در دوران کنونی مشی عملکرد ما باشد بدور بریزیم وبیش ازاین با آن خود را ازدیگران جدا نکرده ودرنگاه دیگران خود را کمتر از آنچه هستیم نشان ندهیم چون در باطن همه ی ما به بعضی نکات غلط در سنت وآئین خود واقفیم

که نیازی به حفظ آن نداشته رهائی از ان نجات ماست در جامعه ی کنونی که همه بر علم می افزایند وبردانش وتجربه وما هنوز به پوسیده طنابهای

خاندانی چسبیده ایم که خط کش چوب البالوی خیسش

آنهم در« مکتب علم ودانش! » جان فرزند عزیزی را سیاه میکرد

ومیگفتیم : چوب معلم نوازش است وسبب آموزش وبرای صلاح خودمان

وچه ضرب المثل ها که برای کتک خوردن وکتک زدن

در فرهنگ غنی خود کنار نگذاشته ایم مثل

_____________:


کتک خورش سفت شده :یاکتک خورش مَلَسه!!!


یعنی از بس کتک خورده دیگه عادت کرده !


ودر توضیح کتاب قند وشکر هم مینویسد: کودک را زیاد نبایدزد چرا که

عادت میکند وبدتر میشود !

!!! عجبا اصلا چرا باید کتکی بخورد مگر حیوان است ؟

در حالی که آزردن حیوانی خطاست چه برسد عزیزی به هر دلیلی خواه بر حق خواه ناحق


وروزی او نیز طغیانی بزرگ وسرکشی دردناکی رابر علیه شما خواهد داشت بر

همان دستی که زد *

چه به ناحق چه بر حق که هیچ قانونی دردنیا اینرا حق وانصاف نمیشمارد!!!


فریاد را بخاطر بسپار سکوت شکستنی ست .ف.شیدا

پر میزنم در آسمان اندیشه های عشق

پروازی بر فراز ... هیاهوی شهر

آنگاه که سکوت در گوشه ای آرام

کز کرده بود!!!

وهیاهو غوغا میکرد!

؛فریاد؛ اما بیصدا

نگاه میکرد

در حنجره های بُغض !!!

و صدای بال پروازم ...آه...

در هیاهو ... گم میشد!!!

چون من چون تو چون ما!!!

شاید می بایست بر شانه فریاد بنشینم

وفغانی برآورم ، با رسا ترین صدا

تا بازگویم ترا

فریاد را بخاطر بسپار!!!

سکوت مُردنیست !!!


آنگاه که انسان در ؛هستی ونیستی ؛

می میرد!!!

آندم که ؛ آه ؛... را ه نفس میبندد

وآندم که عشق وانسانیت میمیرد

در دستهای ظلم!!!

فریاد را بخاطر بسپار ...

سکوت مردنی ست!!!

شعر از: فرزانه شیدا

دوشنبه بیستم اسفند 1386

__________________

دست بلندکردن بر کوچکتر از خود نشانه ضعف کسی ست که چنین میکند

چوب پدر ُگله هرکی نخوره ُخله

که عجبا پدری عاقل ودانا ومردی که باید که پناه کودکی حساب

شود وحامی او منطقش چوب اوست و به چوبی درسی میآموزد


وچه را یاد میدهد جز خشونت راه حل مشکلات است خدا داند

واینور دنیا چنین چوبی باعث زندانی شدن چنین معلمی ست

که منطقش زدن باشد ویاد دادنش تنبیه و آموزشش اینک

هرکه خطا کرد گوش نده بدلیل او بزن یعنی زدن جایگزین همه ی منطق ها!!!

بواقع ما روزانه روح خود را میزنیم وآزار میدهیم با هزاران اشتباه

فکری وفرهنگی خود که دیگر درهیچ کجای دنیا چنین حنائی رنگی نداشته

حتی از یادها رفته است و

اگر زمانی بعنوان خاطره یاد شود آنرا زمان بربریت ووحشییگیری

دوران قدیم انسانی میخوانند وزمان بربریت فکری انسانی

وما متاسفانه هنوز چوب وشلاغمان منطق حرف ما با فرزند مذکر ومونث ماست

که بزرگان میگویند

کسی که منطق بداند دست بلند نمیکند ونه حتی صدای خویش را بر دیگری

بلکه به منطقی ارام سخن گفته وحرف خویش بدرستی بگوش اومیرساند


«اگر میخواهی صدایت را بشنوند فریاد بزن, اگر میخواهی حرفت را گوش کرده و


بشنوند آرامو شمرده وبا متانت سخن بگو تا شنیده شوی*»

ما از گردن کشی حرف میزنیم وقتی هرچه در بالا نوشته شد خود بهترین نمونه ای

بود برای اینکه بداینم چرا یکی از ما به گردن کشی درومیاورد که حتی این نیز

نوعی دفاع از خود است وباز این ما هستیم که چنین چیز ی را باو آموخته ایم

آنچه را که بر خود نمی پسندی بردیگران مپسند (علی ع*)

شنیده ایم که میگویند گریه مرد نشانه تلخ شکست است

مردی نمیگرید مگر براستی شکسته باشد

چرا باید مردی زمانی بگرید که دیگر هیچ ازاو نمانده است وما چگونه راضی

میشویم عزیزان مذکرخود را محکوم باین کنیم

که هرگز گریه نکن تا زمانی که گریه ات براستی معنای عمیق شکستن داشته باشد

.....

ما براستی چه نوع آدمی هستیم که چنین آموزشی را به فرزندان

وعزیزان خود منتقل میکنیم؟؟؟؟؟؟


وای برما , براین اندیشه و بر این منطق از پایه غلط !!!

که در اینور آبها اگر این را برای کسی تعریف کنم برحال منو

واندیشه ی منو وفرزند من نیز تاسف خواهد خورد !


درواقع ما بااینکار چنین پیامی را به فرزند خود میرسانیم که تو پسرم

وقتی حق داری گریه کنی که دیگه خرد خاکشیر شدی

وگرنه عیبه یوقت گریه نکنیا اونوقت میگن عین زنا میمونه!!!

واگر دقت کرده باشید کسی که بیشتر به عصیان میرسد
کسی که بناگاه سرکشی میکند بیشتر از جنس مذکر است تا جنس مونث

((چه بسیار گردن کشانی که به آنی دچار زبونی شدند . ارد بزرگ))

این دست Jورد زحمات ماست که خواستیم ازاو مردی بسازیم و یا زنی که فردااو نیز سازنده ومسئول نسل آینده ی ایران وایرانی ست
ونماینده ی کشور ما در کل جهان و همه ی این سنت ها آئین ها
ضرب المثل ها براستی باید در صندوق فراموشی وتنها بعنوان
خاطره ای از گذشتگان برای ما باقی بماند نه اینکه با فخر از
فرهنگ غنی خود نام ببریم
اما زمانی که بیگانه ای کتاب فرهنگضر بالمثلهای ایران وایرانی را
میگشاید دریابد بسیاری از آنچه در کل دنیا امروزه محکوم شده
وپدر ومادری .شوهر وهمسری وهرآنکه بعنوان صدر نشین جامعه بر سر

خانه خانواده وکشور ماست افرادی شناخته شوند

که زبان منطق انان زور وکتک و تنبیه است .

با چنین دلایلی که در کتب ایران وایرانی مستند است

چرا تعجب میکنیم که مارا مردمی از دنیای بربریت تصور کنند یا وحشیانی

که هنوز فرهنگ اجتماعی شان کامل نشده وهمچنان چوب وشلاق بر سر

فرزند وهمسر وعزیز خود نگه داشته اند تا حکم ودستورخودرا به ثمر برسانند

واین بسی نیز جای تاسف دارد

واین نیز هیچ تعجب آور نیست که در کل مملکت سیار گردن کشانی داشته باشیم

که به آموخته ی خود ما عمل میکنند در جای آنکه بر دانشی آموزنده

وهمه گیر ویاری رساننده ای بپردازیم که در تمامی دنیا قابل قبول است

خود را مسلمان میشماریم درحالی که ظلم رفتاری ما در خانه این محیط

کوچک بر همسر وفرزند ما

جهانی را بصدا درمیآورد فشارها برای ازدواجهای ناخواسته مخالفت ها

با عشق وازدواج جوانی عاشق

به زور شوهر دادن ها وحق کشی هائی باسم بزرگتر

وبی هیچ منطقی زورگوئی هائی که حتی پایه واساس انسانی یا درستی ندارند

ما ازچه در تعجبیم که درتمامی ممالک جهان خانه مادر پدر وهمسر یعنی حامی

نه اجباردهندهی زندگی, نه دستور دهنده ی اخلاقیاتی که اگر

خود صاحبش بودوخود آنرا دارا بود وخود منطق میشناخت انسانیت

میدانست یا خوب وبد سرش میشد با زبان خشم وفریاد

وشلاق وکتک به بازگوئی آن نمی نشست !!!

وبا چهره ی بداخلاقی بدورن خانه نمی آمد که تا از راه میرسد

هرکس به گوشه میخزد وبه کنجی پناه میبرد که از خشم او درامان باشد

وهمه باید بدانند وفراموش نکنند که :

او آقا ویا خانم خسته است

بسیار زحمت کشیده است ومیکشد که نان مرا بدهد واین نه تنها وظیفه ی

اونیست که لطف اوست

ولی چشممش کورشخصی یا لیاقت خانه وزندگی وهمسر وفرزند را دارد یاندارد

اگر نمیتوانست ولیاقتش را نداشت و قدرتش وعرصه ی این را هم نداشت

اوهم بیخود کرد خانه وخانواده ای را اسیر خود کرد ه تازه فرزندانی را اسیر

دنیای خشم خود کرده که چه شود نان ترا میدهم !!!

بی اینکه بخاطر بیاورد این زن وفرزند هم سامان او هستند

وباعث تنها نبودن واز بسیار جهات باعث

رفاه روحی ودرونی او, ولی حال که قدرتی داره چرا که نه

بد نیست ازاین موضوع استفاده وحتی سواستفاده کند که من بزرگ خانواده ام

!نان اور خانواده ام شما نانخور منید ومحتاج من

که نهایت پستی یک مرد است دراوج نامی که می بایست

افتخار خانواده ای جامعه ای وکشوری باشد وکاش تنها باین ختم میشد که ظلم در کنار آن نه تنها در محیط خانه که فراگیر گشته وبه جامعه نیز سرایت کرده است

وخوب نگاه کنیم این نیز خود از (جهل )است وخود نوعی سرکشی گردن کشی

باطل کردن حق ونا مردی ونادرستی ونابرابری

وحال چنان بزرگ این کار کرد وزحمت خود را بزرگ

میکند که انگار درتمام دنیا فقط اوست خرج زندگی میدهد وبار زندگی بردوش میکشد

که وظیفه پدری وهمسری اوست نه لطف او

زمانی که همسر وفززند به گوشه ایپناه میبرند تا ازخشم وخستگی او درامان باشد وفشار کاری خود راخ ستگی خود را اگر بتواند همه بغض های خود را بر سر آنان خالی میکند

بسیار شنیده اید که درخارج از کشور اکثر خانواده ها به طلاق میرسند

وحمل بر گردن کشی زن میشود که او از محیط باز سواستفاده میکند

که بسیار دیده ام خانواده های متلاشی شده از ظلم مرد که همسر را غریب دیده

وحق وحقوق اورا درخفا باطل میکنند

یا نمیگذارند به خارج ار خانه رفته کار ودرسی را دنبال کنند واز زندگی

وحق وحقوق خود سر دربیاورند واورا در فشارهای مالی نگه میدارند بااینکه

انقدر بر سر مسائل احمقانه وپیش وپاافتاده از ترس بودن درخارج وبی بندوباری

سر به سر زن وفرزند خود میگذارند تا یا انها به جان امده میروند یا دولت پادرمیانی

میکند ونجاتشان میدهد وبعد عمین اقایان برای مردم خود تعریف میکنند

که تا پاش رسید خارج دم دراورد خراب شد بد شد چرا چون حقوق خود را فهمید

چون دانست ویاد گرفت که مردوزن یعنی شریک نه خود چوبی بالای سر زن شدن

وتحقیر انسانیت وشخصیت وحق انسانی او

انهم کمترین حق انسانی که خورد وخوراک وداشتن پوشاک است وراحتی

در منزلی که خانه ی او نیز هست من طی اینهمه سال زندگی درنروژ

ودر خارج درتمام کشورهای دنیا که اقوامی نیز دارم وبه دیدارشان نیز میروم

ندیده ام زنی ایرانی خراب شده باشد یا خود را گم کرده باشد یا بد لباس پوشیده

درخیابان جلف بازی دربیاورد جز یکی دومورد انهم درسالهای اولیه امدنم که

خانواده ای دختران 13 و14 ساله خود را که بیکباره به احتماعی باز آورده بود

به راحتی از کف داده ازخانواده جدا شدند

وبا خانواده ای نروژی زندگی کردندتا بتوانند از آزادی زندگی نروژی

برخوردار باشند اما تا دلتان بخواهد کشت وکشتار مردان ایرانی را دیده ام

که زن وفرزند خود را کشته اند یاانقدر به آزار انها پرداخته اند که دولت آنها را زندانی کرده ویا خانواده ای برای اینکه از آزار او درامان باشد

به زندگی درخفا به کمک دولت درمکانیدیگر با نامی دیگر

پرداخت .اما درزمان حرف که میرسد همین اقایان چون نمیتوانند

عنوان کنند چه کردیم که این شد

اینگونه ابراز میکنند که آزادی زیادی برایشان مضرر بود چون دیگر زوش

نمیرسید با چوب بالای سرشان باشد ویادشان بیاندازد که من دارم نان شما را میدهم

واین فرهنگ غلط ماست که مرد درخانه ایرانی یعنی خود خودخدا

نه شریک نه همراه نه یاور نه حامی!!!!!

اگر خدا میشناخت خدائی نمیکرد درقالب همسری وپدری!


¤¤¤¤¤¤¤¤¤

واما آنچه که باعث خشم دائمی من بوده وهست اتفاقاتی ست که در اینسوی آبها برای ایرانیان

می افتد انهم وقتی که حقیقت برعکس آنچه هست به گوش شما میرسد!

¤¤¤¤¤¤¤¤¤

درنتیجه بگذارید من نیز دلیل ودلایل بسیار آنرا بعنوان نام همین فرگرد اشکار کنم

هستند زنانی که خود را می بازند چون به جامعه ای باز میرسند اما این

ختم به زن نمیشود که هستند مردانی که با رسیدن به این محیط که نمیوانند

چون ایران ظلم خودرا برخانه وخانواده وفرزند روا دارندچنان عذابی

بر خانواده میشوند

واین میان نقش شما بعنوان همسر ویا در رابطه با فرزند بعنوان

والدین چیست این که فقط دستور دهنده باشی وبکن نکن کوینده ی زندگی او باشد

وبگوید چگونه بشین یا پاشو خودت را درست اینجوری درست کن

اونجوری راه نرو زیر ابرویت را

بردار ویا نه اصلا بزار سبیل هم در بیاوری تا یوقت دیگران نگاهت نکنند

معلوم نیست اینهمه بغض از چیست؟ ریشه این رفتارها کجاست و

اصلا چرا باید کسی بخود اجازه بدهد به همسر خود که بی شک اونیز انسان بالغی ست که ازدواج کرده یاد بدهد یابگوید چگونه انسانی باش که

من خوشم بیاد وچرا کسی میبایست بخاطر دیگری تغییر کند وازکجا معلوم کدامین بهتر از دیگریست>؟؟>

واین میان محیط گرم خانواده دیگر چه

معنائی دارد اصلا دیگر چه معنائی دارد؟؟؟ وره به کجا میبرد

وهدف نهائی چنین باهم بودنی بی هیچ تفاهم فکری وعملی وگفتاری چیست؟

((گردن کشان خیلی زود برده آدمهای بد کردار می گردند . ارد بزرگ))


که سرانجام زن وفرزند هم نخواهد دولت پا به میان نهاده اجازه نمی دهد

حق کسی بعنوان اینکه زیر دست دیگریست پایمال شود در جائی که به نفع آقایان است بسیار متعصبند وبسیار

اهل خانه وخانواده ومرام وسنت وایرانی بودنشان زمین وآسمان

را برداشته بار خرج کشیدت که میشدو خارجی میشوند که اینجا دیگر ایران نسیت که

من خرج تو را بدهم زن جان !برو خودت کار کن اینجا هرکی باید

خرج خودش را بدهد وزندگی نمیچرخد من تنهائی کار کنم ویکنفره جان بکنم!!!

جمعش کن جانم!! یا مردی یا نیستی اگر هستی نشان بده وبر پای آنچه وظیفه ی توست نه لطف

تو بایست وبیشتر خود را درنگاه زن وفرزند ودنیائی خوار مکن. !

که احدی نیازی به چون توئی ندارد که محتاج چون توئی شود امروزه نه فردا

پاسخ آنرا هم از زندگی وخداوندخویش خواهی گرفت هم از زن وهمسر وفرزند

وتو اگر یکی ازاین گونه انسانها هستی :

بخود بیا!



من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت

از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت

جامی وبتی وبربطی بر لب کشت

این هرسه مرا نقد وتورا نسیه بهشت

خیام


پول میخواهی لباس میخواهی خودت برو کار کن

خودت خرجت را بکش ومانده ام چطور اینجور موقعها مرد نیستید وبه تریج قبای مردانگی شما برنمیخورد چراکه صرف ندارد!!!؟؟!!

ومانده ام آنوقت ادم به سرخر واقا بالاسری درزندگی خود که فقط بکن و نکن بگوید چه احتیاجی دارد

خوب مگر عقل ادمی کم شده که کسی را بالای سرخود نگاه دارد انوقت اینوسط تو چکاره ای

پرکننده ی مبل خانه واتاق خواب وهال خانه با یک قیافه ی درهم

وحتی خشم آلود وطلبکار انگار که ارث پدری از همسر وفرزند طلب داردتا

که یاد اوری کند به همه ی اهل خانه که :من منم یادتان نرود یوقت من کی هستم

؟؟؟ یا مانده ای که من از دزد نترسم وهمسایه

به من فقط نگوید بالای چشم تو ابرو!

زنی وفرزندی که بتواند وبخواهد خرج خودرا دربیاورد وبی نیاز از شوهر باشد وپدر

ترا میخواهد چه کند اگر از عاطفه وانسانتیت نیز بوئی نبرده باشی وهرجا بنفع توست

رنگ عوض میکنی یکجا متعصب ایرانی ومسلمانی جای دیگر خارجی مقیم اروپا

که باید اگرهیچ چیز خوب انها را یاد نگرفته ای این یکی را از قانون انان حفط کرده

بیاموزی که زن باید خرج خودش را بدهد بچه باید سر 18 سالگی خانه ی مرا

ترک کند ! وبفکر زندگی خودش باشد

واگر که به یک اروپائی هم بگوئی :اقا خانم جریان اینست سری به تاسف تکان میدهد

که ما فرزند بیکار را بیرون نمیکنیم ما همسری را که دوست ندارد یا بهر دلیلی نمیتواند

کار کند خوار نمیکنیم و کسی که چنین باشد خرد وعقل درست وحساب که ندارد هیچ

بسیار عقب مانده است وچشم دلش دراجتماع کنونی نیز کور است

ودر نادانی غرفه ود ر میان اجتماع چنین آدمی محکوم وخوار

که انیان عاقل در برابر هیچکس گردن کشی نمیکند نه غریبه ای نه بیگانه ونه حتی وحتی بر بدتر از آن بر خانه وخانواده ی خود که جزئی

ازاو واز زندگی وگذشته وآینده

وخاطره و تمامی هستی او در عمر او محسوب میشوند


کنمی خود را دقبال دیگران دریابیم وتوجه کنیم چگونه با دیگران رفتار میکنیم

وبا رفتار خود چه را به دیگری ازخود نشان میدهیم چه را می آموزیم

ودر دنیای امروز درکجای مقام شخصیت وانسانیت ایستاده ایم چه در قبال خود

چه در قبال خانواده وجامعه وکشور خود وایا براستی لیاقت این را داریم

که در عصر امروز خود را درمیان آدمیان جزئی مفید بدانیم

وانسانی اثر گذار در جنبه های مثبت زندگی

کمی با خود بیاندیشیم چه هستم که هستیم چه کرده ایم

چه ثمره ای گرفته ایم

وبه کجا راهی هستیم وچه میخواهیم

هر کسی میتواند راه دیوانگی وگردن کشی را پیش گرفته خود را به بهانه ی

آن از تمتمی مسئولیتهای انسانی خود عاری کند

انسان وارسته ودانا وعاقل با نام باابهت انسانی چنین نیست

واگرچه دنیا دنیای دیوانه ایست ما نباید خود را بر در بیراهه

به پستی دنیا پشت کنیم و شرمنده خود وخدا شویم همرنگ جماعت شدن حرفیست

وراه نامردمی رفتن راهی دگررو بسوی عددم وجود انسانی

و به پستی رسیدن بیراهه ای که گاه بازگشت از آن بطول ودرارای عمر ما قد نداده

باعث پشیمانی ما خواهد شد عرض زندگی خود را وسعت ببخش وقلبت را.


هر کسی نیز میتواند راه دیوانگی وگردن کشی را پیش گرفته خود را به بهانه ی

آن از تمامی مسئولیتهای انسانی خود عاری کند

انسان وارسته ودانا وعاقل با نام باابهت انسانی چنین نیست

واگرچه دنیا دنیای دیوانه ایست ما نباید خود را بر در بیراهه

به پستی دنیا پشت کنیم و شرمنده خود وخدا شویم همرنگ جماعت شدن حرفیست

وراه نامردمی رفتن راهی دگررو بسوی عدم وجود انسانی

و به پستی رسیدن بیراهه ای که گاه بازگشت از آن بطول ودرارای عمر ما قد نداده

باعث پشیمانی ما خواهد شد عرض زندگی خود را وسعت ببخش وقلبت را.


از آن اول نفس دیوانه بودم

وتا اخر نفس دیوانه هستم

ندارم شرمی از دیوانگی ها

چو بین عالمی دیوانه رستم

زمانی عاقل وفرزانه بودم

ولی درعاقلی خود را شکستم

کنون دیگر شدم رنگ جماعت

به مجنونی به هر محفل نشستم

ف.شیدا / فرزانه شیدا


کمی تنها کمی باید برهمه ی اینها بعنوان وظیفه ی خود در قبال خود
ودیگران با این سوالات اندیشه کرد ومی بایست پاسخی موجه بر خود داشت تا احساس کرد سربلند خود ودنیای خود وخداوند خویش است

((گردن فرازان به خرد روی آوردند و گردن کشان به نابخردی . ارد بزرگ))


پایان فرگرد گردن کشی

---
به قلم فرزانه شیدا

نروژ/ اسلو


منبع : بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *گردن کشی*
http://greatorod.forumotion.ca/forum-f11/topic-t3-10.htm#26





بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *بخشندگی*




- فرگرد بخشندگی


آرزو دارم روزی این حقیقت به واقعیت مبدل شود که همه‌ی انسان‌ها برابرند. (مارتین لوتر‌کینگ)

بر روی زمین چیزی بزرگتر از انسان نیست و درانسان چیزی

بزرگتر از فکر او. (همیلتون)

در روزگارنی که آدمی در دنیا ی کنونی خود دست به گریبان هزاران گونه مشکل وگرفتاری وخوبی وبدی های عصر جدید است گاه آدمی در اندیشه خود باین فکر میرسد که براستی دراین میان برای خود انسان چه چیزی باقی مانده ، که همچنان صورت اولیه خود را داشته باشد

وتغییر محسوس وبزرگی نکرده باشد باینکه در فرگرد روزهای سختی نیز گفتیم که حتی شکل مشکلات ومصائب زندگی ما تغییر کرده است وبسیاری از آنچه هست دیگر شکل اولیه خود را از دست داده،وحتی طرز تفکر ادمی نیز به صورتی سریع رو به رشد نهاده , خواسته ها وتوقعاتش

از دنیای پیرامون خود نیز گسترشی بزرگ داشته است


* این یک دوسه روز نوبت عمر گذشت

چون آب به جویبار وچون باد بدشت

هرگز غم این دوروز , مرا یاد نگشت

روزی که نیآمده است وروزی که گذشت

* خیام


وهمانگونه که خیام میفرماید درزندگی درهمه حال باید به این نگریست

که به چه می بایست ,بیشتر توجه داشت :

روزی که هست یعنی امروز !

و نه روزی که نیآمده است وروزی که گذشته است!

هرگز نیز نمی توانیم این مسئله را کتمان کنیم که در دنیای انسانی ما

« انسان » باهمان ذات ونهادی زاده میشود که قرن ها پیش بدنیا می آمده است

واگرچه اینک زمانی ست که طفل ما نیز با بسیار امکاناتی بزرگ میشود

که در گذشته شاید ناشناخته بود

اما آنچه می بایست در تمامی مراحل به آن دقت توجه داشته باشیم

« درون ماست ذات ماست وخواسته ی انسانی وعواطف واحساسات ما »

که همواره با پیشرفت دنیای امروز هم نیز, بازهرگز کسی قادر نخواهد بود

« احساسات پنجگانه » بشر را همراه با «احساسات درونی» او

به تنزل کشیده و(میل اورا به انسان بودن وبهره بردن از دنیای انسانی )

کم کرده یا دراو فروکش کند .


* نیکی وبد که در نهاد بشر است

شادی وغمی که در قضا وقدر است

باچرخ مکن حواله ,کاندر ره عقل

( چرخ ازتو هزار بار بیچاره تر است*

خیام*)!


البته شاید بسیاری از عادات انسانی ما نیز همراه با تجدد زندگی

شکل جدیدتری یافته باشد

اما نیاز انسان به عشق ,دوست داشتن ,عاطفه ,موردلطف و توجه قرارگرفتن

ونیاز به همبستگی ها وارتباطات انسانی

چیزیست که نهاد ما بی آن ,دچار دردواندوه میگردد

وهیچ کشف واختراعی قادر نیست قلب اندوه ی دیده بی مهری کشیده ای را

شاد سازد مگر به لطف ومحبت انسانیوهرآنقدر نیز از امکانات دنیا براین شخص فراهم آوریم

هرگز جایگزین احساس تنهائی واحساس ناشناخته ماندن وبی توجهی دیدن دراو

از بین نخواهد رفت.

ما حتی میشود گفت نیازمند این هستیم که دردنیای پیرامون خود

انسانهای دیگری را در احساس خوب وبد خود شریک کنیم

حتی نیازمند این هستیم که بدانیم انسان خوبی هستیم .

تمایل انسانی ما به اینکه حداقل نه درهمه دنیا , بلکه درنهایت سادگی

درخانواده ومحل پیرامون خود «انسانی خوب »شناخته شویم نیز ,

احساس غریزی ست وتمایل شدید درونی تمامی آدمیان!

گاه انسانهای بی عاطفه ای را , در زندگی مشاهده خواهیم کرد که براستی

بوئی از انسانیت نبرده اند, اما حتی آن شخص نیز نیاز خود را برای اینکه

اورا قبول داشته وحمد اورا گفته وباو توجه ومهر کنند

درمیان افرادی پیدا میکند که بنوعی به آنان جهت اینکار با امکاناتی که

از لحاظ کاری ومالی برآنان فراهم میکند جبران مینماید.

اگر کمی بدنیای پر سروصدای ستارگان دنیایا افراد تاجر

وبزرگانی از لحاظ مالی بزرگ نگاه کنیم چنین مسائلی را خواهیم دید .


«امروز» :


* دیروز گذشت ! فکر آنرا نکنیم !

با غصه ی آن سر به گریبان نکنیم

بر هرچه که طی شد وگذشته است دگر

زهری بدرون سینه و جان نکنیم

فردا که نیامده , «امروز» خوش است

ما توشه چرا پُر از همین «آن » نکنیم؟ (*آن=لحظه ی حال)

از لطف خدارسیده صد نعمت خوب

مااز چه زآن,سود فراوان نکنیم؟!

از « فرصت امروز » ببر بهره ی خویش

ما ازچه بخود« زمانه» آسان نکنیم

در وادی این سرای بی مهری دهر

مااز چه نگه به مهر « باران »نکنیم؟

خود نیز چو باران محبت باشیم ...

بخشندگی ولطف به احسان نکنیم؟!

دنیا که نمانده بر کسی , جان دلم

بّه هستی خود به غصه ویران نکنیم !

یارب , که « خوداو» مظهر احسان ووفاست

ما از چه سپاس او به ایمان نکنیم؟!


فرزانه شیدا


افرادی که نام برده شد اکثرا آنها انسانهای تنهائی هستند

که کمبودهای عاطفی خود را درمیان کسانی جستجو میکنند که طرفدار دارائی او هستند

وبااینکه دردرون میدانند که بیشترین چیزی که دیگران را به آنان جلب کرده است ,هدفی جز سود ومنفعت ندارد

اما احتیاج ونیاز به محبت دیدن ویا بهر شکلی محبت کردن را نیز

بدین شکل باز میخرند وبابت آن تن به هر بخششی نیز میدهند

که تا اینگونه خودرا ارضا شده از لحاظ احساس عاطفی ببینند .

اینگونه بخشندگی از آنرو که هدفی درست را دنبال نمیکند نمیتواند بر شخص گیرنده نیز اثر گذار باشد چرا که « بده , بستانی» همچون حقوق را میماند که شخص دهنده بر اساس سود خود میدهد شخص گیرنده نیز میداند چرا مورد لطف قرار گرفته است


((برای رسیدن به بلندای بخشندگی باید از آز وجود خویش بگذری . ارد بزرگ))

اینکه آدمی دوست داشته باشد دردوران بودن خود انسانی با قلبی رئوف بوده و دلی بخشنده داشته باشد درهمه گونه انسانی باهرنوع اخلاقیا ت وآداب وروسم وفرهنگی که در آن رشد کرده است , یکسان است و تنها تفاوت دراین است که فردی ممکن است در بروز احساس خویش استعداد بیشتری داشته باشد ودرکنار آن فردی دیگر حتی قادر به گفتن یا بروز احساس ساده خود نیز در طی روزبه حالتی بسیار ساده هم نباشد و حتی نتواند برای بازگوئی درون , کلامی پیدا کرده آنراباز بگوید .

اما چه این وچه آن انسان درمقام انسانی خویش هزاران راه حل برای ارضای درون عاطفی خود میتواند پیدا کرده وتوسط آن چه برای درون خود چه بر دیگری مثمر ثمر بوده و در طی زندگی خود انسانی باشد که همگان اورا بخوبی ولطف میشناسند وبراستی نیز چنین بودن جز بدست خود ما میسر نیست و یکی ازاین راه ها برای نشان دادن خوبی ومهربانی خود حتی به خود همین «بخشندگی » ست

(حمال دنیا * استاد شهریار)

چه خوبست دنیا واقبال دنیا

اگر خرج عقُبا کنی مال دنیا

کسی کو مواسات واحسان نداشت

به ادبارش انجامد اقبال دنیا

چو دنیا نخواهی به دنبال خود برُد

چه سود از دویدن بدنبال دنیا

ولی میتوان توشه ی آخرت کرد

همه مستغلات واموال دنیا

نه اموال تنها , که باخود توان بُرد

همه حرص وامال و امیال دنیا

برو ارز واسعار عُقبا طلب کن(عقُبا = عاقبت)

میآویز چندین به دلال دنیا

همه این جهانی شود آن جهانی

اگر جَستی از دام عُمال دنیا

به راهَ خدا, آنه چه انفاق کردی

برای تو آن ماند از مال دنیا

یگی پرده ی عبرتو سینمائی ست

به چشن من اوضاع واحوال دنیا

به خودآ که دنیا به آخر رسیده

منجم چه بد میزند فال دنیا

اگر حَملِ دنیا همین تا لب گور

خدایا چه بدبخت حمال دنیا


(حمال دنیا * استاد شهریار)


انسانی که دارای قلبی مهربان است از دیدن انسانهای دیگر درغم واندوه و یا گرفتاری

ومشکل همانقدر اندوهگین میشود که گوئی مشکل متعلق به خود اوست

واگر توانائی حل مشکل او را داشته باشد دریغ نخواهد کرد .

وچنانچه از عهده او این یاری بخشیدن ممکن نباشد آنگاه به هرآن راهی که قادر

به انجام آن باشد تلاش میکند ,تا راه حلی برای آن شخص بیابد ,

چرا که ازدیدگاه او این وظیفه ایست که بر گردن او بعنوان یک انسان گذاشته

شده است ونه تنها او که معتقد است تمامی انسانها موظفند

برای داشتن دنیائی بهتر ورزگاری راحت تر یاری دهنده یکدیگر باشند

((اگر آدمیان می دانستند بخشندگی چه داشته بزرگیست هیچ گاه از آن دوری نمی گزیدند . ارد بزرگ ))

همانطور که ارد بزرگ می گوید « بخشش انسانی» چیزی ست که با انجام آن ,چیزی را ازدست نخواهی داد بلکه درقبال آن , بسیاری چیزها از جمله محبت دیگران وارزش واعتباری عمیق رادر میان انسانها بدست خواهی آورد .

((بخشنده از دست نمی دهد او همواره در حال بدست آوردن است . ارد بزرگ))

عده ای در احساس وذهن خویش «بخشندگی »را جزئی از زندگی خود می دانند ودرباب آن چه باخود چه با دیگری حتی به سوال نیز نخواهند نشست

که ایا باید بخشنده بود یا خیر بلکه بی هیچ تفکری این را چون وظیفه ای انسانی

انجام داده ودرقبال آن چشمداشتی را نیز متوقع نیستند و هرگزمهربانی وخوبی را,ضعف خویش وبهانه ای برای درخطر بودن از سوی دیگران نمیدانند .
هرچند که دنیای امروز انقدر آلوده به ریا وبدطینتی ودروغ عده ای
آغشته شده است که گاه دیگر رنگ طبیعی وسبز وزیبای زندگی نیز
درنگاه آدمی قدرت خود نمائی پیدا نمی کند و بااینحال شخص رئوف وبخشنده اگرچه نمی بایست کسی باشد که دیگران

ازاو سواستفاده میکنند اما چنین انسانی گاه حتی میداند که بخشش به فردی, برای آن فرد انقدرها که ابراز میدارد ارزش درونی ندارد

ولی تنها برای اینکه بتواند ازاین امکان برخوردار باشد حتی حاضر است به هر شکلی که شده خودنمائی نماید تا ازاین احسان اوبرخوردار گشته و کار خود را راه بیاندازد اینکار را میکند!.


* (اسکات پک) دوست داشتن انسان‌ها به معنای دوست داشتن خود, به اندازه ی دیگری است


اما انسان بخشنده باوجود آگاهی براینکه این شخص انسانی لایق نیست بازهم قادر نیست

اورا بحال خود بگذارد و درمشکلی که برایش پیش آمده اورا رها کند,

چرا که چنین انسانهائی نه یکبار که بسیاری ازاوقات برای خود دردسر

فراهم میکنند وعلت ان است که هرگز به عاقبت اعمال خود اندیشه درستی

نداشته ودرانجام اعمال خود هرگز نقشه ای درست را پیش نمیگیرد

که انتهای آن افتادن به دردسر نباشد

* ( اگر طالب زندگی سالم و بالندگی‌رو می باشیم , بایدبه حقیقت عشق بورزیم. (اسکات پک


وبه چنین انسانهائی که بگونه ای ,هم مشکل خود, هم اطرافیان وهم جامعه ی

خود هستند تنها باید آموخت که ایستادن بروی پای خود ,دردرجه ی اول

خوشبختی خود اوست وباعث سربلندی وبی نیازی خود او:


- بهتر است روی پای خود بمیری تا روی زانو‌هایت زندگی کنی. (رودکی)


واین دوروزه زندگی را چه زیباست انسانی باشی که هم خود هم دیگران به او

افتخار میکنند تا شخصی که همیشه نیازمند یاری دیگریست.

- عمر آنقدر کوتاه است که نمی‌ارزد آدم حقیر و کوچک بماند. (دیزرائیلی)


شخص بخشنده نیز , فرد متقابل خود را می شناسد واگر یاری میدهد ازبزرگی درون

اوست نه از حماقت وسادگی او, اما بسیار این تصور در ذهن کوچک دیگران شکل میگیرد که

فلانی که انقدر راحت و بی هیچ پرسشی بمن کمک کرد, عجب آدم احمقی ست

یا شاید هم زیادی ساده! بی آنکه اینرا بداندکه در نگاه شخص بخشنده , تمامی آنچه

می بایست برملا باشد ,روشن وآشکار است واگر اینرا بروز نمیدهد ,از روی بزرگی

روح اوست وازاینکه به خرد کردن دیگری بخاطر مادیات زندگی لذت نمیبرد

واز خرد کردن دیگران دچار شعف نمیشود چراکه میداند آنکه نیازمند گشته بهردلیل

اگر راه درست تفکر را میدانست به چاه این گرفتاری نمی افتاد که نیازمند دیگری شود

وهیمن اورا بس که با عمل خود نمایانگر درون مایه وفکر خود نیز هست

انان عاقل بیهوده خود را بدردسر نمی اندازد ودرعین حال بسیاری از دردسرهای

انسان عاقل میتواند از سوی همان افراد نادانی باشد که اورا احمق تصور کرده اند

جذاب تراینکه اوهمه ی این چیزها را میداند وبه لبخندی میگذرد وانتظار میکشد روزی

برسد که عقل فرد مقابل خوداورا شرمنده سازد نه زبان او!

درواقع بخشندگان انسانهای بزرگی هستند که یاری وکمک درنهاد آنان چون

جزئی از وجود محسوب میشود بمانند اینکه انسان هوا را نفس میکشد

چراکه وجود آدمی به این هوا نیازمند است وبااینکه بخشنده نیازی
به بخشندگی ندارد اما نیاز اوست خود را در موقعیتی نبیند که
بداند میتوانست کمکی باشد ولی نکرد واهمیتی نداد
که این بااینکه مشکل او نیست که مشکل دیگران را حل کند
اما درد درون او خواهد بود , که اگر چینین کار نکند

((بخشندگان فرمانروایان بی تاج و تخت میانه مردمند . ارد بزرگ))


وعلت این است که او میداند چنانچه اوهم امروز بداد او نرسد
مشکلاتی که برای او پیش خواهد آمد فردا صد چندان خواهد شد
وشاید دیگر قابل جبران نبشاد وشخص بخشنده انان نیست که رضا براین باشدکه بداند ویاری نکند وشاهد فرورفتن آدمی حتی نا سپاس در پیرامون زندگی خود باشدچراکه اگرچه بظاهر اوست که به شخصی ناسپاس یاری میدهدوچیزی را از خود کم کرده بدیگری میخشد که در زندگی او نیز بی شک بودن مال وپولی هرچقدر دارا باز بی ثمر نیست ولی بااینحال آنچه او میبخشد بیش از بخشیدن چیزی مادیست او دل خود را در میان این بسته ی خدمت انسانی تقدیم کرده است وچنانچه فرد متقابل انسانی باشد که کمی نیز از انسانیت بو برده باشد


چیزی ساده تر از بزرگی نیست آری ساده بودن همانا بزرگ بودن است. (امرسون)


انسان حق شناس حتی اگر قادر به باز پرداخت این محبت نباشد از لحاظ معنوی

اما آنرا ارج نهاده واز خاطر نمیبرد که این شخص میتوانست

چون دیگران باو ومشکل او اهمیتی نداده

زندگی خود را بکند وبگذارد اونیز خود راه حلی بر مشکل خود بیابد

اواین اوست که می بایست دریابد درقبال دیگران همواره بخاطر

همه چیز میبایست حق شناس بود ودرعین حال بیش از هرکسی

برای شخص خود ارزش قائل شد وقدر دیگران را نیز در پیرامون خود دانست که

هرکه در دورادور ماست بی شک بی ثمر نیست ونمیبایست حتما

شخصی در کنار ما در زندگی ما

سوددهنده باشد که براو ارزشی قائل شویم

که گاه همانکه هرگز تصور نمیکردی برات دوا کننده دردی باشد

روزی میتواند نجات دهنده ی توباشد


* عشق یعنی اراده به توسعه خود با دیگری در جهت ارتقای رشد دومی. (اسکات پک)


ازاینرو انسانی که تا بدین حد دردرون خود انسان است هرگز چیزی را

زکف نداده که خود نیز میداند

درقبال دورن و وجدان ودر نزد خدواند خویش بیشتز سربلند است وارامتر

تا اینکه ببیند وبگذرد واهمیت نداده وبعد در دل نگران او باشد

براستی چنین انسانهائی در دنیا بسیار دچار شکست میشوند که

میبینند کمتر کسی دراین دنیا باقی مانده است که انسانیت را ارج نهاده

ولااقل درقبال خود ووجدان شخصی خود انسان باشد


روزن نجات*

__________________________


پایان حیات ما ملولی ست

هر زنده ملول ازاین حیات است

هرچیز مکّرری به پایان

تلخ است اگر چه خود نبّات است

تکرار که شد ملال زاید

دنیای توهم مکّررات است

جز تز کیه مقصدی دگر نیست

تا در نگری چه درممات است

مرگ که ازاو هراس داریم

تنها ره و روزن نجات است

( استاد شهریار)


بخشنده هرگز در قبال بخشش خود چیزی رااز کف نداده است

او بر بار بزرگی وانسانیت خویش
افزوده است وگیرنده با جوابی که پس از آن خواهد داد
نماینده انسان بودن خود است واینکه چقدرلیاقت
چنین لطف ومرحمتی را از سوی دیگری داشته است

((بخشندگی ، داشته است نه تباه شده . ارد بزرگ))

واگر انسانی باشد که ارج مینهد بی شک هرگز در زندگی یاری
بموقع شخص بخشنده را فراموش نخواهد کرد هرچند
که فراموش بکند با نکند بخشنده نیازی باین ندارد که
بیاد بماند یا پاسخی دریافت کند چراکه اگر جزاین بود انسانی بخشنده نبود

((مردم همواره گوش به ندای بخشندگان دارند . ارد بزرگ))


پایان فرگرد بخشندگی

¤¤¤¤¤¤¤

به قلم فرزانه شیدا

اسلو /نروژ


منبع : بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *بخشندگی*
http://greatorod.forumotion.ca/forum-f11/topic-t3-5.htm#25


بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *روزهای سخت*




- فرگرد روزهای سخت

کنونت که امکان گفتار هست بگو ای برادر به لطف وخوشی

که فردا چو پیک اجل سر رسد به حکم ضرورت زبان درکشی

گلستان سعدی

در طول زندگی همواره انسانها با مسایل زیادی روبرومیگردند که هریک در

سازندگی شخصیت وزندگی او سهمی به سزا را بازی میکند

معمولا انسانها با تمامی تفاوتهای ذاتی واخلاقی ورفتاری درطول قرنها

بسیار تغییر کرده اند وروشهای زندگی نیز به نسبت اینکه چقدر فکر وذهن آدمی

پیشرفت نمود

تغییراتی را شاهد بود که در طی این سالها باوج خودرسید چیزی که واضح است

این است که روزگاری انسانی بمانند منو شما ,امروز خود را زمانی متفاوت

وپیشرفته میدانسته است

وصدسال دیگر نسل های آنزمان مسلما خود را ازما جلوتر دیده وزندگی امروز

برایشان شاید مضحک شاید بور نکردنی ویا سخت وطاقت فرسا به نظر بیاید

اما چیزی که همواره در درون انسانها یکسان باقی میماند

میل وعلاقه ی آدمی به دانستن وآموختن وجمله سوالاتی ست

که پیرامون هستی وبودن خود وطبیعت وجهان از خود می پرسد

ودرعین حال آدمی طی عمر کوتاه وبلند خود در زمانی که زندگی میکند

همواره با مواردی روبرو میشود که ممکن است درگذشته نیز رخ داده باشد

اما به نسبت زمان ومکان وپیشرفتهای آن لحظه در زندگی او به احتمال قوی

نوع واکنش او نیز متفاوت خواهد بود تصور کنید که درزمان غارنشینی انسان

که بسیاری از تجهیزات امروزی وجود نداشت وساده ترین نمونه ی آن

همان کبریت است که بعد از سالهای بسیار جایگرین سنگ چخماق گردید

وامروزه نیز بقدرت لیزر

هم آتش فراهم می آورند وفندکهای لیزری وبسیاری دیگر از تکنولژی قرن جدید...

وبراستی همه ی اینها چقدر میتواند برای انسان غار نشین تعجب آور

وغیر قابل باور باشد

کمااینکه هنوز در نقاطی مانند جنگلهای آمازون , افرادی هستند که بمانند دوران

اولیه تاریخ در نهایت سادگی با کمترین انمکانات زندگی میکنند

واز تمامی دنیا بی خبر مانده وهیچگونه ارتباطی با دنیای امروز ندارند

واز کمترین وساده تری

وسائل وتجهیزات هریک را باو نشان دهیم برای او بسیار جالب دیدنی وحتی

جاودوئی ست

کمااینکه در یک سری از فیلمهای فیلم سازان هالیوودی ازاین نوع

داستانها بسیار

ساخته اند که فردی اززمان گذشته به اینده سفر میکند

ویا برعکس چون فیلم معروف

(بَک ُتوُ دِ فُیوچِر*)بازگشت به آینده که تعداد زیادی ازان به نامهای بازگشت

وبرگشت ورجوع وغیره از گذشته به آینده وبرعکس در دنیا

ودر سینماهای دنیا پخش گردید که

توجه زیادی را نیز بخود جلب کرد چرا که ایده ی خوبی بود برای افکار منو شما

که گاه باخود اندیشه میکنم که اگر به زمان گذشته بر میگشتیم

چگونه میتوانست باشد یا سفری به اینده و....

بهر شکل آنچه بر گذشتگان گذشت بسیار متفاوت تر از امروز

ومربوط به همان زمان بوده است ودر اینده نیز به همین شکل خواهد بود

اما سختی های آدمی که با این گذر زمان نیز تغییر شکل یافته ونحوی عکس العمل وبازدهی وواکنش ما نیز متفاوت میگردداز جمله مسائلی ست که در پیرامون آن میخواهیم به بررسی سخنان * ارد بزرگ نشسته وآنرا از دید جامعه ی امروز بنگریم


ازجمله فرگرد سختی، که میتوان گفت شاید شکل مشکل وبقولی

طرح سوال یکی باشد

که در حال حاضر اتفاق افتاده ونیاز به حل باشد اما هرچه هست

فرمول ریاضی نیست

که ازروزاول تا بحال یک فرمول ساده یا سخت ,جوابگووباز کننده

چیستان آن مسئله ی

ریاضی یا برای همان سوال بوده وهست وخواهد بود. وهمچنین ا

نواع فرمولهائی که بنوعی با خلقت در ارتباط باشند ازاینرو

« فرومولهای پایه ای »

هرگزامکان تغییری برای آن وجود ندارد وکسی

قادر به تغییر آن نیست.

در نتیجه آنچه در اساس زندگی ما نقش عمده وپایه ای وستون

ارکان زندگی محسوب میشود ,همواره به همان شکل اولیه

باقی میماند

واین انسان است که در تغییر زندگی اگرچه در بسیاری از موارد

قادر به انجام کارهای قابل توجهی بوده است

اما رویهم رفته زندگی همواره از لحظه ی خلقت

در اختیار او قرار داشته است

تا بتواند چه امروز چه در گذشته آنرا تحول داده برای بهبود زندگی خود

از تمامی خلقت خداوند بهره بجوید اما براستی هریک ازما

تا چه حدی دراین خلقت دراین

تغییرات دستی داشته ایم؟ تا چه حدودهتر شدن شریک بوده ایم,

در ساختن وشکل گیری دنیا منو شما چقدر سهم داشته ایم

وبه چه شکلی وبه چه طریقی؟


کسی با کسی با تولید مواد اولیه همه ی کشف واختراعات /

کسی با استفاده از آن و کشف واختراعی تازه به جهانیان دادن-

دیگری یا ساختن راههای متصل بهم ,

برای ارتباطات بیشتر مردم / کسی با عمارات وساختمانها/

عده ای با خلق اثار نقاشی ,

چندین هزار تن با نوشتن کتب مختلف علمی /فرهنگی /اجتماعی

در هزاران رشته....

کسی با شعر /کسی با تولید کارخانه و تولید مواد غذائی /

مواد شیمیائی تمیز کننده ....

اینها هریک از بزرگترین تا کوچکترین سازنده دنیا وخلقت اولیه خداوند بوده اند

منو شما چه کرده ایم؟


هردم از عمر میرود نفسی

چون نگه میکنم نمانده بسی

ای که پنجاه رفت ودر خوابی

مگر این پنج روزه دریابی

خجل آنکس که رفت وکار نساخت

کوسِ رحلت* زدند وبار نساخت (کو س رحلت:طبل حرکت وکوچ)

خواب نوشین بامداد رَحیل*(رحیل =کوچ کردن)

باز دارد پیاده را ز سَبیل

هرکه آمد عمارتی نوساخت

رفت ومنزل بدیگری پرداخت

وان دگرپخت همچنان هوسی

یار ناپایدار دوست مدار

دوستی را نشآید این غدّار*(بی وفا)

نیک وبد چون همی ببآید مرد

خنک آن کس که گوی نیکی بُرد

برگ عیشی* به گور خویش فرست(*برگ عیش=توشه ی زندگی)

کس نیآید رپس زپیش فرِست

عمر برف است وآفتاب تموُز*(تموز=ماه رومیان مطابق تیرماه)

اندکی ماند وخواجه َغّره هنوز*(غرّه=مغرور)

ای تهیدست رفته در بازار

ترسمت پُر نیآوری دستار

هرکه مزروع خود بخوردبه خوید*(خوید=بر وزن بید =گندم وجو نارس*)

وقت خرمنش خوشه باید چید

گلستان سعدی

اما چیزی که تغییر شایانی نکرده است احساس آدمیست زیرا

عقل بشری بسیار عاقلانه تر وپیشرفته تر با مسائل روبرو میگردد

وحتی گاه که پای فیلم های دوران

گذشته می نشینیم

ویا درکتابی قصه واقعی زندگی فردی از گذشته را

مطالعه میکنیم یا از مادربزرگ

خودمان قصه ی کودکی او را میشنویم وماد اورا گاه نحوی عکس العمل ها

برایمان مضحک نیز هست

یا حتی طریقه تفکر آن شخص ودرعین حال درهمین زمان امروز نیز

چون گذشته باز

نوجوان وجوان ما مادر وپدر خود را متعلق به زمان گذشته

وتاریخی میداند که برای او

برای درک شدن کافی نیست و معتقد باین است که مثلا مادر پدر امروزه ی او

بسیار قدیمی فکر میکنند

و چنانچه هم ما چیزی نگوئیم یکدفعه دیدید همین فرزندان ما

و منو شما را با

دوران سنگی وغار نشینی وتاریخ قبل از مسیح

ویک کمی اینطرف آنطرف تر از ان , یکی کردند

وبد نیست در فرگرد روزهای سخت از موضوعی که بین منو پسرم

گذشت سخنی به میان بیاورم که در طی آن بسیاری مطالب درباب این

فرگرد واندیشه های من نیز گفته میشود


پسر من میگفت قبول کن حجم کتاب تاریخ من بسیار بیشتر از کتاب تاریخ

مدرسه ی تو شده است ومن بیشتر ازتو میدانم ! .

من نیز درجواب گفتم توهم قبول کن تعداد صدها کتاب

حجیمی که من خوانده ام خیلی بیشتر از یک عدد کتاب تاریخ جنابعالی بود

«این صدهای من به آن یکی کتاب تاریخ شما در! »!

واو به خنده ای گفت هرچه بگوئی محتوا بسیار متفاوت است

جواب من اما این بود که: اما توهرچه گِل را روی هم بگذاری

هرگز بدون داشتن وسیله ای دیگر قادر نیستی که یک کوزه

درست وحسابی درست کنی یا یک چیز خیلی تمیز از گِل بسازی

و اخرمجبور میشوی بالاخره یا به همان چوب ساده پناه ببری

وپایه ریزی کنی یا به دستگاه مخصوص کوزه گری ویا پیشرفته تر

از ان که درنهایت بتوانی کوزهای ساخته بمن بدهی

تا درنهایت ترا ترشی گذاشته نگهدارم , تا فردا بچه توبیاید و

بتو بگوید که ز زمان ما عقب مانده ای ودوران , دوران جدید تری است

که توازآن هیچ نمیفهمی!

« اصل پایه است جان من !»

اما او همچنان بر سر حرف خود ایستاده بود که: هرچه باشد

زمان بسیار متفاوت تر

ازامروز بوده است

ومن گفتم درست است منهم وقتی درجنگل پیش ازتولد تو

به بچه «دایناسورها » غذا میدادم ,

حدس میزدم روزگاری میرسد که پسرم در آپارتمان من

که پدرم درآمده تا برایش فراهم کنم با « دستگاه زمان» سروکله اش

پیدا شده بگوید :

عجب هیچ میدانی مامان جان که من روشنفکر ترم و تو عقب مانده ای !


آخر پسر عزیزوارم آنچنان حرف میزنی که انگار ما, متعلق به ماقبل تاریخیم و

فراموش شده نسل ها و جنابعالی که تنها یک نسل ازما جلوتری

اخر دنیای

تکنولوژی را تجربه میکنی,ولی یادت نرود که هنوز هم من زنده ام

درهمین نسل

وازهمه آنچه تو بهره میبری منهم , اما با سنی متفاوت به شکل خودم

استفاده میبرم

وازحق نگذریم انگار من بیشتر ازتو دارم استفاده میبرم که تمام مدت

جلوی کامپیوتر چمپاته زده ای وهمسایه ی مامان بزرگت را بروی

پشت بام زیر پشه بند از

« ساتا لایت وماهواره » چک میکنی که در کدامین نقطه زمین پشه بند

زده است

که« قرن, قرن تکتولژیست » ومیشوداز خانه ی خود در آن سر دنیا

پشت بام خانه کسی

را هم در نیمه دیگر کره خاکی دید وفهمید چند نفر درآن خانه ایستاده

یا دراز کشیده اند .

ولی بازهم اینها نشد دلیل!

وجنابعالی ,حالا این هم یادت باشد همین موبایلی که

امروز ژست آنرا برای ما « ماقبل تاریخی ها » می ایی که شما ازاین

دگمه خبر نداری که چه ها میکند

وچرا همه دگمه ها را بلد نیستید مگر میشود ادم تکنولژی داشته باشد

انوقت بدنبالش نرود که ببیند که این دگمه ها برای چیست.

بالاخره اسمان که به زمین می آید دکمه ها

را امتحان کنید نهایت چه میخواهد بشود خراب میشود دیگر بله

جانم خراب میشود

اما کی پولش را داد همان همدلش میسوزد نه تو که فقط کادو گرفتی

وحالا واسه خودمن

ژستشو میای واین بفرما چندمین موبایل توست نا من بفرمایم چقدر

بی چیز تر شده ام

در دنیای تکنولژی جنابعالی برای تجربه های تو! البته یاد بگیر عیبی ندارد

« برای رسیدن به یک آبادی یا باید ویرانه ای را ساخت یا ازاول

خراب کرد ومجدد ساخت»

« برای رسیدن به یک دانش در تحقیق ویادگیری گاه باید هزار راه رفت

هزار مورد را در آزمایشگاه را به اتش کشید گاهی هم خود آزمایشگاه

با ادمهایش به هوا رفتند

در پی یک تحقیق تا هزار واکسن را به موشهای بدبخت تزریق کرده تا

به نتیجه رسیدند

یا هزار فرمول شیمیائی را بهم مخلوط کرده وآغشته بهم کرده

ودرهم حل کردند تا

بخار جادو تولید شود پای شعبده بازها یکم جادوی این مدلی هم باشد

اما درکنارش

توانستند جیوه را هم پیدا کنند توانستند از هیدروزن استفاده های

مقبول کنند و....

منتها فرق من با پژوهشگران دنیا این است که من از جیب میدهم

پژوهش گر دانشگاه و دولت هم خرجش را میدهند هم وسایل مورد نیازش را

تامین میکنند اما باور کن

منوفقط دوتا جیب دارم ویک کیف پول وهیچکس هم برای پر کردنش

غصه نمیخورد الا من!

وباز فرامو ش نکن موبایل امروز تو یکروز اداره امنیت همان آمریکا

بعنوان بی سیم

از ان بطور شخصی خصوصی استفاده میکرد و وقتی بتو داد که دیگر خودش

احتیاج نداشت

وصدتا چیز دیگر ساخته بود که تا بیایند انرا دراختیار منو تو بگذارند

صدسالی میگذرد ومیرسد به بچه ی تو وامروز خودش

دیگرماهواره هایش به تعدا زیاد به هوا رفته و بسیاری از نیازهای امنیتی

از همان بالا هم میشود کنترل شود با سیستم

فرستنده ی ماهواره ای قوی که بتوانند ترا همین الان بامن دراینجا ببینند

ولی یادت نرهاون کسی اینها را ساخت که همسن منو پدر بزرگت بود

شایدم یکم تاریخی تر که بخوام برات تاریخشم در بیارم دودقیقه هم نمیکشه

با همون تکنولژی وامکانات امروزی با اینترنت ...

و وقتی تو هنوز مشغول نگاه کردن همان همسایه مادربزرگت

در زیر پش بندی

وهنوز تکنولوژی آنقدر پیشرفت نکرده که پشه اورا نخورده وهمچنان

مجبوراست از

پشت توری دنیا را ببیندوحتی اگر پماد فراری دادن پشه را هم که بوئی برای

خودش ندارد بزند

باز نمیتواند مطمئن باشد عوارض جانبی آنرا نگیرد و یهو خبر گزاری عالم پخش

نکند که آیمردم نزنید مصرف نکنید سرطان زاست که هر بیماری ای که

نمیدانند چیست یه اسم سرطان روی آن میگذارند وخیالشان راحت میشود.


ودرعین حال اقای من ,همان چپسی که دیروز سرما غر میزدی

چرا یادت رفت بخری

امروز بمن میگوئی مامان چیپس نخور آخه میگن سرطان زاست ,اونم بخاطر

نوع روغنش باز کسی از همسنهای ما وقتی اینو پیدا کرد که توهنوز

اندرخم کوچه ی عطار

توی همون کامیپوتر اخرین مدلت دنبال این میگردی که فرمول اولیه

ریاضیتو پیدا کنی که تا بابات نیاد

نمی تونی حل کنی وبنده ام که حساب وهندسه صفر !

پس یخورده لطفا یادت نره منم دایناسورا رو دوست داشتم اما موفق به

ملاقات با هیچکدوم نشدم ,نه پیش ازتولد تو نه بعدش !پس

( پایه ها رو فراموش نکن همون فرمول حل کننده گذشته ودیروزهمون مشکل

گشای اینده است


تا همیشه ی خدا, فرمول آب واکسیژن رو احدالناسی نمیتونه تغییر بده شاید

شبیه سازی

بکنه اما برای داشتن آب طبیعی نیاز به فرمول اولیه داره مگه اینکه خدا بخواد

خودش یه چیزی رو به روز کنه وهرکاریم بکنن محلول آب و اکسیژن

رو نمیتونن با چیز دیگه ای همانند کنند که تشکیل همون قطره بارون رو بده

هنوزم نمیتونن به اسمون بگن ببار ونبار که اقای همسایه میخوا د

رو پشت بوم بخوابه ستاره نگاه کنه

هنوزم اون آقا رو پشت بوم نمیتونه با کنترل تلوزیونش ابرو بزنه کنار !

حالا شاید بچه تو بتونه کمااینکه همین « بشرالناس امروزی »خودش با

همان پیشرفتاش

زد تمام فضای طبیعی رو هم به نابودی کشید انقدر که یخ های قطب شمال داره

تندتر آب میشه

وخدا میدونه بااین عناصر شیمیائی که جووهوا ی بیشتر کشورا رو عوض کرد

ویا باهمون اسپری های مو و پشه کش وغیره , زدن « اُزون هوا »

رو خراب کردن وسوراخی درخورشید بوجود آورند یا

پرتاب موشک های مختلف وامتحان بسیاری از

بمبها وسائل منفجر شونده جنگی و....

وچه میدونم چیزای اتمی در هوا وفضا چقدر ضرر تولید کردن

وچقدر هوا روبه شکلهای متفاوت تغییر دادند

اینها بماند که از یه طرف در تمیزی هوا انقدر اصراف کردن که

خورشیدم زیادی رو همون یخ های قطب داره می تابه وخدا پدر ایران زمین

روبیامرزه که لااقل این یه کارونکرد!!!

ومعلومنیست همین پیشرفتائی که باافتخار دم ازش میزنیم در اصل وواقعا ما رو

به کجامیبره

که نگیم واقعا آدمی با همه پیشرفتاش تخریب کننده ی زمین خداست

یا اباد کننده اش از جهتی انسان با همین امکاناتی که برای خودش

بوجود اورده شده :

یک تغییر دهنده ی زمین الهی

البته در ظاهر و به اسم « سود بشریت » اما دقت کنی میبینی

قربونش برم ازاینور هرچی میسازه با یه جنگ توی کشورای

خوب معلومه کجا ؟« جهان سوم »

برای بیشتر عقب انداختن اونها وهمیشه ابر قدرت بودن خودش

واستفاده وسواستفاده

ازمنابع طبیعی گاز ونفت ومعادن اون کشر جهان سومی یه روزگار خوشکل

برای مردمش میساره که بیا وببین وبعد جایزه صلح هی اینور اونور داره

پخش میشه که معلوم نیست اقا کدوم صلح!!!

میزنه درب وداغون میکنه وسالها طول میشکه ژاپن بشه

ژاپن قبل از بمب اتم

عراق بشه کشور ساده وومعمولی ای که زندگی توش مثه

همه کشورای دیگه به روال عادی میچرخید وشیعه وسنی

دشمن نشده بودن وامریکا تا میتونست نفت وبنزینش

رو استفاده کرد که بریزه توی همون تانکهائی که روزوشب از کوچه ی

مردم اونجا رد میشد وبماند چقدر خورد وبرد تا صدای جهانیان دراومد

که اقا بیا بیرون مملکت عراق مال تو نیست که رفتی توش بست نشستی!

وهزار ها دلیلی که یکدونه از اونهمه راست درنیومد

آورد اخرشم مجبور شد بکشه بیرون اما کی بعد اینکه حسابی

ازاونچه لازمه کشورش بود بخصوص در رکود اقتصاد جهانی

بود ودرحال ورشکستگی , استفاده شو کردو

نفعش رو برد

بعله دنیای پیشرفته امروز معلوم نیست بواقع درخدمت جهانیانه

یا انقراض بشر رو باعث خواهد گردید

در نتیجه اونقدرهاهم این پیشرفتها به مفع آدمی نبود شاید یه سری مشکلات

وسختیای زندگی رو کم کرد ومردم در رفاه نسبی زندگی میکنن میگم نسبی چون

زندگی این نیست

که یه سری یطرف تا میتونن ازهمه چی بهره مند باشند سری دوم

درآنسوی دیگه در هزار مشکل دست وپا بزنن وحتی اجازه پیشرفت

ورسیدن به تکنولژی بالاتر

روکه حق انسانی تک تک ماست ازما دریغ کنن وخود رو

صاحب اختیار دنیا بدونن

وعمده فروش جهانی که اقا من میسازم تو از جیبت مایع بزاربیا از من بخر !

درشرایطی که همه انسانهااز حق مساوی باید برخوردار باشن

ومی بایست که هرکسی میتونه وحق داره و وظیفه شه

حتی که برای رفاه قدمی برداره از خودش

وجامعه ودنیا توانائی هاشو دریغ نکنه چطور کشورای پیشرفته

که دم از

آزادی وحقوق بشر میزنن

میتونن بیان بگن تو حق رسیدن به این تکنولژی رونداری

وچرا میگن پسر جان

بعلت اینکه اگه منوشما اینو خودمون موفق به ساخت بشیم

کی خرج اونهمه بریز وبپاش اونها رو تامین کنه

کی جنسایی رو ازشون بخره که خودشون دیگه در مملکت

خودشون استفاده نمیکنن

چون بهترشودارن اما برای منو تو میسازن چون اقتصادشون

حکم میکنه بله کشاورز گندم میکاره نونوا نون میپزه

اما چه اشکالی داره کشاورز گندمش رو خودش اسیاب کنه,

و خودش آرد رو بده خانومش براش نون بپزه اگه امکاناتش رو داره

اگه براش بصرفه تره

اگه نیازش برطرف میشه مسلمه که هرکسی میخواد نیاز شخصی

خودشو برطرف کنه و نیاد به یه غریبه ای اونم اونور دنیا پولشو بده

که اون راحت تر زندگی کنه واین توی

شالیز پر از زالو با کمترین ها زندگی کنه اما هرچی بخوای من دارم !

ولی هرچی خواستی نساز زحمتشم بخودت نده بلکه بیا ازمن بخر

خوب بااین شرایط واین اوصاف در نهایت اینوبگم :


(« بگم دنیا همون دنیاست »)

(« تجربه ها همون تجربه ها »)


منتها ما فقط در اینکه

:«چه جوری حق همدیگرو باطل کنیم پیشرفته تر شدیم »

راحت تر کلاه سرهم میزاریم کلاه دیگری رو برمیداریم

وهزار اسم وتبصره وقانون بهش میچسبونیم ومیگیم باین دلیل

اون دلیل « زندگی » با گذشته بسیار فرق کرده ,

مردم در راحتی زندگی میکنن ,پیشرفتها غیر قابل انکاره !

اما یه چیز مشخصه

ادم بی پول با دنیا پیشرفت تکنولژی هنوزم بی پول و مونده

هنوزم سرگشنه زمین میزاره

حالا دنیا بره وروی اتمسفر زمین تو فضاروی حتی خورشید داغ

به این پیشرفت برسه که بدون هیچ پایه ای وستونی کاخ سفید بزنه وبگه :

آی مردم صفینه امریکائی کاخ سفید

«اوباما ی», زمان سال 2000 وخدا داند چند.....را میتوانید

بااولین پروازهای صفینه های

امروزی در کاخ سفید آسمانی ملاقات بفرمائید

بپرس:


« اساس قضیه بر پایه ی چیه !!؟ »

«اوباما یا اوبا ماها وبسیاری مثل اون, در پایه های قدرت دارن

اززندگی با همه ی پیشرفتاش چه روزمین خدا چه تو جت اختصاصی

خودشون در سمینارها ومجلس ها وگردهم آئیهای جهانی ,و..



.هترین استفاده رو میبرن بهترین غذا براشون سرومیشه

بهترین محل خواب رو دراختیادر دارن وقتی در سوی دیگه زمین

عده ای روزانه

از گرسنگی تلف میشوند بازم منوتو باید به صلیب سرخ کمک کنیم

تا مختصری برای

نجات تعداد محدودی بتونیم آب وغذائی تهیه کنیم

چون «اوباما : توی سال نو هم خوشکل شعر خودمون رو بخورد

خودمون داد و برامون خوند:


بنی آدم اعضای یکدیگرند که درافرینش زیک گوهرند

چو عضوی بدرد آورد روزگار(( ««شماها»»رو نباید بماند قرار, اقاجان!!!! )!


:من که دارم کارمو میکنم شمام وظیفه هاتون یادتون نره

از جیب بیشتر مایه بزارین

منم میشینم فکر میکنم افغانستانو که برباد دادم رفت !

عراقم که دیگه هرچی داشت نداشت تاراج کردم

حالا کلی باید بدوه تازه بشه همون کشور دوران صدام که بود

وتا بیاد خرابیائی رو بسازه که من براش یادگاری گذاشتم از ساختمون

وجاده واب وزمین باز بالاخره

یه دیکتاتور دیگه براش پیدا میشه که من مجدد بیام بشم قهرمان

(همون هیرووئ خودشون)ونجات دهنده ی نسل انسان

و طرفدار اولیه ی «حقوق بشر» و مجدد بشم( هیرووو)

همون قرمان * دنیا دیدی که

جایزه صلحم بهم تعلق گرفت اونم همش دوروز بعد از خروج از عراق

و برم توش بازم نون مفت

بخورم ودم از ازادی ورهائی وحقوق بشر بزنم !ای بابا این ایران

هم حالیش نیست

بمب اتمی میزنه ها مردمممممم اینا میزنن دنیارو نابود میکنن من نبودم

بوش هم نبود

که زدیم دوتا جهان سومی رونابود کردیم حماقت خودشون بود که

نتونستن آزادی رودرکشورشون بدست بیارن ما مجبور شدیم بریم کمک.

سختیهای دنیارو مردم خودشون برا خودشون درست میکنن

من وهمه پرزیدنتای قبلی والا بیگناهیم

هدفمونم خیره ، شر که نیست!!

والا نمیدونم چی میشه که یهو تبدیل به شر میشه ودنیا صداش درمیاد !

پس خوبیام چی میشه کلی سربازام , شوکولات

به بچه های بیخانمان خیابونی دادن که خونشونو تانک من خراب کرد !

یذره هم نمک شناس باشید !

خوبیت نداره کهادم فقط عیب وایرادا رو بگه!

بالاخره نون ونمکی باهم خوردیم

البته بماند من بیشتر ازنون ونمک شما خوردم

درواقع بالا کشیدم!در جامه ی زیبای صلح وآزادی

در ردای حقوق بشر

که خودم جلو چشم همه دارم برعلیه ش ضد تمام

قوانینش سربازمو روی

سفره زمین توسیر میکنم با

دست پروده های کشاورز وکارمند کشور خود تو ...

دیروزها ژاپن, پهانه بهترازاینم پیدا نمیشه د

دیروز افغانستان, دیروز عراق

نوبت ایرانم میرسه درفکرشم با مسئله نگرانی برانگیز انرژی اتمی یادتونه !

گفتم که صدام هم بمب اتمی و شیمائی داره

داره ببخشید اگر پیدا نکردم اما جاش زدم پدر صدام وایل وتبارشو

که دراوردم هیچ ,مردمش روهمم کاری کردم تا دیگه توبه کننن

بگن امریکا بیاد کمک!!! هرکی فکر پیشرفته باید قدمشم خودش برداره اونی

که پیشرفتش رو ازدیگران میخواد ,آزادیش رو از دیگران طلب میکنه که :

امریکا من سروصدا کردم جنبه جهانی بهش بده منعکس کن وبیا کمک ازادی

رو باسم حقوق بشر

که باسمش دنیا اجازه میده تو هرکشوری میخوای بریزی وپدرشو دربیاری .

وقتشه عنوان کنی بنام «حقوق » بیای توی مملکت من ومنو نجات بدی !

بی اینکه فکرکنه هیچکس کس دیگه رو نجات نمیده اگه اون شخص « آزادی»

نیاز واقعیش بود ویانه هر «هدفی» در هر زمینه ای وقتیخودش قدمی برنمیداره

چطور انتظارداره دیگران کاسه داغ تر از آتش بشن بیان اونو نجات بدن

کی واقعا زندگیشومیزاره توی دست دیگران بگه تو نجات دهنده وسازنده ی

دنیای من باش والا زن وشوهرشم درکنارهم دنبال ایده الهائی میرن که متعلق

به شخص خودشونه ودر این وانفسای زندگی برای داشتن تفاهک بینشون از یه

سری چیزا میگذرن

یه سری دیگه رو مقدم قرار میدن که بتونن تفاهم ایجاد کنن ویه زندگی مسالمت امیز

داشته باشن

اما هرکسی توی زندگیش تکیه اش بدیگری باشه نه تنها هرگز

ایده الهای شخصیتی خودش

وقتیروبدست نمیاره بلکهمنتش رو از دیگران میکشه که بیا تو بمن آزادی بده

تو بمن رفاه بده حقشه استثمار بشه حقشه توی دیکتاتورزندگی کنه

چون اگه لیاقتشو داشت بدستش هم میآورد!!!!

البته هروقتم کم اوردین

ازخودتون نپرسین دنیا برایم چه کرد کشورم حتی برای من چه کرد بپرس خودم

برای کشورم چه کردم منکه کردم

هرکاری میشد برای پیشرفت جهانیان البته در آنور اب کرد یه دست که صدا نداره

مردم دنیا شما بلند شین تا من براتون کمک بفرستم شما بمیرید من بدونم دارید

میمیرید من نیام کمک اون دوتا ساختمون باقی مونده خرابیش پای من

نگران نباشید!!!


منو شماهم جای ایشان بودیم در جائی گرم ونرمی میگفتیم « حقوق بشر »

را باید حفظ کرد!

بمن که خیرش رسیده چرا به بقیه نرسه!!!

اما هرکی هرچی میخواد خودش باید قدم برداره خدا پارو برای همین داده!!!

عقلم برای همین !

حالا چرا همه بجای ما فکر میکند بماند که خود قصه ایست بسیار شیرین تر

و مفصل تر ازاین ...

ولی درنهایت حرف ادمها با هزار سختی رسیدن تا شما امروز با کامپیوتر اونور دنیا

رو ببینی

لااقل انقدر ارج بزاریم به کسانی که بیداری کشیدن شب وروز تحقیق کردن تا

«امروز شدامروز » با یه سری بدی های غیر قابل جبران

یه سری پشرفتهای اثر گذار

اما اینا همش وقت و زمانی رواستفاده کرده ,سختی های بدنبال داشته

تا دنیا شده اینکه هست ! وفردا هنم میشه بازم بهتر از امروز!

اما ما منو شما در اون واقعا سهمی داریم در بهتر شدنها

پیشرفتها و آسودگی زندگی؟
البته این غیر قابل انکار خواهد بود که از کمترین کار تابالاترین کارها در جهان

امروز ودیروز همه وهمه بی اثر نبوده ونیست


چراکه از آنکه رفتگری شهری را به عهده میگیرد

مثمر اثر است تاانکه صفینه ای به هوا میفرستد چراکه همه وهمه

در هرآن سطح باشیم

وقتی کاری شرافتمدانهبرای زندگی خود ودیگران انجاممیدهیم

مورد احترام دیگران نیز می بایست باشیم حال در هر شغل وحرفه ای

درهر مان ومقطعی

ومهم این است که بی هیچ توقعی همه ی انچه را انجام میدهیم

در نهایت صداقت ودرستکاری باشد

اما انکه زندگی خود وشهروند و کشور خود را باانجا کارهای خلاف قانون

با دزدی وسرقت وکلاهبرداری

پیش میبرد مطمئنا تنها شرم دنیای تمروز است وآنکه

اگرچه در دنیای امروز بیمار

محسوب میشود معتادیست که در اوججوانی درگوشه ی خیابانی جان می بازد

افسوس

که این نیز ازشدت سختس روزگار است وفقر واندوه زندگی!

افسوس بر ان جوان!

بر خانواده ی او! بر کشوراو! که چز جای افسوس نمیماند

زمانی که جوانی بهردلیل پرپر گردد وکسی اورا یاری نداده ازخویش نیز براند.

ودر نهایت ناامیدی ودلشکستگی جان ببازد به هیچ وبه هیچ به

یاری دودی و یا تزریقی . که درد است وهزارافسوس!


هرکه فریاد رس روز مصیبت خواهد

گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش

بنده ی حلقه بگوش ار ننوازی , برود

لطف کن لطف , که بیگانه شود حلقه بگوش

گلستان سعدی

وحال ما در روزمرگی زندگی خود چه ناله ها که سر نمیدهیم

وچه غصه ها که نمیخوریم

بی ایکه یکی ازاینهمه جوابگوی درستی بر مشکل ما باشد ودل آب میکنیم

در مشکلات زندگی که زیاد وکم .


دلم گرفت

نمیدانم چرا یکهو دلم گرفت

ازدیدن باریک شدن اندام « آرزو »

لاغر شدن های روزمره ی «امید »

رنگ پریده شدن« لبهای لبخند»

ضعیف شدن نور مردمک چشمان «هدف »

آشفتگی موهای سردرگم مانده درباد پریشانی

دستهای افتاده در آستین بلند:( نمیدانم ها*) ؟!

در چشمهای سرگردان سوال (چه کنم ها*)؟!


نمیدانم چرا یکهو دلم گرفت

ازاینهمه سرگردانی

در کوچه راههای شهر رسیدن به «اوج »

وگم شدن های پا در کوچه های رسیده به بن بستِ «شکست»


نمیدانم چرا یکهو دلم گرفت

از واژه واژه های گم شده در باد میان فریاد غم

از بیصدا شدن صدا در هیاهوی زندگی

از نشستن ورکود بر قبر آنچه ارزوئی بود


دلم گرفت از روزهای سخت

در پشت پنجره ی آخرین ترانه ی لالائی مادر

که آب شد دل برفی

وقتی که سوزش نامردمی به آتشش کشید

وقتی که خنده « تمسخر » شد

سخن ,«توهین»

قصه «فاجعه های روزگار امروز»

« مهربانی »بدنیا نیامده از رحم مادر

بعد از نُه ماهه های بسیار

وگهواره خالی « غصه ها» را

تکان دادنی با لرزش دستهای سرگشته ی دل

وخواندن لالائی سکوت

در خیره گی ُنگا ه مانده بر دیوارِ شگفتی


نمیدانم چرا یکهو دلم گرفته است

وقتی که تن آرزو امیدرا به سرنوشت نامرادی سپرد

روزهای سخت کمرصبر را شکست

وباارن سیل آسا ی اندوه

کشت هاییک عمر سوختن وساختن را

به سیلآب« شکست»

غرق کرد

نمیدانم چرا یکهو دلم گرفت مه نشستیم

سکوت کردیم خاموش شدیم ناامید شدیم

بی تفاوت شدیم

وسرانجام در خود مردیم

راستی چرا یکهو دلم گرفت؟!

تومیدانی....؟!


فرزانه شیدا

وآنچه در تمامی مراحل زندگی یارای واقعی

ماست قناعت است

و صبر وشکیبائی در روزهای سختی ودرد:


ای قناعت توانگرم گردان

که ورای تو هیچ نعمت نیست

گُنج صبر اختیار لقمان است

هرکه را صبر نیست حکمت نیست

« گلستان سعدی »


((روزهای سخت گامهای آینده ما را استوارتر و تندتر می کند . ارد بزرگ ))

همواره وهمیشه همپای انسان هست وخواهد بود وشاعر مینویسد بردفتر

عاشقانه ی خیال , از آنچه درد درون سینه ی اوست برای دل خود برای دل توبرای

دل من:


یکی از شبها

آهای رهگذرا
جسدای زیر پا رو یه کمی نگا کنین
مگه شما نمی بینین؟
مگه شما نمی شنوین؟
مگه شما نمی دونین؟
جسمای خاکی مونو یه روزی از ما می گیرن
پس چرا حرص می زنین؟
ای خدا(معنی امید و) من از کی بپرسم بدونه؟
. . .
خونه عشق و نیاز
آدرسش کنار اون باد بادکای رنگی نیست
میدونم که راه خونش یه کم از ما دوره
اسمشو مرگ بذارم یا ابدیت
نمی دونم
نمی تونم
شایدم چشمای من خسته شده
چی بگم که از زمونه دل من خسته شده
بوسه بر این زندگی واسه من مثه یه قصه تکراری شده
کسی که یه روزی یار بودیم با هم
منو ول کرد
رفت توی آغوش مرگ
وفای یار من و اون واسه هم
از منم بیشتر شده
یعنی پیمان مقدسی که با هم بستن
خیال شکستنش یه باور واهی شده
. . . . .
واسه امشب بسه
میرم و قبل از خواب
دفتر ساده قلبم رو دوباره در خونش می برم
تا برام دعا کنه
که می خوام عهدی ببندم با دلم...

شاعر معاصر اقای :علی لهراسبی


((روزهای سخت بهایی ست که باید برای سرافرازی پرداخت . ارد بزرگ ))

حالا براستی اینهمه پیشرفت در جهت مثبته یا منفی

متعلق به تعداد محدودیست یا همه ی دنیا این رو زمان مشخص میکنه!

توی کتاب تاریخی که بچه ات بیاد بگه

توعقب مونده ای وبرگه وتعداد اوراق اطلاعات من الان کلفت تر

از کتاب شماست

وبماند که من اصلا نمیدونم کتاب , چیه ! آخه تکنولوزی بازم پیشرفت کرد !

ومن روی هوا که نگاه میکنم عینک کامپیوتریم به چشمم خودش

هرچی روبخوام

برام میاره میخونه وفقط کافیه که من به موضوع ومطلب مورد علاقه ام

فکر کنم تا

کامپیوتر عینکم برام سایتش رو بااطلاعات کتمل بیاره بله پسر جان امروز

وفعلا که این

تکنولوژی جدید دنیا هم اومده برای من وتووخیلیها وتقریبا برای

همگان گرونه

اما یه روزی بوش وابومای اون زمان میان میگن بابا ما که داریم بدنیا

خدمت وکمک خودمونو میکنیم چی ازجون ما میخواید آخه!


((خارهای کوچک زخم به جان نمی زنند ، بلکه با او می آمیزد برای روزهای سختر . ارد بزرگ))

بالاخره به جهان سومیم یه روزی این تکنولوزی می رسه اما فقط از دستای ما

پیشرفته ترها , فقط حالا یه مدت دیرتر !

چراکه هرکه بامش بیش برفش بیشتر !

ما امریکائیا واروپائیا خوب معلومه بیشتر به تکنولوزی نیازمندیم

تا جهان سومی!!!

واشناتر با دنیای تکنولوزی هستیم تا اونی که خبر نداره که

اصلا همچین چیزی هم ساخته شده!


اینجوریاست بااینکه همه این وقایع وانتقادات در قالبی طنز گفته شد

اما باید قبول کرد او که سختی دنیا رو بیش از همه میکشه مردم عامی دنیان

که همیشه تکنولوزی جدید وقتی بدستشون میرسه

که بالاتر ازاونها جدیدتر وبهترشو برای خودشون پیدا کردن وهنوز

بقیه رو لایق استفاده نمیدونن و زمانیم که میگی میگن

هرانسانی میتونه باید بسازه

میای بسازی میگه ببخشیدا همینجور الکی که نیست اجازه گرفتی

از اینو ر ابیا هر کاری

دلت میخواد داری بر ای خودت میکنی بقالیمبخوای بزنی باید شهرداری

اجازه بده منکه

شهردار کشوردار دنیادار دنیاتم خوا چیکارس فعلا قدرت که دست منه

دیدی آدمم تونستم

بسازم روگوش موش آزمایشگاهی گوش آدمیزادم درآوردم

حالا قدرت من بیشتره یا قدرت خدائی که باهات یک کلمه حرف نمیزنه

اما ممنکه روزانه توسط رسانه ها دارم باهاتون حرف میزنم

کدوم کاری تره من یا خدا!!!!

درواقع اینکه اینبار به شکل طنز آلودی مسائل را عنوان کردم

این است که

حتما میدانید که بسیاری از طنزها در نهاد خود گویای مسائلی هستند

که راحت تر عنوان میگردد اگر به شکل طنز گفته شوند ودیگران نیز راحت تر پذیرش سخنی را به شکل طنز دارند

تا یک حالت خشک وجدی وکتاب مانند تجربه آموزش نیز اینرا ثابت نموده

که همراه با طنزیا موسیقی ودر نوشتن هابا ستفاده از رنگها کسالت

موضوع را از حالت بحثی خشک گرفته وبه شکلی درمیآورد که خواننده

علاقمند بدنبال کردن ماجرا باشد ازاینرو من مسئله را به شکل داستان واره ای

بازگو کردم که گفته باشم روزهای سخت همیشه هست

بسیارند کسانی که باعث این روزها هستند

بسیارند روزهائی که خودبا خود بد کرده وبرای خود مشکلاتی از سر ناسنجیده

فکر کردن یا تصمسیمات ناگهانی گرفتن درست می کنیم.گاه تنها فشارهای محیط اطراف بر جسم خسته ی کارکرده هرروز که بههیچ جا نمیرسد انقدر اندوه ورنج می آفریند که آدمی اگر بخود نباشد از پا میافتد اما هیشه باید بخاطر داشت خود در مقابله باروزهای سخت زندگی وآنچه پس از گذران آن که درنهایت صبوری وتحمل تلاش میکردم تا جا نمانم از پا نیافتم واستقامت خویش نبازم
آموخته ای را تجربه کردم که پس از گذر ازاین دوره سختی برایم آشکار شد وآن این بود که بسیاری از سختیها کشیدن ها لازمه ی زندگی من بود تا توان آنرا داشته بیارم باشم که باانچه پس ازان برایم اتفاق می افتاد

صبر وشکیبائی خویش را داشته وکامل استوار مانده وباآن بطریقه ای آرامتر منطقی تر وبدون خود باختن روح وامید ودل روبرو شده باان کنار بیایم چون بسیارند عوامل واتفاقاتی که در طی زندگی باعث ساختن روزهای سخت

بای هریک از ما میشوندوآنچه لازمه ی ایستادگیست همین است که باور کنیم

اگر چنین نشود در فردا که قرارا است بازر سخت تری را بردوش دل بکشیم

بی شک توانی نخواهیم داشت پس سازگاری با امروز روزهای سخت

تواننگری در روزهای سخت فردا را برما بخشیده وآدمی را

از ترکه ای خشکده در باد بودن

به تنه ی درخت محکمی تبدیل میکند که نه باد ونه طوفان فردا اورا نخواهد شکست!

((جنگ با روزهای سخت است که ما را پولادین می سازد . ارد بزرگ))


پایان فرگرد روزهای سخت

به قلم: فرزانه شیدا


منبع : بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *روزهای سخت*
http://greatorod.forumotion.ca/forum-f11/topic-t3-5.htm#24

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *باران*




- فرگرد باران

یکبار می گویم وبس!

آسوده قلبی ست که اندیشه های غم را

« هرچه هست» برای فردامیگذارد

وفردا رابرای روزی دیگر

ولحظه را برای «لحظه » می گذراند

وخنده را همیشه پذیراست

وچون بپرسی

از دنیا چه میخواهی , خواهد گفت:« امروز را»!!!

ف.شیدا 4مهر1383


طبیعت سرشار از زیبائی هائی ست که نگاه را را بخود خیره ساخته

وانسان را محو خود میسازد

انچه در زمین واسمان دل کهکشان ها واعماق دریاها وقعر زمین نیز

موجود است

«وانسان گاه با چشم طبیعی قادر بدیدن آن نیست »

از جمله عجایب زیبائی ست

که گوئی در هریکی ودرهر ذره وهر بخشی

ازآن( که هریک ساخته شده از اتمی ست وموجودیتی یافته است )

انقدر محاسن موجود است

که گاه انسان را به شگفتی وا میدارد.

اینکه خداوند یکتا چگونه و درچه مدت زمانی همه ی انچه را هست

خلق کرده است بر آدمی آشکار نیست

اما انچه میدانیم این است که هیچ اتم عنصر وموجودیتی َ،وجود ندارد که

بی دلیل َ،

وتنها بر حسب این بوجود آمده باشد که فقط حضور داشته باشد .

ما از بسیاری،ازآنچه در طبیعت موجود است حتی آگاهی نداشته

وتمامی علت ومعلولهای آنرا نمیدانیم


وآدمی درطی قرنها در این سوال باقی مانده است

که بسیاری از آنچه موجود است به چه کاری می اید ؟

ضرر وزیان آن چیست ؟

منفعت آن در کدام است؟ از ان چه میشود ساخت ؟چه استفاده ای دارد ؟و....

چیزی که برای همگان می بایست دیگر، روشن باشدَ

چرخه ی زندگیست که بر اساس آن این

زنجیره ی هستی همواره طی قرن ها وقرنها ادامه داشته است

وآدمیانی آمده ورفته اند


ودرنهایت در مکانی هستیم که امروزه خود را در زمان پیشرفته ای

احساس میکنیم که

بیشترین نیازهای آدمی با اختراعات وکشفیات بسیار، در حدی زیاد،

در سهولت وراحتی ست.

عقل انسانی که هدیه خداوندی برای زیستن انسانها ست خود بهترین یاور

آدمی بوده است

تا انسان بتواند به یاری آن خود وزندگی را ساخته چه بر خود چه بر دیگران

آسودگی زندگی را فراهم اورده وبرای یافتن بهترین ها تلاش کند


و« آب » این سرچشمه حیات بشری در مکان وجایگاه والائی در زندگی ما قراردارد که بی آن نسل انسانی محکوم به فناست وبر اساس همین قطره هاست که انسان از طبیعتی برخوردار میگردد که درآن تمامی مایحتاج زندگی خویش را بدست آورده وبه لطف ویُمن وبرکت آن روزگار میگذراند

((هنگام نکوهش هنگامه باران ، به بهره اش نیز بیاندیش . ارد بزرگ))

شکوه ها دارم ... از اشکهایم ... که بی ثمر بارید باران وار

دخلوت اتاقی خاموش...در تنهائی ...بی هیچ ثمری

نه حتی در پای گلی

یادر پای شقایق تشنه ای ...یا درصحرائی خشک

شاید که ثمری باشد آنرا ,

بارید... بی آنکه آرامم دهد... از فرط غصه ها!

درد را ,در تمامی جسمم ..احساس میکنم

در تاروپود تن ...دورادور قلبم...درون دلم

واشک درخلوت ....باریدنی داشت,

همچنان تنها ,چون همیشه بی ثمر


ای اشک دلم را ارام بخش

تا بارش تو بی ثمر نگردد!


اول آبان 1382 فرزانه شیدا


« باران »این قطرات زیبائی که گویا از بهشت بر سرزمین ما باریده میشود نیز

یکی از زیباترین پدیده های زندگیست

که برای رسیدن, به مرحله ی اینکه « قطره ای» باشد باریده از دیدگان آسمان ,

مراحلی هم شاعرانه وزیبا را طی مینماید .

در قانون طبیعت هم آنچه بر این« قطره » میگذرد که از

رود ودریا وخا ک به آسمان بازگشته دوباره برسر بشروطبیعت باریدن اغاز کند

خود شکفتی دیگریست

که هرگز آدمی از یاداوری ان در ذهن خویش خسته نمیشود

واین بارش وباریدن که در

شاعرانه های زندگی انرااشک آسمان میخوانیم گاه اندوه آسمان ...

((بارش باران تپش زندگی و مهربانی است . ارد بزرگ))

آسمان از منم , بگوحرفی...

در صدای غم آور باران , جانفرا نغمه ای پر از اندوه

می فشارد دل پر ازدردم , تا که سنگین شود دلم چون کوه

اوچه خواند ز غمدلان آواز , در صدایش حکایت غمها

بی کسی های قلب تنهایان , وآنکه مانده درون غم تنها

دیده ی اشکبار منهم نیز , می سراید سرود ناکامی

آسمان گر ز غمدلان گوید , از چه ازمن نمیبرد نامی؟!

من به سهمم دراین جهان از غم , کوله باری کشیده ام بردوش

خنده ی من دلیل شادی نیست ! , غم مرا هم کشیده در آغوش !

غم چو مهمان رود به مهمانی , سوی دلهای خسته ومحزون

چونکه مهمان خانه ی من شد , زین دراما نمی رود بیرون

آسمان از منم بگو حرفی , منکه گریم ز غم غریبانه

غم چومهمان اگر بمن سر زد , گشته با من , دگر چو همخانه!!

فرزانه شیدا (۱۷/۶/۱۳۶۲ چهارشنبه )

((باران مهر آسمان است نه بغض آن ، همانند آدمیان مهرورزی که می بارند و کینه توزانی که خشک و بی نشانند . ارد بزرگ))


__ باران __:

آه آن ابر سیاه ...

کُند وآرام ر آن آبی غمناک ,گذشت

همچو یک موج غریب , که گذر کرد, به آن ساحل تنهای غروب

دل من میدانست , خلوتی می جوید, تا بگرد به غم ورنج زمین ...


آه آن ابر سیاه , گرچه آرام گذشت, ...صد سخن بامن داشت

او ز اندوه زمین می بارید !

...

قصه های دل ما یکسان بود گرچه هر گریه ی او...

سبزی وتازگی دنیائی ست

گریه های دل من...

همه پژمردگی روحی بود , که دگر میل سخن نیز نداشت!

از چه باید می گفت؟

آسمان دل من...ابر باران زده ای بیش نبود .

ثمری داشت اگرگریه ی غمناک «سما»

بی ثمر بوده ولی گریه ی من!

...

کاش بارانِ مرا هم یکروز ,« رود جاری» به گلستان می برد

وامیدی میشد, برتن خشک زمین ....بر نهالی که ز آن کوشه ی سنگی

, یکروز, سر به بیرون میداد. همچو لبخند به لبهای زمین !


کاش باران دل من روزی , شادی باغ بهاران می شد!


1383 / 30 می 2004

فرزانه شیدا


وقتی که باران « رود جاری» میان کوچه ها میگردد

ویا درمیانه دشت راه باز میکند واز سنگ وکوه میگذرد وبر هر نهال هر درخت و ..

با هزار سخاوت حتی , هر علف هرزی را آبیاری میکند ,

ما انسانها چگونه میتوانیم کمتر از یک قطره ی آب , یک رود جاری باشیم؟

وبی هیچ ثمری در خشکی روح وسردی احساس

انجماد لحظه های بی تفاوتی را , در زندگی بر قلبها باعث شویم؟

چگونه میشود انسان بود ومهربان نبود

چطور میشد از جنس آدمی بود واز بهترین خلقت خدا

وحتی درحد بارانی ریخته از چشمان آسمان

بر ای حتی یکنفر موثر نبود ؟


چیستان ابر:
ای کشتی یی که در شکم تست آب تو

ارام جانور همه د اضطرابتو

نیک وبد زمین ز فراز ونشیب تو

بیش وکم جهان ردردنگ وشتاب تو

هرگه که تو برآی گوید فلک به مهر

انک بیافتند به دریا نقاب تو

تاروز ناله یتو بگوش آیدم همی

شب نعنوی ببست مگر باد خواب تو

نابست دُّر ونرگس با چشم روشنست

تا چشم توبریخت همی دُّر ناب تو

تا بر خوی چکاند بر گل رخُت چو گل

گلبن معطر است به طبع از گلاب تو

« گر اصل زندگانی مائی» همی چرا

یک لحظه بیش نآید عمر حباب تو

پر آب وآتش است کنارتو سال وماه

پس چونکه آتش تو نمیرد ز آب تو

(بر جای خلق « رحمت با شی» همه چرا)

زینسان به آب واتش باشد عذاب تو

کوهی به طبع وشکل از ان چون کنی سوال

جر کوه کس نداند , دادن جواب تو

( ای کودک جوان ز عطای توباغ وراغ)
پیری شد به رنگ .شب امد خضاب توا

ای چرخ پر ستاره کجا دیو دیده ای؟

کاویدن دمادم است به جستن شهاب تو

ای سایبان خاک, بهپای ازچه مانده ای

افتاده وگسسته عمود وطناب تو

( فتحست فتح باب تو روزیِ خلق را

از کف صاحبست مگر فتح باب تو)

منصور بن سعید که از شرم رای او

خورشید وماه روی کشد در حجاب تو!

ز کتاب (کوهسار بی فریاد )

مسعود سعد

ما امروز در این دنیای پیشرفته بیش از هرچیز بی تفاوتی ها را شاهدیم

وبیشتر از هرچیز بدوری وجدائی فکر میکنیم

تا به زیستنی درکنارهم در صلح وارامشی که در نهاد آدمی, نیاز اوست


دراین زمان در این ورطه از تاریخ ,گوئی ما دردنیای بیگانگیه ا به تنهائی های خود

خو میکنیم واز غریب واشنا دوری جسته سر به اندرون فر وبرده

وبه زندگی تنها به شکلی مینگریم که گوئی فقط آمده ایم کار کنیم ,

پرداختی های ماهانه را با کار خود بپردازیم

وروز را به شب رسانده مجدد در همان راه هرروزی, راهی شده

وباز دوباره بر سر سفره ی خانگی خود, خسته از هیاهوی روز

حتی تحمل سخن نیز نداشته باشیم !

وشدت خستگی آنچنان مارا از خود بیخود کند که دمی به

بی تفاوتی به تلوزیون نگاه کنیم وبعد در بی حوصلگی تمام به رختخواب رفته

فردا را منتظر شویم .

این میان تکلیف آن دیگرانی که درهمین خانه نیازمند ما هستند چه میشود؟


تکلیف همسری که تمام روز یا درخانه کدبانو بوده یا مردی که تمام روز

درسرکار با زندگی وسختیها کلنجار رفته

یا کودکی که چشم براه مادری ,امده از سر کار یا خرید

یا پدری خسته تر ,از راه رسیده از یک ترافیک سنگین,

محبت را در چشمان امید درنگاه آنان جستجو میکند

وسخنی به مهر را !و... تکلیف خودمان با خودمان چه میشود؟


اگر حتی بفکر دیگری نیستیم آیا باران وجود ما جز از سر غم هرگز

باریدنی از سر لطف ومهرو محبتی بر قلبی داشت؟

آیا تاکنون کلام ما باران عشقی بود, بر نهالِ دلی خشکیده

در صحرای بی تفاوتی ؟

« باران» این مظهر نعمت ,خود برای ما سخن های بسیاری را بازگو میکند

در همان صدای باران

آیا این« گریه ی خداوند » نیست , بر روح زمین وزمان وانسانها ؟


ایا این درداشک آلوده خداوند گاری نیست بر سرزمین تنهائی ها که

هرکه درفکر خود(وگاه نه حتی در فکر خودهم ), زندگی

سرشار از عشق وزیبائی ومحبتی را ,که خداوند تنها برای او افریده است

که زمانی دارد وعمری زکف میدهیم واو مبهوت انسانی میشمد که به او همه

یز بخشیده است واو همه را به یاس وناامیدی نادیده میگیرد!

تا آنکه مرگ او را نیز ازمیان بردارد.


سیل آمد ورود یارانم را

پیچید بساط نو بهارانم را

من بر خاکشان به چشم ابر بهار

می بارمشان گوهر بارانم را

شهریار

و انسان بی هیچ نگاهی بی هیچ احساسی این همه را از روز به شب میکند

بی آنکه بداند

زندگی , « مفهومی بیش از », روزمرگی دارد

ونیآمده است تا فقط خرجی زندگی خود را تامین کند

وزندگی همسر وفرزندی را « کسی» باشد که تامین میکند

وتنها یارای گذران ماه وهفته وسر برج ها , که باید این قسط وآن هزینه

پرداخت شود !

وهرچه بیشترنگاه میکنیم میبینیم زندگی درنگاه بسیاری

از فرط سنگینی خرج روزگار و خستگی وایام فشار,

« نمیتواند» جز این باشد

واگرچه قطره ایست در دریای زندگی

اما هرگز فرصت نداشت بارانی شود بر دل خود یا دیگری

ایا این باران اشک خداوند برهمین زندگی واینگونه

زندگی کردن بشر نیست؟!


وقتی که میشود صبح را باتمام گرفتاریه ها ومشکلات زندگی

با تمامی داری نداری ها , فشارها وکمبودها

جلوی آینه ای ایستاد بخودسلام کرد وبخود گفت

امروز روز زیبائیست....



وچرا نباشد؟!هرچقدر سختی هرچقدر فشار این منم که که میبایست

خواهان خنده ای باشم

این منم که می باید روحم طراوات بارانی را داشته باشد که سرشار از

بخشش ومهر وعشق است

این منم که میتوانم چهره ی گشوده ای باشم بر چهره سبز زمین که

با بارش احسان ومحبت خود از همان« زبان » تنها دارائی من

که هزینه ای نخواهد کر د اگر خوش سخن باشیم وبر دلها

باران کلام محبت

وبر دنیا و حتی بر دل خود که بارها نوشته ام در نوشته هایم در

کتابهایم در اشعارم, اگر بارانی هم هستیم بارانی باشیم از سر عشق

واگر میخواهیم چنین انسانی باشیم قبل از هرکس باخود مهربان باشیم

صبح را با طراوت احساسی شروع کنیم که حتی در روز گرم تابستان نیز

میتواند روحی با طراوت باشد دلی شاداب اگر بخود بگوئی

من خوبم! من میخواهم خوب باشم

من انسانی خوب نیز هستم , من میخواهم که انسانی خوب باشم

من میخواهم بردل خود مهر باشم بر دل دیگری محبت

من میخواهم وقتی همه خسته ونالان ویا عرق ریزان واشفته

به سراغم می ایند وباخلقی تنگ گلایه ها از زندگی دارند

باران آرام روح انان باشم وبکلام محبتی دل اورا ارام کنم

از هرچه آشفته اش کرده است ,ازهرچه ازارش میدهد

اگر دل کسی ست که دوستش میدارم که میبایست تندبار بهاری باشم

آنچنان سریع وپرطراوت بر روح دل ائ ببارم که هرچه زودتر ارام گیرد

اگر اشنائی ست حال که به سراغ من آمده بگذار افتاب سوزان خشمش را

به قطره های بارانی خنک کنم با کلامی که در میان سروصدا ی خشم او

انتظارش را ندارد درکمال ارامش بگویم: عزیز جان ارام باش وبگذارم

بداند که « میخواهم» او را درک کنم «میخواهم » دردش را بشنوم

«میخواهم» اورا یاری کنم و« میدانم » او اشفته است و« نمیخواهم»

اورا اینگونه ببینم!

گاه همین برای کسی که سرشار از اشفتگی ویا اندوه ویا خشم است

گاه شاید این خشم برمن باشد باز بگذار بداند که حتی نمیخواهم ازمن

آزرده باشد! حتی نمیخواهم بادلیل یا بی دلیل او را اشفته ببینم

ومیشود غریبه را نیز اسوده وارام کرد وقتی که با هزار دل پر

یکدفعه در صندلی کنارتو در اتوبوس وتاکسی مینشیند

و بیهیچ آشنائی آنقدر دل ازرده است که بناگاه با تو سر سخن باز میکند

ویکدفعه میبینی ازهمه ی زندگی او باخبری

وانقدر دلش پر بود که دیگر تفاوتی نمیکرد برای چه کسی دردل بازگوید

که باران غمناک اندوهش زبان شده بو د و میبارید می بارید می بارید


* بارید....


غروب بیکسی لحظه هایم بود
آنروز که در کنار شقایق جان داده
از سرمای هجر
گامهای دوریت را می شمردم...

هیچ چیز اما، پس ازآن صدائی نداشت
نوائی نداشت ، قدرتی نیز...

نه دیگر حتی ترانه ای را
از نوک قرمزپرنده ای
باز شنیدم...
ونه رویای دوباره دیدنت را درخواب،
...که حتی پنجره نیز
سردی بیرون را
دردرون خانه ام
اشک می ریخت

سرد بود آری سرد ...
وقتی که
فصل سرد جدائی
در ( طبیعت بودنم)
حتی فضای
بیرون ازخانه ی را نیز،
یخبندانی کرده بود،
بر دلم!

بهار بوداما ...

بهار! که دانستم , هرگز از آن من نخواهی شد

و گریست ابر بهاری، تند وپرشتاب
دراندوهم
وساکت شد...
ازآنروز ...ابر بارانی قلب من
همواره پائیز را بارید ...بارید ...

بارید!


1388مهرماه / فرزانه شیدا

نیازشخصی چون او که بناگاه به اشفتگی ترا مخاطب سخن خود میکند

گاهی فقط« شنیده شدن » است واحساس است که درک میشود

وچقدر زیباست اگر بکلام مهرآمیزی, انسان اورا (باهمه ی انکه نمیشناسد*)
اما اورا دلداری دهد و به جمله ای حتی کوتاه هم , شده,

حال میخواهد در هر رابطه ای این مشکل هست باشد اما بگوید:

میدانم حق باشماست!

گاهی همین یک کلمه آبی ست وقطره ای وباران تندی بر دل آنکه آتشی دردل دارد

وحتی اگر حق بااو نباشد اینگونه ادامه بدهید که :

اگرچه مشکل باید ریشه یابی شود

اما درکل اینکه انسان باین شکل اشفته شود حق هیچکس نیست,

حال چه مقصر باشد چه نه

مسلم است انکه در صندلی بغل شما در اتوبوس , تاکسی , پارک

بناگاه می نشیند وسر دردودلش با شما که نمیشناسد

باز میشود نیازمند این نیست که شما بلند شده همراه او بروید

ومشکلش را حل کنید

او نیازمند باران رحمتی از زبان شماست

او نیازمند شنیده شدن است اوخواهان این است که شما تنها

به او گوش کنید وحس کند که او را درک می کنید

اگرانسان اندیشمند ودانا و بزرگی مخاطب چنین فردی باشد دراینگونه مواقع

همین خواهد کرد که دردرجه ی اول اورا ارام کند

چراکه بسیاری اوقات گام مهم برای یک فرد ارام کردن اوست

پیش ازاینکه او از دردوناراحتی ع یا خشم واندوه ه یا هرچه هست

انقدر ازخود بیرون شود که خدای ناکرده بر او اثری ناخوشاند را شاهد باشیم

چون ضعف کردن وبیهوش شدن وازحال رفتن

یا خدای نکرده سکته یا حتی فشار تا آنحد بالا باشد که وقتی بیش از حد

شخص از کوره در رفت حال چه به غم چه به خشم

دیگر قادر نباشد باین زودی ارام بگیرد و به حال عادی بازگردد

وهمین تامدتها وح واندیشه ودل ودرون ار را به چنان اشفتپی بکشاند

که تامدتهای طولانی قادر نباشد بخود اولیه خود بازگردد

بگذارید دردرجه ی اول خودمان انسانی نباشیم که چنین خشم واندوهی را

بر دیگران باعث شویم واگر به چسن شخصی نیز برخوردیم مانیز بمانند

همان اندیشمند عاقل ودانا

بزرگ باشیم وعاقلانه بااین شرایط روبروشده واول از

هرچیز اورا چه حق دارد چه ندارد ارام کنیم

اما بسیار دیده ام وقتی فردی با خشم وناراحتی به سراغ یکی میرود

وشروع میکند به تعریف ماجرا که این شد وان شد چه آشنا باشد

چه غریبه طرف مخاطب اول از درون حرفهای اوبدنیال این میگردد

که مشکل چه کسی ست ان شخصی تالثی ست

که او از ان حرف میزند یا خود این شخص عصبانی که نزد ما امده

یا مشکل اگر بین افراد نیست واز کاری وچیزی اشکال برخاسته است

وگاه دل گریان لحظه های دردی ست که حتی باران را نیز به همدلی میخواند


___ شب بارونی __:



قصه یک دل تنهاست ، قصه های منو بارون
هر دو دلگرفته از غم ، با چشائی زارو گریون


هر دو سینه ای پراز حرف ، هر دو در سکوت شبها
هر دو بیدارِ شبونه ، توی کوچه های تنها


اشکای من ، روی گونه ، هق هق تلخ خیابون

آخر عاشقی اینه !!! گریه کردن زیر بارون !!!

آره باورم نداری ,توکه اشکامو ندیدی
توکه هرگز زیر بارون ,غم عشقو نکشیدی

این منم که زیر بارون ، خاطراتُو مینویسم
منکه با قطره اشکم ، رهگذا ر شبِ خیسم
...
واسه این غریبه گشتن دیگه چتری هم نمیخوام
پا بپای سرنوشتم حتی یکقدم ، نمیام!

آره باورم نداری ، تو که ا شکامو ندیدی
تو که هر گز زیر بارون غم ِ عشقو نکشیدی


این منم که زیر بارون همه اشکام روونه
کسی اما زیر بارون راز اشکو نمیدونه!!!


این منم ، که زیر بارون ،خاطراتوُ مینویسم
منکه با قطره اشکم،رهگذا رشبِ خیسم
...
کاش دوباره زیر بارون ، تو میومدی سراغم
تا ببینی مثه دیرو ز ، من هنوز یکدل داغم


ولی تو یک شب آروم ، زندگیمو ابری کردی
تو خودت گفتی که هرگز ، بدلم برنمیگردی!!!


من از اونروز تا بامروز ، دلِیِ بارون زده هستم
تو منو تنها گذاشتی ، من زدم دلو شکستم


حالا خاطرات بارون ، شاید از یادِ تو رفته
دل منهم ، واسه هیچکس ، راز اون شبو نگفته !!


تو میدونی و دل من ، که برات شعری رو خوندم
شعر کوچه از «مُشیری » , تا بدونی چرا موندم!:


( با تو گفتم حذر ازعشق؟ ندانم ! سفرازپیش تو ؟! هرگز !


نتوانم، نتوانم !*)
....
آخه دل کجارو داره ؟ وقتی یک دله اسیره!
دله من اسیر دامه ، خودشم بخواد نمیره!



تو با عشقتم ، یه روزی ، هر دو پای منو بستی
فردا با، سنگ جدائی ، پر و بالمو شکستی!

آره باورم نداری ! تو که ا شکامو ندیدی!
تو که هرگز زیر بارون ! غم عشقو نکشیدی!


این منم که زیر بارون همه اشکام روونه
کسی اما زیر بارون راز اشکو نمیدونه


این منم ، که زیر بارون ، خاطراتوُ مینویسم !
منکه با قطره اشکم ، رهگذار شبِ خیسم !

...

کاش دوباره زیر بارون ، تو میومدی سراغم
تا ببینی ، مثه دیرو ز ، من هنوز یکدل داغم !!!
من هنوز یکدل داغم !!!

...

اشکای من ، روی گونه ، هق هق تلخ خیابون
آخر عاشقی اینه !!! گریه کردن زیر بارون !!!

گریه کردن زیر بارون !!!



سروده فرزانه شیدا


ودر چنین شرایطی که کسی به غم از دل برای تو به سخن مینشیند تو نیز می بایست باران رحمت ومحبتی بر قلب او باشی تا ا رامش روح خویش را باز یابد

((بارش باران تپش زندگی و مهربانی است . ارد بزرگ))


ببار ای آسمان بر حال زارم

که دیگر طاقت غم را ندارم

بریز اشک غمین بر چهر ورویم

که باتو قصه ی دل را بگویم

نوازش کن مرا ای ابر غمگین

غمی دارم بدل پ ردرد وسنگین

دلی دارم زغم درخون نشسته

دلی کز غصه ها دیگر شکسته

چه سان گویم زدرد ورنج دنیا

دگر قلبم ندارد تاب آنرا

دلم دیگر ندارد شوق بودن

دمادم « شعر تنهائی » سرودن


ببار ای آسمان بر حال زارم

که دیگر طاقت غم را ندارم


نمیخواهم دگر دراین سیه دشت

که عمرم درغم هرروزه بگذشت

بنام زندگی سوزم به هر غم

دلم باشد مکان رنج عالم

نمیخواهم بجای خنده ی لب

بسوزم دم بدم در آتش تب

نمیخواهم به اشک دیدگانم

به حسرتها دراین دنیا بمانم

ز اوج زندگی در قعر ظلمت

فرو افتادم ُومُردم ز غربت

ببار ای آسمان بر حال زارم

که دیگر طاقت غم را ندارم


کسی براین دل از پا فتاده

جوابی از سر مهری نداده

کسی فریاد دل را ناشنیده

کسی اندوهِ قلبم را ندیده

کسی دراوج این غمهای بسیار

نشد با سینه ی غمدیده , غمخوار

ترا امشب کنم با سینه همراز

منم با اشک تو همراه ودمساز


ببار ای آسمان بر حال زارم

که دیگر طاقت غم را ندارم


زغم مردم مرا امشب تو دریاب

لب دنیا ز خونم گشته سیراب

نگه کن اشک من فریاد درد است

رفیق سینه ی من آه سرد است

ببین بر دیدگان حسرت وسوز

مرا یاری نباشد خوب ودلسوز

کنون دلگیرم وبی تا ب و محزون

دلم از غصه ها افسرده وخون

دگر رنجم شده در سینه بسیار

زدوشم این غم دیرینه بردار


ببار ای آسمان بر حال زارم

که دیگر طاقت غم را ندارم


فرزانه شیدا

1361/3/2 یکشنبه خردادماه


شاعر ونویسنده وهرکه در دنیای احساس اندیشه ها را به یاری میگیرد

وهزار توصیفی برای بارش وباران

یافته به شرح قطره های برکتی مینشیند که هریک قطره اش

موهبتی ست بر دنیا وهستی .

اما این برکت الهی که دنیا وزمین وابسته به آن است بیشتر

به حالت غمگنانه ای

از آن یاد میشود ودر نوشتار وشعر نیز شاعر ونویسنده آنرا

برای ابراز غم خود بکار میبرند


اما هیچکس ازاین امر نیز غافل نیست که باران

اگرچه درهوائی مرطوب وابریست

اما تمامی موجودات زنده متحرک وساکن, نیازمند بارش آنند .



((نم نم باران ، سبب بیداری خاک گشته و آن را شکوفا می کند ، خرد هم ناگهان پدید نمی آید زمانی بس دراز می خواهد و روانی تشنه باران . ارد بزرگ ))


ولی بعلت اینکه هوای بارانی, هوائی ابری ست ودر نهاد بشر نیز روزهای آفتابی

وروشن

باعث میگردد که انسان احساس نشاط وشادابی کند وهمگان در روز بدون خورشید

بی اختیار

حالت ارام وحتی کمی بیحوصله پیدا میکنند ازاینرو درکشورهای غربی که اکثر

این کشورها نیز زمستانهای ابری وبارانی یا برفی بمدت طولانی دارند

چون انگلیس (که البته انگلیس زمستان وتابستان بارندگی بسیاری دارد)

واسکاندیناوی وکاندا

که بیشتر روزها ابری بارانی یا هوائی برفی ست

بر ای آنکه مردم دچار افسردگی های روحی نشوند سعی میکنند

فضاهای سربسته ی

مجهز وروشنی دراختیار مردم بگذارند

که هوای سرد یا بارنی مانع خروج مردم از خانه نشود این است که

جز درتابستانها که درمیدانها نیز ممکن است جنسی بفرونشد

در دداخل پاساطها تمامی احتیاجات آدمی

اعم از مواد عذائی تا لباس تا حتی وسایل آشپرخانه ومبلمان را

در یکجا گرداوری کرده اند

ومرکز خریدی برای هر شهرک تدارک دیده اند که در آن

حتی سینما و سالنهای ورزشی وهمچنین مکانی

برای نگهداری کودکان اختصا ص داده اند

که پدرومادر برای خرید با خیال راحت کودکان را دراین مکان

به چندخانمی که آنجا کار میکنند , میسپارند وبه خرید خود میرسند

وچنانچه بچه نیاز به پدرمادر داشته باشد از طریق بلندگو خانواده اروا

صدا میکنندواین

محل با اسباب بازی های متنوع و نور کافی وجایگاهی نرم

که بعلت امنیت کودک در زمان

بازی ست ساخته شده است که کودک درآن مکان میتواند بخوبی

بادیگر بچه ها بازی کند ...


در نتیجه وقتی شخصی به مرکز خریدی میرود , میتواند تمامی مایحتاج خود را

از شیر مرغ گرفته تا جان آدمیزاد در یک مکان ثابت وهمیشگی پیدا کند .

روانشناسان نیز معتقدند هوای ابری وبارانی اگر طولانی باشدمی بایست افراد سالیانه

برای مسافرتهائی برنامه ریزی کنند که به جاهای گرم سفر کرده واز افتاب مورد نیاز

بهره مند شوند

ازاین جهت مرخصی های سالانه گاه اجباری هم میشود و اگر شخصی خود برای

مرخصی اقدام نکندخود مسئولین زمان وتاریخ این مرخصی را که دیگر اجباریست باو ابلاغ میکنند .
((به هنگام نکوهش هنگامه باران ، به بهره اش نیز بیاندیش . ارد بزرگ))


امروز را با امروز زندگی کن
دیروز ها گذشته َ فردا نیآمده است
آینده نا پیداست

امروز را با امروز زندگی کن . ف.شیدا



((خردمندان همچون باران بر اندیشه های تشنه می بارند و دگرگونی های آینده را موجب می گردند . ارد بزرگ))


((نم نم باران ، سبب بیداری خاک گشته و آن را شکوفا می کند ، خرد هم ناگهان پدید نمی آید زمانی بس دراز می خواهد و روانی تشنه باران . ارد بزرگ))


((بارش باران از پستان گیتی ، فرزندان را در دل خاک جانی می دهد و زندگی را هویدا می کند و چه نیک مردان و زنانی که می بارند برای شکوفا شدن بستر آیندگان . ارد بزرگ))


((باران مهر آسمان است نه بغض آن ، همانند آدمیان مهرورزی که می بارند و کینه توزانی که خشک و بی نشانند . ارد بزرگ))


ولی با تمامی این تفاضیل , این نیز قانونی ست که بدن می بایست
درمقابل سرما وگرما خود قدرت مقاومت را داشته باشد وتوانائی
اینرا نیز باید به بدن داد که قادر به زیستن درهمه فصلی باشد و
زمانی که در کشورهای اروپائی کمتر روزهای آفتابی دیده میشود
ازاین رو از کودکی بدن اطفال را به هر هوائی عادت میدهند
مثلی است که میگوید نروژی با دوچیز بدنیا می آید
کوله پشتی وچوب اسکی!
واین واقعیتی ست که در باران برف سرما از همان دوره مهدکودک
ساعاتی از طریق مسئولان مهد کودک ومدارس وهمچنین برای تعطیلت زمستانی زمانی در نظر گرفته میشود که در زیر باران وبرف

به فعالیت وبازی وتفریح بپردازند وگاه پیش می اید درقلب زمستان بچه ها را زیر باران وبرف وگرما وسرما به جنگل برده آنان را با با بازی ها

وآموزش های متعدد ازجمله آشنائی با گیاهان وحشرات

وانواع قارچها وپروانه ها ( در تابستان ) وگاه یا د دادن ماهیگیری

ودر زمستان تعلیم اسکی وغیره کودکان را به بیرون برده وسرانجام

برای اینکه تفریح کامل شود به کودکان میگویند

همرا ه خود نوشیدنی گرم وسوسیس یا چیزی که روی سیخ بروی آتش بتوان

کباب کرد با خود بیاورند وآتشی افروخته همه دور هم بروی اتش

غذای خود را بروی سیخ بروی آتش گرفته ودرعین حال که درهمان موقع نیز

کسی قصه ای میگوید یا نوعی آموزش تفریحی به بچه ها میدهد

غذا ونوشیدنی خود را صرف کنند واین نه تنها آموزشی برای کودکان است

بلکه آمادگی بدن او برای هرنوع هوا وباز درکنار آن یادگیری بودن در جمع وهمکاری

با یکدیگر است.


((بارش باران از پستان گیتی ، فرزندان را در دل خاک جانی می دهد و زندگی را هویدا می کند و چه نیک مردان و زنانی که می بارند برای شکوفا شدن بستر آیندگان . ارد بزرگ))



پایان فرگرد ادب به قلم فرزانه شیدا / نروژ / اسلو

: سه شنبه 19 آبان ماه سال 1388


منبع :بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *باران*
http://greatorod.forumotion.ca/forum-f11/topic-t3-5.htm#23


پژواک اندیشه در فراسوی مرزها

  تاریخ بشر، داستان مبارزه بی‌پایان برای آزادی، عدالت و معناست. در این مسیر، گاهی یک اندیشه، یک فلسفه، می‌تواند مرزهای جغرافیایی و فرهنگی ر...

بازتاب فلسفه اُرُدیسم در سراسر جهان