۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *خنده*

●_ بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ _ ●

● _ فرگرد خنده _●

زیبائی زندگی در زیبا دیدن است./ف .شیدا_ ●

تا زمانیگه نگاه ما بر زندگی نگاهی زیباست ودیدگاه ما بر دنیای پیرامون ما نگاهی ست با ستایش خداوند در خلقت وآفرینش زیبائی ها هرگز نمیتوانیم حتی درغم نیز از این طبیعت زندگی ازاینهمه ززیبائی وعظمت زیبای آن چشم برداریم مگر دیدخود را روبه سیاهی ها معطوف داشته ناامیدانه نگاه کنیم وبعلت مشکلات وغمهای زندگی , که در زندگی همه نوع انسانی در سراسر دنیا وجود دارد,خود را سرگرم فشارها وغمهای زندگی کرده واز خود ودنیای پیرامون خود غافل شویم, یا باتمامی شگفتی های زیبای خود آنقدر دیدنی ست که غم نیز نمی بایست توان آنرا داشته باشد که برما مستولی شده ودنیای واقعی را در دیدگاه ما به شکلی درآورد که اینهمه رنگ را خاکستری وسرانجام تیره ببینیم دنیائی که از عمق کهکشان ها گرفته تا وصعت نامحدود کهکشان پراز زیبائی هائیست که بسیاری از آنها را هنوز ندیده ایم وبسیاری دیگر برما هنوز مجهول وناشناس هستند. وقتی خورشید وماهی وحتی سیاره زمین بی هیچ پایه ای در کهکشانی معلق است وهمواره وهرروزه زندگی برروال عادی وروزمره خود همچنان پایدار برجاست براستی چگونه میتوانیم از قدرت خداوندی که اینهمه را بر جای خود نگاه داشته است ناامید شویم که اگر ایمان به حضور وجود خداداشته باشیم هیچ غمی غم نیست وهیچ مشکلی پایان عالم نیست . وزمانی که دنیای ما سرشار از این گویائیست که هرچه هست وهرچه نیز رخ د هد دوباره زندگی به روال عادی برمیگردد چه باشیم وچه نباشیم چرخه ی زمین خواهد چرخید چگونه میتوانیم فراموش کنیم که عمر ما که تنها یکبار قدرت استفاده از آن را داریم برای ابد ماندنی نیست واین روزها وشبها را به بطالت وغم خوردنهائی بگذرانیم که میشد به خنده سر کرد وبه شادی گذراند حتی دراوج غم.با دوستی سخن میگفتم باو گفتم: هیچ میدانی چرا خندیدن خوب است ویا چرا بهتر است که آدمی در زندگی فیلم های طنز دیده به سریالهای کمدی نگاه کند با مردم شاد نشست و برخواست کرده و تا میتواند بخنند وزندگی را حتی با دید طنز آلود آن دیده ووبازگو کند وهمچنین از گفتن حرفها ی خنده دار یا جوک لذت ببرد وبگذارد اطرافیان آدمی نیز در حضور او شاد باشند؟ درجواب شانه ای بالا انداخته گفت:من فکر میکنم که آدمی الکی خوش بودن خود یه جور سبکسری باشد , آدم عاقل حرفی بیخود وبی دلیل نمیزند وهر حرفی باید علتی وفایده ای داشته باشد.گذشته ازآن,آدم به چه چیزی بخندد و چراخنده ای دروغین چرا آدم نباید بتواند راستی بخندد ودلخوش به خدنه های دورغین باشد و بدورغ تظاهر به شادی کند؟! لبخندی زده وگفتم در علم روانشناسی برای همه ی اینها دلایلی میآورد که شاید بد نباشد داز آن بدانی انجام یک یک اسنکارها که بنظر توبیهوده ودروغین است در واقع فرمان دادن به عقل برای شادبودن است وباعث روحیه ای بهترومقاومت بیشتروداشتن تحمل بیشتر برای زندگی بکار گرفته میشد چراکه اساس روانشناسی در بیشترین موارد بر قاعدع ی «تلقین» استوار است وچرا «تلقین» چون هرچه را بخود بگوئی وبگوئی عقل باور میکند وعقل از حال وهوای تو کم کم شادی را در وجود تومستقر میکند به شکلی که تو شاید هیچ تغییر مثبتی در زندگیت رخ نداده باشد ولی روحیه ای خوب داری وهیچ چیز این روحیه را بهم نمیزند شاید لحظه ای براثر جروبحثی یادیدن صحنه ای یا گفت وشنودی اندوهناک شود,امااین احساس لحظه ایست ومجدد بر میگردی به عالم اندیشه ی خود عالمی کهدر آن تو خنده را دوای همه ی دردها میدانی کما انیکه ثابت شده است که : «خنده شفای همه ی دردهاست» و«خنده درمانی» نیز یکی دیگراز روشهای درمانی درعلم روانشناسی ست بدین گونه که کلاسی میکذارند وسعی میکنند انسانهای گوشه گیر افسرده وانزواطلب رادرآنجا دور هم با عده ای که شاد وخندان هستندرادریکجا جمع میکنندوهدف روحیه گرفتن وساعاتی رابدون فکر به عالم غم ودلیل ودلایل اندوه به خندیدن میگذرانند ادمهای شاد این جمع انسانهائی هستند که برای شادی خود شاید دلیلی هم ندارند ویااگرهم دارند, اماباز نمیگذارند واجازه نمیدهند محیط غم برآنان سلطه یافته وروح آنان را تسخیر کندواجازه نمیدهند مسائل مختلفه ی زندگی برروی آنان اثر آنچنان عمیقی بگذارد که روحیه ی انان را تزلل داده و باعث ضعیف شدن بیشتر اعصاب ودرنتیجه فرورفتن روحی به افسردگیهای مزمن دائمی شود واما توازکجا میدانی که انسانهای بزرگ یا عاقل چنین نمی کنند؟! من هرکه را میشناسم که اسمی ورسمی ومقامی دارد آدمی خندان است گفت : خوب آدم دارا وسرشناس و بدون غم چرا خندان نباشد.درجواب گفتم : او میخندند نه از سر متمول بودن یا سرشناس بودن یا بقول تو,الکی خوش بودن ویا حتی بی غم بودن که هیچکس کامل نیست هیچکس بی غم نیست هیچ انسانی بدون مشکل در کل جهان پیدا نمیکنی درهرمقام ومرتبه ای که باشد . هرکس بنوع خود مشکلاتی دارد وتنها شکل مشکلات با یکدیگر فرق میکند تازه آنکه بامش بیش برفش بیشتر درشادی وغم آنکه بیشتر دارد مشکلات بیشتری هم دارد در ثروت ونداری هم هرکدام را بیشتر داشته باشی مشکلات همان را هم بیشتر خواهی داشت پس ثروتمند وفقط عاقل ونادان همه وهمه به شکل خود هم با غم ومشکل مواجه اند هم از نعمت اکش وخنده به یکسان برخوردار این منو شما هستیم که یکی رابر دیگری ترجیح میدهیم,مثلا ترجیح میدهیم وقتی درخانه تنها شدیم,آهنگی غمناک بگذاریم وهای های گریه کنیم, یانه ,آهنگی شاد بگذاریم وهمراه باریتم آهنگ خودمان نیز بخوانیم وشادشویم , یا در تلوزیون ,به فیلم کارتون :«پسر شجاع» نگاه کنیم یا بنشینیم وکارتون زنبور«هاج زنبور عسل» راکههمچنان دنبال مادرش میگرددوآخر معلوم نمیشود پیدا میکند یا نه!,را نگاه کنیم وجالب اینست که به خورد بچه ی خودمان هم,این غصه را میدهیم که فرزندم: ببین زنبوره مامانشو طفلک بیچاره !گم کرده!حتی خاطرم هست فرزند من یکبار ازمن پرسید: مامان بالاخره, آخرش این «هاج» مامانشو پیدا میکنه یانه توکه بزرگی تهش این کارتون رو دیدی ,بالاخره هاج مامانشو پیدا کرد؟!...وازهمین معلوم است که فرزند ما در درون تخیل خود با «هاج» زندگی میکند به او فکر میکند ونگران حال اوست وبهترین راه این است که بگوئی :آره.آخه مامانش خودشم دنبال «هاج » میگشت وآخر هم پیداش کرد,تا که طفل بداند که اگرفرزندی حتی زنبوری گم هم بشود ,فراموش نشده است وفراموش نمیشودومادرهمیشه بدنبال او میگردد...وخاطرم هست که پرسید : مامان !«هاج» اصلا چرا گم شد؟مگه مامانش مواظبش نبود؟ مگه مامانها نباید مواظب باشن که بچه گم نشه؟ بچه که همه ی راهها رو بلد نیست نمیتونه تاکسیم بگیره پول نداره بره خونه بگیره هم نمیدونه به تاکسیه بگه برو خونمون اونکه خونه مارو بلد نیست !.....توجه کنید دنیای طفل پراز نگرانی وسوال میشود, بی آنکه دلیلی برآن وجود داشته باشد واگر سرگرمیست چرا چیزهائی را یاد نمیدهد که بچه در موقع لزوم به آنها احتیاح دارد تابداند ویاد بگیرد که مثلا اگر گم شد چه باید بکند .من که در آن زمان درایران بودم وفرزندم بیش از دوسال نداشت ولی بخوبی هم حرف میزد وهم میفهمید , درجواب به او گفتم که : چون آدم هرجاکه فهمید گم شده, باید همونجا واسته از جاش هم تکون نخوره ,چون مادر پدر تمام اونجا رو صدبارهم شده , بالا پایئن میان ومیرن و میگردن وتا پیدات نکنن نمیرن خونه تا وقتی حتما پیداش کنن وهم به مردمی که اونجا هی میگن ومیپرسن هم اگه پلیسی دیدن بهش میگن بچه هم اگه پلیسی دید باید بگه واگه دم در مغازه ایه باید به اون اقا یا خانومی که توی که مغازه س بدون اینکه بره تو تا یوقت مادر پدرش ازاونجا رد شدن اونو ببین , ازهمون جلوی در مغازه خبر بده گم شده اونوقت بزرگا خودشون یه کاری میکنن که مادر پدر بچه اونو پیدا کنن توام سعی کن وقتی با من یا دیگران درجائی هستی ازاونی که باهاشی دور نشی ,درجای شلوغ دست اورا,ول نکنی, یکدفعه بسوی خیابان به میان ماشینها ندوئی وخودت را به کشتن ندهی ,والدین همیشه مراقب تو هستند درصورتی که تو یکدفعه بی خبر کاری نکنی که مادر تو فرصت نکند جلوی خطر را برای تو بگیرد مثل دویدنن بی خبر بسوی خیابان پر از ماشین یادویدن میان لابلای مردم در پیاده روئی شلوغ یادیدن مغازه ای شلوغ وبدون خبر به مادر داخل شدن به آن مغازه وقتی که مادر نمیداند تو کجائی چطور بداخل آن مغازه بیاید وتورا پیدا کند . ما با کارتونی اینهمه غم به فرزند میدهیم که او هم برای « هاج» میخورد هم برای بچه های گم شده دنیا هم برای خودش که اگر گم شد چه میشود ایا اوهم باید دربدر دنبال مادرش بگردد اگر پیدا نکند چه میشود چطور زندگی کند زنده میماندوبی آنکتوجه کنیم که برای کودک ودر ذهن کوچک ونادان اوهیچ چیز در دنیا غمناکتر از ازدست دادن پدرومادر نیست ودیدن اینکه بچه ای دیگر حتی اگر دردنیای تخیل او زنبوری باشد بی مادر است ودربدر مادرش شده است.اینهمه تاثر بیخود به فرزند میدهیم, که چه بشود نمیدانم!!شاید بگوئید خوب اگراین کارتون پخش نمیشد, بچه هم این سوالات را نمی پرسید ویاد نمیگرفت .چرا برای یاددادن چیزهای ضروری زندگی به فرزند باید از ملودراماتیک ترین کارتون استفاده کننیم وقتی هزار کارتون خنده دار هست که کلی هم چیز به بچه یاد میدهد ما ازکودکی غم را خودمان به فرزند می آموزیم با رفتار بی حوصضله یا غمناک خود با سری سریالهای بیهوده ی وقت گیر بی نتیجه وبدون اثر وبدون اینکه چیزی جز تولید اندوه در پیام خودداشته باشد وتمام مدت بانی غم برای خود وفرزندان خود هستیم چراکه مانیز از خانواده خود راه غم خوردن های بیهوده را یاد گرفته ایم کودکی که در خانواده افسرده بزرگ شود که مادر عصبی ست پدر خشمگین یا خسته وهردوهم هرکاری او بکند برای زدن او آماده بهخدمتند اما برای شادی او وقت ندارند, چگونه میتواند فرزندی خندان باشد نه ترسو وگوشه گیرو خجالتی وگریزان از جمع که بزرگنیز میشود کلی باید روی خود کار کند یا دیگران اورا کمک کنند تا بشود انسانی اجتماعی وشاد که شاید این نیز هرگز برای او به نتیجه نرسد وعمری به اندوه بدون داشتن لذت خنده ی واقعی بسر ببرد وسرانجام ترک دنیا کند. اینکه ما چشم خود وکودکان خود را بروی حقایق وتلخی های زندگی ببندیم یک چیز است که البته بی خبر نگاه داشتن کودکان کاری خطاست اما باید در ذهن داشته باشیم که روح وقلب کودک کوچک وحساس است وباید بگونه ای مسائل باو گفته شود که بر روح حساس او اثر سو ء نگذاشته باعث دلواپسی ها ونگرانی های بیمورد او نشود واشتباه است اگر بدون توجه مطالبی را باو بگوئیم که فکر وذهن اورا متوجه اندوه وغم وافسردگیها ونگرانی هائی کند که حتی لزومی بر آنان نیست ,اینکه به آنها این را بیاموزیم که دنیا سرشار از خوبی وبدی است نیز می بایست با دقت وظرافت انجام گیرد وذهن کودک را مغشوش نکند.درواقع ما بزرگترها اول باید خود یاد بگیریم که چگونه شاد باشیم وچگونه با مسائل روبرو شویم تا قادر باشیم به کودکان خود نیز بدرستی تعلیمی بدهیم که بجای تعلیم وتربیت تبدیل به مشکل ومصیبت وناراحتی نشود چراکه بسیاری ازکودکان شاید قادر نباشند احساس خود را بازگو کنند یا کودکی کم صحبت وکم رو باشند که از گفتن اندوه خود بپرهیزند دراین شکل اگر دردل او چیزی انباشته شود که ما از آن بی خبر بمانیم آنگاه اثر بد آن باعث میشود او هموراه اندوهگین باشد واز لذت شادی وخنده در زندگی خود محروم شود وفردا اونیز تبدیل به پدرو مادری شود که قبل از فرزند خود نیازمند تربیت دوباره ی زندگی برای حس شادیها وزیبا دیدن های زندگیست.واما کسی در راه شادیهای زندگی وموفقیتهای آن به شادی میرسد که خود دارای روحیه ای مقاوم باشد و با تلاش وسعی در راه زندگی خود, دیگر خود او , جزء قصه ی غمناک زندگی نباشد واگر خواسته وناخواسته دراین موقعیت قرار گرفت وچنین شد, بتواند خود را بگونه ای بیرون بکشد چیز دیگریست.که میبایست به شکلی درست وبرنامه ریزی شده با دانائی ذهن والدین صورت گیرد که بدانند هرچه میگویند باید بگونه ای باشد که دوباره در شکل دیگر تولید نگرانی وترس برای فرزند نکند.وخود نیزاینکه بیهوده بنشینیم ودستمال بدست غمناکترین فیلم رومانتیک دنیا را نگاه کنیم وقتی هیچ اتفاقی در زندگی رخ نداده است که اینگونه اشک بریزیم درواقع غم دنیا را بدل خود بخشیده ایم که غمی نداشت اما برای فلان هنرپیشه که درناز ونعمت زندگی میکند ودر فیلم شما ومن بدبخت ترین ودلشکسته ترین وعاشق ترین تنها مانده ی دنیاست زار زار گریسته ایم .برای چه گاه دراین گریه,اندوه زندگی خود را خالی میکنیم گاه خود را درجای او میگذاریم ودرک دقیق او باعث اشک ما میشد گاه هماهنگی ها وشباهتهائی بین او وزندگی خود میبینیم وبحال خود اشک میریزیم که ای وای منم عین این کشیدم .خوب چرا؟ فیلم کمدی چه اشکالی داشت که ددوقیقه بجای اینهمه حرام کردن چشم واشک وروح خود ودستمال کاغذی به طنز ان بنگری وبخندی؟به حماقتهای بازیگر وبه نکته های طنزو دیدنی. دیدن وشنیدن ورفتن به جاهائی که بصورتی بودن در آن شرایط بما خنده ای میبخشد یا فکررا چنان مشغول میکند که قادر به فکرکردن های بیهوده ی بی سرانجام نباشیم وازاینروست که عالمین روانشناسی معتقدند انسانهای افسرده نباید در تنهائی سر کنند وانسانهای خجالتی می بایست سعی کنند بیشتر درجمع ها وجوامع عمومی ظاهر شوندوتلاش کنند چون دیگران در جمع نقشی داشته وحرفی بزنند وبا جمع در گفتگو ها همراهی کنند ما زمانی میخندیم که دلیلی برای خنده داشته باشیم ومسلما نشستن درتنهائی وسکوت خانه بدون هیچ صدا دیوانگی میخواهد که باخود بخندیم اما میتوان حتی اگر برق هم قطع بود .امکان گوش دادن به آهنگی وبرنامه ای در تلوزیون نبود وامکان خواندن کتابی در نور کم بجای آن به چیزهائی فکر کنیم که وقتی اتفاق افتاد به آن خندیدیم ومسلم بدانید مجدد میخندید چراکه اگر مطلبی روزی باعث خنده شما شد فکر مجدد به آن مجدد باعث برگشت روح شما به همان لحظه ی خاطره وهمان ساعت بازگشتی خواهد داشت وهمان شور خنده مجدد در شما بوجود می آید من در فرگردهای خود نوشتم که آدم خندانی هستم ولی درعین حال من باهمه نمی خندم وتنها با کسانی میخندم که بدانم جنبه ی این را دارند که با آنها شوخی شده ویا ساعتی را به خنده وگفتن از مسائل خنده اور یسر کینم درخانواده ی مادری من همه ی اهل خانواده وقتی بدورهم باشیم تنها کاری که میکنیم گفتن وخندیدن استوحتی اگر روزها وروزها درکنار هم ودور هم جمع شویم از لحظه لحظه ی آن بخوبی استفاده میکنیم وقدر باهم بودن را نیز میدانیم شاید چون تعدادی ازما ازهم جدا شده به خارج مهاجرت کرده ایم ومعنای این را میدانیم که باهم بودن ودرکنار هم بودن چه نعمتی ست اما تا خاطرم هست همیشه هربار مهمانی خانوادگی بود وهمه دورهم بودیم باوجود اینکه هریک بحد خود در زندگی با خوب وبد زندگی مواجه هستیم اما در لحظه ی باهم بودن باهم هستیم ودنیای بیرون از محیط وجود ندارد آنچه وجود دارد ما هستم وما با همه حرفای شادی که به شوخی وخنده میتوانیم باهم بزنیم وحتی سربسر هم گگذاشته بدون اینکه یکی دیگری را برجاند تنها ساعات باهم بودن را به خوش بودن وشاد بودن وازحضور هم لذت بردن میگذرانیم اما چرا واقعا چرا چیزی باید ازما گرفته شود تا آنچه را که همیشه داشته ایم قدر بدانیم دل و لب ما همیشه میتواند شاد وخندان باشد همواره میتوانیم در کنار هم و حتی در دوریها ودربی هم بودنها, بهیاد همدیگر به یاد لحظه های شاد و به یاد همین روزهای شادی وساعاتی که باهم داشته ایم خوش وشادمان باشیم . برای پرواز می بایست پرها را گشود وگاهی که طو فانی درآسمان زندگی ما برپا میشود میبایست ,طوفان را نیز از سر گذراند شاید باید ,چندی آرام گرفت , وبا زمان تجدید عهد کرده بااو کنار آمد اما در هر لحظه ی زندگی میبایست گشوده بال دنیای اندیشه ی خود باشیم و باز می بایست درهمیشه زندگی :پرواز را به خاطر سپرد ,زیرا که : پرنده مردنی ست وعمر انسان : فانی!

_____ پرنده مردنی ست ، the bird is mortal_____

دلم گرفته است....دلم گرفته است

به ایوان میروم وانگشتانم را

بر پوست کشیدهی شب میکشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب , معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی

گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنی ست.

ترجمه شعر:_______

I am depressed

O , so depressed

I go tothe porch and extend my fingers over the tout shin of night

The lamp that link are dark O , so dark

no one will introduce me to the sparrows gathe

no one wil escort me to the sunlight

commit flight to memory ,

for the bird is mortal

_________فروغ فرخزاد ______

برای پرواز می بایست پرها را گشود وگاهی که طو فانی درآسمان زندگی ما برپا میشود میبایست ,طوفان را نیز از سر گذراند شاید باید ,چندی آرام گرفت , وبا زمان تجدید عهد کرده بااو کنار آمد اما همواره می بایست برای پرواز روح واندیشه ی وقلب خود راهی برای پرواز ورهائی پیدا نمود حتی اگر آشفتگی آسمان روح وقلب ما از بشر نیز طوفانی باشد باز می بایست پروازرا به بالهای وجود وانئدیشه .وروحی داد که وسعت آسمانش پرواز میخواهد تا انسان از حضور ووجود خویش بهره ای درست برده وبالهای اندیشه ی خود را به وسعت ها ی آسمان زندگانی آشنا کند تا توان بودن وراه زندگی کردن را بیآموزد .اگرچه بسیارندآنان که بر پروازها ,قفس های بسیار میسازند ونوگ بال پرواز را چیده , پرنده ای را زندانی میکننداما روح ودل زندان نمی شناسد که همواره به لطف خدا آزاد است وازاد نیز آفریده شده است:

______ *پرواز *_____

« پرواز» مگر« آسمان » نمیخواهد

دشت بی انتهای آسمان...با ابرهای طوفانی

به باد فروخته است؟!

واز چه رو « صدای پرواز» را

در رعد وبرق ابرهای خشمگین

بیصدا نموده است...

پرنده , بی آسمان...در شاخه ی ,کدامین ,

درخت طوفان زده

آرام خواهد بود

وقتی که آسمان

پرواز نمیخواهد

______ فرزانه شیدا امرداد / 1374 ______

دنیا همیشه هست با همه ی غمهایش اما دنیا همیشه برای ما نیست اگر این روزها را اینگونه به اشک دل ونستن درکنج غم سرکنیم .غم گاهی انسان را از پا می اندازد وزمانی بطول می انجامد تا انسان خود را باغمی وقف داده حضور این غم را اگر چاره ای بر آن هست چاره یابی کند اگر چاره ای نیست بپذیرد و به آن خهود را بگونه ای عادت دهد که روزگارش به نومیدی نرسد.گریه کردن نیز بد نیستو گاهی حتی لازم وضروریست ونوعی تخلیه ی اندوه درون از فشارهای روحی اما هر چیزی جایگاه خودش را دارد اگر براستیدر محدوده ای اززمان انسان نیاز به گریستن را حس میکند همانگونه که از قدیم گفته اند خوب است سری به گورستان بزند یا به بیمارستان یا به پرورشگاه .چرا چون آنجاست که در مییابیم هستند کسان دیگری که هرروز در ناراحتی وتنهائی ودردهای واقعی بسر میبرند کشانی که منو شما میتوانیم بجای نشستن وزار زدن بر غم خود بحال آنان تاثیری داشته باشیم ومثلا به کسی سر بزنیم کهدر بیمارستانی تنهاست وهیچکس برای او گلی نمیبرد وکسی را ندارد که اینکارا بکند یا به کودکانی سر بزنیم ودرحد وسع خود برای آنان شوکولات ببریم یا کنی چندتائی حتی ازهمان توپ پلاستیکی بخریم وبرایشان ببریم اگر که خود نیز دستمان چندان باز نیست واپر هست چرا از لطف خنده به دیگری نیز نصیبی نرسانیم حتی با کادوئی بسیار کوچگ.چرا وقتی که بی هیچ مناسبتی یک کادو خریداری میکنی وبدیدار دوستت میروی میبینی که او بسیار شاد شد علت این نست که او توقعی ازتو دارد دقیقا برای همین شاد شد که ازتوقع اینکاررا آنهم بدون هیچ مناسبتی نداشت وازاینکه درفکر او بودی وبی آنکه حتی بداند به خانه ی او میروی برایش کادوی میگیری ومیبری حتی فرق نمیکند قیمت آن چقدر باشد که دوست تو ترا میشناسد ومیداند وقتی برای او بدون مناسبت چیزی بخری وببری هدفت به خیر وشادی بوده است وهمین برای لبخند او وشادی دل او کافیست وحال اگر اینکار برای کسی باشد که براستیس نیازمنداست اجر آن نیز از دیدگاه خداوند پوشیده نمیماند وکائنات نیز مهر ترا بگونه ای جبران میکند وحتی اگر جبرانی هم نبینی بخاطر داشته باش کمترین فایده ی اینکار تو این بود که دردل شاد شدی که کاری را میکنی که هدف آن شاد کردن دیگریست حتی اگر ادم قدر ناشناسی باشد وبه سردی بااینکارتو برخورد کند ومهم این است که خنده زمانی در لبی جایگزین میشود که دلی با آن همگام باشد چه آن دل دردرون سینه ی تو طپش داشته باشد چه در سینه ی دیگری.اما افسوس که دنیا رو به سردی گرائیده است وفراموش کرده ایم چقدر ساده میتوانیم خد ودیگران را شاد کنیم حتی حتی حتی با جمله ای به کوتاهی اما به مهر.

__________ عشق یعنی :__________

عشق یعنی عشق زیبای خدا

راه خود روسوی حق راه وفا

عشق یعنی یاری ودلدادگی

یاوری بر مردمی, در سادگی

شاه خوبان باش وبر دنیا امیر

دست محرومان دنیا را بگیر

عشق یعنی ازخودم بیرون شدن

در ره و راه خدا مجنون شدن

عشق یعنی« پای» همراهی شدن

در رهی در« یاوری» راهی شدن

عشق یعنی دل سپردن با وجود

روح خود را بر خدا ,هردم سجود

مهربان قلبی به تن, عقلی سلیم

عشق یعنی دستگیری از یتیم

در ید قدرت گرفتن دهر را

تا که مهرت پرکند این شهر را

عشق یعنی یاد زیبای خدا

تا ببینی« او »چه میخواهد زما

2009-12-17/دوشنبه 30 آذر 1388/فرزانه شیدا

____________________

اما زمستان دلها ,افسوس که زمستانی ماندنی شد که دیگر کمتر بهاری بخود می بیند:

____ *زمستان= WINTER____

سلامت را نیمخواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

Nobady dont reply to your greeting,

Every bady are heedless

کسی سر برنیآرد , کرد پاسخ گفتن ودیدار یاران را

Som one no words And see of friend.

نگه جز پیش پا را دید, نتواند , که ره تاریک ولغزان است

The path is and slippery

Eye cant see but front foot.

Andyour love hand reachout one, Their hand reachout reluctantly.

وگر دست محبت سوی کس یازی, به اکراه آورد دست از بغل بیرون

for cold is so harch cold.

که سرما سخت سوزان است.

Breath , come out of your chest,Enchanged to dark a cold.

نفس کز گرمگاه سینه ات اید برون, ابری شود تاریک

Like waLL stands forward your eyes.

چو دیوار ,ایستد ,در پیش چشمانت.

.It`s breath , then what expect of for or close friends

نفس کاینست, پس دیگر چه داری چشم, زچشم دوستان دور یا نزدیک.

O, My generous Messiah !O, old dirty clith Chiristion.

It`s so cruelly cold...oh

مسیحای جوانمردمن! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرداست....آی....

May your breath warm and happy days.!

Replay my greeting, open the door!

دمت گرو وسرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی, در بگشای!

It`s me, quest of every night, so sadgipsy.

It`s me, annoyed trampled roch.

It`s me,low creation abuse , rough melody.

منم من , میهمان هر شبت, لولی وش مغموم

منم من, سنگ تیپاخورده ی رنجور

منم , دشنام پست آفرینش , نغمه ی ناجور.

I `m neitherbhite nor black ,I`m colourless , just colourless.

Come open the door. open my cheerless heart.

نه از رومم ,نه از زنگم, همان بیربک , بیرنگم

بیا بگشای در , بگشای دلتنگم....

O Host! quest of year and month queivers

Brhind the door like waves.

حریفا! میزبانا! میهمان سال وماهت , پشت در چون موج میلرزد.

Not is hailstone, no death, the thou hear sound,

Its converstion of cold and tooth

... تگر گی نیست ,مرگی نیست ,صدائی گر شنیدی

صحبت سرما و دندان است

Why your say; time passed , Did aown is,

morn come in? It deceive thou .

this is not redness after dawn on sky.

چه میگوئی, که بیگه شد , سحر شد , بامداد آمد!

فریبت میدهد , بر آسمان این سرخی بعد از

سحرگه نیست.

Nobady dont reply to your greeting

It`s miserable ,doee closs,

سلامنت را نمیخواهند پاسخ گفت. هوا دلگیر, درها بسته,

Pepple heedless , hands hidden.

Breath cloudy , fatigued and sad hearts,

Trees like crystalline skeletons,

Low spirited earth,rooftop of heaven short,

سرها در گریبان , دستها پنهان

,نفس هاابر , دلها خسته وغمگین

درختان اسکلتهای بلور پاجین,

زمین دلمرده , سقف آسمان کوتاه,

Dusty sun adn moon

Winter is.

غبار آلوده مهر وماه

زمستان است

______* اخوان ثالث ______

واما ضرب المثلی ست که میگوید:

* هرکه:« برفش بیش بامش بیشتر همان »*: دارا وثروتمند وتاجر ومالدا ر هم در جای خود مشکلات بیشتری برای همان دارائی دارد همان آدم سرشناس مشکلاتی در زمینه کاری خود دارد که بر اساس آن باید حفظ آبرو وحرمت کند یکی از دارائی زیاد دچار مشکلاتی در رابطه باهمان زیادی داشتن دارد .آن یکی دانش که بیش از اندازه آموخته است مسلما بهتر همه چیز را دیده غم واندوه بیشتری را احساس میکند چون بسیار چیزها که شاید درنگاه دیگری پنهان است او معنای آنرادریافته غصه اش میگیرد وچنین انسانی فقط غم خود را نمیخورد که غم دنیائی را نیز میخورد.اما موضوع بر سراین است که همه وهمه اگر عاقل باشند میدانند غم دنیا خوردن بی ثمر است وبیش از دیگران میخندد چون نیاز او به خنده بیش از دیگران است چرا که مشکلات او بسیار است وبرای آنکه دراین میان صبر واستقامت خود را زکف ندهد به سخن گفتنی باخنده , نشستن در جمعی وخندیدن, دیدن طنزی وخنده ای کردن و.... دست میزند چراکه اپر چنین نباشیم تاب دنیا از عهده ما خارج است وچرا فکر میکنی اگر خندیدم بهانه ای بر ان نبود الکی خندیدن است .تازه چرا بایدآنرادروغی یا بقول تو « الکی » تصور کنی مگر نخندیدی ومگر این خنده مصنوعی بود وقتی حرفی شنیدی وخندیدی یا فیلمی دیدی جوکب گفتی سخنی به طنز ابراز کردی اینها همه ساختار ونگاه درونی تو ازخود توست چرا فکر نمیکنی من خندیدم چون خنده داشت من حرفی خنده دار زدم,چون بنظرمن صحبتی خنده دار بودوچرا دیگری هم بامن نخندد لحظه ها را بهتر نیست که با خنده سپری کینم تا زانوی غمی به بغل گرفته وچه کنم چه کنمی راه بیاندازیم که حتی کمترین کمکی به ما نمیکند وقتی خدائی هست که شیر نوزاد را پیش از تولد در سینه ی مادر او پیش از آمدن ,فراهم کرده وروزی اوپیشاپیش داده شده چرا معتقد نباشیم روزی ما نیز به هر شکل هست فراهم میشود که چون این فکر کنیم این نیز خواهد شد چرا فکر نکنیم خنده که میگویند شفای هر درد است بهترین کاریست که الان باید انجام دهم چرا نه دلیلی بیآور که من قبول کنم .میگویند الکی خوش است بیخودی سرخوشی بیهوده میکند .دیگران نیز اگرمیتوانند خود نیز چنین کنند چه ایرادی دارد جهان پر باشد,ازمردمانی که حتی گرفتار خندان هستند تا مردمانی که دراوج دارائی یاد گرفته اند گریه زازی وچه کنم چه کنم را راه انداختهو بی دلیل برسر وصورت خود زده ویا به انزوا رفته وخلوتی گرفته واز هرچه در جهان وپیرامون اوست برای او دوری جوید وآنوقت با اینکارها کدامین راه را پیدا میکند وبه کجا میرسد و کجا را میگیرد ؟غمگین به افسردگی میرسد ,اما شخصی که شاد است لااقل خود نمی بازد لااقل دراندوه فرونمیرود با خود به صورتی مدارا میکند وبا زندگی هم همینطور ولااقلاین حُسن را دارد که بدون نیاز به دیگران ویا دلداری از دیگران آموخته و یادگرفته است که خودبه آنچه هست ونیست بسازد وبر آن حتی بخئدد وخود را , دلداری بدهد .حالکدامین موفقترند؟؟!!! کدام برنده تر است کدامین بازنده؟! آیا واقعا فکر میکنی گوشه یغم گرفتن وسر درگریبان فرو برودن بیشتر ترا به جائی میرساند یا اینکه وقتی میتوانی راه حلی پیدا کنی سعی کنی با حضور ذهن وبا امید بدنبال آن راه باشی ووقتی نمیتوانی حداقل با آنچه هست مدارا کنی وبا آن بسازی وزندگی را برخود تلخ نکنی .من فکر میکنم اسنان باید بیآموزد که طپش از خدا به خود اتکا کند اما ما تا زمانی که سوی عزیزان خود دوره شده ایم کمتر یاد میگیریم که بخوداتکا کنیم ودر غم خود یاد بگیریم دلداری دهنده ی خد باشیم وشاید باید غربت را شناخت تا یادگرفت چگونه باید بخود تکیه کرد وامید پس از خدا فقط به فقط بخود داشت وبس.


این دیدگاه ماست که دنیا را رو به سردی برده است وهمگان هم با قلب خود غریبه گشته ایم که نیازمند مهر ماست هم با دیگری وهم به جهان ودنیای پیرامون خوداینروزها ما در تشیع جنازه انسانی خود هرروز تا شب به قبرستان ناامیدی رفته جسم مایوس خود را به خاک می سپاریم وبه او میگوئیم : امروز هم گذشت باز تو خاک شدی وبازتو در قبر امیدهایت نه عشق ومحبت راستینی دیدی نه خواهی دید.همه چیز در رنگهای تصنعی زیبا بود اما حقیقی نبود!باز مثل همیشه !افسوس براین زندگی که انسان این نماد عشق ومحبت ،در کالبد روزمره گی تنها پوست خود چروک میکند وموی خود سفید ...ولی خالی از هر مهری ...وفقط به فقط روز را شبکرده قبرستان آرزوهایش را پر میکند از جسم خود درهرشب ناامیدی تازه ی دیگر وچون بپرسد چرا؟ نمیداند چرا!.وهمانگونه که گفتم شاید را نیز دوباره باید بیآموزیم ویاد بگیریم که زندگی را میتوان با لطف خنده ها در هم آمیخت واز زندگی آنگونه که خداوند میخواهد بهره بگیریم خداوند هرگز به غمواندوه قلبی رضا نیست وچون به طبیعت بنگری وزیبائی ها را ببینی در خواهی یافت که همه چیز از صدای بال پرنده تا نغمه های دلانگیز وچهچه ی پرندگان از صدای آبشار تا صدای باد در لابلای درختان از سرسبزری دنیا تا روشنائی آفتاب بر گلبرگ گلها و.... هزار زیبائی دیگر که همه شادی را بیاد میآورند وارمغان آورنده شادیها هستند پس چرا غمگین باشیم وقتی خداوندی هست که با اعتماد باو میشود شاد بود واز زندگی زیبائی که بما بخشیده است درست استفاده کر د . خنده را پیشه زندگی خود کن تا هم قلب تو آرامش وشادی را باز یابد وهم اطرافیان تو از سرور روح تو شادی را حس کرده در لبخند وخنده ی تو همراه باشند

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

چه زیبایند آنانی که همیشه لبخندی برلب دارند . ارد بزرگ

آنکه همیشه لبخندی بر لب دارد شادی را به همگان هدیه می دهد . ارد بزرگ

خنده های بلند و پیگیر ، نفیر فرا رسیدن هنگامه رنج و سختی ست. ارد بزرگ

خنده در ورای خود رازها در سینه دارد . ارد بزرگ

خنده طبیعی زیباست و نوای زندگیست . ارد بزرگ


پایان فرگرد خنده

________● _ به قلم : فرزانه شیدا_● ________


برگرفته از :

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *خنده*

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *هنجارها*

●_ بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ _●

●_ فرگرد هنجارها _●

درزندگی انسان ها, همواره نیروهای مختلفی وجود دارند که آنان را بسوی راه هائی رهنمون میشوند که بر خلق وخوی وشکل فکری وروحی وشخصیت آدمی اثر گذاشته و در شکل طبیعی زندگی او اثر میکگذارد این نیروها عبارتند از نیروی احساس ونیروی فکر واندیشه ,مسلم است که آدمی قدرت این نیرو را درخود افزون وکم میکند وبدینوسیله شخصیت خود را درطی زندگی از زمان کودکی چون مومی که ببازی گرفته باشد شکل میدهد . انسان در زمان کودکی بر این واقعیت آگاه نیست که چقدر در رابطه با احساس وفکر واندیشه او , دیگر انسانها وطبیعت وزندگی ومحیط میتوانند تاثیرگذار باشد وشاید بسیاری در زمان بزرگسالی نیز این مطلب را درنیابند که چقدر تحت تاثیر عوامل بیرونی تغییر کرده اند همانگونه که ارد بزرگ میفرمایند: طبیعت آدمی دردرون وذات خود خواهان خوبی ها دوستی ها وراستی هاست

*ـ هنجار طبیعی آدمی دوستی و نرم خویی ست اما برای بدست آوردن آن بیشتر زمان زندگی این جهانی را در ستیز و آورد می گذراند * .ارد بزرگ

اما اینکه تاچه حد قادر باشد براین نیروهای جانبی مجزا از فکر واحساس واندیشه خود فائق آمده بر آن تسلط یابد با آنکه چیزی ست که در جائی در« ید قدرت او » ودردستهای خود آدمی ست اما در بسیاری ازمواقع نیز زمانی که فشارها ونیروهای خارجی بر او افزون تر از حد تحمل او میشود آنگاه راحت تر به تغییر تن در میدهد . وبااینکه در طول عمر خود بطور مداوم در تلاش شناخت نیروهای درونی وبیرونی ست اما همیشه انسان برنده نیست وهمواره نمیتوان صبوری خود را حفظ کرده وهمانگونه باقی ماند که بوده است ما بی آنکه خود واقف بر آن باشیم با زمان تغییر میکنیم . دراصل خصلتی که در وجود تمامی جانداران روی زمین از سوی خداوند بخشیده شده است همین نکته است که خود را با اوضاع وزمان ومکان درهر شرایطی وقف میدهد در رابطه با حیوانات وگیاهان نیز خداوند راههای دیگری اندیشیده است واگر این گروه از مخلوقات خداوند ادارای عقل نیستند اما در نهاد آنان درک مطالبی چون سرما, گرما, ....غیره را نیز نهاده است حس بسوی آب رفتن در زمان مناسب برای ابزیان ویا حیواناتی که هم آبزی هستند هم قادر به زندگی بروی خشکی هشتند حس درک سرما وگرما در پرندگان و دانش ذاتی مهاجرت از ییلاق به یشلاق وبرعکس , حس ذاتی چگونگی دوام آوردن در سرما درریشه وشاخه درختان و بوته ها وگیاهان همه وهمه دانش ذاتی ویک نوع خصلت زاده شده ومتولد شده با آنان در زمان خلقت بوده است وتاریخ زندگی آدمی نیز نشان میدهد که صرفه نظر از نیروی عقل ,درانسان نیز قدرت وقف دادن خود با شرایط نیز بصورت ذاتی داده شده است.کمااینکه معمولا انسانهای اولیه غار نشین در سرما وگرما جای خود را تغییر میدانند, در زمان جابجائی همواره انسانها درکنار رودخانه ها ودریاها سُکنی گزیده اند ودر بسیاری مواقع ناگهانی در زندگی که انسانی با کشتی وقایق وهواپیما در دریا یا درجنگل دچار حادثه شده وبه تنهائی یا با گروه معدودی مجبور به زندگی با کمترین شرایط زیست بوده است ,همه وهمه نشان داده است که انسان خود را وقف میدهد وتوانائی زندگی حتی درتنهائی کامل در یک جزیره یا در کوهها یا در جنگلهای دور دست بدون همنشین وهمدم را داشته است وبسیارند سرگذشتهای واقعی وحقیقی دراینگونه ماجراها که سرانجام انسان شهری سالهای سال یا تمامی عمر در تنهائی محض یا با معدود گروهی توانسته زندگی را ادامه داده وبقدرت عقل واندیشه ومیل شدید به زیستن خود را با محیط سازگار ساخته وزیسته وزندگی کندودرواقع میل به زیستن وزنده بودن ,در انسانها نیز میلی ذاتی ست وتنها زمانی که انسانی به سرحد ناامیدی ویاس بیش از اندازه میرسد که خود باور کند وبخود بگوید که دیگر نمیتواند ادامه دهد درواقع دیده ایم که قدرت فکر نیروئی آنقدر قوی وسخت است که انسانی با ازدست دادن محبوبی فقط اراده میکند که بمیرد واین فکر نیروی مرگ را دراو بحدی قدرت میدهتد که براستی میمیرد که آنرا در زبان عامیانه دق کردن مینامیم واین همان خواست فکری واحساسی همان نیروی یادشده پرقدرت در فکر اندیشه وروح ودل انسانیست که میتواند کسی را تا قله ها برده اورا به اوج زندگی وخوشبختی بکشاند یا درقعر تنهائی حتی با مرگ روبرو کند

ــــــــــــــــــ بگذار:

بگذار زمان راه بگشاید

بگذار سرزمین روزهای بلند

تاریکی را جواب گوید.

بگذار مهتاب , نور بر یزد ,

در حوض آسمانی شب

« همیشه راهی هست, در ناامیدی ها نیز!>»

همیشه مسافر , تنها نمی رود

روزی باز خواهد گشت...

گذر آبهای روان نیز

بازگشت ابرهاست

وبارش باران ها

وصال دوباره ی آب با رود

قطره با دریا

همیشه چنین نخواهد ماند

همیشخ دلتنگی نخواه بود

لبخند روزی, دوباره

بر لبهای بسته

باز خواهد گشت

ناامید مباش , قلب من!

ناامید مباش ای دل!

___فرزانه شیدا 30تیر 1382______

این را نیز دیده ایم که بسیاری از مردم که از سوی دکتر وعلم پزشکی درشرای ط بیماری و در بیماری های جواب شده از انان وسلامت دوباره ایشان قطع امید میشود ولی آنقدر موج زندگی وعشق به زندگی ومیل به زندگی در آنان شیدی میشود که توانسته اند بر درد خود فائق آمده حتی با نیرو وقدرت فکری خود گاه حتی بدون دارو یا ادامه ی دوران درمانی شفا یافته وبه زندگی باز گردند دیده ایم که حتی به زیارتگاه ها رفته وتقاضای شفاو بهبودی میکنند وشفا نیز می یابند که اگر به کن ودرون مطلب نگاه کنیم میبینیم وقتی به خداوند پناه میبریم وبه ائمه ی او همانطور که در فرگردهای قبل نیز قدرت دعا ومعنی آنرا توضیح دادم با همین درخواست از خداوند وائمه مومنه در درون خود میل به زیستن را چون تقاضا میکنند نیروی امید اینکه شاید شنیده شوند به آنان قدرت ادامه رنج بیماری را نیز داده وحتی به شفا میرساند ,چراکه او بخود وبه درون خود بااین دعا فرمان میدهد که من نمیخواهم بمیرم ومن میخواهم زنده بمانم وهمین نیرو درناخودآگاه وجود او ,به تلاشی ناخوداگاه دست میزند وعقل فرمان خوب شدن را دریافت میکند واگر شخص در باور واعتقاد کامل به این امر باشد که خدا مرا شفا میدهد و ائمه متبرکه ی او بدادم میرسندو من حتما خوب میشوم .خوب نیز خواهد شد ولی اگر این باور در درون خوداو همراه با شک باشد اگرچه ممکن است که مدت درمان را طولانی تر کند وبه تعویق وتاخیر بیندازد ورو به سوی شفا را تاحدودی پیش رفته باز ساکن وصامت بر جا بماند ویا گاه که این شک دردرون قوی تراز ایمان است در نهایت وسرانجام اگر شش ماه تا مثلا دوسال باو وقت داده اند سرانجام از پا در می آید . اما گاه خواست درونی وعشق به عزیزانی که قادر به ترک آنان نیستیم بما قدرتی میبخشدکه تحمل کرده وحتی بر بدترین دردها نیز فائق بیائیم .درواقع پنجره ی ذهن ما هرچقدر بازتر واندیشه ما هرچقدر گسترده تر به منظره بیرون افکار بنگرند وبازتاب آنچه را می بیند ودرک میکند وباور دارد بیشتر کند قدرت روحی وفکری وذهنی او نیز گستره تر میگردد وهرروز پنجره های تازه تری دردرون ذهن او گشودعه میگردد که وسعت واقعی دنیا را براو نمایانده قدرت فکری اورا افزایش بیشتری میدهد انسانها هرگز نمیتوانند با یکی دوردریچه فکری یا با روزنه ای از افکار کوچک انسانهای بزرگی شوند چراکه وسعت دیدگاه وسعت آرزوها را نیز افزایش داده وخواسته ی آدمی را نیز افزون میکند اینکه میگویند هرکه بامش بیش , برفش بیشتر شاید برای این بکار برده شود که هرکه دارائی بیشتری دارد مشکلات بیشتری نیز دارد اما چرا بدینگونه درجائی دیگر معنا نکنیم که هرچه بیشتر بر گستردگی افکار خود را وسعت دهیم زمینه وسطح بزرگتری برای دریافت اندیشه های نو خواهیم داشت همانگونه که هرچه زمین زراعتی ما بزرگتر باشد وکشت ما وسعت بیشتری داشته باشد حاصل وبرداشت ما نیز بییشتر خواهد بود. درنتیجه آنچه از دنیتی خود دریافت میکنیم آن چیزیست که از دنیای خود تقاضا میکنیم وآن چیزیست که برای گرفتن از دنیای خود برای آن کوشش میکنیم در نتیجه شاید کسی یک شبه با بلیط بخت ازماوی ثروت تاجری را کسب کند که سالها لبه رنج وزحمت آنرا بدست اورده است اما نمیتوان مطمئن بود که بحد تاجر قادر بهنگهداری یافته های برباد آمده ی خوئد خواهد بود ودرعین حال تاجر وانکه اندوخته ای بزرگ دارد خواه این اندوخته مال وثروتی باش د یا فکر وانریشه ای بی شک برای داشتن ودارا شدن آن منیز زحماتی را متحول شده همچنان در نگهداری ان میکوشد وهرگز نیز در رابطه بتا حتب فکر بزرک اندیشه گسترده وانودخته های فکری کسی از در غیب عالم نگشته است مگر به قدرت خداوند وباید اینرا درنظر داشت که انسان عاقل نیز میداند بیشتر از آنکه به لازم باشد به انتظار معجره باشد می بایست خود سازنده وآغاز کننده ی آن معجزه باشد.بدین معنی که اگر میبینم که در زندگی کسی چنان تغییراتی حاصل شد که بعید بنظر می آمد که چنین فردی مثلا روزی برای خود کسی شود ونام وعنوانی بهم زده وثروتی اندوخته وزندگیش ازاین رو به آن رو شده که گاه نیز میگوئیم انگار در زند گی فلانی معجزه شد!باید این آگاهی را نیز داشته باشیم که این معجزه درپی خود زحماتی را به همراه داشته است وخواه مثبت خواه منفی آن فرد براهی رزفته گکاری کرده زحمتی چه به خیر دچه به شر را برخود هموار کرده است که امروز رقم بانکی او صفرهای زیادی دارد یا پنجره های خانه ی اوانقدر بسیار است وطبقات خانه اش آنقدر بلند که چشم را خیره میکند ودر زمینه فکر نیز این برج افکار این گش.ده شدن هزار پنجره بر چش دل نیز پی آمد هزاران زحمتی ست که فرد برخود همواره داشته فیلسوف ودانشمند واندیشمند ممکن است از لحظه ی تولد با ذهنی خلاق بدنیا آمده باشند اما ذهن خلاق ودانا ودانشمند نیز به هیچ کحا نمیرسد اگر خود را دردنیای کودکی ونوجوانی وجوانی تااوان پیری رشد وپیشرفتی ندهد هیچکس عالم نمیکگرددوداناا نمیشو.د واندیشمند نخواهد بود مگر که بسیار پای کتابها و دانشها دود چراغ خورده وبیداری کشیده وزمان صرف کرده باشد.

___ خواب پنجره ها_____

قصه ای باید نوشت از خواب پنجره ها

ازگشودگی درهای بسته...که بر آن قفل زده ای

بی هر آن کلیدی!

حتی «آرزو» نیز نخواهد بود

اگر تو او رادر پشن پنجره ها

باز بداری

یا گرتو اورا

از باد وباران وخاک

بیمناک کنی!.

خواهد آزرد...اگر خود

از دیدگان تو نیز

فراموش شود.

گوئی پنجره غمناک است

گریان است

در ناگشودگی های خویش...

گوئی باد وباران و خاک

وبرگهای سرگردان نیز

بی کس مانده اند!

هوای تنفس دل نیزووودر اتاق بسته میمیرد..

خواب پنجره ها...

زیستن , برای باد وهواست

برای نسیم باران...وحتی

برگهای زرد الوده ی پائیزی

خواب پنجره ها

برای تو نیز بیداریست

دردین طلوعی

از قاب پنجره

ونگاهی به گسترده ی اسمان وزمین

.... وزیستن دوباره ایست

در غروب

در پرواز پرنده ها ...بسوی لانه ی تنها مانده .

...نسیم خنکی ست, در لابلای پنجره ها....!

در خواب پنجره ها می خندند

گشوده دهان

گوئی به قهقه درز گشودگی خویش

گربگشائی درهای بسته ی او را

...بتو نیز خواهد خندید ...

اگر مانده در پشت پنجره...چشمها رابسته باشی

در طلوع زندگی...در صبح

در غروب ..در شب!

تو نیز بخند

ازاندرون دل از باور ذهن

وباورکن خواب پنجره ها

میشکند ...اگر درب گشوده خانه ی تو نیز

نوازش بادی بر تن پنجره باشد ...

ودر گشو.ده ی خانه ی تو نیز بیداریست

که قفل از پنجره ی بسته ی دل تو نیز خواهد گشود

خواب پنجره رویای رهائی ست

رویای رهائی وآرزو

بازکن پنجره را

بازکن دل را

گسترده ی روح....رهائی میخواهد.

دوم 2 /شهریور /1382

_____________ فرزانه شیدا_____________

ما زمانی مغلوب میشویم که از خود خویش واز هرآنکه امید وعزیز ماست دل خو را بریده وناامید میشویم.ما زمانی شکست میخوریم که نیروی تلاش را از یاس از کف میدهیم ما زمانی زمین خواهیم خورد که ایستادن را تحمل نکینم زمانی خواهیم بر زمین خواهیم افتاد وشکست که زانو را خم کرده

وخود را رها میکنیم.جزاین باشد شکست معنائی ندارد

_______ * انتظار = * وحشی بافقی *_______


مبادا یارب آن روزی که من از چشم یار افتم

که گر از چشم یار افتم ز چشم اعتبار افتم

شراب لطف پر در جام می ریزی ومی ترسم

که زود آخر شود این باده وُ من درخمار افتم

به مجلس میروم اندیشناک ای عشق آتش دَم

بِدم برمن فسونی, تا قبول طبع یار افتم

ز یُمن عشق, بر وضع جهان ,خوش خنده ها کردم

معاذالله اگر روزی , بدست روزگار افتم

تظلم آنقدر دارم , میان راهت افتاده

که چندانی نگه داری, که من بر یک کنار افتم

عجب کیفیتی دارم بلند از عشق وُ میترسم

که چون منصور حرفی گویم وُ در پای دار افتم

دگر روز سواری آمد وُ شد وقت آن « وحشی»

که او تازد بصحرا , من براه انتظار افتم

_________ « وحشی بافقی»________

درواقع هنجارهاست که به نیروی فکری ما قدرت عمل میدهد اینکه چرا باور داریم چه را بخود قبولانده چرا ازخود دور میکنیم وآنچه هستیم در ذات واخلاق ورفتار وشخصیت ما هنجارهای فکری روحی قلبی وقلبی ماست ما ساخته شده از انبوده احساسات وافکار واندیشه های متفاوت وگاه حتی متضادیم افکاری که چه احساسی باشد چه عقلانی چه فلسفی باشد وبر منطقی استوار چه تماما بر پایه روح واحساس قلبی وافکار شاعرانه ورومانیک همه وهمه بازگشتی بدرون وبه بیرون جیسمما بعنوان یک شخصیت ویک فرد را دارد که گاه در اندیشه های خود به مطالب متفاوتی نیز برخورد میکنیم که این فکر واندیشه آن دیگری را نفی میکند وبایکدیگر جور درنمی آید ولی انچه باعث میشود هردو اندیشه را درخود حفظ کنیم جایگاه ومکان استفاده از ان فکر واندیشه واحساس است. اگر قلبی خود را درزندگی درقفس میبنید بی شک نگاه اوست که قفس را تجسم میکند واگر فردی براستی خود را در زندانی حس میکند که درآن دست احساس وروح او بسته است بی شک نمی بایست به انچه هست تن دردهد که همئاره راهی ذبرای رهائی روح ودل هست وهر مشکلی چاره راهی دارد واگر گاه اقدام نمیکنیم شاید از سر ضروریات زندگی ست اما آنچ مهم است این است که در هیچ کجای دنیا فردی را نخواهی یافت که عاقل باشد امابا وجود داشتن بینشی درست از زندگی باز طول عمر وزمان زندگی خود را به ناچاری طی کند ودست به تلاشی نزند مسلم است که هرکه میداتند زندگی جاودانه نیست این را نیز میداند که زندگی جسم نیز مانا نیست وآنچه میبایست رها باشد جسم نیست بلکه روح وذهن واندیشه ی ماست .انسان براستی میتواند درزندانی سالهای سال در انفرادی زندگی کند وتنهخا میل به زندگی اورا از مرگ وتنهائی نجات دهد که بسیار دیده ایم نمونه های آن را .انسانی نیز ممکن است با گذاشته شدن در اتاقی برای چندروز وبستن دری بروی او با گذر ساعتهای تنهائی پس از گذر چندروز جان ببازد که باز این اندیشه ی اوست که تنهائی ومحروم شدن از آزادی را چگونه برخود تعبیر کند وهمیشه زمانی انسانی درگیرودار مشکلات وسختی ها وتنهائی ها جان میبازد که موقعیت خود را به همان گونه که هست پذیرفته باشد وناامیدی را بخود راه داده وبودن درآن محدوده ی احساسی را برای خود پایان زندگی ورهائی بپندارد که چون چنین بیاندیشیم چنین نیز خواهد شد وجان زکف نیز خواهیم داد که عقل وذهن همان را قبول وباور میکند که خود ما باو فرمان میدهیم. برای مثال ما همواره میگوئیم انسان عاقل هیچوقت اگر بداند که درجلوی پایاو چاهی قرار دارد چشم بسته به جلو نمیرود عقل ومنطق آدمی این را میپذیرد که جلو رفتن یعنی فرو رفتن ومردن اما بااینکه اینرا میدانیم اگر خدای ناکرده عزیز ما درجلوی پای ما در باتلاقی فرو رود خود به هرشکل به آن نزدیک میشویم وبه هر چاره راهی متوسل میشویم که اورا بیرون بکشیم یا شاید به توسل به شاخه درختی طنابی که به آن بسته ایم , خود نیز بدورن باتلاق برای نجات او برویم ایم مثالی ست که در زندگی بسیار درشرایط متفاوت به همین شکل فکرکرده به سوی خطر رفته و از عقل خوددراین میانه مدد میجوییم واز قدرت خواستن خود استفاده میکنیم وتلاش میکنیم از شرایطی غیر معقول وبسیار سخت یا غمناک یا حتی غیر قابل باور خود را به بیرون کشیده وجان سالم بدر ببریم .کمااینکه در داستانی حقیقی گه درآن سقوط هواپیمائی رخ داده بود تنها یک نفر در دل کوهستانها زنده مانده بود وهوا بسیار سرد وبرای زنده بودن آدمی جائی بود که انتظار زنده بودن این شخص نمیرفت و هوابحدی سرد وبد بود که در سرمائی شدید زیر صفر کوهستان و بورانی سخت در منطقه ای بین کوههای فراوان که امکان گذربرای هلکوپتر یا هواپیمائی در آن وجود نداشت که کسی بتواند به جستجوی بازماندگان رفته از حال آنان باخبر گشته یا به نجات اقدام کند, حتی بااینکه محدوده ی سقوط هواپیما نیز مشخص شده بود اما گوئی مقدر براین بود که امداد وکمک نیز قادر نباشد کاری انجا داده وبااینکه میدانستند در ان هوای سرد درآن منطقه کسی اگرهم زنده مانده باشد دوام نمی اورد ,این مرد تنهای باقیمانده از سرنشینان خود به تلاش برای زندگی وزنده بودن میکند چراکه او به تنها دختر خودکه از مادرش جدا شده بود قول داده بود که امسال کریسمس اورا باخود به مسافرتی گرمسیری ببرد وعشق این پدر بدختر وفکر اینکه دختر دریابد پدر نیامده یا مرده است اورا وادار کرد تا بخواهد بهرشکل که هست خود را بدخترش برساند وتنها ویک تنه به جنگ با طبیعت سرد ونامهربانی رفت که هیچ آدمی قدرت زندگی وادامه حیات درآن را برای بیش از چندساعتی ونهایت یک شبانه روز نداشت اما او چمدانهای مسافرینی راکه در قید حیاط نبودند باز کرده هرآنچه برای زنده ماندن نیاز داشته از میان آنها پیدا میکند مواد غذانی اب نوشابه های مختلف پتو لباس پلاستیک و.....تمامی انچه که مسافران درراه خریده بودند یا به همراه خود به منزل یا به محل مسافرت خود میبردند وانگاه با سوزاندن مابقی انچه بود ونبود و وباقی مانده ی وسائلی که دیگر با کمکی برای نجات اونمیکرد خود را دراز سرما درامانم میدارد و با گرم نگاهداشته خود به ساختن وسیله ای دست میزند و از وسائل بازمانده برای خود وسیله ای درست میکند که مانند اسکیمو ها قادر باشد با مواد غذائی ونیازمندیهای اولیه را ازجمله کوله پشتیِ (کیسه ی خواب ولباسهائی برای تعویض و....) را بار این وسیله کرده تا بدون اینکه سنگین شود آنرا باخود بکشد وچون کوهنوردی باتمامی وسائل مورد نیاز دراین کوهسارهای پشت سرهم براه افتاد .اگرچه تعداد کوههای بدنباله هم بحدی زیاد بود که تصور نمیرفت او قادر باشد راهی اینهمه طولانی را تا رسیدن به منطقه ی زندگی آدمی وشهری ویا یک آبادی طی کند اما او سرانجام خود را به منطقه ای میرساند که هواپیما وهلکوپتر قادر به نجات او باشند وبا استفاده از آتش و نوشتن کلمه ی ( SOS) که به معنای« کمک اضطراری در مواقع جنگ وخطر»بوده وبه نوعی زبان سربازان وارتشیان برای اطلاع رسانی ایت که در محدوده ای که گسترده وقابل رویت باشد آنرا بروی زمین مینویسند تا از آسمان توسط هلی کوپتر وهواپیما رویت شود وهمچنین تفنگهای اضطراری هواپیما که در کشتی نیز موجود است که برای زمان حادثه در کشتی وهواپیما قرار میدهند تا با شلیک آن در آسمان ,هلی کوپتر وهوایپائی را که از آن محدوده میگذرذداز وجود خود ونیاز به کمک خود آگاه کند وبدین شکل دیگران را منطقه سقوط رابه کسانی که درهوا هستند با نور سبز وقرمز ی که در آسمان منعکس شده ومدتی نیز باقی میماند و سرانجام خود را نجات بخشید واگرچه دیرتر از موعد بدختر خود رسید اما رسید چون قول داده بود برسد .

____پیمان * وحشی بافقی* ____

ما چو پیمان با کسی بستیم , دیگر نشکنیم

گر همه زهرست, چون خوردیم, ساغر نشکنیم

پیش ما یاقوت , یاقوت است وُ گوهر , گوهر است

دأب ما اینست , یعنی, قدر گوهر نشکنیم

هر متاعی را, دراین بازار, نرخی بسته اند

قند,اگر بسیار شد , ما نرخ شکر را, نشکنیم

عیب پوشان هنر بینیم , ما طاووس را

« پای پوشانیم» اما« هرگزش پر نشکنیم ».

ما درخت افکن نهّ ایم , (آنها گروهی دیگرند !)

با وجود صد تبر , یک شاخ بی بر نشکنیم

بّه که «وحشی» را, دراین سودا , نیآزاریم دل

بیش از اینش ,در جراحت , نوک نشتر نشکنیم

_________« وحشی بافقی» _______

گفتن این ماجرا اگرچه طولانی اما لازم بود تا بدینوسیله ثابت شود که قدرت ونیروی فکری وخواست بشری وتمایل به انجام ناشدنیها در انسان میتواند آنقدر قوی باشد که هر غیرممکنی را نیز ممکن کند این است که زمانی که به فردی برخورد میکنیم که زانوی غم به بغل گرفته از بیکاری ونداشتن پول ونداری مینالد انسان بفکر فرو میرود که اگر این فرد دران کوهستان بود بیشک آنقدر در سرما مینست تا یخ بسته وجان ببازد چراکه نیروی زنده بودن نیروی, درخواست شادی, نیروی تلاش درچنین فردی انقدر ضعیف است که با یکی دوتا نه گرفتن از دومحل کار دیگر بدنبال کار نمیگردد وباین اکتفا میکند که وقتی کار نیست هرروز کجا خود را علاف کنم وبدنبال کار خیابان متر کنم که متاسفانه اگرهمان خیابان را نیز فقط متر میکرد امکان اینکه کاری بناگهان در سرراه او قرار گیرد یا فردی که در پیدا کردن کار باو یاری کند خیلی بیشتر ازاین بود که درگوشه خانه نشسته انتظارز بکشد دنیائی که ازاو حال او وموقعیت او خبر ندارد بیاید ودربزند وبگوید آقا خانوم بفرمائید بیائید سر این کار!! انقدر نشستی دعا کردی از در غیب بما وحی شده درخانه بغل جوی اب پلاک تنبلی وناامیدی ,ادم بیکاری هست که اگرواقعا نان میخواست میتوانست روزنامه بفروشد اما بی پولی ونداری ویاس راخجالت خود نمیداندبلکه بی ابروئیست اگر نان خود را با فروختن روزنامه بدست بیاورد ومحتاج خلق نباشد وشرمنده فامیل نگردد که مردی ست وزنی سالم جوان یا پیر اما بهرحال با دست وپائی که قادر به ایستادن بروی ان پاست وگرفتن روزنامه به ان دست اما شرم اینکه بعنوان نام روزنامه فروش دورگردی باشد اورا به کنج خانه کشیده وگرسنگی تحمل میکند وبه کسی رو نمی اندازد ولی آبرو نمیفروشد که این آبرو ازدست دادن اگر به روزنامه فروشی وکاری شرافمتندانه حتی درجایگاهی کم اگرهست لااقل نانی ست بدون احتیاج به دیگری اگر کم لااقل ازهیچ بهتر .این شد که از بس دعا کردی خدا از درغیب ما را برای رهائی ونجات تو فرستاد

هزار بار درفرگردها نوشتم برای هزارمین بار نیز مینویسم : « ازتو حرکت , از خدا برکت»

ـ‌ آنانکه هنجار وجودیشان در نابودی داشته های دیگران است و خود بی میوه اند را باید به کارهای بدنی واداشت تا بدین گونه خیری برای همگان و خویش داشته باشند . ارد بزرگ

خداوند نیز انسان تنبلی را که کار را عار بداند وبخاطرجایگاه نوع کار هرچقدر شرافتمندانه حاضر به بیکاریست دوست ندارد که خداوند اگر میخواست تو بی ابرو شوی تن سالم بتو نمیداد که بسیارندخحتی آنان که تن سالم نیز ندارند وفعالند بی آنکه حتی نیاز داشته باشند که فعال باشند اما برخود شرم میدارند که بیکار باشند وبه هرشکل برای خود دری باز میکنند که درآن برای خود ودرون خود واندیشه واحساس خود مثمر ثمر باشند حال اگراینکار ثمری برای دیگری نداشت لااقل ازخود خویش راضی باشد که من تلاشم را میکنم شاید امروز درجایگاهی کوچ اما باین قتاعت نمیکنم وجایگاه بزرگ واقعی زندگیم را نیز درکنار آن جستجو میکنم چیزی را که میخواهم باشم ومیتوان باشم اگر بخواهم ( واما هیچ کاری نیست که ثمری برای دیگری ودیگران نداشته باشد که حتی روزنامه فروش وآدامس فروش وفروشنده ی بلیط بخت ازمائی, هم خدمتی به خلق میکند که اینگونه مایحتاج را هرچند ضروری نباشد اما امکان تهیه آنرا برای دیگران با دست وپا وزحمت خود فراهم میکند و به کودک وبه بزرکسال میرساند*).وقتی کردش روزگار بی امان درچرخش است نشستن منو تو بی هیچ تلاش مثبتی چرخه ی زندگی مارا نخواهد چرخاند مگر به یدقدرت خود ما با خواست ونیروی فکری واحساسی ودهنی وروحی وقلبی ما کمااینکه ارد بزرگ نیز میفرمایند:

*ـ‌ بن و ریشه هستی مانند گردونه ای دوار است که همه چیز را گرد رسم کرده است برسان :

گردش روزها ، چرخش اختران و ستارگان ، چرخش آب بر روی زمین ، زایش و مرگ ، نیکی و بدی ، گردش خون در بدن ، حرکت اتم و …ارد بزرگ

وهمه اینها نمادی از تلاش را نشان میدهد تلاشی طبیعی که بقدرت وخواست خداوند خودبخود انجام میکیرد وبدست طبیعت وخداوند اگر میخواست تلمبه ای بدستت میداد که بتوانی گردش خون خودراهم تنظیم کنی اما اینکار را نکرده عقل را بتو داد که ازاین کرده وچرخش زمین وزمان وطبیعت وطبیعت وجود خود بهترین بهره را برده واز جسم گرم خود به زندگی خود حرارت ببخشی وآتش گرمی زندگانی خود را برافروزی با هیزم تلاش وزحمت که اگرچه این هیزم آخر زغالی میشود که باز زغال نیز بکار میآید مسلما کار تو نیز به خاکستر بیهوده نمینشیند اگر کرمای زندگی خو.د را بدست خود برافرزوی وبر سردی یاس دل وافکار خود چیره شوی.که این شیطان وجود تو دردرون فکر توست که نومیدی را برتو افکارتو می بخشد جز این بود ناامید هرگز معنا نداشت:

*‌ - هنگامه رهایی اهریمن ، هنگام دربند شدن توست . ارد بزرگ

*ـ‌ بسیاری بخاطر برآیند هنجارهای درونی اشان بین نمای سپید و پاکی در اشتباهند . ارد بزرگ

گاهی نیز اتفاق میافتد که بسیار راه آمده ایم اما دیواری , بن بستی .مانعی... دریر راه ما آمده ناگزیر به برگشت میشویم ویا شاید ناگزیر به دوباره شروع کردن اما باز اگر فکر کنیم این تجربه ی رفتن در راه برای دوباره رفتن در راهی دیگر بیهوده نبود وباز ادامه دهیم وازدری دیگر وارد شویم بی شک هر دیواری را از سر راه برداشته ایم واگر فاصله ای وپرتگاهی ودره ای برسرما ظاهر شد اگر قدرت امید را همواره حفظ کنیم با چندقدم بازگشت ودروخیزی درست از این دره وپرتگاه نیز میگذریم

*ـ *برای پرش های بلند ، گاهی نیاز است چند گامی پس رویم .ارد بزرگ

یا با طناب آرزو های خود از اینسو به ان سو بااحتیاط راه گذر را هموار میکنیم ومیگذریم سختی درراه زندگی درهمه ی زمانهای زنده بودن به همراه ماست هیچ چیز ساده نیست حتی خوردت لیوان ابی اگر لیوان را درست نگرفته باشیم اگر درست به نوشیدن نپردازیم اگر یکدفعه سر نکشیم وخود را خفه نکنیم ولیوان از دست ما افتاده بشکند وخود نیز نقش زمین نشویم گاه همه ی اینها اتفاق میافتد درخوردن آبی ساده واگر بلطف خدا به مرگ نکشید تازه در می یابیم ممکن بود من هم اکنون مرده باشم ودیگر فرصتی برای ادامه برای تلاش برای رسیدن به خوشبختی برایم نبود گاه ازدست دادن ها نیز خود بخاطر یافتن های دیگری ست.دریافتن دیدگاههای تازه ای در زندگی یافتن انسانهای بهتری در زندگی و بدست اوردن موقعیتهای دیگری در بودن خود که شاید هزاربار بهتر از باراول وبارها شکست ما باشد

*ـ‌ تا چیزی از دست ندهی چیز دیگری بدست نخواهی آورد این یک هنجار همیشگی است .ارد بزرگ

______ سخنان زیبا وعمیق _____

_ باد می وزد …میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی تصمیم با تو است . . .

_خوب گوش کردن را یاد بگیریم…گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند ...

________________________________


●_پایان فرگردهنجارها _●

به فلم فرزانه شیدا _____________________________



برگرفته از :

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *هنجارها*



بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *بدگویی*

-در ترازوی اعمال چیزی سنگین تر از خوشخویی نیست. پیامبر اکرم (ص)

____________________________-

عیب آنان مکن که پیش ملوک

پشت خم می‌کنند و بالا راست

هر که را بر سماط بنشست

واجب آمد به خدمتش برخاست

چون مکافات فضل نتوان کرد

عذر بیچارگان بباید خواست

_________*بوستان سعدی

●_ بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ _●

●_ فرگرد بدگویی _●

_______

خبر داری ای استخوانی قفس

که جان تو مرغی است نامش نفس؟

چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید

دگر ره نگردد به سعی تو صید

نگه دار فرصت که عالم دمی است

دمی پیش دانا به از عالمی است

سکندر که بر عالمی حکم داشت

در آن دم که بگذشت و عالم گذاشت

میسر نبودش کز او عالمی

ستانند و مهلت دهندش دمی

برفتند و هرکس درود آنچه کشت

نماند بجز نام نیکو و زشت

چرا دل بر این کاروانگه نهیم؟

که یاران برفتند و ما بر رهیم

پس از ما همین گل دمد بوستان

نشینند با یکدگر دوستان

دل اندر دلارام دنیا مبند

که ننشست با کس که دل بر نکند

چو در خاکدان لحد خفت مرد

قیامت بیفشاند از موی گرد

نه چون خواهی آمد به شیراز در

سر و تن بشویی ز گرد سفر

پس ای خاکسار گنه عن قریب

سفر کرد خواهی به شهری غریب

بران از دو سرچشمهٔ دیده جوی

ور آلایشی داری از خود بشوی* سعدی

_______

سرشت آدمی سرشار از از خوبیها وبدی هائی ست که آدمی در زندگی خویش با آن خو میکند ودراین راه رفته ی زندگی خود, روزانه وهمواره از آنچه آموخته خوب وبد استفاده ای مثبت ومنفی میکند . همانگونه که در فرگردهای قبلی نیز از آن یاد کردیم ما انسانها بسیاری از خوبیها وبدی های زندگی رااز محیط خانواده وجّو پیرامون خود ,آموخته ,کسب کرده ویاد گرفته وانجام میدهیم وآنچه بصورت تکرار برای ما تداوم داشته باشد,بخشی از خوی وخصلت آدمی میشود .ازاین روست که بهتر است در زندگی مراقب آنچه روزانه انجام میدهیم باشیم , چراکه با دقت بر اعمال ورفتار خود هم اشتباهات خود را متوجه میشویم وهم اینکه در می یابیم که چگونه خصلتی درما قدرت بیشتری دارد . عالمین در علم روانشناسی معتقدند که هر شب پیش از خواب به بررسی آنچه کرده ایم بپردازیم وپس از آن برنامه ریزی فردای خود را نیزانجام دهیم . بررسی روزی که گذشت, برای این است که هم «خود شناسی رفتاری» از خود داشته هم روز خودرا مرور کرده ودرکنار آن اگر خود را آرام نمی بینیم , علت شادی وغم را درخود بیابیم واگر از روز خود شاد وخشنودیم به آنچه باعث شادی ما شده اندیشه کنیم وبا روحیه ای شاد به رختخواب برویم , بسیار اوقات ما وقتی به رختخواب میرویم با خلقی تنگ ساعتها با خود کلنجار میرویم تا بخواب رویم وعلم روانشناسی معتقد است « پیش ازاینکه به رختخواب بروی اول باخود کنار بیا!!» واندوه خود را برای خود به تفکر بنشین وسعی کن علت ومعلول آنرا دریابی اگر دردرون میدانی مقصری, بخود قول بده اینکار را تکرار نکنی اگر دیگری را مقصر یافتی,ازخود بپرس چرااورا مقصر میدانی؟ واگر هنوز براستی در درون معتقدی که انصاف را رعایت کرده وحق باتواست ,سعی کن فردا به جبران خطای خود نشسته یا بادوستی که اندوه ترا سبب گشته است صحبت کنی واز دل او بدر آورده مشکل را برای هردونفر شما حل کنی, امااین تصمصیم رابگیر وزمانی که گرفتی ,دیگر بآن فکر نکن و به رختخواب رفته وسعی کن در آرامش بخوابی چون تا فردا هیچی تغییری در وضعیت نخواهد شد مگر به عمل ونه تنها با فکر آنهم فکر خسته ای در طول شب که هر تصمیمی را بیهوده میکند وبی اثر.باوصف این توضیحات نمیدانم افرادی که خصلت بد بدگوئی را همواره با خود دارند چگون میتوانند شب باخود کنار آمده وبعد هم با آرامش درون بخوابی عمیق هم فرو بروند.

من همواره باخودفکر میکنم کسی که به بدگوئی از دیگران دلخوش داشته بی شک باید انسان بیکاری باشد که زندگی خالی وبدون هیجانی را میگذراند وبااین شکل بدنبال هیجانی میگردد از سوی دیگر عده ای ازاین کار براستی لذت میبرند وازاینکه مرتب بدنبال دیگران حرف وحدیثی بسازندبوسیله ی آن,درون زشت خود را در پس ماحرای دیگران, پنهان میکنند.این مسئله اتفاق میافتد و پیش می آید که آدمی از کسی دلخور باشد وبه شخص دیگری حکایت آنچه شد را بگوید که بااین شکل این گفتن از فرد ثالث «بدگوئی » محسوب نمیشود که بیشتر دردودل است وجاره اندیشی وبالاخره انسان باید درد خود راباکسی بگویدواگر خود در تفکر خوداشتباه میکند لااقل دیگری اورا متقاعد کندکه اشتباه میکند یا بدین شکل وبااین گفتگو,اندوه خود را آرام کند, شاید دلداری فرد شنونده نیز باعث گردد که انسان در آن لحظه ی آشوب فکری لااقل کمی اسوده خاطر شدهو خشمی اگر هست ویا غصه وغمی ,دل خود را آسوده دارد.امااینکه بی سبب ما بدنبال این بگردیم که از کسی و چیزی رابی جهت گفته واورا در نزد دیگری خوب وبد کنیم یا کاری را که او کرده, زشت وزیبا جلوه دهیم,آنگاه در واقعیت امراینچنین فردی نمیتواند دارای عقل سالمی باشد و بعیدبنظرمیرسدو کمتر ممکن است که روح این فرد روحی سالم باشد و بی شک دچار خشم های درونی یا عقده های پنهانی ست .او یا به شخصی که بداو را میگوید حسادت میورزد یا به هر دلیلی چشم دیدن این شخص را ندارد وخراب کردن آن شخص برای او نوعی هدف ویا سرگرمی محسوب میشود درعین حال که هرگز به عواقب بدگوئی خود چه در زندگی خود چه بر زندگی دیگران توجهی نمیکند.انسانهائی که به بدگوئی وبد وخوب کردن دیگران عادت دارند تقریبا کمتر این عیب را,خطاوعیب خود میدانندیا حتی دیگر جزئی از روزمرگی زندگی آنان شده به آن فکر هم نمیکنند که زشتی عمل خود را ببینندوبه شکلی این عادت ناپسند برای آنها کاری عادی شده است ,در نتیجه هرگز باین موضوع اندیشه نمیکنند که شاید برای دیگری این گفتاری که سرهم میکنند قادر باشد بر او تاثیری ناخوشایند گذاشته روزاورا خراب کرده یا فکراورا آلوده مسائل ناراست وبیهوده ای کنند که چه حقیقت داشته باشد چه نه میتوانست به شکل دیگری عنوان شودواگر ازسر صواب بودو خیر, مسلما به شکل بدگوئی کردن گفته وعنوان نمی شد.چرا که هرگز آدمی که بد دیگری را نمیخواهد چنین کاری نمیکند که با شکلی زشت وناصواب به بدترین شکل اورا نزد دیگری بد کرده وبد او را بگوید اینکه ما مطلبی را به اطلاع دیگری برساینم که مثلا فلانی کار بدی کرد واین کار چنین نتایجی را بدنبال داشت میتواند تنها برای این باشد که هم نگران آن شخص هستیم هم برای اثرات خطای او دلواپسیم وهم بفکر چاره راهی برای او هستیم که چه کنیم اینکاررا دوباره از روی سادگی یا بی فکری انجام ندهد یا درنظر داریم باو بفهمانیم اینکار اشتباه بوده وبا مشورت با دیگری بهترین راه را درنظر میگیریم که با شخص مورد نظر صحبت کنیم این شکلی منطقی ست که انسان مشگلی را وخطائی را از جانب یکنفر بدیگری بگوید اما بدگوئی در کُن ودرون وبطن مطلب هیچ نیست مگر بدخواهی برای آنکسی که بدگوئی اورا میکنند در نتیجه آذم بدگو آدم بدخواهی نیز هست ودروغ یکی دیگر از خصلتهای درونی اوست .وچه بسیارند انسانهائی که توسط همین بدگویان وبدخواهان صدمات بسیاری در زندگی می بینید وحتی کانون گرم خانواده ای نیز برهم میریزد که نمونه های آن در جو ایران در محیطی خانوادگی چون داشتن عروس یا داماد یا مادرزن و خواهر شوهر ومادرشوهر وخواهر شوهر بودن واقوام بسیار نزدیک خانوادگی که متاسفانه برخلاف تمام جوامع دنیا ازاین حسن خوب بهره ای نبرده اند که زندگی دختر و پسر وبرادر وخواهر خود را متعلق به خود او دانسته وکمتر از دخالتهای بیجا وبدگوئیهای خانمام براندازی که تنها باعث اختلاف در زندگی مشترک میشود دست بردارند واز سوئی این شکل از زندگی دراروپا که جوان وقتی بر سر خانه وزندگی خود رفت بطور کامل مسئولیت زندگی او باو تعلق داشته وخانواده اجازه دخالت در امور شخصی او ندارند بسیار عملی تر وعقلانی تر ومنطقی تر بنظر میآید در جای آنکه دوست داشتن های افراطی خانواده ودلسوزی های نامناسب با بدگوئی هائی که جز خراب کرذدن فکر فردی بروی دیگری نیست به آتش زدن زندگی یکدیگر بنشینیم والبته اینکه فردی حقیقتی را دیده وشنیده ولازم باشد آنرا بازگو نماید بسیار متفاوت است تا بدروغ چیزهای ناشنیده وناگفته را ازسوی دیگری برزبان اورده یا وقایعی را بسازد که هرگز یا بدینگونه نبوده است یااصلا چنین اتفاقی نیافتاده باشد ولازم به ذکر است بسیاری وقتها انسانها بدروغگوئی وبدگوئی از شخصی برمیخیزند که از جانب او خود رادرخطر ببینند یعنی اینکه خود عملی انجام داده وحرفی زده باشند که ازعواقب آن در ترس هستند وبرای آنکه زودتر جلوی ماجرا را بگیرند به سراغ فردی که ازاو واهمه دارندرفته وتمامی رخ داد واتفاقات ووقایع را زودتر و گیش از رسیدن خبر اصلی واقعه با دروغ پردازیها وبدگوئی های ناصواب ونادرست را به شکل دیگری نشان داده وبه مغلطه ی فکر شخص ,می نشینند وچنان اورا پر کرده افکار اورا مغشوش ماجراهای دروغین وساختگی میکند که این شخص وقتی با شخص اولیه مواجه شد اصلا حاضر به شنیدن ماجرا هم از زبان او نباشد وحتی اگر چنین موقعیتی را هم باو بدهد فکر خوداو بحدی مغشوش ودر انحراف واشتباه پر شده است که شاید نه واقعیت را بپذیرد نه حتی باور کند. چراکه بدگو وبد خواه بخوبی میداندچگونه واز چه دری وارد شده بر کدامین نقطه ضعفها دست بگذارد که حرف خود را به نتیجه رسانده وگفته های خود را در مغز فرد متقابل جاسازی کرده وبه آنچه در نظر دارد یعنی مغشوش کردن جو برای فرد ثالث موفق شده به نتیجه دلخواه دست بیابد درنتیجه حیله گری اینگونه افراد بدگو وبدخواه نیز صفت دیگری از خصلتهای آنان است ومیشود گفت کسی که زبان به بدگوئی باز کند واینکار برای او سرگرمی یا ذوق وشعف و هیجان یا عادت شده باشد در وجوداو کمتر میتوانید خصائص مشخصه ی خوبی را پیدا کنید شما هرگز درچنین فردی انسانی مهربان را پیدانمیکنید هرگزدر چنین آدمی انسانی که یاری دهنده ی دیگری باشد وجود ندارد چراکه او باهمین بدگوئی بتدریج خصائص خوبی های خود راازکف میدهد.درواقع هیچ انسانی بد نیست بلکه کم کم خود را به بد بودن عادت میدهد وکم کم بد بودن نهاد او میشود چراکه یا صدمه های دنیای محیطی او ازاو چینی خواسته اند که آدم مهربان ورئوفی نباشد یا صدمه های اجتماعی باعث شده که او چشم از درون آرام ومنطقی خود برداشته دنیارابا نگاهدیگران ببیند یعنی سعی کندهمان باشد که دیگران هستند ومتاسفانه اینکه مدام انسانها بعلت صدماتی که از یکدیگر میخورند مدام نیز توبه میکنند که به کسی دیگری یاحتی دوباره بخودوقدرت تفکر ونتیجه گیری خوداعتماد کنندویادوست بدارند ومهربان وخیرخواه باشند,جهان امروزی را به شکلی درآورده است که همه دراصل با داشتن ونداشتنن آشنائی در هرکجا که هستند غریبند وغریبانه در تنهائی ها زندگی میکنند با کسی حتی نزدیکان باز باهم سخن نمیگوند چراکه از نتیجه ی آن میترسند ازاینکه یکی این سخن را بدیگری برساندویا عکسالعملهائی نشان دهد که بیشتر باعث صدمات دیگری براووزندگی او شود.

دیگر انسان به کسی نزدیک نمیشود چراکه نمیخواهد از دوستی ها صدمه ببیندوچون به کسی نزدیک شدنیزبطور کامل اورا بخود راه نمیدهندوهمیشه دیواری درمیان خود ودیگری میگذارد تا درامان باشد واینگونه احتیاط کاری ها وامنیت جوئی ها همه را بایکدیگر چون غریبه ای کرده است که حتی در نزدیکترین شکل خانوادگی نیز وقتی خواهر وبرادر ومادر وپدر درجمعی خانوادگی با همسران خود در یک مهمانی گرد هم جمع میشوند بیش ازاینکه سعی کنند همدلی وهمکاری وهمزبانی خود را به یاد,داشته باشند, مواظبند که کسی زیادی بکار آنها وهمسر آنان دخالت نکند وبی شک چنین ترسی نیز بیهوده نیست چراکه تجربه های شخصی او ثابت کرده است که چون مراقب نباشد, باید انتظار هر حرف وعمل ونیش زبان ودخالت وبی احترامی ای که ممکن است راازهمین عزیزان خود که مادر یا پدر وخواهرو برادر خوداو هستند, ببیند ووقتی خانواده بدین شکل ازهم با یک ازدواج بدور میافتد, چگونه امیدواریم جامعه ی ما همبستگیهای واقعی وهمدلی ها ویاوری ها وهمکاری های صادقانه ای را درجامعه کار وحرفه وزندگی با یکدیگر داشته باشند وامکان اینکه درچشم بهم زدنی, کسی که بسیار مورد مهر بود از طریق همین جامعه وهمین مردم طرد شود,درتمامی جوامع دنیا, دیگر چیز تازه ای نیست چراکه دنیا دیگر چون گذشته مکان صداقت وراستی ودرستی نیست. دنیا دیگر, زبان مردمی را به زبان تهاجمی یا زبان محتاط وعاقبت نگر تبدیل کرده است دنیا دیگر بدنبال صدیق وفرشته وانسانی براستی خوب ومتعهد در میان خود نیست وحتی انتظار آنرا هم نمیکشد که کسی درمیان این مردم وجود داشته باشد درواقع دنیا تغییر نکرده است انسان تغییر کرده است ودیدگاههای ائو رو به ناباوری درست یها کشیده شده ویاس مداومی رسیده که دیگر توان باور راستی ها ودرستی ها را ندارد وانسان با صدماتی که از جانب مردمان اطراف خویش میبیند دیگر باور نمیکند که هنوز ذات وخصلت واقعی «انسان بودن» رابتواند دوباره در کسی پیدا کند واورا براستی با تمام وجود,دوست داشته باشدویا عشق ومحبت او را برای همیشه بتواند برای خود حفظ کند وبرای آنکه شاهد بسیاری از نامردمی هاست هرچه میکند نمیتواند ازاین جلوگیری کند که قلب خود او سیاه وتیره ی دنیای سیاهتر وتیره تری نگردد, دنیائی که خورشید آن فقط به رسم خورشید بودن نور میدهد, اما چه نوری داشته باشد, چه نه, روشنائی دید گاه های زندگی ذهن آدمی در روزهای مداوم زندگی درخاموشی بدیها وزشتی های پیرامون او فرورفته است. چیزی که روشن است این است که ما انسانها میتوانیم همگان را دوست بداریم اما درعین حال نیز مجبور نیستیم که همه افراد دینا وهمه کسانی را که دورادور ما هستند , دوست داشته باشیم.مسلم است کههمیشه اگرباهرکسی با زبان خوداو صحبت کنیم, سرانجام راهی بدورن دل وافکار او پیدا میکنیم واین وقتی مقدور است که فرد بداند هرگونه آدمی که هست ماهمانگونه او را قبول داریم وبه احساس اووطرز فکراوباهمه ی حتی تفاوتها,ارج مینهیم,واگر اینگونه باشیمآنگاه یک زندگی مسالمت آمیز را در محدوده ی زندگی خود, صاحب خواهیم بود.اما بسیارند آنانی که انقدردر ذات ونهاد فکری خودبه بیراهه های اندیشه رفته اند که حضور ووجود شخصی تا بدین حد صادق یا مهربان را باور نمیکنند ودردرون خود,وحشتی نیز ازاو دارند که در پشت نقاب این چهره آیا براستی قلب رئوفی نیز هست یا تماما فریبی ست ودامی دیگردر راه او ,ودر کل دوستی با فردی دوبهم زن, بدگو, ودرواقع مردم آزار, که برهم زدن اشیانه ی آرامش دیگران, سرگرمی اوست, هیچ چیز جز سرگردانی وپریشانی روح برای آدمی به همراه ندارد وهمان بهتر که نقش اینگونه دوستان از صفحه ی زندگی آدمی بکلی پاک شوند تا آسودگی وارامش به خانه باز گردد ودر محیطی آرام توان آنرا داشته باشیم که به موضواعت مهم زندگی بیشتر توجه کنیم تا اینگونه بازیهای فکری وروانی

__________در طپش های مداوم در باد________

لحظه هایم جاریست

در طپش های مداوم در باد

وامیدم بدروغ

به هرآن شاخه ی اندوه زده

درشبستان سیاه

به تن خاطره ها می چسبد

وبه شاخ ء غم واندوه بسی

در درون خودُ و دل می شکند

وسرشکم جاریست

در رگ خاطره ها

ازهمان عشق که زود

شاخه ای گشته و ا فسوس شکست

در طپشهای مداوم در باد

در شبی طوفانی

آه اما بنگر

دل من میمیرد

درد در ساقهء اندوه ء مداوم هرروز

گاه در نیمه شبی

در رگ هستی وقلبم جاریست

عمر من لیک

چه طوفان زده در دامن باد

چه پریشان در دهر

درپی هستی خود میگردد

خاطرم از نم باران نمناک

دیده ام سیل همه بارانی ست

که درون دل من جاری بود

و سکوتم افسوس

در تن لبخندی

باز دردیده ء هر بیخبری

همره ء خنده وهر شیطنتی

سبزی باغء دل شاعره بود

در نگاهی که درون دل من راه نداشت

آه آری امروز


لحظه هایم جاریست

همچنان روز وشب و هر لحظه

در طپشهای مداوم در باد

خنده وشادی و هر شیطنتم نیز هنوز

همچنان جاریء لب بوده و چشمانم نیز

همچنان برق مداوم دارد

لیک خالی زحضور روحم

و دگر مانده دلم لیک چرا

همچنان قلب منونبض وجودم هردم

میطپد باز هنوز

لحظه هایم جاریست در طپشهای مداوم در باد

زندگی طوفانی ,خاطرم نمناک است

خاطرم نمناک است

فرزانه شیدا 1368 سه شنبه 22 آبان

____________________________

ودرعین حال ممکن است آنفدر خود انسان بدخواهی باشد که هرچه هم بااو خوب وانسان باشی نه قدر بشناسد ونه ارزش اینهمه را داشته باشد اینجاست که میتوانیم چینی شخصی را از جرگه ی دوستان واشنایان وحتی از افراد محدوده ی خود بکلی حذف کنیم چراکه هرگز هیچگس نیازمند یک دوست آزاردهنده نیست که بودن با او در زندئگی فردی شخص تولید دردسر وناراحتی های فکری وروحی کند درنتیجه درک این مسئله ساده است که ما در انتخاب دوست خود عده ای را اصلا در جمله دوستان خود نتوانیم جا داده واورا نمیز چون دیگران مورد مهر ومحبت قرار دهیم که بی شک اگر اسنانی زود جوش ومهربان باشیم اگر فردی در دل او راه نیابد ویا حاضر نباشد او را بپذیرد بی تردید مشکل شخص متقابل است چراکه یا نوع فکر واعمال او کاملا متضاد با شخصیت این فرد است یا این شخص در کنار او احساس امنیت وآسایش فکری نمیکند که این هزاران دلیل ممکن است داشته باشد ویکی از انها اینکه این فرد روحیه ای متناوم ومتغییر داشته باشد وهرلحظه به حال جدیدی فرورود لحظه ای بخنند وبی آنکه تو انتظارش را داشته باشی باتو به خشم حرف بزند اینگونه آدمیان بسیار در رابطه ها مشکل سازند

وروابط با انان روحسه واعصابی قوی میخواهد ودر این روزگار که هرکسی بحد روزانه خود درگیری های فکری دارد نیازمند داشتن چنین فردی درکنار خود بعنوان دوست نیست بخصوص انسانی بدگو که از خصلت بدخواهی وکینه ورزی ودشمنی به بدگوئی رسیده است در نتیجه هرچه زودتر از شر چنین افرادی خلاص شویم کمتر دچار مشکل خواهیم شد وحتی اگر این فرد از منزدیکان بسیار نزدیک ما میز باشد بهتر است ازاو بکلی کناره گیری کرده وزند گی خود را بکنیم چون با وجود وحضور او هرگز زندگی آرامی را بخود نخواهیم دید وزهر رفتاری او یا دامنگیر ما میشود یا دوستان دیگر مارا,آزرده خاطر کرده ومشکل ساز دیگر,اطرافیان ما نیز میشود .چراکه عادت به بدگوئی با یکبار گفتن:« ببخشید دیگرچنین نمیکنم وازمن دیگر تکرار نمیشود» تمام نشده وپایان نمیگیردمتاسفانه,این خصلتی ست که درزنهاد او جا افتاده وبراحتی از عادت رفتاری خودقادر به جدائی نیست وچنین فرد ی نیزاگر روزی مچش باز شود نه تنها به سختی صدمه میبیند بلکه سرشکستگی وبی آبروی او دامنگیر هم اوست و هم دامن گیر خانواده ونزدیکان او خواهد شد.

ـــــــ برما ببخش خداوندا !! ـــــــــــ

نه سپید نه سیاه تنها دل واژه های دلمگو از عشق نه

لب مگشا بر کلام زیبای عشق

که از اعتبار افتاده است

این زیبا کلام زندگی

این واژه محبت این یگانه امید انسان

کنون اما شک است وتردید ها

جایگزین در مهر ورزی وعشق

آه امروز چه ساده از کنار

دوستت دارم ها میگذریم

با نگاهی پر زتردید

با سوء ظنی دلشکننده

با ناباوری کلام

و آه که چه تنها

بر جای مانده ایم

چه غمگین بدنیا نگریسته

چه افسرده بی کسی

را زندگی کردیم

راه زندگی طی کرده ناکرده

بآخر میرسیم و آخر آه

انتهای جاده ء رفتن

افسوس که آندم

حتی نگاه بر پشت سر نیز

چه بی ثمر چه بی اثر خواهد بود

میدانم میدانم

خدا چنین نمیخواست

نه اینگونه که برخود روا کردیم

و گناه اما همیشه

بر گردن سرنوشت تقدیر

زندگی بود

چه حماقت وار ‌در تکرار این

اصرار کردیم که

نه نه تقصیر من نبود

سرنوشت اینگونه بود

من بیگناهم

تقدیر چنین میخواست من بیگناهم

آه و وای بر ما

که خود تقدیر و سرنوشت در کف ...

همواره ؛رفتیم ؛ رفتیم

با دری بسته بر افکار خویش

غمزده در روزگار تنهائی

و در حماقت... آری ... در حماقت !!!

ره سپردیم و رفتیم وفقط رفتیم!!!

چه بی دلیل غم خوردیم

و آه ... همواره از درون و بُرون غافل !!

منو تو ... ما ... به چه چیز دلبستیم ؟!

از چه دل بُریدیم ؟!

چه را جستیم ...چه را یافتیم ؟!!!!

وای بر ما ..خداوندا ببخشا بر ما

ظلم خویش برخویش

حماقت دل را... در یک عمر زندگی ...

بی هیچ گشوده دری

بر دیده ونگاه ودل!!!

ما آخر... ازخانه ء دل

به بیرون نگاه نکردیم

بدیدن ؛ چشم؛ دلبستیم

و باور کردیم آنچه را چشم میدید !!!

و گفتیم : تا به چشم ندیدم

باور نمیکنم !!!

... هه ... چه مضحک بود این!!!

وای که درانتها نیز

بی خردی یک عمر زندگی را

به چشم خویش .... دیده

به تکرار ؛ بیگناهم ها؛ هدر میشویم!!!

و وای چه دیر است آنروز

چه بی ثمر چه بی اثر

و چه غمناک ... چه دردآلوده

مانند بیدارشدن طفلی از خواب

و یا چون تولد اما در انتها !!!

اما دیگر... بسی ... بیهوده !!!

باور کن ... انتها نیز امروزاست

... اینجاست !!

منو تو اما انتها ندیده

در پایان ایستاده ایم

امروز بتصور ،، می بایست ها ،،

و فردا در تکرار ... ایکاش ها

حیف از زندگی..!!!

حیف... وقتی که نپرسیدیم امروز را

تا درانتها بپرسیم از خود خویش

چه میخواستم ... چه میخواهم

چه شد !!!! ..... چه شد

تا گر کنون ... هیچ نیستم

پوچ نیز نباشم بعد از این !!!

تو برما ببخش خداوندا ...ببخش

ویرانی دنیای مهر ترا ...

ویرانی خودرا

که خود کردیم ونگفتیم که

که این خودکرده را بر خویش لعنت

که این خودکرده را تدبیر هم نیست

که؛ بود؛ اگر میخواستیم !!!

بر زبا ن ....اما...

شکایت را پایانی نیست

که همواره شاکی دنیائیم

و بی گنه افکار خویش

در خیالی باطل !!!... باطل ...باطل


افسوس و آه

ازاین ندانم کاری های نا دانسته منو تو!!!

و ببین مرا... ترا

که...چو امروز را اگر می گفتند ...

آخر ین روز توست

باز لب گزیده میگفتیم ؛

من هنوز هیچ نکرده ام

من هنوز به هیچ نرسیده ام

من جز هیچ نبوده ام

خدواندا برما ببخشا

ویرانی خودرا ...دنیای عشق ترا

روزگار آدمی را

از دست خود برخود ...

بر دیگری.. بردنیا

برما ببخش خداوندا

..برما ببخش خداوندا

که ما خود را آنگونه که بودیم...

ندیدیم ...افسوس!!!

...تو نیز ...برما ببخش خداوندا !!

ف . شیدا 24 آبانماه

__________________________________________

آنچه همواره می بایست در یاد خود داشته باشیم این اسنت که بدگوئی عاقبت خوشی را برای ما ودیگری در پی نخواهد داشت وبهترین راه برای مقابله با بدگویان دوری از آنان وبستن راه ایشان به زندگی ومحدوده ی زندگی وخانواده ی ماست هرچند بدگو نیز نیاز به رسیدگی روانی تحت نظر روانشناسی مجرب دارد تا علیت اعمال وبدگوئی ها ودروغ گوئی ودروغ پردارزی خود را دریافته در جامعه فردی مثمر ثمر باشد نه انسانی ازار دخهده ومزاحم آسایش وراحتی مردم.

___________________________________________

*_ بدگویی ، رسوایی در پی دارد . ارد بزرگ

*_کسی که بدگویی می کند خواری را به جان می خرد . ارد بزرگ

*_آنکه دم خور آدمی است که بدگویی همواره با او پیوسته است ، خیلی زود اسیر وهم و سیاهی دل می گردد . ارد بزرگ

*_بدگویان را تنها بگذارید تا درون مایه چرکین آنها شما را نابود نسازد . ارد بزرگ

*_ شاید در کوتاه مدت بدگویان به هدف خود نزدیک شوند اما در بلند مدت رسوای جهانند ارد بزرگ

_________________________

هرگز پر طاووس کسی گفت که زشتست؟


یا دیو کسی گفت که رضوان بهشتست؟


نیکی و بدی در گهر خلق سرشتست


از نامه نخوانند مگر آنچه نوشتست * سعدی

__________________________

پایان فرگرد بدگوئی

به فلم فرزانه شیدا

_____________________________


- ناملایمات موثرترین آموزگار زندگی هستند. هنگام بروز مشکلات باید شاد و شکرگزار باشیم. نه از این جهت که رنج بردن خوب است، بلکه به خاطر پیامدهای خوبی که دارد . (جو آن آندرسن)

- تعداد کسانی که در کارها شکست می خورند با تعداد کسانیکه کارها را بطور نیمه تمام رها می کنند، رابطه مستقیم دارد. (جوزف مک کلندون)

- هرگز مردی ولو بسیار نادان را ندیدم که از وی چیزی نتوانسته ام بیاموزم. (گالیله)

- خواسته مراد از مرید خاموشی و ژرف نگریست، و خواهش مرید از مراد، نشان دادن مسیر پیشرفت. (ارد بزرگ)

- ما از جنس رویاهایمان هستیم . (ویلیام شکسپیر)

- اگر قرار باشد بایستی و به طرف هر سگی که پارس می کند سنگ پرتاب کنی، هرگز به مقصد نمی رسی . (لارنس استرن)

- هیچ چیز بهتر از کار کردن بجای غصه خوردن، آدمی را به خوشبختی نزدیک نمی سازد. (موریس مترلینگ)

- چنان باش که بتوانی به هر کس بگویی: «مثل من باش . » (امانوئل کانت)

- یا چنان نمای که هستی، یا چنان باش که می نمایی. (بایزید بسطامی)



برگرفته از :

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *بدگویی*

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *پیمان*

عیب آنان مکن که پیش ملوک
پشت خم می‌کنند و بالا راست
هر که را بر سماط بنشستی
واجب آمد به خدمتش برخاست
چون مکافات فضل نتوان کرد
عذر بیچارگان بباید خواست
*بوستان سعدی

●_ بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ _●
●_ فرگرد پیمان _●

هر که با پاکدلان صبح وصفائی دارد
دلش از پرتو اسرار صفائی دارد
زُهد با نیت پاک است, نه با جامه ی پاک
ای بس آلوده که پاکیزه ردائی دارد
شمع خندید, به هر بزم , از آن معنی سوخت
خنده , بیچاره ندانست که جائی دارد
سوی بتخانه مرو,پندر *بِرهَمن مشنو..« *بَرهمَن =اهریمن*»
بت پرستی مکن, این ملک خدائی دارد
هیزم سوخته شمع ره ومنزل نشود
باید افروخت چراغی که *ضیاعی دارد
پرپ نزدیک چراگاه وشبان رفته بخواب
بّره دور از رمه وعزم چرائی دارد
مور هرگز بدر قصر سلیمان نرود
تا که در لانه ی خود برگ ونوائی دارد!
گهر وقت بدین خیرگی از دست مده
آخر این دُّر گرانمایه بهائی دارد
فرخ آن شاخک نورسته که در باغ وجود
وقت رسَتن, هوش نشو نمائی دارد
«صرف باطل نکند عمر گرامی « پروین»
آن که چون پیر خرد راهنمائی دارد
________ * پروین اعتصامی ________
هرگاه که در زندگی به روزهائی برخورد میکنیم که تصمیم می بایست بر اساس اندیشه واحساس باشد
اندیشه ای آگاهانه واحساسی عمیق آنگاه انسان در شرایطی قرار میگیرد که می بایست بر تثبت آنچه در نظر او مهم وماندنی ست پیمانی نیز بنند وبر عهدی وقراری قولی داده وآنرا بر اساس قراردادی زبانی با کتبی برای خود وشحض متقابل در مرزی قرار دهد که آنرا ثبت وماندگار کند ما در زندگی اوناع قراردادها وپیمانها وپیوند های را با یکدیگر میگذاریم گاه در شکلی ساده ودوستانه وبا کلامی ختم میشود که قولی را بهم داده وبر آن بمانیم گاه شکل این پیمان اداری شده ومی بایست بر زیر آنچه بدان میپردازیم امضائی نیز بگذاریم وگاه سخن از عشق واز پیمانی آسمانی که در این راستا هم به سخن عهد وپیمانی می بندیم هم به شکلی که خدواند راضی باشد بران عهد وپیمان اجر نهاده ود ر مکان اول نامزد شده حلقه ای به رسم وفا وپیمان بر دست نهاده وبه واسطه حرمت دینی ووظیفه ی دینی خوداین عهد را با عقدی دائمی استحکام دائم بخشیده وآنرا دائمی میکنیم. در زندگی نیز همواره چون دیگر مسائلی که برای انسان بطور مداوم پیش میاید پیمان وپیمان شکن هم بنوعی جزئی از زندگی ما محسوب میشووند وکمتر کسی ست که بگوید در زندگی خوئد هرگز پیمانی را چه با دلیل چه بی دلیل چه برحسب خواست فمکری واحساسی خود چه براساس اجباری نشکسته است یا هرگز در زندگی با کسی برخورد نداشته است که عهد وقولی را باو داده باشد وتوان اجرای آنرا به هر دلیل نداشته باشد وبه حکم زندگی یا بدی این فرد اینن پیمان شکسته گردد وهمواره نیز بسیار بزرگان گفته اند که انسان پیمان شکن انسان قابل اعتمادی نیست وهمانگونه که در فرگرد دوستی نیز گفته شد بزرگان میگویند همه چیز زندگی خود را بی دریغ در اختیار دوست قرار بده الا اعتماد 100% صدردصد وکامل خود را که انسان چه دوست باشد چه دشمنی درقالب دوست چه ذاتی دشمن صفت میتواند با شکست عهدی زندگی دیگری را تا ابد به رنج وشکست مبدل کرده افسردگی دائمی روحی شود که به اعتماد باو وبدست او کار خود یا زندگی خود یا قلب خویش را سپرده است وگاه آنکاری که به چنین شخصی واگذار میشود هم بسیاتر جنبه کاری داشته وبه زندگی فرد مربوط میشود هم جنبه احساسی ومعنوی که این گونه اعتمادها معمولا ختم به خیر نمیشود ودراین میان یکی بشدت صدمه خواهد دید لذا چنانچه فردی برما چنین ظلمی روا کرد که اعتماد واحساس واعتقاد مارا بخود به بازی بگیرد وبا زندگی وقلب وروح آدمی بازی کرده وزندگی او را تحت الشعاع عمل ناجوانمردانه خود قرار داد بهترین راه این است که اول حق خود را باز طلبی وسپس برای همیشه اورا از محدوده ی زندگی خود دور نمائی چراکه چنین فردی ارزش اعتماد دوباره ودوستی ترا ندارد وهر دلیلی که برای پیمان شکنی خود داشته باشد اگر آمیخته با دروغ باشد وکار ترا چه به عمد چه به سهل انگاری خود به نقطه ای برساند که این کار در زندگی تو مواردمنفی ودردناک احساسی عاطفی را باعث گردد
ــــــــــــــــــــــــ
امید خلق برآور چنانکه بتوانی
به حکم آنکه تو را هم امید مغفرتست
که گر ز پای درآیی بدانی این معنی
که دستگیری درماندگان چه مصلحتست
ــــــــــ*بوستان سعدی ـــــــــ
مسلم است که چنین شخصی دیگر درجایگاه دوست جائی را نمیتواند داشته باشد ونباید هم داشته باشد با پیمان شکن بخشش نیز روا نیست چراکه بر اساس هرچه باشد او لیاقت این را ندارد که از مهر واعتماد دوباره تو برخوردار شود وچون چنین کنی مجدد نیز ضربه ی آنرا به شکلی دیگر درجائی دیگر خواهی خورد وهمواره نیز درخطر دلشکستگی دوباره وپیمان شکنی مجدد او خواهی بود انسانی که راه درست زندگی را بداند وبر امانت دیگری چه آن امانت دل باشد وروحی , چه زمینی چه خانه ای چه پول و کاری وشغلی اگر معنای امانت بداند زمانی که کسی قولی داده وپیمانی وعهدی را می بندد درنهایت امانت ـداری تلاش میکند که لااقل برای حفظ آبروی خود نیز شده این امانت را خوب پاس بدارد درست عمل کرده وانسان دیگری را دچار درد ومصیبت وغم ومکشل نکند وچون این نکرد ومشکلی حاصل شد که بر زندگی فرد دوم تاثیر ناروائی گذاشته زندگی اورا به غم واندوه وشکست مبدل کرد وسرمایه روحی ومعنوی ومالی اورا به بازیچه گرفت ,آنگاه ازاین فرد بهتراست که تا جائی که میشود دوری بجوئیم که چنین شخصی اگر انسان بود اگر انسانیت میشناخت با آبرو وزندگی تو بازی نمیکرد, اگر معنای محبت ترا میفهمید اگر اعتماد ترا ارج مینهاد ,اگر امانت داری ,خوب بود به هیچ شکلی برای تو تولید اشکال نمیکردواین خود نماینده ی شخصیت کسی است که نمیبایست اعتباری براو گذاشته واورا جدی بگیریم یا براوشخصیت وانسانیتی قائل باشیم که انسان درستکار اینگونه رفتار نمیکند واینگونه خصلتی ندارد.
دیده ایم که گاه فردی انقدر مومن ودرستکار است که ما براحتی تمام خانه ومدارک وطلا وزندگی خود را در سفری باو میسپاریم وبا خیال راحت به سفر میرویم اینکه دزدی در لحظه ی غفلتی نیز به آن خانه آمده سرمکایه زمندگی اورا بر باد فنا داده با خود ببرد گاه اتفاقیست کهمی افتد اما اینکه بازگردی وببینی نه خانه ای هست نه پولی نه دیگر ارامشی در زندگی که از کف دادن این سرمایه بلای جان تو گردد واگر همسری داری براین اعتماد تو بطور مداوم سرزنشی باشد آنپگاه است که اسنان باید بگوید لعن ونفرین بتو دوستی که نه لیاقت دوستی داشتی نه حرمت دوستی نگاهداشتی نه انسان بودی نه مسلمان نه امانت دار نه خدا شناس که اگر این بودی چنین نتیجه ی اعتماد نبود که چنان چون چشم از آنچه برتو سپرده شده بود مراقبت ومحافظت میکردی که کودک خود را انسان در زندگی حمایت میکند ویا زندگی خود را مال خود .ودارئی خود را لذا دوستی ودشمنیس که چنین با تو کرئد هرگز نیز نباید بپرسد چرا برمن شک کردی که دلیل هرچه باشد نتیجخه وقتی برباد رفتن تو روح تو دلشکستگی تو از دست رفتن سرمایه تو وبرباد رفتن آارمش تو باشد دآن شخص دیگر به پشیزی ارزشی نخواهد داشت که حتی لایق نام دوستی باشد چه برسد براینکه دوست ما محسوب شود پیمان شکن کسی ست که تدراول با خدا دشمن استدر دومین کاک با انسان در سومین کاک با زندگی وچنیم فردی انسانم مفلوک وبدبختی ست که سرمایه شخص دیگری را خواه سرمایه روحی وعاطفی اوباشد خواه سرمایه مالی ودارائی او , بی هیچ اندوهی بر بادد میدهد ویا سرمایه زندگی خود میکند وبا کلاهبردای وسواستفاده از اعتماد وعلاقه ودوستی کسی اورا به خاک سیاه نشانده خود زندگی خویش میکند وازان منبع خیانت زندگی میگذراند ودلشاد است که توانست کسی را بدوشد ویا پولی به سهولت ازاو گرفته وخود گذران خود در راحتی کرده واورا به فلاکت روهائی بنشاتند که تاسف اشتباه خود خورده که بااو پیمانی بسته ودر ورنج روزهائی را متحمل میشود که نامردمی این شخص بی کفایتی این انسان .بی خدای این فرد زندگیش را به نابودی کشیده وجالب ترآن است که همچنان این فرد سعی کند بر خوبی ودرستی خود نیز اصرار کرده همه ی انچه شده است را به گردن قضاوتقدیر وسرنوشت بیاندازد وخود را از هر اشتباهی مبرا کند درزمانی که زندگی دوست دیروز خود را به تباهی کشیده است ازچنین ادمی فرسنگها چه قلبی وروحی چه مکانی باید انقدر دور شد که دیگر کامل از صدمه شوم این انسان در امان بود که خدا نبخشد آنکه را باعث اندوه دلی شود که جز محبت واعتماد ودوتس به چیزی دیگری فکر نمیکرده نمیکند.واین خطا نیز خطائی یکطرفه نیست که اعتماد بی دلیل به شخص اشتباه به ادم نادرست خودبی اندیشه خو.د را به فلاکت انداختن است و ارج نهادن بر چنین فردی سادگی وحماقت ودلشکستگیس واندوه نیز سرانجام این خطا .زمانی که تو در وهله ی اول اعتماد میکنی که برگی را امضا کنی کاری را باو بسپتاری دردرجه ی اول تو دل را به میسان گذاشته ای وباقی کارها تنها کاغذبازی دنیای امروزیست مهم این است که پیمان شکن نه اجر وارزش این میداند نه قدر وارزش برای ان کاغذ قائل است که درهردوشکل آنچه برای او مهم است اگر احساسی باشد سواستفاده از قلبی ست واگر کاری واداری باشد بدست آوردن سرمایه ای راحت وبدون زحمت با پا گذاشت بروی دل وسر دیگری وخود بالا کشیدن به شکلی تنفر آمیز که متاسفانه اینروزها بسیار خود شغلی شده وافتخاری که باد یگری برای سود خود هرچه میخواهی بکنی وبدون نگاه به پشت سر بر او وآنچه براو روا داشته ای خود بالا بکشی که چنین کسی باوج نیز برسد روزی با مغز برزمین خدا خواهد افتاد که خداوند برحق است ودنیا دار مکافات و«آه» دلشکسته دامن گیر هستی وزندگی او. در مثال میگویند برای خیلی ها «تومن» به معنای تو ومن است ووقتی میگوئیم «دل ودوست» از یک سر آغازند وشاید از تبارنیز باشند .
درانجا که دل بدست دوست میشکند وپیمانی بدست دوست از بین رفته دلشکستکی ببار می آورد باید گفت دل بدوست مده که شاید دوستی را در پای منفعت خود به مردابی بکشاند که حباب درون آن تو باشی که لحظه به لحظه نیست ونابود میشوی. حتی در عشق نیز بسیار مکیشود در نتیجه های امروزی این را گفت که:عشق شطرنج معشوق است وعاشق « مات » آن!
____راز____
گفتم بدل «رازت » بگو
اوگریه کرد ! بی گفتگو
گفتم دلا « رازت » چه شد؟
گفتا: به اشک من بجو . ف.شیدا
___________________
بهتر دیده ی خود را باز نگهداشته که همین ازاین پس چنین صدماتی را شاهد نباشیم وهم آنکه ساده نباشیم ودرمهر خود نیز بدیگری اصراف نکنیم چراکه همگان لایق مهر نیستند وهمگان ارزش دوستی ندارند. وبهتر آن است که چون چینی اتفاقی در زندگی متا رخ داد دردرجه اول خود را از منبع آن دور کنیم درگام دوم خود را از رنج آن که چون ادامه یابد فنای قلب وروحی خواهد بود وچون مقدور نباشد که خود رااز از چنین مشکلی رهلائی بخشد وهرروز سهمی از این دیروز بد زندگی او را تخحت الشعاع قرار داده روزگار را براو تلخ سازد وازدرناچاری راهی بر جبران نیابد .یا از شدت اندوه به مرگ خویش راضیس شده خود را از بین ببرد واز درد شکست خودکشی کرده وبر زندگی خود خاتمه دهد تفاوتی نمیکند زنده ای مرده باشد یا زنده ای که خود را کشت .آنگاه است که خشم خدا باید به فریاد آن کسی برسد که باعث چینن دردی شد که بی شک خدا نخواهد گذشت دلی را تا بدین حد رو بسوی رنجی بردن وشکستن وبرباد دادن.که امید چنین نیز شده وانکه باعث دردیست جواب خویش را نیز به زودی از خداوند وکائنات وزندگی باز پش گیرزد شاید که بار اخرین او باشد که با زندگی فردی بازی کرد.ایکاش هرگز چنین افرادی بر سر راه انسان خوبی قرار نگیرند وهرگز قدرتی دراین دنیا نیابند که چون چنین شود شیاطین روی زمین در لباس انسانی قدرتی گرفته اند وبسیار انسانها در خطر صدمه وآسیب اینگونه افراد خواهند بود.فرد پیمان شکن انسانی بی ارزش است وشیطانی در لباس آدمی.
__________دلشکسته ________
میدانم !نشسته در گوشه ی اندوه, ...
!هنوز سرگردانی! ...
میدانم در عبورِ لحظه های غمگینت
که به هزارباره ، زندگی را،
در مرور گذرهای تلخ وشیرین
به انتها برده ای ...
هنوز سرگردان نقش " هستی" , "نقش آدمی "
از طلوع دوباره ی ، روزگار درد،
... دلگیری !
میدانم صداقت وسادگیت را ، به یغما می برند,
هربار که , ترا در بازی فریب ،می شکنند.
میدانم که هربار در کنج ِ ،هزار باره ی گریه هایت ,
باخود گفتی: بار آخرست اینبارَ، شکستن بدست خلق !
وباز ....وباز هم ، هربار،
دل سپردی، به ذات وجودِ تبّرک یافته ی انسانی
که درتصور تو ، لایق مهر بود ویاوری
....وهربار شکسته تر از پیش
باز آمدی!....
،وقتی که دریافتی
"وجودی " دیگر ،تبرک انسانی را باور، ندارد
" تا به باور ، "خود" بنشیند !...
تا باور کند که حضور و وجود
نه برای خرابی وویرانی ست ,
که برای ساختن های زندگی ست
برای ساختن خود ودنیائی ...
نه دلی را،
در قعر نامردی ونامردی ،
به ویرانی کشیدن !
نه پیمانی را ، که به لطف ،که به مهر ،که به عشق
بااو بسته شد
زیر پای نادانی , بی مهری ویا فریب
له کردن وُ...
روزگاری را بر تلخی روزگار
... بر کام دلی زهر آگین کردن .!
میدانم دلشکسته ای !
از اینکه دوباره و هرباره وهزارباره
باور کردی آدمی،" انسان" است
دریغ که این تنها ، نامی ست بر او ! نه بیش!
دریغ "آدمی" در پوسته ی تن بشری
شیطان را فرمان میبرد، نه خداوند را!
میدانم دلشکسته ای ...میدانم!
____ * فرزانه شیدا چهارشنبه 25 آذر1388 ___
با اینوصف بسیارند آدمیانی که در بی صفتی و نامردی های خود بر دیگران وزندگی آنان صدمه میزنند اما انسان اگرچه همیشه د ر طول زندگی از چنین انسانها و ستم ها ونامردمی های آن در آمان نمیماند اکا اگر چنین شد بهتر است پس از دوری کردن ازاینگونه انسانها ,شاید دیگر جبران بخش مادی آن ممکن نباشد اما حداقل برای جبران خسارت های قلبی وورحی نیز شده سعی نمائیم بر اندوه آن غلبه یافته وبر روح خود ارامشی را بجوئیم حال به هر گونه که میسر است فرقی نمیکند مهم این است که اینگونه انسانها در دنیای ما وجود دارند وبسیار نیز از خطا وظلمی که بر دیگران روا داشته اند جان سالم بدر برده همچنان به خیانت وفریب دیگری ودیگری مشغولند
_____خطی سیاه _____
رویا زده در فریبی بنام وصل
درکوچه های عشق در پی امید گشته ام
از رهگذار خسته وعابر ز کوچه ها
پر سیده ام نشانه عشق وگذشته ام
گوئی نشان عشق , سوالی بجا نبود
چون در نگاه همه خنده میدوید
گوئی در پی این راه پای من
در انتهای خویش به ویرانه می رسید
در این گذار همه اندیشه های تلخ یاس
پا بر پلکان فریاد سینه می گذاشت
دستی بدفتر عمر بر سر امید وآرزو
« خطی سیاه» ز حرمان وغم نگاشت
_____ فرزانه شیدا - 1366 _____
هرچند که من معتقدم هرکسی درهمین دنیا هرچه کند به همان شکل, جواب اعمال خویش را پس میدهد اما چندان نیز خرده بر آدمی نمیگرم که با حضور وجود چنین انسانهائی در جامعه و پیرامون خود از نزدیک شدن با مردم یا اعتماد کردن بدیگران دوری کنند وبااینکه قدرت مالی آنان در حد ونسابی هست که بدیگران یاری دهند از ترس صدمه خوردن وآسیب دیدن شخصی ازاینکار صرفه هنظر کنند وبسیاری از تقاضا های کمک را نیز رد کنند چراکه آنکه تقاضای یاری میدهد در درجه ی اول می بایست خود را بدیگران ثابت کرده باشد که حرف او سند بر درستی او باشد وچون چنین کسی نبود وبسیار خطاها ازاو دیده شده باشد پاسخی بدرخواست او داده نمیشود واگر فردی ناشناس باشد انسان چون شناخت ندارد نمیتواند چشم بسته یاری اورا جوابگو باشد واز سوئی دیگر اگر آدمی تحقیق هم کرده باشد وتمام ایل وتبار این شخص را هم بشناسد بازهم دلیل بر این نمیشود که این شخص خود به شخصه انسان درستی باشد که بسیارند فرزندانی که باعث سرشکستگی والدین خود هستند با اعمال ناشایستی که باخود ودیگری انجام میدهند ازجمله بدترین آنها اعتیاد ودردرجات دوم وسوم کلاهبرداری که خود شکل رسمی پیمان شکنی ست و جزای قانونی دارد ودلشکستن قلبی که اگرچه بر شکستن دلی قانونی نیست که وان آن باشد که بدادخواهی به قانون پناه ببریم آما قانون خدائی هست که میتوان به محکمه ی او این درد واین دلشکستگی را سپرد وسرانجام شاهد رای خداوند نیز بود .
دل شکستن هنر نمی باشد تا توانی دلی بدست آور
**
دل مسوزان که ز هر دل به خدا راهی هست
هرکه را هیچ به کف نیست بدل آهی هست
_____ سکوت ____
بر پیکر این زندگی , رنگ سیاهی از جفاست
یگرنگی وصدق وصفا, چون زر بدنیا کیمیاست
یک کلبه میخواهم فقط, در قلب جنگلزار دور
ای ناجی عاشق دلان , آن کلبه ی تنها کجاست؟!
این پرهیاهو زندگی, از آن اغیار است وبس
راه منو این مردمان , در زندگی ازهم جداست!
انجا که باشد خلوتی, گیرد جلا روح بشر
آخر بدامان «سکوت» رازی نهان و پر بهاست
زین پس روم در خلوتم,در مکتب تنهائیم
ما را خوش آن تک خلوتی, درگوشه های انزواست
دنیائی از ارامش است, از هر هیاهوئی تهی
هرجا که ره یابد سکوت, دل از هر آن بندی رهاست
همواره در عمرم « سکوت» , دل را کشیده کشدسوی خویش
در گوشه ای , در خلوتی, آنجا که دور از هر صداست
چون « شاعرم» روحم مرا, رو سوی خلوتها کشد
گویا در آن خلوت کسی, با روح وقلبم آشناست
درسم دهد, پندم دهد, قلب مرا سازد ز خویش
شاید مرا درخلوتم , یار بزرگی چون خداست
______* فرزانه شیدا /12/5/1364 -شنبه مردادماه_____
_*استوارترین پیمانها آنهایست که با اندیشه مان پذیرفته ایم . ارد بزرگ
_*ارزش پیمان شکن ، باندازه کفن هم نیست . ارد بزرگ
_*پیمان ها در هنگامه نیازها بسته می شود ، و آنگاه که پاره شود چیزی جز پلشدی و زبونی بر جای نمی ماند . ارد بزرگ
_* پیمان با دستها و کاغذها بسته نمی شود پیمانها را با چشم ها هک می کنند . ارد بزرگ
_* میدان پیمان های گسسته ، همچون مردابی دهشتناک است که باید از آن گریخت .ارد بزرگ

●_ پایان * فرگرد پیمان_●
_____به قلم فرزانه شیدا_____

برگرفته از :

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *پیمان*


بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *آغاز*



●_ بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ _●
● _ فرگرد آغاز _●

از زمان تولد تا لحظه ی مرگ هرروز وهر شب ,در هر ثانیه ولحظه ودمّی خود آغازیست برزندگی دوباره , دوباره گی زیستن وبر شکل زندگی رنگ تازه ای بخشیدن .شاید بگوئید زمانی که زندگی من شکل گرفته وریشه خود را دوانیده و سالها نیز بدین منوال سپری شده است وچگونه ممکن است در لحظه ای ودمی وروزی امکان داشته باشد گکه تغییری اساسی در آن داده شود آیا هرگز باین فکر کرده اید که در بلاهای آسمانی چگونه تمام هستی یک کش.ر یک جامعه وهزاران مردم تغییر کلی کرده ودوباره سازی آن اجبار میگردد همین خود مثال خوبیست که باخود فکر کنیم وقتی خداوند این آفریننده ی جهان واین خالق بی همتا که خود میگوید آدمی ذره ای از وجود والای اوست , میتواند در ثانیه ای زندگی هزاران نفر وکشور وطبیعتی را زیر ورو کند

بااین وصف ما چگونه نمیتوانیم تنها یک زندگی یعنی فقط زندگی خودراتغییردهیم ؟
در زندگی بیشترین چیزهائی که انسان را دست .پا بسته نگاه میدارد وابستگیوعادتها واینکه انسانی تا چه حد قدرت ازخود گذشتن را داشته یا توان ریسک کردن را .درواقع انسانی که مهاجرت میکند انسان مقتدریست که همه ی آنچه را که سالها داشته با تمامی وابستگیها ودلبستگی ها وسالهای بسیار زحمت کشیدن برای ساختن زندگی فعلی باز این قدرت را درخود میبیند که ازهمه ی آنچه دارد چشم پوشی کند وبه مکانی ناشناس وجدید رفته وازنو چون دانه ای کاشته شده درخاک شروه به رشد ونمو کرده تا روزی دراین مکان جدید نهالی وبوته ای ویا درختی شود که دیگر ریشه ای محکم داشته ونیازی به تزرس از بادهای سهمگین اتفاقات زندگی را نداشته باشد واین آغاز این شروع کار ساده ای نیست
اینکه انسان بداند در این شکل جدائی وپاک باختگی کامل می بایست در مکانی جدید ازنو خود وجودئی خویش را بسازد وحتی خود را به خود ودیگران بعنوان فردی تلاشگر وانسانی ارزشمند ثابت کند ,اینکه مجبور باشد از صفرو نقطه شروع آغاز کندو چون یک کودک اول زبانی را بیاموزد واگر هیچ زبانن دیگری که یاور او باشد نداند ومدتی با زبانی اشاره ودست وپا بخواهد حرف بزند وحتی درحد بیرون کشیدن گلیم خود از آب از فرهنگ وزبان وکشور جدید وجای جدید هیچ نداند اینکه دراین مکان وجامعهی فعلی چه میان مردم روستائی ست چه میان مردم کشوری پذیرفته شود وامکان زندگی باو داده شود تا قادر باشد نیازهای شخصی خود وخانواده ی خود را دراین غریبستان بی زبانیها فراهم کند چیز ساده ای نیست وبنظر من هرانسانی که چنین کرد وبرروی پای خود استوار شد وازخود وزندگی وخانواده ی خود کسی را و چیزی را ساخته و با بازسازی دوباره ,آنهم در جائی غریب برای خود کسی شده وشهروندی وجز مردمی در یک کشور ودر نهایت پاکی ودرستی به کمالی رسید حتی اگر درمیانگین زندگی باشد آنگاه این انسان مرد باشد یا زن * نوجوانی باشد یا جوانی فرق نمیکند,چراکه اینجا دیگر سن سخن نمیگوید اینجا قدرتِ آغاز توانائی بر پای خود ماندن , اینجا خودباوری واعتماد بنفس , اعتقاد به خویش وبه توانائی خود, تحمل وصبر وشکیبائی وبسیاری دیگر از خصلتهای حسنه وخوب ومفید ودرخور تامل ویادگیری است که در جای خودحرف میزند. وانسانی را به ما نشان میدهد که برای خود کسی ست. انسانی که توان آنرا داشته است از غریبی وبی کسی خود برای خود کسی بسازد و یک زندگی خودساخته راسامان داده وخودرا به بالا کشیده ودرمانده برجای نماند. البته بسیارند انان که این راه را رفته هنوز سرگردان زندگی جدی د خود در سردرگمی برجای مانده اند ونه راه پس داشته نه راه پیش وازشرم بازگشت بسوی آنان که روزی توسط او ترک شده اند عمری به غم وتنهائی سر میکنند اما به خانه وخانواده باز نمیگردند وبه اشتباه تصور میکنند اینگونه بلاتکلیف زیستن بهتر از ان است که شرمدنه باز کگردند درصورتی که از هر:جا شروع کنی آغاز مهم است خواه باز گردی به نقطه ی اول وآغاز کنی خواه در آنجا که هستی شروه دئوباره زندگی خود را به آغازی دیگر به سرانجام برسانی .اما متاسفانه برای این گروه که در خارج از شکرو نیز بسیارند واز کشورهای مختلفی نیز هستند که سالهاست در سرگردانی بدون داشتن کار وسرپناه در خفا وبه سختی زندگی میکنند بسیار است که نتوانسته اند به هیچ شکلی اقامت خوتد را ثبت کرده وبه زندگی عادی برسند وآغازی بر شروع راه آمده داشته باشند وسرگردان بر جای مانده اند ولی باز از ترس سرزنشها وخوار شدنها در میان اشنا وغریبه درصورتی که اگر به آغاز اعتقاد داشت درهرکجا که بود چه کشور خود چه کشور غریب چه در شکست بازها وبارها در هرکجا که بود دست از باور خود بر نمیداشت که هرروز آغازیست برای «من بودن» وبرای کسی بودن . بسیارند که میگویند« شعار دادن ساده است» و درعمل باید توان آنرا داشت درست است این شعاری بیش نخواهد بود که من در بطالت راه رفته ومدام بگویم من روزی کسی خواهم شد وبه شعارهای بسیار به گول زدن خود بپردازم شعار وقتی ارزش دارد که عمل نیز باآن همراه شود که یکبار نیز گفتیم خداوند انسانی را که شکست خویش را باور میکند ودر اطلاح آن نمی کوشد ودر بهتر شدن اوضاع خویش گامی برنمیدارد دوست ندارد خدواند شکستخوردگان را وقتی یاری میدهد که بداند با اعتماد باو بخود خویش دوباره برخواهند خاست ومجدد زندگی را از سر خواهند گرفت که او نیز در بزرگی رحمت وحکمت خویش گفته است درهرزمان هرجا در خوشی در بدبختی در غم در شادی درناتوانی ودر بیماری
«ازتو همت از من بر کت!»
خداوند همواره میگوید : چون تو گامی برداری دستت را خواهم گرفت وهمراه تو خواهم آمد چون تو ارده کنی یاریت میدهم چون تو بخواهی درخواسته های تو,امیدت را افزون کرده قدرتت را بسیار میکنم اما چگونه ترا بسازم ,در زمانیکه در وقتی که تو درگوشه تنهائی وافسوس ودریغ خود نشسته ای وتنها بر حال خود «آه» میکشی بی هیچ تلاشی؟
آنگاه چگونه ازمن توقع داری من دلسوز تو باشم وقتی توخود بخود وبه زندگی خود دلسوز نیستی ؟من بتو عقل داده جان داده قدرت داده دست و پا داده ام وتو بی استفاده از هیچیک ازاینان نشسته ای ودست بدامان من ازمن معجزه ای می طلبی,آنهم در زمانی که در آنگوشه ی دنیا کودکی بیش از تو نیازمند دادرسی من است واشک او دعای او ازسر کوچکی وبی قدرتی وبی کسی ست وقتی تو میتوانی خود بپا خواسته کسی باشی چگونه توقع داری من بتو یاری دهم بی انکه تو خود بخود خویش یاری داده باشی که حداقل از ایسن غم خود را بیرون کشیده بخود بگوئی هستم باید باشم بدونم برای من وحتی شده فقط برای من باید مثمر ثمر باشد وقتی تو خود خودرا باور وقبول نداری چگونه منتظری خدایتو ترا بپذیرد خدا بخشنده ورحمان است درست اما به همان بخشندگی ورحمت بود که تنی وعقلی وجانی بتو بخشید برای آنکه تحرک هریک ازاین داده ترا در زندگی پیش برد ونیازمند این نباشی که من کالسکه وجود ترا برای تو راه برده ترا به جائی برسانم آنگاه که تو از کالسکه کودکی عقل وروح خود بیرون نیامده سعی نمیکنی راه رفتن را بیآموزی سخن گفتن را یاد بگیری دویدن را امتحان کنی سختی کشیدن را تحمل کنی تا خود برای خود کسی شوی من اگر برای کسی که اینگونه رفتار میکند دنیارا نیز بسازم واز آن او کنم باز منتظر خواهد بو د کسی لقمه ای گر فته در دهان او بگذارد چون یاد نگر فته است که زندگی را زندگی کند.
خود سازی شکلی از سپاس ازخداوندنیز هست وبهره گرفتن,ازطلوع روز وآغاز صبح خود بهره وری از آغازهاست ,که هرروز دراختیار منو شما قرار میگیرد وزمانی سپاس این نعمت واین برکت را به جا آورده ایم که در گذر روز کاری انجام داده باشیم هرچند ساده اما بی ارزش درمقاتم همسری یا مادری یا زنی یا مردی , فرزندییا شهروندی وانسانی مفید درجامعه ای حتی حتی حتی اگر آنچه میگنیم آوردن لبخندی بر لبی باشد وشاد کردن دلی در غمی خود نیز اغازی برای ائووبرای ماست که بدانیم نگو بوده ایم نیکو عمل کرده ایم وخدای خویش را از خود رضا کرده ایم که خدمت به خلق به هرکه باشد سیاه وسفید بزرگ وکوچک خود عبادت است وستایش پرودرگاری که نعمت بودن را بمنو شما اعطا نموده است/وزمانی دعا نیز در وقت سحر ودر شبانگاه اثری دارد وثمری که خود برخود نیز کوششی در بهبودی اوضاع کنی وآغازی دوباره بر پیروزی بر غم ومشکلات آنگاه شادی را نیز خواهی دید واز برکت وتعمت اونیز برخوردار خوادهی شد:
____ بد نیست نگاهی بر سروده ی * حافظ داشته باشیم ____

عشقم بکامست از لعل دلخواه
کارم بکامست الحمدالله
ای بخت سرکش , تنگش ببرکش
گه جام سرکش گه لعل دلخواه
مارا برندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه
از دست زاهد کردیم توبه
وز فعل عابد استغفرالله
جاناا چه گویم شرح فراقت
چشمی وصد نم جانی وصد آه
کافر مبیناآد این غم که دیدست
ازقامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبا نه ,ورد سحرگاه
_________حافظ شیرازی____

وحافظ نیز دراینجا میفرماید که از تلاشم به هرچه بود رسیدم حتی به حیله دشمنان اما درنهایت اگرچه غمی نیسز هست اما نباید دعای شب وورد سشحرگاه وسخن باخداوند ودرخواست ازاو را فراموش کرده ز خاطر ببریم که هرچه هست به یمن قدرت وبرکت ونعمت اوست وتلاش ما.
آغازها برای همین هاست برای اینکه من از بودن خود برای خود در رفاه خودواطرافیان خود وجامعه ی خود کسی بسازم که سودی داشته باشد وارزشی وقتی ارزشی برخود ووجود وخواسته ی خود قائل نیستیم ازخداوند چه میخواهیم؟ چگونه متوقه هستیم او که درخلقت خود سهم زنده بودن را به رحمت خویش بمن وشما داده است تا اخرین گام چون له له ای چون مادر یا پدری همواره مارا کودک بداند وهرگز امید بزرگ شدن ما را نداشته باشد امید ایستادن ما بروی پا وشکل گرفتن ما در زندگی که خدای یکتا اگرچه در همه ی لحظات زندگی شاهد توست حامی توست یاور توست .اما اونیز ناامید میشود,همانند یک پدر یک مادر حتی یک «له له» وقتی ببیند تو همیشه میخواهی چون کودکی باشی آویزان به او ودر صدد نجات ویاوری مداوم,چون طفلی ازاو واین خیانتی ست بخود به جامعه به زندگی به هستی وحتی به رحمت بزرگ خداوند که این رحمت: بخشیدن زندگی بتوست که میتوانست درجای تو کسی دیگر راآورده که توان زندگی بهتر را درخود ببیند.همواره ناامیدان وافراد منفی ,میگویند: کاش خداوند چنین کرده بود وبجای من کسی را دیگر زاده شده بود که توان زندگی را نیز درخود میدید من قادر نیستم زندگی راتحمل کنم وچیزی ازخود بسازم وکسی برای خود یا دیگری باشم.واین جای بسی تاسف دارد که چون به او مینگری نه معلول جسمی ست نه معلول عقلی نه فر دی بی دست وپاست نه حتی آدمی بیعرضه اما بااین طرز تفکر هم معلول جمسی وعقلی ست ,هم انسانی بی مقدار هم فردی بی ارزش که براستی نیز جز پرکردن جای فردی دیگر حضورو وجوداوازآغاز تا پایان نیر ثمری نداشته وتخواهد داشت تنها فضائی از جسمی بیهوده پرکشته است که نه قدر خود میداند نه قدر زندگی .آغاز برای اوبا پایان, مساوی ویکیست .آغاز برای اوحتی دیده نمیشود فهمیده نمیشود درک نمیگردد
آغاز برای او انقدر غیر قابل دیدن است که نمیداند اگر فقط هم اکنون برخیزد وازخانه به بیرون رود همین خود اغازیست برهزار دیدنی هزار ها دیدن انسانهائیست در مشغله ی زندگی در شور وحال وحتی فشارهای زندگی اما هرچه هست اینان زندگی میکنند او زندگی را تلف میکند وبس ارزش حیوانی که صبح برمیخرد وبدنبال سیرکردن شکم خود میرود صدبرابر بیشتر از انسانی ست که درگوشه ی تنهائی وبی ثمری خویش نشسته است وبی هیچ تلاش وحتی داشتن امیدی که راهبر او شود تنها وفقط به فقط امید یاری ورحمت وبرکت خداوند را دارد ودستی دراز کرده بسوی او و والدین یا خویشان خویشیا مردمان غریب واشنا در گذر زندگی نفرت باری که بی شک احدی نیز براو ارزشی قائل نیست که بجای خودرن نان از بازوی خویش منت دیگری میکشد وشرم دیگری میخورد اما از خدای خود وازخود شرم نمیکند که برخیزد وبرای خود کسی باشد ردتنی سالم ودست وپائی پیر یا جوان اما هنوز قادر به انجام کاری.

_____آغاز____ف.شیدا___

بر پیکر مرکبار هستی خویش چشم دوخته ام,به تمنای آنچه مرا
از سنگفرش حادثه بر پا داشت
به تمنای آنچه تسلیمم را خواهان نبود .میرفتم لیک
نه در جستجوی از دست رفته ای خویش
که بارها بر زمینم کوبید...نیرفتم تنها برای آنکه
شاید... روزنه ی امیدی یافته
در پس دیوار های زندگی ,آرامشی یابم
ودرسایه ی دیواری که زمانی مانع من بود
اندکی بیآسایم
در جیتجوی آرامشی که هرگز نیافتم
بدنبال تسکینی که درد را
در آن , قدرت رخ کشیدنی نبود .
بیزار از ناامیدیهای تلخ درونم
گریزان ازیاس محنت بار وغمزده ی اندرون خویش
...میگشتم ...درجستجوی , امیدی که هرگز به ناامید نیآنجامد و
میرفتم. اماسنگین ز غصه ها ورنجهای درون
چه دردناک بود لحظات ناامیدی
چه تلخ بود ناامیدانه
بر هرچه هست ونیست نگریستن
وبر ناامیدی خویش , فائق نیآمدن
افسوس که الفبای زبان مرا, قدرت تحریری نداشت
زیرا فریادی ست در گلوی آنکس که ...
زبانش را یارای حرکتی نیست.
آری میرفتم به تمنای باز یافتن آنچه که تنم را ,
یارای حرکتی دگرباره می بخشید
به تمنای آنچه که خونم را, حرارت ودمای بودن میداد...
قلبم را به طپشی شور انگیز وامیداشت...
و«آغاز » را جستجو میکرد
میرفتم خسته پای ووامانده تن
لیک در پی رهائی روحی
که باسارتم آگه بود
پس کجاست نور خدا
تا روشنائیم بخشد
و«آغازین » طلوع صبحم را حرارت خورشیدی.
« چراکه من در انتها... درآغازم»
___فرزانه شیدا/ 16/3/1365___

شروع روز یعنی آغاز و آغاز یعنی برکت ودرک این برکت یعنی خوشبختی واستفاده ازاین آغازها یعنی رسیدن به اوج معنویت مادی ومعنوی آغاز یعنی عشق بیخود به زندگی به مردم به دنیا وبالاتر ازهمه تشکر وسپاس ازخدائی که هرروز راآغاز منو تو کرده وهرروز را برکت بخشیده که بگام تو دست تو و یاری تو بخود ,بمن ,بدیگری برای خود کسی باشی و از خویش نیز راضی. و سربلند خود وخانواده وجامعه وبالاتر ازهرچه وهرکس خدای خود. بگذاریم هرروز آغاز هرروز ِآغاز دوباره زندگی باشد برای ساختن شادی ورسیدن به انتهای شب در ثمره ای باارزش که اگر به لبخندی وبه شوقی ومهری بگذرد بی شک بی ثمر نبوده است

__________حافظ شیرازی_________
سالها دفتر ما در گرو صهبا بود
رونق میکده ودرس و.دعای ما بود
نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان
هرچه کردیم به چشم کرمش زیبا بود
دفتر دانش ما جمله بشوئید به مّی
که فلک دید م ودر قصد دل دانا بود
از بتان آن طلب از حسن شناسی ایدل
کاین کسی گفت که در غلم نظر بینا بود
دل چو پرگار بهرسو دورانی میکرد
واندر آن دایره سرگشته ی پا برجا بود
مطرب از دردمحبت علمی می پرداخت
که حکیمان جهان را مژه خون پالا بود
میشکفتم ز طرب زانکه چو گل بر لب جو
برسرم سایه ی آن سرو یکی بالا بود
پیر گلرنگ من اندر حق ارزق پوشان
رخضت خبث نداد ارنه حکایتها بود
قلب اندوده حافظ بر او خرج نشد
کین معامل به همه عیب نهان بینا بود
___________از حافظ شیرازی_________

هرروز آ؛ازیست چه بر انکه داراست چه بر او که درنداری وفقر بسر میبرد که هرآنگونه باشیم ودرهر موقعیت ومکان وشان ومنزلتی اسنانی هستیم که میبایت وجود وحضور ما ثمری داشته باشد به نیکی وخیر برای خود وهمگان واز خاطر نباید برد که او نیز که متمول ودراست نیز وظایفی بعنوان اسنان بردوش خویش دارد که دستگیر ناتوانی باشد وباعث لبخندی بر لب کودکی پیر جوانی وئهمه وهمه چون در همبیستگی آنسانی دردهروز آغازی باشیم بر هدایت درست زندگی در محدوده ی کوچک وبزرگ بودن خود دنیا در چرخه ی خویش نیز آغازهای بسیار مفیدی به برکت الهی بر آدمی خواهد داشت که چنین است زندگی با هر دست بدهی با آن دست نیز پیش خواهی گرفت چه به نیکی باشد چه به دشمنی چه به مهربانی باشد چه به ظلم وستم هیچکش ارزاین قانون طبیعت مبرا نیست درهرمقامی که میخواهد باشد در اوج روشنیها یا درقعرسیاهی ها
ما هستم که باشیم اما هستیم که بیهوده نباشیم.
¤¤¤¤¤
____از کتاب احمد شاملو مجموعه ی آثار_ گزینه ی اشعار بزرگ جهان____

* سروده ی *اکتا ویو پاز *

« میان رفتن وماندن» ...
روز شفافیتی ست استوار ...گرفتار در لق لق ی
میان رفتن وماندن
همه طفره آمیز است آنچه از روز به چشم می آید:
افق دسترس است ولمس ناپذیر
روی میز...کاغذها...کتاب ولیوانی...
هرچیز در سایه ی نام خود ارمیده است
خون در رگهایم ارامتر وارامتر بر میخیزد
هجاهای سرسختش را
در شقیقه هایم تکرار میکند.
چیزی بر نمی گزیند نور,
اکنون کار دیگر گونه کردن دیواری است
که تنها زمان ِ فاقدِ تاریخ می زید.
....عصر فرا میرسد
عصری که هم اکنون خلیج است
وحرکت آرام اش, جهان را می جنباند
...
ما نه خفته ایم نه بیداریم
فقط هستیم...فقط میمانیم.
لحظه از خود جدا میشود
درنگی میکند وبه هیات گذرگاهی
در می آید که ما
از آن , همچنان در گذریم .

سروده ی *اکتا ویو پاز .
____ترجمه ی احمد شاملو_ گزینه ی اشعار بزرگ جهان____

ـ*‌ ستایش ، هنگام نو رُستن را . ارد بزرگ
ـ* آغاز هر روز، نو شدنی دوباره است ، و زمانی برای پویایی بیشتر . ارد بزرگ
ـ*‌‌هر آن می تواند آغازی دوباره در زندگی ما باشد ، پس هیچ وقت پایانی پیش روی ما نیست .ارد بزرگ
ـ* تنها آغاز ها را باید جشن گرفت چرا که شیره جهان در رشد و زایندگیست . ارد بزرگ
ـ*هیچ آغازی را مزاری نیست چرا که همواره در حال دگرگونی و رشد است .ارد بزرگ

●_ پایان * فرگرد آغاز_●
____به قلم فرزانه شیدا _____


برگرفته از :

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *آغاز*





پژواک اندیشه در فراسوی مرزها

  تاریخ بشر، داستان مبارزه بی‌پایان برای آزادی، عدالت و معناست. در این مسیر، گاهی یک اندیشه، یک فلسفه، می‌تواند مرزهای جغرافیایی و فرهنگی ر...

بازتاب فلسفه اُرُدیسم در سراسر جهان