۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه

داستان ها و افسانه های میهنی

نوروز در ده هزار سال بعد

304.jpg

پادشاه ایران جمشید ، شب بیست و نهم فروردین ، در خواب دید ایران را آذین بسته اند اما هیچ کس را نمی شناخت . آدمها تن پوش دیگری داشتند .

همه می دویدند ، یکی گفت اینجا چرا ایستاده ایی ؟ ! جشن نوروز بزودی فرا می رسد باید آن را با خویشاوندانت پاس بداری ! جمشید با تعجب گفت فردا جشن نوروز را آغاز می کنم!چرا امروز می دوید ؟

آن مرد گفت جمشید ده هزار سال پیش این جشن را بر پا نمود ! زودتر به خانه ات رو که خویشاوندانت چشم بدر دارند ! جمشید از خواب پرید و فهمید جشن نوروز جاودانه است .

او نوروز را به روشنی و بزرگی برگزار نمود و در آنجا رو به ایرانیان کرد و گفت اگر شدنی بود هر روز را نوروز می نامیدم . . .

نوروز ماند چون همراه بود با سرشت آدمیان و طبیعت همانگونه که ارد بزرگ می گوید : نوروز ایرانیان ، فرخنده جشن زمین و آدمیان است و چه روزی زیباتر از این ؟


ادامه داستانها در آدرس زیر :

http://www.cloob.com/club/post/show/clubname/iran_zaminclub/topicid/1930098/wrapper/true

از انجمن ایران زمین با مدیریت تیرداد کاویانی

۱ نظر:

  1. فرزانه جان سلام
    جملات زیبای شما انسان دلشکسته ای مثل من را آرام میکند.
    نمی تونم احساسم را با نوشتن چند جمله بیان کنم فقط:
    یک کلمه محبت آمیز می تواند تمام فصل زمستان انسان را گرم کند.
    با سپاس فراوان از شما دوست عزیز
    برای شما بهترین ها را آرزو می کنم

    پاسخ دادنحذف

بیداری در سرخ‌جامگی: نخستین لحظه ای که سرخپوش شدم

در برابر آیینه ایستادم و پارچه را در دست‌های لرزانم نگاه داشتم. این تنها یک تکه پارچه نبود؛ این تجسمِ فیزیکیِ فریادی چهل‌ساله برای بیداری ...

بازتاب فلسفه اُرُدیسم در سراسر جهان