۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

یک غزل عاشقانه از فهیمه صفاریه

می خواهم از تو شعر بگویم نمی شود

راهی به سوی قلب تو جویم نمی شود

حوای عشق هستم و تو آدم نمی شوی ... !!

خواهم که سیب عشق نبویم نمی شود

سویت مدام این دل من پرسه می زند

خواهم ز عشق دست بشویم نمی شود

نالم مدام در غم هجرانت ای عزیز...

خواهم که راز دل به تو گویم نمی شود

من مرغ سرکشی که به دام تو بی دانه آمدم

خواهم که باز بال گشایم نمی شود

فهیمه صفاریه
http://yaldayepaeezi.blogfa.com/post-4.aspx

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

بیداری در سرخ‌جامگی: نخستین لحظه ای که سرخپوش شدم

در برابر آیینه ایستادم و پارچه را در دست‌های لرزانم نگاه داشتم. این تنها یک تکه پارچه نبود؛ این تجسمِ فیزیکیِ فریادی چهل‌ساله برای بیداری ...

بازتاب فلسفه اُرُدیسم در سراسر جهان