۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

زلال كه باشي ، آسمان در توست .




پرسيدم ...

چطور ، بهتر زندگي کنم ؟ با كمي مكث جواب داد : گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ، با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس براي آينده آماده شو . ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز . شک هايت را باور نکن ، وهيچگاه به باورهايت شک نکن . زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني . پرسيدم ، آخر .... ، و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد : مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ، قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر . كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را .. بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي . موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن .. داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد ... : هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد ، آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ، شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا گرسنه نماند .. مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ، مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني .. به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ، كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد : زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ، فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ، زلال كه باشي ، آسمان در توست .

سياه وسفيد /سروده ای از فرزانه شیدا


پنداشتم میان رنگ سیاهی وسفیدی ،
هرگز چیز دیگری،
جلوه ای نخواهد داشت
پنداشتم *رنگین کمان،
پس از باران ،رویایم را
لااقل رنگی می بخشد درخیال
حتی در سیاهی روزگار،
مانده در آفتاب بی رنگ و بی رمق!
پنداشتم صدای زمزمه ی ترانه گون باران ،
ریزش سکوتبار برف
در قطره نقره گون باران ،
شب فام نور ماه
همه سیاهی وسفیدی ست.
...
چه شد ؟ رنگین کمان را ،گم کرده ام ؟
یا رنگها را؟
یا تلاطم احساس را؟
که رنگ رنگ وجودم را،
از احساسی دوباره ، رنگین میکرد
تا طپشی باشد ،
بر سکوت لحظه هایم!

زندگی اما ،
تنها سیاه وسفید نبود
زندگی رنگ رنگ خاطره ها
رنگ رنگ دورنگی ها
رنگ رنگ بی صداقتی ها بود
اما (دل*)
رنگین کمان را دوست میداشت
وطبیعت را
وانسان را...افسوس!

سروده ی : فرزانه شیدا
چهار شنبه 11 آذر 1388

<

«X» بر پیشانیِ پسرم: افشایِ دروغِ ژاندارمری و فریادِ پدرِعبدالصمد اوبالات در سالگردِ خونین

  امروز، اول اکتبر ۲۰۲۶، نخستین سالگردِ شهادتِ برادرِ ما، عبدالصمد اوبالات (Abdessamade Oubalat) است. اما این، فقط یکِ سالگردِ نیست. این، س...

بازتاب فلسفه اُرُدیسم در سراسر جهان