چون عهده نمیشود کسی فردا را
حالی خوش دار این دل پر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را
گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
بنیاد مکن تو حیله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می مینخوری
صد لقمه خوری که می غلامست آنرا
از دیالکتیک فیلسوف اُرُد بزرگ تا نظریات فلسفی او
در برابر آیینه ایستادم و پارچه را در دستهای لرزانم نگاه داشتم. این تنها یک تکه پارچه نبود؛ این تجسمِ فیزیکیِ فریادی چهلساله برای بیداری ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر