۱۳۸۸ مرداد ۸, پنجشنبه

باشگاه مهندسان ایران - داستانهای کوتاه

نا امیدی خردمندان را هم به زمین می زند
خواجه نصیر الدین طوسی پس از مدتها وارد
زادگاه خویش طوس شد . سراغدوست دانای دوران کودکی
خویش را گرفت مردم گفتند
او حکیم شهر ماستاما یک سال است تنها نفس سرد
از سینه اش بیرون می آید و نا امیدی
در وجودش رخنه نموده است . خواجه به دیدار دوست
گوشه نشین خویش رفت و دید آری او تمام پنجره هایامید به
آینده را در وجود خویش بسته است . به دوست خویش گفت تو
دانا و حکیمی اما نه به آن میزان که خود را از دردسر نا امیدی برهانی ،
دوستش گفت دیگر هیچ شعله امیدی نمی تواند وجودم را
در این جهان رو به نیستی گرما بخشد ، خواجه گفت
اتفاقا هست دستش را گرفت و گفت می خواهم قاضی نیشابور
باشی ،و می دانم از تو کسی بهتر نخواهم یافت .
ارد بزرگ اندیشمند یگانه کشورمان می گوید :
اندیشه و انگاره ای که نتواند
آینده ای زیبا را مژده دهد ناتوان و بیمار است .
می گویند یک سال پس از آن عده ایی از بزرگان طوس به دیدار قاضی نیشابور رفتند و با تعجب دیدند هر داستانی
بر زبان قاضی می آید امیدوارانه و دلگرم کننده است .

ماخذ : http://www.iran-eng.com

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

«X» بر پیشانیِ پسرم: افشایِ دروغِ ژاندارمری و فریادِ پدرِعبدالصمد اوبالات در سالگردِ خونین

  امروز، اول اکتبر ۲۰۲۶، نخستین سالگردِ شهادتِ برادرِ ما، عبدالصمد اوبالات (Abdessamade Oubalat) است. اما این، فقط یکِ سالگردِ نیست. این، س...

بازتاب فلسفه اُرُدیسم در سراسر جهان