۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *فروتنی* 1

● بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ_●

●فرگرد فروتنی _● بخش نخست :

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

یک روز زبند عالم آزاد نِی ام

یک دم زدن از وجود خود شاد نِی ام

شاگردی روزگار کردم بسیار

در کار جهان هنوز استاد نِی ام* خیام

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

●بخش اول : دردنیای بزرگان واندیشمندان وعالمین جهان وایران همواره افراد بزرگی را مشاهده میکنیم که سرشار ازعلم ودانش وفضلیت هستند اما چیزی که در یک یک آنان جالب ومشترک است این است که در مقام و جایگاهی که هستند برخلاف آن اوجی که در آن قرار دارند همواره سرشار از فروتنی وتواضع هستند اگر به علتها توجه کنیم در می بایم که این بزرگان با آنکه سالها عمر وتجربه در جمع آوری دانش خود بکار برده اند اما همگی براین اندیشه اند که هنوز بسیار چیزهاست که میبایست بیآموزند ودر مقابل دانش ومنطق وفلسفه ی دنیا وجهان ویونیورس وکائنات هنوز حتی اندک چیزی نیآموخته وهنوز بسیار است آنچه می بایست یاد گرفته بیآموزند ودرعین حال میدانند که دنیا واسرار آن بحدی زیاد است که عمر آدمی به آن نمیرسد که خود را در نقطه عظف ویا در مرکز دایره ی زندگی یا دراوج واقعی دانش ها بدانند وهمین دانش وآگاهی ست که باعث میگردد که هرگز در قبول اینکه در مقام بزرگی هستند را قبول نداشته وحتی در جامعه نیز چون بنامهای بزرگی آنان را خطاب میکنند گاه علنی گاه دردل این القاب را بسیار بزرگتر از خود میبینند چراکه در برابر مدم عامی دانش آنرا دارند که بدانند هنوز هیچ نمیدانند واگرچه شاید در مقام انسانی خود از بسیاری ازمردم بالاتر قرار گرفته باشند ودانش وعلم آموخته واندوخته های علمی واندیشه هی آنان بسیار باشد اما همانند ضرب المثلی که میگوید: هرچه درخت پر بار تر باشد سر افتاده تر است.

این انسانهای بزرگ نیز در فروتنی وتواضع از شدت دانش است که انسانهائی فروتن ودر حد بسیار زیاد متواضع میشوند ونام بزرگ فیلسوف واندیشمند وپروفسور واستاد را در مقابل دنیائی پراز اسرار شایسته ی خود نمیدانند وحتی شاید اینرا نیز در ذهن داشته باشند که درمیان انسانهائی در طبقه ای همانند او هستند بسیار کسانی که از او آزموده تر وبهتر هستند .در واقع تواضع وفروتنی نیز نوعی دانش است چراکه انسان با علم به آنچه در دنیاست در می یابد که برای زیستن وادامه ی حیات بسیار می بایست کوشش وتلاش کند وخود را آزموده ودر دنیا آزموده شود وهرچه میداند وآموخته است شاید باز کفاف همه ی سوالهای زندگی را ندهد واگرچه انسانهای بزرگ بهتر از مردم عام جواب سوالات خود را میدانند اما تفاوت آنان با مردم عامی دراین است که اگر چیزی بر آنان سوال شده باشد بدنبال آن نیز رفته وآنرا نیز در کاوش وتحقیق خود تا گرفتن جواب دنبال میکنند.اما مردم معمولی به دوسه باری پرسیدن ازاین ومآن واینکه یا جوابی پیدا میکنند یا نه ووقتی جواب گرفتند یا نگرفتند همین حد جستجو وکاوش را کافی دانشته وحتی مطلب وسوال را به فراموشی میسپارند درواقع انسان ها ی زیادی تا زمانی که دچار درگیری وگرفتاری وسختی هائی نشود کمتر بدنبال کشف دنیا ویادگیری دانش زمین وزمان میکنند وهمی حد که در روزانه زندگی آنچه میدانند کفاف زندگی آنان را بکند برای هریک کافیست وچون بپرسی چرا بدنبال این سوال وآن جواب نمیروی راحت میگویند: ای بابا نه وقت داریم نه حوصله اما حالا که اینجا نشسته ام اگر تو چیزی دراین باب میدانی برایم بگو! وجالبی اینجاست که شاید درآن موقع در مورد انچه میدانیم شروع به صحبتی کنیم ومواردی را نیز مثال بزنیم اما نتیجه همیشه یکسان است آنکه خود بدنبال جواب سوالخود نمیرود معمولا یا تا انتهای پاسخ تو دوام نمی آورد یا به شکلی ونوعی موضوع را عوض میکند چرا که کمتر انسانی پیدا خواهی نمود که بحث وتبادل نظر را راهی برای سرگرمی بداند ودرمجلس ویا مهمانی ها راضی باشد که این ساعات به بحث درموارد مهم وحتی دانشه ها وعلوم باشد یا در زمینه ی فلسفه ومنطق زندگی. وبدینگونه است که در جوامع دنیا تعداد افراد خاص ودانشمند واندیشمند گاه انگشت شمار است ودر برابر کل مردم سرزمین ودنیا وجهان این افراد مجزا گذاشته میشونمد ونام نوابغ واندیشمند وفیلسوف و...را بر خود می گیرند .واین یکی از دلایلی ست که همین بزرگان بسیار بیشتر از معرفت های انسانی بهره مند هستند تا مردم عام .

________________

عمر بکذشت به کُوچیدن ایامی چند

بسته این قافله صبحی دوسه با شامی چند

صبح وشاهی به حساب است, که چون حافظ نقد

صرف ساقی کنی وخرج گلندامی چند* شهریار

______________

چراکه دانش مردم عام دانش جمعی ست بدینگونه که دانش وتجربه ای که مردم عامی میآموزرند یک دانش اجتماعی به فراخور نوع کار واجتماعی ست که در آن زندگی یا کار میکنند ودرهمین حد نیز آموزشهائی می بینند وتجربه هائی کسب میکنند که در بسیاری موارد نیز زندگی کوچک ومتوسط وحتی تاحدود متوسطی سطح بالای اورا از لحاظ طبقه ی ذهنی و فکری از بزرگان عالم جدا میکند.مهمو.لا هرجا حرف از طبقه میزنیم و میگوئیم که فلانی در طبقه ی پائین تر یا بالاتری از فلان کس قرار دارد , افکار عموم بسوی طبقه ی مادی کشیده میشود درصورتی که طبقه ی فکری وذهنی وسطح اندیشه ی آدمیان در هر سه طبقه نیز میتواند درحد زیادی یکسان باشد. بدین معنی که تا زمانی که کسی بیش از اطلاعات عمومی جامعه که روزانه آنرا دریافت میکند ودر سطح معمولی ارتباز با مردم است وبدون خواندن روزنامه ومجلات یا خواندن کتابی ودرکل استفاده از رسانه های ملی خود زندگی را در محدوده ی ساده خانه ومحل ومحیط کار ورفت وآمد شهری میگذراند مجموعه دانش او یک نوع دانش عمومی اجتماعی ست که میتوان آنرا دانش عامی در زندگی روزمره نامید یعنی این گروه که تنها به رفت وباز گشتی به خانه ومحل کار وارتباط ساده ی مردمی روزگار میگذرانند معمولا با افکار عمومی جامعه سروکار دارند درنتیجه آنچه روزانه از زندگی یاد گرفته ودر فکر واندیشه خود با دیدگاه خود جایگزین میکنندافکاری عامی ودر سطح عمومی ست ودراین میان کمتر این مردم با افرادی رفت وآمد ونشت وبرخاست میکنند که اهل فلسفه ومنطق وگردهم آئی هائی باشند که در ان به بحث وصحبت درموارد سنگین تری زندگی صورت میگیرد واگر این قشر جامعه که درچنین حال وهوائی زندگی میکنند در کنار زندگی خانوادگی وعمومی خود به نشست وبرخاست با گروه آزموده تر جامعه باافرای بپردازند که اندیشه وتفکر خود را بسط داده وبه گسترش آگاهی فکری خود علاقمند ومشغولند واز بودن در چنین محافلی لذت میبرند مسلما پایه ای بالاتر از دیگر مردم جامعه قرار دارند ودرکل هرچه شکل یادگیری وسعت بیشتری داشته باشد شخص در سطح بالاتر فکری قرار میگیرد.اما معمولا درجامعه عامی زمانی که حرف از طبقه زده میشود افکار بلافاصله بسوی طبقه مادی کشیده میشود درصورتی که ما طبقه ی دومی نیز دارم که در آن طبقات فکری جامعه دسته بندی میشوند وهیچ ربطی نیز به ثروت ودارائی ندارد ممکن است یک تاجر ومرد وزنی ثروتمند در محدوده ی کاری خود دانش گسترده ای داشته باشد اما اینگونه آگاهی ها معمولا بیشتر برای همان کاری مورد استفاده خواهد بود که به بیشتر در زمینه ی تجارت است اما شکل آگاهی های زندگی هریک بنوعی سازنده ی شخصیت بشر هستند وممکن است فرد تاجر وثرزوتمند آدم گجته وآدم شناس وتاجر قابلی هم باشد ما در زمینه های فلسفی ومنطق ودانش های پایه ای زندگی در کمبود دانش باشد.هدف از گفتن این مطالب این است که بگوئیم هرچه دانش فردی گسترده تر باشد وزمینه ی آموزش های فکری واندیشه وسعت بیشتری داشته باشد خصلت وخوی آدمی ساختار عمیق تری گرفته وشخص دیدگاه های بزرگتر واندیشمندانه تری را دارا خواهد بود در دنیای بزرگان هیچکس کوچک وبی ارزش نیست هیچکس تحقیر نمیشود هیچکس توهین نمی بیند وحتی انکس که دیوانه شده باشد یا دیوانه بدنیا آمده باشد جایگاه انسانی خود وارزشهای انسانی خود را دارد چراکه دیدگاه بزرگان انقدر گسترده هست که بدانند هرکه با هرچه آفریده شد ودر رویاروئی با زندگی هرچه از سر گذراند حتی اگر عمری مداوم شخصی بود که به علل گوناگون شکست خورده باشد باز درجایگاه انسانی خود نباید تحقیر یا حتی سرزنش شود زیرا که هرانسانی در زندگی بارها وبارها طعم شکست را میکشد تا به پیروزیهایئی حتی درحد نسبی برسد بزرگان عالم اگر انسنهائی فروتن ومتواضع هستند ازهمین جهت است که خود در زندگی برای رسیدن به هر جایگاهی بسیار وبارها طعم شکستهای متعدد را چشیده اند تا تجربیات زندگی خود را تکمیل کرده وراههای دیگری را به ازمایش نشسته اند که همین گوناگونی راههای رفتن علم زندگی آنان را بیشتر کرده فازایش داده ودیدگاه وسیعی را در مقابل آنان گسترده است به شکلی که بسیاری مواقع درک حرفهای ایشان برما مقدور نیست وعقل ساده ی ما قادر به درک عمق مطالبی نیست که شایسد حتی بسادگی عنوان شده باشدمعمولا در مجلس وجمعی که تعدادی ار اینگونه افراد هستند ممکن است شاهد حضور یکی دونفری باشیم که تمام مدت سعی در بزرگ نمائی خود داشته برای آنکه خودرا همسطح آن جمع احساس کنند حتی به غّلوها وساختن افسانه هائی ازخود می پردازند یا اگر فردی شکست خورده باشند مدام سعی میکنند عنوان کنند که آن دوران طی شده ودر غلتک زندگی افتاده وراه وچاه زندگی خوئد را پیدا کرده اند ,بی آنکه بدانند درجمع بزرگان کسی خوار نمیشود وکسی بخاطر زندگی ونوع زندگی او مورد سرزنش قرار نمیکیرد وهرگز بخاطر شکست های او بدیده ی تحقیر یا کم بودن وبی ارزش بودن باو نگاه نمیشود حتی اگر عامل شکستهای او خود او ونداشتن دانش زندگی باشد .تواضع وفروتنی دراصل از بزرگی نهاد آدمی ست شما درمیان انسانهائی که عمری به تحقیر وسرزنش سر کرده اند یاتحقیر شده اند یا تحقیر کرده اند هرگز انسان بزرگ وفروتنی را پیدا نمیکنید هرگز درمیان انسانها قلب مهربانی را نخواهید یافت که انسان کوچکی باشدبی شک انسان مهربانم انسانی فروتن وانسانی متواضع انسانی با اندیشه ای بزرگ است چراکه شکل مهربانی وخوش قلبی او که همگان را بیک چشم مینگرد وبر مهر ومحبت خود میان کسی با دیگری , فرق نمیگذارد خود گویای این است که بینش او بر آدمی بینشی بزرگ وهمراه بااحترام است وفرقی میان افراد حتی از لحاظ سنی نیز نمیگذارد چراکه از کودک هم میشود بسیار چیز ها آموخت مانند همان سادگی واخلاص عملی که درپامی نهاد او همواره بجا مانده است .برای مثال در کشورهای غربی هرگز کسی را که بعلت نوشیدن نوشابه های غیر مجاز مست گردیده وخطائی مرتکب شده یا راه میرود وبدوبیراه میگوید را کتک نمی زنند واگر ببینند که او بخاطر مصرف چنین چیزی عقل وهوش خود را باخته است وممکن است خطری برای خود ودیگران باشد تا بهتر شدش حال او اورا تحت نظر خود در بازداشت نگه میدارند بی آنکه صدمه ای باو بزنند چراکه میدانند عقل او اکنون در دست خود اونیست ودرحالت وشرایطی نیست که درک کند درست مانند این است که شما دیوانه ای را ببینید واورا بخاطر دیوانه بودن ودیوانگی کردن بباد کتک گرفته وتا میخورد اورا به جرم دیوانگی کتک بزنید درصورتی که وقتی عقلی بهردلیل قادر به کار کردن نیست انسان اگر انسان باشد سعی میکند این انسان را حمایت کند ونگذارد او بخود یا دیگری صدمه بزند چراکه وجود هریک انسان ارزشمند است که اگر نبود خلق نمیشد که اگر نبود از سوی خداوند بدنیا نمی آمد واگر نبود در دنیا زندگی نمیکرد وحتی اینکه کسی به خطای خود انقدر مست وازخود بیخود گردد حال با هرچه که مصرف کرده است اگرچه خطای اوست که نمیداند ازدیاد مصرف هرچیزی تولید مسمومیت در بدن کرده وحتی باعث مرگ میشود بخصوص دخانیات غیر قانونی یا مشروبات الکی .اما باز هیچکس را به جرم اینکه اکنون درحال خود نیست نه مردم خیابانی آزار میدهد نه پلیس وهرچقدر او راه برود وزمین وزمان را به بدوبیراه بگیرد همه چون براین امر آگاهند که اودرحال خود نیست هرچه بد هم بگوید اهمیت نمیدهند وناراحت نمیشوند وحتی اگر او سعی کند با کسی عمدا هم درگیر شود کسی بااودرگیر نمیشود وهمگان سعی میکنند فقط کار بکاراو نداشته باشند واگر او دراین میان بناگاه از شدت مصرف مواد مخدر و...از هوش برود هرکه در نزدیک او باشد بلافاصله با اورژانس تماس گرفته وموظف است تا رسیدن آمبولانس بالای سر ائو بماند وهرچه از دستاو برمی آید را نیز انجام دهد همه ی اینها از دانش انسانی آدمیان است که میدانند حتی با عاقل نیز درگیر شدن وکتک کاری کردن کارعقلانی وشایسته شخصیت یک انسانن نیست که تا ته ماشین این یکی به آن یکی میخورد پیاده میشوند وتا میتوانند همدیگر را بباد کتک میگیرند.اینگونه رفتارها هیچ دلیلی ندارد جز کمبود فرهنگی در یک جامعه تا بدین وسیله بتواند , به انسان بیآموزد که تو درجایگاه خود باارزش ومحترمی و همشهری وهم محل تو نیز باارزش ومحترم, وهر گونه که خود رفتار کنی دردرجه ی اول نماینده بزرگی روح وشخصیت توستوهرچه ببینی عامل رفتاریست که خود از خودبرزو داده ای کسی بی دلیل بیاتو نمیجنگد مگر دلیلی برای آن به دست کسی داده باشی ورنجش وخشمی ایجاد کرده باشید .درنتیجه انسان فروتن انسانی بزرگ است وبا شخصیت.

«وجود خدا» اثری از جان هیگ با برگردان عبدالرحیم گواهی کتاب دیگری است که نشر علم منتشر کرده است. جان هیک فیلسوف و متکلم مشهور قرن بیستم انگلستان، است که آثار متعددی درباره ادیان نوشته و این کتاب را هم برای دو گروه نوشته است: یکی برای استفاده در کنار دوره های دانشگاهی در موضوع فلسفه دینی و دیگری خطاب به گروه روزافزون خوانندگان اهل تعقل و غیردانشجویی که جدا از هرگونه مقصود آموزش رسمی، به واسطه اهمیت ذاتی موضوع به سراغ این کتاب می روند.

«جهان انسان شد و انسان جهانی» اثر شیخ آبر، محی الدین ابن عربی با ترجمه قاسم انصاری است که نشر علم منتشر کرده است. عنوان اصلی کتاب مذکور «التدبیرات الالهیه فی اصلاح مکله الانسانیه» است که بعد از کتاب های فصوص الحکم و فتوحات مکیه از مهم ترین و معتبرترین کتاب های ابن عربی است و در این مورد می گوید: این کتاب اندک حجم و لطیف مایه و بسیار فایده و افزون علم را از دانش لدنی و القاب عدنانی که در امام مبین نام برده شده است و شک و تردید و حدس و تخمین در آن نیست، بیرون آوردم.


________

John جان هیک = فروتنی در پیشگاه حقیقت دینی ؛ مروری بر اندیشه های جان هیک

جان‌ هیک‌، بی‌تردید از تاثیرگذارترین‌ و برجسته‌ترین‌ فیلسوفان‌ دین‌ در جهان‌ معاصر به‌ شمار می‌آید. هیک‌ با تاثیرپذیری‌ از اندیشه‌های‌ فلسفی‌ کانت‌ تلاش‌ دارد تا از طریق‌ ایده‌ کثرت‌گرایی‌ دینی‌، مبنایی‌ برای‌ گفت‌وگو و همزیستی‌ ادیان‌ پی‌ریزی‌ کند.

«جان هیک»‌ در 1922 در یورکشایر انگلستان‌ زاده‌ شد و نخستین‌ آموزش‌های‌ دینی‌ را در حلقه‌ کشیشان‌ پرسبیتری‌ فراگرفت‌. اگرچه‌ - آن‌ گونه‌ که‌ خود وی‌ نقل‌ می‌کند - در آغاز زندگی‌اش‌ به‌ رهیافتی‌ مطلق‌گرا از مسیحیت‌ گرایش‌ داشت‌، اقامت‌ در ادینبورگ‌ و ایجاد فرصت‌ پژوهش‌ و مطالعه‌ در فلسفه‌ دین‌ و دیدار با پیروان‌ ادیان‌ دیگر در آن‌ سامان‌ و بعدها در "آکسفورد"، ذهنیت‌ وی‌ را تغییر داد. در این‌ هنگام‌ جنگ‌ دوم‌ جهانی‌ درگرفته‌ بود و هیک‌ که‌ به‌ واسطه‌ جنگ‌، درس‌ و بحث‌ را رها کرده‌ بود، به‌ جرگه‌ معترضان‌ این‌ فاجعه‌ پیوست‌. او در سال‌ 1953 میلادی‌ رسما به‌ کسوت‌ کشیشان‌ پرسبیتری‌ درآمد. سپس ‌، به‌ سمت‌ استادی‌ در امریکا منصوب‌ شد ؛ نخست‌ در دانشگاه‌ "کورنل‌" و سپس‌ در مدرسه‌ "پرینستون‌". در همین‌ مدرسه‌ بود که‌ اندیشه‌های‌ کثرت‌گرایانه‌ دینی‌ و الهیات‌ آزادمنشانه‌ وی‌ موجی‌ از مناقشه‌ها و بحثها را برانگیخت‌. «هیک‌» مدت‌ پانزده‌ سال‌ کرسی‌ فلسفه‌ دین‌ در دانشگاه‌ "بیرمنگام‌" انگلیس‌ را در دست‌ داشت‌. او در این‌ زمان‌ چه‌ به‌ لحاظ‌ دانشگاهی‌ و چه‌ از نظر ارتباطات‌ محلی‌ و اجتماعی‌ تاثیر بسزایی‌ بر پیرامون‌ خود گذاشت‌. وی‌ تاکنون‌ سخنرانی‌های‌ زیادی‌ در سطح‌ جهان‌ انجام‌ داده‌ و کتاب‌ها و مقالات‌ بی‌شماری‌ در باب‌ فلسفه‌ دین‌، کثرت‌گرایی‌ دینی‌، معنای‌ حیات‌، گفت‌وگوی‌ ادیان‌، اخلاق‌ جهانی‌، رهایی‌ و رستگاری‌ و... نگاشته‌ است‌. «جان‌ هیک«‌ به‌ نثری‌ روان‌، روشن‌ و درعین‌ حال‌ استوار می‌نویسد. او هم‌اینک‌ عضو "مؤسسه‌ پژوهش‌های‌ پیشرفته‌ در هنر و علوم‌ اجتماعی‌" در دانشگاه‌ بیرمنگام‌ است‌.


فلسفه‌ ادیان‌ و کثرت‌گرایی‌ دینی‌ :

جان‌ هیک‌، شاخص ترین‌ نظریه‌پرداز کثرت‌گرایی‌ دینی‌ و بسترساز گفت‌وگوی‌ میان‌ ادیان‌ در غرب‌ بوده‌ است‌. مشاهده‌ و بررسی‌ سیر زندگانی‌ او نشان‌ از تحول‌ ژرف‌ اعتقادی‌ و درونی‌ وی‌ همگام‌ با گسترش‌ نظریه‌ها و اندیشه‌هایش‌ می‌دهد. بدین‌ معنا که‌ او نخستین‌ گام‌ اساسی‌ را در نقد تفسیرهای‌ انحصارگرایانه‌ دینی‌ از اعتقادات‌ مسیحی‌ برداشت‌. هیک‌ که‌ در آغاز زندگی‌ - به‌ تعبیر خودش‌ - یک‌ مسیحی‌ از نوع‌ انجیلی‌ و بنیادگرا بود و به‌ تبع‌ آن‌، حقانیت‌ را تنها از آن‌ مسیحیت‌ می‌دانست‌، بعدها چنان‌ دستخوش‌ تغییر شد که‌ از آن‌ به‌ نوگروی‌ دینی‌ به‌ مسیحیت‌ نام‌ می‌برند.

ورود به‌ عرصه‌ مطالعات‌ فلسفی‌ در 1967 در بیرمنگام‌ و آشنایی‌ و برخورد وی‌ با جماعت‌های‌ هندو، سیک‌ و مسلمان‌ و تامل‌ در باورها و مراسم‌ عبادی‌ آنها، او را روزبه‌روز به‌ این‌ نکته‌ آگاه‌ کرد که‌ ادیان‌ دیگر نیز بهره‌هایی‌ از حقیقت‌ برده‌اند و این‌ اندیشه‌ که‌ آنها برخطا هستند و راهی‌ ناصواب‌ می‌پیمایند، نادرست‌ است‌. از این‌ رهگذر نخستین‌ پرسش‌ فلسفی‌ در ذهن‌ هیک‌ نقش‌ بست‌: چگونه‌ می‌توان‌ حقانیت‌ برابر همه‌ ادیان‌ را پذیرفت‌؟ هیک‌ در کتاب‌ خداوند نامهای‌ بی‌شماری‌ دارد، می‌گوید: "... حضور گاه‌ به‌ گاه‌ در مسجد، کنیسه‌، معبد و... آشکار می‌سازد که‌ اساسا آن‌ چیزی‌ در آنها رخ‌ می‌دهد که‌ در کلیسای‌ مسیحی‌. بدین‌ معنا که‌ موجودات‌ انسانی‌ روح‌ و ذهن‌شان‌ را به‌ واقعیت‌ برتر الهی‌ می‌گشایند، (همان‌ چیزی‌) که‌ به‌ عنوان‌ یک‌ امر شخصی‌ و خیر، شناخته‌ شده‌ و لازمه‌ راستکاری‌ و عشق‌ میان‌ آدمیان‌ است‌."

این‌ بیانات‌ بروشنی‌ نشان‌ می‌دهد که‌ او بتدریج‌ به‌ ایده‌ کثرت‌گرایی‌ دینی‌ نزدیک‌ می‌شود، تا اینکه‌ در سال‌ 1973 با نگارش‌ کتاب‌ خداوند و جهان‌ ادیان‌ این‌ چرخش‌ کامل‌ می‌شود. این‌ کتاب‌ دیدگاه‌های‌ کثرت‌گرایانه‌ جان‌ هیک‌ را پایه‌ریزی‌ کرد. به‌ نظر وی‌ باید به‌ ادیان‌ جهان‌ چونان‌ "پاسخ‌های‌ متعدد انسان‌ به‌ واقعیت‌ الهی‌ نگریست‌." اما کامل‌ترین‌ پیشرفت‌ این‌ دیدگاه‌ را می‌توان‌ در کتاب‌ تفسیری‌ از دین‌ مشاهده‌ کرد. هیک‌ در این‌ کتاب‌ ابتدا با ارائه‌ نظریه‌ای‌ جامع‌، پدیده‌ دین‌ را توضیح‌ می‌دهد. از نظر هیک‌ "دین‌، یعنی‌ فهم‌ جهان‌ همراه‌ با شیوه‌ مناسب‌ زندگی‌ مطابق‌ آن‌، که‌ مستلزم‌ اشاره‌ای‌ فراتر از جهان‌ طبیعی‌ به‌ خدا، خدایان‌، وجود مطلق‌ یا نظم‌ و یا فرایندی‌ متعالی‌ است‌". چنان‌ که‌ مشاهده‌ می‌شود در این‌ تعریف‌ ادیانی‌ مانند بودایی‌ که‌ در ظاهر به‌ وجودی‌ متعالی‌ نظر ندارد و یا هندوییسم‌ که‌ آیینی‌ غیروحدانی‌ است‌، لحاظ‌ شده‌اند.

به‌ نظر هیک‌ باید ادیان‌ را در متن‌ فرهنگ‌ و تاریخی‌ که‌ ظهور و گسترش‌ یافته‌اند، بررسی‌ کرد. از این‌ رو آن‌ حقیقت‌ برتر به‌ طور تاریخی‌ و فرهنگی‌ مشروط‌ شده‌ است‌. هیک‌ در این‌ باره‌ دو نکته‌ اساسی‌ را استخراج‌ می‌کند:

1. از حدود سال‌ 800 پیش‌ از میلاد مسیح‌ که‌ "عصر خلاقیت‌ دینی‌" نام‌ دارد، با شخصیت‌های‌ بزرگی‌ چون‌ زردشت‌، لائوتسه‌، کنفوسیوس‌، بودا، پیامبران‌ یهود و درنهایت‌ مسیح‌ (ع‌) و محمد (ص‌) روبه‌رو می‌شویم‌. این‌ سیر نشان‌ از گسترش‌ و پراکندگی‌ پروژه‌ حقیقت‌یابی‌ دارد.

2. نکته‌ دوم‌ که‌ از مورد اول‌ استنتاج‌ می‌شود، این‌ است‌ که‌ ادیان‌ دوره‌های‌ تاریخی‌ متفاوت‌، مفاهیم‌ گوناگونی‌ را در رابطه‌ با امر مطلق‌ و حقیقی‌ پدید آورده‌اند. از این‌ رو ادیان‌ در جوامع‌ و فرهنگهای‌ مختلف‌ و بر حسب‌ نیازهای‌ متنوع‌ رشد کرده‌اند.

«هیک‌ »در مقاله‌ای‌ با عنوان‌ "در باب‌ درجه‌بندی‌ ادیان‌" می‌گوید: "نمی‌توان‌ اعتقاد داشت‌ که‌ همه‌ ادیان‌ در یک‌ سطح‌ برابر از ارزش‌ و اعتبار هستند اما هیچ‌ کس‌ هم‌ قادر به‌ درجه‌بندی‌ آنها نیست‌."

اما این‌ نکته‌ که‌ ادیان‌ متفاوتی‌ با اعتقادات‌ و دکترین‌های‌ گوناگونی‌ وجود دارند، از نظر الهیاتی‌ چگونه‌ قابل‌ فهم‌ است‌؟ این‌ مسئله‌ موقعی‌ حاد می‌شود که‌ بدانیم‌ ادیان‌ بیان‌کننده‌ مسائل‌ متضاد و گاه‌ متناقضی‌ هستند. هیک‌ برای‌ حل‌ این‌ معضل‌ به‌ دو نکته‌ مهم‌ اشاره‌ می‌کند:

اول‌ آنکه‌ خداوند یا امر مطلق‌، نامتناهی‌ و فراسوی‌ فهم‌ ماست‌. به‌ نظر وی‌ اگر بتوانیم‌ خداوند را کاملا توصیف‌ کنیم‌ و وجود درونی‌ و حدود بیرونی‌ وی‌ را توضیح‌ دهیم‌، آن‌ دیگر خداوند نیست‌. خداوندی‌ که‌ بتوانیم‌ با ذهن‌مان‌ به‌ وجود وی‌ رسوخ‌ کنیم‌ و با کشتی‌ اندیشه‌هایمان‌ به‌ کرانه‌های‌ آن‌ برانیم‌، صرفا تصویری‌ جزئی‌ و محدود است‌.

دوم‌ آنکه‌، وقتی‌ به‌ نیایش‌ها و راز و نیاز سنت‌های‌ دینی‌ متفاوت‌ نظر می‌افکنیم‌، متوجه‌ نوعی‌ همپوشانی‌ وهم‌آمیزی‌ بین‌ آنها می‌شویم‌. این‌ مسئله‌ نکته‌ای‌ اساسی‌ در تفکر جان‌ هیک‌ است‌. از دیدگاه‌ هیک‌ روایات‌ متعدد از واقعیت‌ الهی‌ درست‌ هستند، به‌رغم‌ اینکه‌ همه‌ آنها در تمثیل‌ها و قیاس‌های‌ ناقا بیان‌ شده‌اندوهیچ‌ کدام‌ حقیقت‌ کامل‌ نیستند. بنابراین‌ مفاهیم‌ متفاوت‌ خداوند به‌ عنوان‌ یهوه‌، الله‌، کریشنا، یاراما آتما، تثلیث‌ مقدس‌ و نیز مفاهیم‌ گوناگون‌ ناشی‌ از ساختار پنهان‌ واقعیت‌ همچون‌ صدور ازلی‌ برهمن‌، یا فرایند کیهانی‌ گسترده‌ منجر به‌ نیروانا که‌ بیانگر تصاویر قدسی‌ هستند و هیچ‌ کدام‌ ذاتا کامل‌ و به‌ نحو جامعی‌ مطابق‌ با سرشت‌ نامتناهی‌ آن‌ واقعیت‌ غایی‌ نیستند. البته‌ «هیک‌» تاکید می‌کند که‌ هر مفهومی‌ از خداوند یا وجود متعالی‌ معتبر نیست‌ بلکه‌ تنها آن‌ مفهومی‌ که‌ از تجربه‌ وحیانی‌ و از طریق‌ یک‌ سنت‌ بزرگ‌ عبادی‌ آزموده‌ شود و ایمان‌ انسان‌ را در طول‌ سده‌های‌ متوالی‌ تداوم‌ و استمرار بخشد، به‌ طور محتمل‌ مواجهه‌ اصیل‌ با واقعیت‌ الوهی‌ را بازمی‌نمایاند. از این‌ رو نگاه‌ هیک‌ به‌ چگونگی‌ ظهور و گسترش‌ امر الوهی‌ یا قدسی‌ تنها منحصر به‌ ادیان‌ توحیدی‌ نیست‌. او مانند اکهارت‌ میان‌ خداوند و امر الوهی‌ قائل‌ به‌ تفکیک‌ می‌گردد. بر این‌ اساس‌ در کتاب‌ خداوند نامهای‌ بی‌شماری‌ دارد معتقد است‌ که‌ امر الوهی‌ یا الوهیت‌ تنها یکی‌ است‌ اما در زمینه‌های‌ فرهنگی‌ متعدد، نمودهای‌ گوناگونی‌ داشته‌ است‌. در همین‌ رابطه‌ هیک‌ در باب‌ ادیان‌ غیرتوحیدی‌ می‌نویسد: "به‌ بیان‌ خیلی‌ محتاطانه‌، تصور می‌کنم‌ که‌ معنای‌ الوهیت‌ به‌ عنوان‌ امری‌ غیرشخصی‌ می‌تواند بازتاب‌ جنبه‌ای‌ از همان‌ واقعیت‌ نامتناهی‌ باشد که‌ به‌عنوان‌ امر شخصی‌ در تجربه‌های‌ دینی‌ توحیدی‌ با آن‌ مواجهیم‌."

«هیک‌ »حتی‌ در توجیه‌ اعتقادات‌ هندوها نسبت‌ به‌ "نیگونا برهمن‌" و "ساگونا برهمن‌" تلاش‌ می‌ورزد تا از چشم‌اندازی‌ کثرت‌گرایانه‌ به‌ آنها بنگرد و حتی‌ به‌ نحوی‌ عمومیت‌ بخشد و آنها را به‌ عنوان‌ دو نحوه‌ متفاوت‌ رویارویی‌ آدمی‌ با امر الوهی‌ بشناساند. بدین‌ معنا که‌ اولی‌ را نمایانگر خدای‌ شخصی‌ و دومی‌ را نمایانگر خدای‌ غیرشخصی‌ می‌داند. هیک‌ بر این‌ هر دو جنبه‌ تاکید می‌کند.

به‌ طور خلاصه‌، هیک‌ فلسفه‌ دین‌ خود را برمبنای‌ اصل‌ حقیقت‌محوری‌ که‌ همان‌ امر قدسی‌ یا الوهی‌ باشد، استوار می‌سازد. به‌ نظر وی‌ فلسفه‌ وجودی‌ همه‌ ادیان‌ فرارفتن‌ از خودمحوری‌ به‌ سوی‌ حقیقت‌محوری‌ است‌. از این‌ رو هر دینی‌ که‌ معتقدان‌ خود را بدین‌ حقیقت‌ رهنمون‌ سازد، از حقانیت‌ برخوردار است‌. به‌ قول‌ هیک‌ همه‌ ادیان‌ در طول‌ تاریخ‌ ثابت‌ کرده‌اند که‌ قلمروهایی‌ هستند که‌ در آنها انسانها قادرند در مسیر تبدیل‌ خودمحوری‌ به‌ خدامحوری‌ پیشرفت‌ کنند. پس‌ نه‌تنها باید حقانیت‌ ادیان‌ دیگر را پذیرفت‌ و راه‌ نجات‌ را منحصر به‌ خود ندانست‌، بلکه‌ باید اذعان‌ کرد که‌ چه‌ بسا دیگران‌ از ما به‌ حقیقت‌ نزدیکترند. اما اگر ادیان‌ بیانگر آن‌ حقیقت‌ غایی‌ هستند، چگونه‌ می‌توان‌ ادعاهای‌ حقانیت‌ متناقض‌ در آنها را فهمید؟ اگر هر یک‌ از ادیان‌ حقیقت‌ واحدی‌ را بیان‌ می‌کنند، پس‌ چرا در ظاهر با هم‌ متفاوت‌، متضاد و بعضا متناقضند؟ به‌ بیان‌ دیگر فرضیه‌ کثرت‌گرایانه‌ جان‌ هیک‌ باید توضیح‌ دهد که‌ چگونه سنت‌های‌ دینی‌ گوناگون‌ می‌توانند ادعاهای‌ حقانیت‌ متضادی‌ داشته‌ باشند، اما در همان‌ حال‌ تجلی‌ اصیل‌ آن‌ واقعیت‌ متعالی‌ هم‌ باشند؟ این‌ مسئله‌ ما را به‌ نقطه‌ چالش‌برانگیز دیدگاه‌های‌ هیک‌ سوق‌ می‌دهد. بهتر است‌ ابتدا به‌ فهم‌ مبانی‌ فلسفی‌ کثرت‌گرایی‌ از دیدگاه‌ هیک‌ نظری‌ بیندازیم‌.

مبانی‌ کثرت‌گرایی‌ دینی‌ ــــــــــــــ

:فرضیه‌ کثرت‌گرایی‌ دینی‌ جان‌ هیک‌ که‌ برخاسته‌ از دیدگاه‌ واقع‌گرایی‌ انتقادی‌ اوست‌، بر چهار اصل‌ استوار است‌: 1. همه‌ انسانها ذاتا دینی‌ هستند، 2. تنوع‌ اساسی‌ باورهای‌ دینی‌، 3. وهمی‌ و خیالی‌ نبودن‌ اعتقادات‌ دینی‌ و 4. همه‌ سنت‌های‌ دینی‌ داعیه‌ تغییر مثبت‌ در زندگانی‌ پیروانشان‌ را دارند.

دو اصل‌ نخست‌ برای‌ همه‌ آشکار و واضح‌ است‌. بحث‌ هیک‌ از سومین‌ اصل‌ آغاز می‌شود ؛ یعنی‌ اینکه‌ باورهای‌ دینی‌، از جنس‌ توهمات‌ نیستند. شایان‌ ذکر است‌ که‌ این‌ دیدگاه‌ هیک‌ نقطه‌ مقابل‌ دو رهیافت‌ دیگر، یعنی‌ طبیعت‌گرایی‌ و مطلق‌گرایی‌ است‌. از دیدگاه‌ طبیعت‌گرایان‌ همه‌ گزاره‌های‌ دینی‌ در باب‌ واقعیت‌ غایی‌ نادرست‌ و برخطا هستند. تنها چیزی‌ که‌ هست‌، طبیعت‌ است‌. گرچه‌ هیک‌ می‌پذیرد که‌ جهان‌ می‌تواند مطابق‌ با الگوی‌ طبیعت‌گرایانه‌ تفسیر شود اما به‌ این‌ موضوع‌ که‌ اعتقادات‌ دینی‌ اموری‌ وهمی‌ هستند، باور ندارد. از سوی‌ دیگر، هیک‌ به‌ دیدگاه‌ غیر واقع‌گرایی‌ دینی‌ نیز انتقاد می‌کند. از نظر وی‌، گرچه‌ غیر واقع‌گرایان‌ به‌ مفید بودن‌ اعتقادات‌ دینی‌ نظر دارند، آن‌ اعتقادات‌ را مستقل‌ از ذهن‌ آدمی‌ نمی‌دانند. طبق‌ دیدگاه‌ این‌ گروه‌ مثلا اگر مسلمانان‌ روزی‌ پنج‌ بار به‌ درگاه‌ خداوند نماز می‌گزارند، چیزی‌ مستقل‌ از دریافت‌شان‌ را نمی‌پرستند. به‌ بیان‌ دیگر غیر واقع‌گرایان‌ برای‌ اعتقادات‌ دینی‌ جدا از ذهن‌ فرد، استقلال‌ و ارزش‌ قائل‌ نیستند. خلاصه‌ آنچه‌ واقع‌گرایی‌ انتقادی‌ هیک‌ را از این‌ گروه‌ متمایز می‌کند، این‌ است‌ که‌ وی‌ برای‌ ابژه‌های‌ اعتقادات‌ دینی‌ خودپایندگی‌ ذاتی‌ مستقل‌ از ذهن‌ انسان‌ قائل‌ است‌. موضع‌ دیگر «جان‌ هیک‌ »در ارتباط‌ با مطلق‌گرایان‌ است‌. مطلق‌گرایان‌ می‌گویند که‌ تنها یک‌ سامانه‌ دینی‌ حقیقی‌ وجود دارد و دیگر ادیان‌ غیرحقیقی‌ هستند. به‌ نظر هیک‌ مطلق‌گرایی‌ تنها هنگامی‌ پذیرفتنی‌ به‌ نظر می‌آید که‌ فرد با تکیه‌ بر سنت‌های‌ دینی‌ خودش‌ سخن‌ می‌گوید، اما اگر نظر مطلق‌گرایان‌ را دربست‌ بپذیریم‌، باید انتظار ارائه‌ دلایل‌ تجربی‌ را هم‌ داشته‌ باشیم‌. در صورتی‌ که‌ مسئله‌ از این‌ قرار نیست‌. مثلا برخی‌ مطلق‌گرایان‌ مسیحی‌ معتقدند که‌ تنها دینی‌ از حقانیت‌ بیشتری‌ برخوردار است‌ که‌ کارآمدی‌ بیشتری‌ در ظهور قدیسان‌ داشته‌ باشد. اما هیک‌ این‌ مسئله‌ را رد می‌کند و معتقد است‌ که‌ هدف‌ اصلی‌ هر سنت‌ دینی‌ ایجاد یک‌ دگردیسی‌ اخلاقی‌ در فرد است‌.

بنابراین‌ - همان‌ گونه‌ که‌ اشاره‌ شد - کثرت‌گرایی‌ دینی‌ هیک‌ ریشه‌ در واقع‌گرایی‌ انتقادی‌ وی‌ دارد. هیک‌ در برابر طبیعت‌گرایان‌، غیرواقع‌گرایان‌ و مطلق‌گرایان‌، ادیان‌ را شیوه‌های‌ مختلف‌ تجربه‌، دریافت‌ و زیست‌ در ارتباط‌ پویا با واقعیت‌ الوهی‌ که‌ فراتر از ذهن‌ آدمی‌ است‌، می‌داند. بر این‌ بنیاد، هسته‌ اصلی‌ فرضیه‌ کثرت‌گرایانه‌ دینی‌ هیک‌ بیان‌ این‌ نکته‌ است‌ که‌ واقعیت‌ غایی‌ یا - به‌ تعبیر وی‌ -"امر واقع‌" بنیان‌ همه‌ تجربه‌های‌ دینی‌ است‌.

پرسش‌ دیگری‌ که‌ در اینجا مطرح‌ می‌شود این‌ است‌ : ادیان‌ چگونه‌ می‌توانند امر واقع‌ را تجربه‌ کنند، در صورتی‌ که‌ برداشت‌هایی‌ متفاوت‌ و بعضا متناقض‌ از آن‌ دارند؟ هیک‌ با وام‌گیری‌ از اندیشه‌های‌ ایمانوئل‌ کانت‌ می‌کوشد به‌ این‌ پرسش‌ پاسخ‌ دهد. وی‌ با تمایزگذاشتن‌ میان‌ واقعیت‌ غایی‌ همچون‌ "امری‌ درخود" و واقعیت‌ غایی‌ آن‌ گونه‌ که‌ در فهم‌ ما ظاهر می‌شود، به‌ این‌ نکته‌ اشاره‌ می‌کند که‌ همه‌ ادیان‌ فهم‌ خاص‌ خود را متناسب‌ با زمینه‌های‌ تاریخی‌ و فرهنگی‌شان‌ از آن‌ "امر واقع‌ در خود" ارائه‌ داده‌اند، اما "امر واقع‌" به‌ دلیل‌ "در خود بودن‌" حقیقتش‌ را بر هیچ‌ دینی‌ نگشوده‌ است‌.

از این‌ رو هیچ‌ یک‌ از سنت‌های‌ دینی‌ به‌ "امر واقع‌ درخود" مستقیما دسترسی‌ ندارند. تنها هر یک‌ بر اساس‌ ظرفهای‌ تاریخی‌ و محدود خود دریافتی‌ از آن‌ را نمایانده‌اند. به‌ نظر هیک‌ دریافتهای‌ ادیان‌ از "امر واقع‌" چونان‌ یک‌ عدسی‌ عمل‌ می‌کند. به‌ این‌ شکل‌ که‌ این‌ عدسی‌ مفهومی‌، واسطه‌ انتقال‌ آن‌ می‌شود. بنابراین‌ هر نامی‌ را که‌ بر این‌ "امر واقع‌ در خود" گذاشته‌ایم‌، ضرورتا انضمامی‌، تاریخی‌ و مآلا محدود است‌. از این‌ رو یهوه‌، الله‌، کریشنا، پدر آسمانی‌، زئوس‌ و... محصول‌ حضور این‌جهانی‌ حقیقت‌ الوهی‌ یا "امر واقع‌ در خود" هستند. با توسل‌ به‌ این‌ بیان‌ می‌توان‌ گفت‌ تثلیث‌ مسیحی‌ همان‌ قدر تجلی‌ اصیل‌ "امر واقع‌" به‌شمار می‌رود که‌ شیوا در تفکر هندو. از این‌ رهگذر، هیچ‌ یک‌ از آنها توهم‌ نیستند. نکته‌ دیگری‌ که‌ باید در اینجا به‌ آن‌ اشاره‌ کرد، نحوه‌ بیان‌ "امر واقع‌ در خود" است‌. به‌ نظر هیک‌ آن‌ عدسی‌ای‌ که‌ ادیان‌ از طریق‌ آن‌ به‌ کشف‌ "امر واقع‌" می‌رسند، اسطوره‌ است‌. تنها اسطوره‌ می‌تواند محمل‌ این‌ واقعیت‌ قرار گیرد. از نظر هیک‌ ادیان‌ از طریق‌ اسطوره‌زایی‌ در خود، بیان‌ "امر واقع‌" را ممکن‌ می‌سازند. هیک‌ در تعریف‌ اسطوره‌ می‌گوید: از نظر من‌ اسطوره‌ داستان‌ یا روایتی‌ نیست‌ که‌ لفظا حقیقی‌ باشد، بلکه‌ اسطوره‌ وضعیت‌ مناسبی‌ نسبت‌ به‌ موضوعش‌ برمی‌انگیزد. از این‌رو اسطوره‌ چیزی‌ است‌ که‌ بدرستی‌ ما را به‌ آنچه‌ نمی‌توانیم‌ از آن‌ به‌ بیان‌ غیراسطوره‌ای‌ سخن‌ بگوییم‌، رهنمون‌ می‌سازد. به‌ طور خلاصه‌ دیدگاه‌ کثرت‌گرایانه‌ جان‌ هیک‌ را می‌توان‌ بدین‌ گونه‌ طبقه‌بندی‌ کرد:1. واقعیتی‌ الهی‌ یا "امر واقع‌ در خود" وجود دارد که‌ منبع‌ غایی‌ همه‌ تجربه‌های‌ دینی‌ بشر است‌. 2. هیچ‌ سنت‌ دینی‌، دریافت‌ مستقیمی‌ از "امر واقع‌ در خود" ندارد. 3. هر سنت‌ دینی‌ شیوه‌ اصیلی‌ ارائه‌ می‌دهد که‌ در آن‌ "امر واقع‌ در خود" دریافت‌ و تجربه‌ می‌شود. 4. "امر واقع‌ در خود" از هر توصیفی‌ چه‌ مثبت‌ و چه‌ منفی‌ فراتر می‌رود و 5. دریافتهای‌ هر دینی‌ از "امر واقع‌ در خود" لزوما تاریخی‌ - فرهنگی‌ بوده‌ و به‌ تبع‌ آن‌ محدود و ناقص است‌.



تواضع و فروتنی از دیدگاه اسلام:ــ منابع :اخلاق در قرآن جلد دوم ، مکارم

شیرازی، ناصری":




برگرفته از :

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *فروتنی* در دو بخش

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *آینده یک نظام سیاسی*


●_ بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ _●
●فرگرد آینده یک نظام سیاسی ●
همانگونه که براي گذران زندگي خود نيازمند برنامه ريزي و چهارچوبي هستيم نظام و اساس يک کشور نيز همواره در تمامي ممالک دنيا داراي برنامه ريزي ها و هدف گذاريهاي خاصي است اين برنامه را در قانون اساسي کشورها مي بينيم . قانون اساسي به مردم کشورها کمک مي کند بر اساس آن بتوانند کارکردهاي مديران را رصد کنند و نيز نقش مشارکتي خود در تعيين سرنوشت خويش را بدانند . قانون اساسي موجب مي شود نظام کشوري بدرستي گردانده واز پايه واساس نقش دولتي خود را اجرا کرده و زمينه هاي يک زندگي خوب را براي ملت ومردم فراهم آورد نياز مبرمي باين موضوع وجود دارد که پايه هاي اوليه نظام بدرستي پايه گزاري شده باشند وسود ملي و مردم نيز در درجه ي اول در قانون اساسي آن کشور رعايت شده باشد
_______از غزلیات سعدی:________
چون عیش گدایان به جهان سلطنتی نیست
مجموعتر از ملک رضا مملکتی نیست
گر منزلتی هست کسی را مگر آنست
کاندر نظر هیچکسش منزلتی نیست
هرکس صفتی دارد و رنگی و نشانی
تو ترک صفت کن که ازین به صفتی نیست
پوشیده کسی بینی فردای قیامت
کامروز برهنست و برو عاریتی نیست
آنکس که درو معرفتی هست کدامست؟
آنست که با هیچکسش معرفتی نیست
سنگی و گیاهی که در آن خاصیتی هست
از آدمیی به که درو منفعتی نیست
درویش تو در مصلحت خویش ندانی
خوش باش اگرت نیست که بی‌مصلحتی نیست
آن دوست نباشد که شکایت کند از دوست
بر خون که دلارام بریزد دیتی نیست
راه ادب اینست که سعدی به تو آموخت
گر گوش بداری به ازین تربیتی نیست
_______* سعدی*________
اين خود موجب قدرت ملي در سطوح جهاني مي گردد تا دولتها در برابر کشورهاي زورگو سرپا ايستاده واز نظام ملي و سياسي خود دفاع نمايد به مردم هرکشوري همانگونه که در فرگرد انتخابات ذکر شد براي انتخاب افراد مجلس مي بايست هم آگاهي کامل داده شود و هم در آزادي کامل در فکر و در انديشه برخوردار باشند و اختيار تصميم گيري را نيز آزادانه داشته باشند تا کساني را انتخاب نمايند که از لحاظ عقيدتي و فکري مناسب باورها وانديشه هاي آنها باشد , با اينوصف متوجه مي شويم که معتمدين مردم که راي آنها را کسب کرده اند بر اساس نقشه راه هر کشور که همان قانون اساسي است پيش مي روند . قانون براي همه يکسان بوده و همه در برابر آن مسئولند . دولتمردان بايد بدانند مردم همچون مديراني به آنها کار را سپرده اند تاآنها توانائي هاي خود را براي انجام امور کشور بکار گيرند .


________*شهریار*________
تا چشم دل به طلعت آن ماه منظر است
طالع مگو که چشمه ی خورشید خاور است
کافر نّه ایم وبر سرمان شور عاشقی ست
آنرا که شور عشق به سر نیست کافر است
آتش مزن به خرمن دلها که تخت جم
آیینه ی شکسته ی بخت سکندر است
بر سر درِ عمارتِ مشروطه , یادگار
نقشِ به خون نشسته ی عدل ِ مظفر است
هرجا که دلشکسته ای ودود ِ آه بّود
گر عیش شحنه آینه باشد , مُکّدر است
کیفر مده,به مافر عاشق ای صنم که کفر
با کافر از ندامت کوبنده , کیفر است
ما آرزوی عشرت فانی نمی کنیم
ما را سریر دولت باقی مُسخّر است
راه دیار مشرق وغرب زهم جداست
عاشق از اینوری ومنافق از آنور است
راه خدا پرسیتی ازاین دلشکستگی ست
اقلیم خودپرستی , از آن راه دیگر است
بگذر ز دشمنان که به محشر شود عیان
کاسباب ارتقای ستمکش, ستمگر است
در کفّه ی ترازوی حکمت, بوّد نصیب
تا فرقدان مراتب, رزق مُقدّر است
آنجا که دب به قیمت پستان نمیخرند
پستانکار نه دایه بود , دایه مادراست
یک شعر عاقلی ودگر شعر, عاشقی ست
« سعدی » یکی سخنور و« حافظ» قلندر است
بگذار, «شهریار» به گردون زند سریر
کز خاک پای « خواجه ی شیراز» افسر است
_______*شهریار*________
عشق به وطن ومیهن را زخاطر نبیریم که مام وطن چشم به منو شما دارد وملتی ودولتی میتواند به سرافرازی برسد که هماهنگ وهمدل باشند:

سروده ا ی زیبا که توسط آقاي سالار عقيلي اجرا شد است
نام جاويد وطن
صبح اميد وطن
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
وطن اي هستي من


شور و سرمستي من
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که همآواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم

بشنو سوز سخنم
که نوا گر اين چمنم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
همه با يک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه با يک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ايران جوان
ز صلابت ايران جوان
ز صلابت ايران جوان
سروده ا ی زیبا که توسط آقاي سالار عقيلي اجرا شد است

=====
شواهدی که نمایشگر ماندگاری و جوانی نظام سیاسی هستند :* اردبزرگ

1- همبستگی و از خود گذشتگی ملی بین توده
2- همراهی اهل فرهنگ و اندیشه با دستگاه اداره کشور
3- بالندگی و پیدایش اهل خرد
4- گردش نخبگان در اداره کشور بدون چالش گسترده داخلی
5- مهم بودن رخدادهای درونی کشور برای مردم
6- رشد سرودهای حماسی و ملی
7- امید به آینده نزد توده مردم
8- مردم اداره کنندگان کشور را پیشرو و پاک می بینند
9- بها دادن به هم دیگر برای اداره کشور بر اساس تواناییها
10- در اندیشه جوانان ، قهرمانان زنده و در زمان حال هستند .
11- دلگرمی همگانی نسبت به گذشتن از چالش های پیش روی کشور
12- پرهیز جوانان از گوشه نشینی و انزوا
13- همراهی مردم با نخبگان دستگاه فرمانروایی
شواهدی که نمایشگر فروپاشی و پیری نظام سیاسی هستند :
1- رشد هزل و جک بین مردم
2- رشد بی تفاوتی بین هنرمندان و اهل فرهنگ نسبت به دستگاه اداره کشور
3- منزوی شدن خود خواسته اهل خرد
4- سردی همگانی نسبت به رخدادهای سیاسی کشور
5- مهم شدن تحولات برون مرزی برای مردم
6- پناه بردن به غزلیات و شعر های بی بنیاد و سکر آور
7- عدم امید به آینده نزد توده
8- لکه دار شدن بزرگان و سروران توده ملت ( آنهایی که زمانی توانایی بسیج همگانی را داشته اند )
9- رشد طایفه گری در درون سیستمهای اداری و خصوصی کشور
10- پناه بردن جوانان به ابرمردان تاریخ برای پوشش ضعفهای زمان خودشان
11- نگاه شک آلود و تیره مردم به رخدادهای کشور
12- رشد گسترده صوفی منشی
13- سیر قهقرایی و دشمنی بین نخبگان مورد تایید ساختار سیاسی و توده مردم .*ارد بزرگ

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤


وطن در قلب هر وطن پرستی عزیز ومحترم است باامید اتینکه وطن عزیز ما ایران نیز در نهایت شادی وسربلندی همواره موفق بوده درجهان نام آور باشد باامید بر آورده شدن این آرزو
_____قلب ایران من :_________
به نقش دلم نقش یک گربه بود
که هرکس زآن قوّت اورا ربود!
سـخن از دلــم بود و ایران من
که شد همچو این قلب ویران من
بگفـتند این گربه بس بی حـیاست
به پای محبــت بسی بی وفـاست
روایــــت به تاریخ ما این نبـود
وگر اجنــبی پا به ایران گشــود
قـدم در قـدم گفته تاریخ ما
که دشـمن شده درجهان میخ ما!
چو ایران ندارد ز هرکس هراس
شمال وجنوبش ویا ترک وفارس
ز کَّـرد وز ایـرانی وهرکه هست
هـمین مردمی پای ایران نشـست!
جوانـش چو ایرانی باخـداسـت
حـساب وکتابش زکافر جـداسـت
وگر گــربـه ایم وّ دراین سرزمـین
دراین جـایــگه حـرمت خود ببـین
توایـرانی و قـلب تو آریــاسـت
حـساب توازکل عـ-الم جـــداسـت
چـوگفتـی منـم مرد ایران زمین
ویا شیر زن ؛ مــام؛وّ همــپای دین
به ایران خـود قــلب آزاده باش
که ایران نبـیند ز دشـمن خــراش
وگررفته راهی ...مشوخوار وپست
که ایران نگاهش به دست تو است!
مــنوتو اگــر درجهان ما شـویم
به عشــق و محــبت اهورا شـویم
فرزانه شیدا/یکشنبه 21 تیر 1388
___________________________
پایان ● فرگرد آینده یک نظام سیاسی●
به قلم : فرزانه شیدا

برگرفته از :

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *آینده یک نظام سیاسی*


بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *هیچ*


●_ بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ _●

●_ فرگرد هیچ _●

_______ «حافظ» _______

ستاره ای بدرخشید وماه مجلس شد

دل رمیدهی ماراانیس ومونس شد

نگار من که به مکتب نرفت وخط ننوشت

بغمزه مسئله آموز صد مدرّس شد

ببیوی اودل بیمار عاشقان چو صبا

فدای عارض نسرین وچشم نرگس شد

بصدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست

گدای شهر نگه کن , که میر مجلس شد

خیال آب خضر بست وجام اسکندر

بجرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

طرب سرای محبت کنون شود معمور

که طاق ابروی جیار منش مهندس شد

لب از ترشح مّی پاک کن برای خدا

که خاطرم به هزاران گنه مُوّسس شد

کرشمه ی تو شرابی بعاشقان پیمود

که علم بیخبر افتاد و عقل بی حس شد

چوزر عزیز وجودست نظم , من, آری

قبول دولتیان کیمیای این مس شد

ز راه میکده یاران عنان بگردانید

چرا که «حافظ» از این راه رفت ومفلس شد.

________*«حافظ» _________

در اندیشه ها ی آدمی همواره میان همه چیز وهیچ /هستی ونیستی /بودن یا نبودن.. وبسیاری از چیزها که یکدیگر را نفی میکنند , آدمی در سرگردانی اندیشه های خود درجستجوی جوابهای فلسفی ومنطقی وعقلانی وقابل قبولی میگردد که توسط آن قادر باشد در شخصیت خود باورها واندیشه های ثابتی را جای داده بر اساس آن زندگی کند واگرچه همواره نوع عقاید با عقیدهای بهتر ومنطقی تر میتواند دتغیییر شکل داده به شکل دیگری برای ما معنا پیدا کنداما هرآنچه وهرچیزی که در زندگی ما , معنائی را بخود گرفته است با کلمه و واژه ی« هیچ» در بسیاری مواقع به نیستی وانهدام ودور ریخته شدن میرسد اگرچه اگر انسان مثبت نگری باشیم که حتی با کلمه یهیچ هم میتوانیم جملاتی پند آموز وعمیق وزیبا بسازریم که یا گویای مهر ومحبتی باشد وکلام دل انگیزی یا منطقی را جلا دهد که توسط آن به انسان پند واندرز ویا حتی امیدی را بدهد برای مثال ما میتوانیم بنویسیم :

(«هیچ چیز ماندنی نیست »)= در رابطه بااین جمله نیز میتوانیم برداشتهای متفاوتی داشته باشیم از جمله اینکه فانی بودن دنیای انسانی را بپذیریم واینکه انسان تاابد با جسم خود دراین دنیا باقی نمی ماند .اما همین جمله در باب دنیا دیگر معنا ندارد دنیا همیشه هست وبااینکه دراین دنیا نیز بسیاری چیزها از بین میروند یا دوباره باز سازی میشوند یا دوباره رشد میکنند اما درباب دنیا میتوان گفت دردنیا هیچ چیز ماندنی نیست اما رشد ودوباره زندگی کردن بر همه چیز جز انسان وحیوانات وپرندگان وحشرات ودیگر نمونه هائی چون این.... همچنان دایره ی دوار سرنوشت وچرخه ی طبیعی خود را طی میکند وبه همین شکل گذری ست برعمر ما وروزتولدی دیگر و دیگر....مرگ احساسها و محبتها وعشق ها.....دنیائی در گذر مداوم استوار برچرخه ی طبیعت و زندگی ...

______ خاموشی شمع ______

یه سکوت و یه صدا , یه عبور ناگزیر لحظه ها

توی تقویم جدید... خط کشیدن روی اون شماره ها

توی خلوت و سکوت ,گذری از همه خاطره ها

و تو قانون زمین,گذر سالی و عمری بیصدا

فوتی کوتاه وبلــند,واسه خاموشی شمعی روی کیک

و دلی غرق سوال,«فوت خاموشی یک شمع « چرا ؟!

دل که میسوزد و میسوزد باز , همچو شمعی به نهانخانه عشق

دیده همواره به شب در پی نور, زندگی در پی خورشید, به فردا, دلشاد

شاید این عشق دگر رفته ز یاد,شاید این عشق دگر رفته زیاد!!!

کاش اما دل ما ,روشن از« شمع »محبت باشد

فوت خاموشی یک شمع چرا ؟... آه خاموشی یک عشق چرا ؟!

____ فرزانه شیدا ______

اما هیچ بودن وهیچ شدن هیچ ماندن وبر هیچ پایه ای نهادن چیزیست که میتوان گفت تنها از انسانی ساخته اسنت که خود را نیز هیچ میداند وبس در نتیجه در حال او نیز فرقی نمیکند دنیا باشد یا نباشد , تغییر کند یا ثابت باشد, رشد کند یا در نیمه راه رشد برای همیشه متوقف شود وبدون شک انسانی که دنیای او با چنین افکاری آلوده به ناامیدی وبی تفاوتی شده باشد در نهاد ودرون خود نیز بسوی هیچ راهی میگردد وبه هیچ نیز میرسد چراکه در گامهای خود هیچگاه نخواسته است چیزی جز آنچه باور دارد را تجربه کند دنیای چنین فرد ی دنیائی مملو از سیاهی هاست ونهاد وسرشت چنین آدمی هرگز در دیگری کششی را برای شناخت وآشنائی بااو ایجاد نمیکند .درواقع اینکه میگویند یک غمکین جمعی را غمگین میکند حقیقتی راستین است که هرچقدر هم دراین جمع نفر دوم خندان ومثبتی باشد که تلاش کند این حضور مایوس وغمگین وکسل کننده را در احساس جمعی حاضرین محو کند اما همانگونه که خنده مسریست وبر سرایت داشتن خنده اعتقاد ویقین حاصل گشته است درغمگین بودن نیز حالت سرایتی خود را داراست شما هرچقدر هم انسان مثبتی باشی وقتر ببینی هرچه میکنی هرچه میگوئی در حال چنین فردی موثر نیست اگر خود برای خود غمگین نشوی برای او خواهی شد واحساس تاسفی که در دل برای او خواهی داشت نیز خود نمونه وشکلی دیگر ازغم است که او بتو منتقل میکند ومعمولا افرادی که بسیار خود را غمشان میدهند ومدام آیه ی یاس هستند ومدام از زندگی در شکایتند معمولاانسانهائی هستند که چون خود رضایتی از زندگی ندارند توان دیدن خنده ی دیگران را نیز ندارند ازاینرو درجمعی نیز اگر حاضر شوند چون خود را شاد نمیبینند وچون نمیتوانند همپای دیگران شادی کنند گاه ناخود آگاه وگاهی نیز با آگاهی کامل جمع را با سخن ها وافکار یاس الوده وغم الوده خود بسوئی سوق میدهند که فضامملو از جوری تاثر انگیز شده ودیگران حتی اگر مایل نباشند شنونده چنین گفتگو هائی در جمعی باشند وترجیح بدهند شبی بهتر را داشته باشند به احترام او وسکوت وگوش کردن دیگران باین شخث,ساکت میمانند وشخص به نتیجه ی مثبت خود که جلب توجه کل حاضرین بخود وغمهای خود ایست میرسد. اما چنین فردی هم به شکلی نیازمند این است که مورد توجه بیشتری قرار گیرد واین عمل او نوعی نشان دهنهدی نیاز اوست به اینکه به او گوش دهند و.اورا درک کنند ویااو هم احساس شوند وهم از سوئی انسانی با روحی بیمار است که می بایست بجای تنها وتنها شنیدن هزارباره ی او از گله ها وشکایتهای مداوم اورا بهمتخصصی بسپاریم که میداند ازکدامین راه وارد شود که بااو بهنتیجه برسد چونمنوشما هر راه حل ودلداری وهرچه راهم کهبااو بگوئیم برای اوهر شکلی از چاره راهها راهم برشمریم بدون تردید بی نتیجه خواهد بود چراکهبنوعی او باین کار عادت کرده است که مدام ناله ی غم سرداده ومدام برای دیگرزان مرثیهی من بدبختم ودرناچاری مانده ام را سردهد چیزی که وقتتی به تکرار درزندگی دیگران اینگونه مرثیه خوانی ها اد امه وادامهخ پیداکند ودرتکرار مداوم باشد بی شک تولید روحی ضعیف ودلی ناامید وافسرده بر فرد ثالث وافراد دیگر نیز خواهد داشت. وچنین فردی را نیز شاید یک یا دوبار دیگر حتی مردم ودوستان به دوره ای دسته جمعی خود دعوت کنند اما باگذر چندزمانی وقتی اینگونه ناله کردنها واشک دراوردن های جمعی ادامه پیدا کند دیگر هرگز کسی دیگر حاضر نیست که در گردهمآئی های خود با دیگران که میتواند روز وشب وساعاتی شاد وخوب را به همراه داشته باشد با چنین فردی آن را شریک شده و به مرور از دعوت او به مجالس دست کشیده میشود وحتی اگر دیگران بدانند درمجلس فلانی این شخص نیز حضور دارد وقرار است بار مرثیه خوانی اورا شاهد باشند وشبی تنها به دلداری این یکنفر بگذرانند بدون اینکه هربار بحث را عوش هم میکننداواز شکل سخنها باز مسئلهرا بدرد وغم ومشکل خود باز میگرداند ومهلت نمیدهد نتادیگران کمی هم ازخود بگویند آنگاه اورا درکل از محدودهی رفت وآمد وخانه ومهمانی های خود وحتی دیگران حذف میکنند واو باز به همان دنیائی بازخواهد گشت که مدام از آن صحبت میکند:غم , تنهائی , درک نشدن وبدبختی واینکه یادتان نرود من بدبختم ودردینا غم عالم مال من است وبااین مرثیه ها هرکه هرچقدر هم تاب وتوان بیاورد سرانجام سعی میکند از یک فرسخی خانه ی این شخص هم رد نشود وحتی ب هجائی نرود که باز شاهد اینگونه مراسم غم آلود او وناله زدنهای او باشد وقصه ی صدباره اینرا بشنود که دنیا جای بدی ست وآدمها از دنیا نیز بدترنداو در زندگی بسیار بد آورده است ومیتوانست چینی وچنان باشد دنیابااو نبود ونیست وهمه چیز ضد اوست وخبر نداری که فلانی بامن چنین کرد ئدیگری مرا درک نکرد وآن یکی بمن پشت پازد وخبر نداری به بستر بیماری افتادم وقتی که فلان مورد در زندگی من پیش آمد وهیچکس هم بیاد من نبود سری بمن بزند و......با چنین شکلی از شکایات وناله فرد هرچقدرهم انسان مهربان وزحمت کشی در زندگی خود باشد اما بازباید مطمئن بود که هرگاه در انسانی تا این حد امواجی منفی قوی ومانا وتکراریست حال درهر زمینه ای ودر کل هرچیزی که در انسانی بیش از حد مجاز باشد که دنیای او. واطرافیان اورا تحت تاثیر خود قرار میدهد آنگاه چنین فردی نیاز مبرم به روانشناس دارد تا دکتر روانشناس بتوانداز راه درست , دیدگاه های این شخص را تغییر داده وبه باز سازی روحی و روانی وتفکری او بپردازد .این چیزی مشخص است که وجود چنین فردی نه تنها صدمه ای برخود اوخواهد بود ,بلکه صدماتی نیز به اطرافیان وجامعه ی او نیز وارد خواهد ساخت چراکه انسان عادی ومعمولی قادر نیست درزمانی بیش از حد معمولی وقانونی بدن خود در شرایط اندوه وغنم سرکند بی آنگکه خود غمگین واندوه زده وافسرده گردد به محدودهی زندانها اگر نگاه کنید تعداد افرادی که افسرده اند بسیار بیشتر از دیگر مکان هاست چراکه زندانیها درمحدودهی بسته ی زندان جز دیدن یکدیگر راه دیگری به بیرون وفضای باز تر با ادمیان بیشتر یا حتی تفکرز های بهتر ندارند ولی هم اوکه قرار است یک ماهی در زندان بماند باانکهن یک تا چندسال در زندان بوده ویاباید بماند در مجاورت کسی که برای تمام عمر قرار است انجا باشد یا اصلا محکوم به مرگ است فضا فضای غم است وبین این احساسات این افراد مختلف در شرایط مختلف یک چیز مشترک است این افرراد هم برای خود همئ برای ان دیگری هم از زندانی وبستهبودن خود در محیطی محدود هم از غم اینکه فضای شادی درمحدوده یاو پیدا نمیشد «دچارافسردگی های مزمن روحی » میشونمد وبسیارند کسانی درشرایط این افراد که پس از آزادی از زندان نیز قادر نیستند به حال اولیه باز گردند وهمیشه غمگینند فرد ازادی هم که خود را درقفس و زندان اندیشه ی خود باغمها ومشکلات به حبس روحی فرستاده است شرایط آنقدر ها هم متفاوت با زندگی واقهی نیست چراکه روحی که اسارنت وغم را بامور دارد زندانی وازادش هردو در اسارت روحی خود فرو رفته اند درواقع اگر میخواهید کسی یا کسانی را چنان وابسته بخود کنید که تا آخر عمر باور کنند که اگر تو نباشی او میمیرد کافیست دنیای پیرامون اورا محدود به خانه ی خود وفضائی کنیم که در آن فقط تو هستی وافکار توواجازه دین وشنیدن اخبار یا حتی فیلمی در تلوزیون را باو نداده و اجموقعیت اینکه از محدوده ی حیاط خانه انطرف تر برود را ،ازاوبگیریم واز رفقتوامد به فضاهای دیگر اورا منع کنیم ودردنیای خارج را براو ببندیم آنگاه هرروز وهررزو غمگین ترین ترانه های زندگی را از سی دی خانه برای او پخش کنیم .وهربار او نیازمند چیزیست برای بدست آورد ن آن اورا درانتظار بگذاریم .مدام بهانه بیاوریم کهدربدر دنبال خرید این چیزی که میخواهد هستیم اما انگار باید بیشتر بگردیم تا معادل همان راباقیمت خوب برایش تهیه کنیم که او خانواده هم ضرر نکند بااین شکل بحدی اورا منتظر بگذاریم ب که وقتی آنرا به کف آورد حتی ذوق کند که شما لطف کرده اید واینرا برای او تهیه کرده اید بی انکه بداند همه جا آنچه اونیز داشت بود اما شمابرای اوتهیه نکردید تا قدر شمارابداند وتوصر کند اگر سشیاست شمانبود وتوجه شما امروز مجبور بودی این چیز را حال شوکولاتی ست یا سیگاری یامواد غذائی ...هرچه که هست بی شما ممکن نبود بتواند پیدا کند.اینکار را باکودکی میشود کرد بدون اینکه هرگز دریابد که بیرون ازخانه آد میان دیگری نیز زندگی میکنند وچنین فجایعی نیز بسیار اتفاق افتاده است که درجامعه ای مردی وپدری , همسریا فرزند خودرا چنان تحت تاثیر رفتار واخلاق بد خود قررار میدهد که او بشدتازاو میترسد وآنگاه دردنیارا بروی او می بندد تا خود تنها کسی باشد که ازاین شخص بتواند استفاده کرده ونیازهای خو.د واورا تهیه سازد وممکن است چینی فردی خود نیز ازجمله افرادی باشد که درواقع خودرا هیچ نمیداند وازترس ازدست دادن محبت ان همسر ان فرزند به چنین کاری دست میزند که قدرت خودرا حفظ کرده بتواند براو وزند گی او حکومت کند.

وحال تصور کنید که در جامعه ای پر باشد از انسانهای نالان وغمناک یا کسانی که خودرا هیچکسی نمیدانند وترس هیسچ ماندن آنان با افسردگی نیز مخلوط گردد وچنیسن جامعه ای یا جامعهای ترسناک وپراز ظلمو ستم وکلاهبرداری وخودکشی ودیگر کشی خواهد شد یا پرازآدمیانی که جزمصرف کننده بودن هیچ ثمره ای در دنیای خود ندارند ونمیتوانند هم انسانهای مفیدی باشند چراکه موعیت اینکه کسی باشند را نه خودبخود داده اند نه اطرافیان وزندگی دراختیار او گذاشته است که کسی باشند وامیدی را داشته باشند که شاید توسط ان به شادیهای کوچک کمکم راه شادبودن در محدودهی بزرگتری را بیاموزد وپیدا کند درجائی که محیط مواقع خنده نیست مثلا دریک ختم چگونه انتطازر دارید شخصی در آن میان برخاسته وقهقهه سردهد وبعد هم تقاضای رقص باباکرم را از صاحب مجلس داشتهباشد این دقیقا همان فضای فکری آن شخص است اودرعزای نداشتههخا و.ناامیدیهای خود حتی درعزای زندهبود ن خود نشسته استوتوقع ندارد شما باو بخندید یاشماشاد باشید یا شما باشادبودن بتوانید اوراکنار زده وزندگی بهتری برای خود د اشته باشیدو آنوقت است که دنیا هرچقدر سبز کم کم در نگاه شما نیز خاکستری وسپس تیره تر وسرانجام سیاه خواهد شد ومروز زمان دیدگاه شما را که استارت وشروع بدبینی را آغاز کرده است کم کم وبه مرور به همان جایگاهی میرسد که ازاین شخص در زندگی دریافت کرده اید .چراکه انسان نمیتواند درهمه وقت وهمه زمان مثبت مطلق وکامل باشد وهستند بسیاری از چیزها که براساس موقعیتها می بایست منفی بودن شکل آنرا پذیرفته و قبول کنیم .وبرای مثال تاریکی شب را یکی زیبا میداند وبا ستاره وماه وحتی ابر وباران وبرف آن بسیار خود را خوش ودر ارامش روحی در سکوتی دلپذیر می بیند اما دیگری بعلت همان درون آزرده وغمناک آنرا سیاهی دنیا می بیند که امدن خورشی هم برآن چندان تغییر شایانی در دیدگاه او نخواهد داشت وباز باخود میاندیشد این نور هم پنهان کننده تاریکی ها وزشتی های زندگیست براین مطلب که شب درحقیقت سیاه است نمیتوانیم حرفی بزنیم اما شبهای برفی نه تنها سیاه نیست بلکه در سپیدی برف ودرنور چراغها ودر میان حالت گذر باد وگذر رهگذری که جای پای او سفید وزیبا بر صحنه ی خیابان وکوچه میماند در نگاه فردی منفی , هزار معنی تلخ دیگر را تداعی میکند ازجمله اینکه کسی درتنهائی شب دراین هوای برفی وسرد ازاین کوچه به غریبی گذشت درهمان زمان که فرد مثبت به شوقی آن برف ان بارش وباد وان جای پا را به زیبائی نگاه میکند وشاید بخود بگوید در این شب برفی زیبا کسی دارد ازاین برف درخیابان لذت میبرد وزیر آن راه میرود داشتن یا نداشتن چتر مهم نیست مهم این است که هوا برفیست اودرخیابان است وحال که هست از کجا معلوم از ان لذت نمیبرد من خود اینگونه هستم در هرکجا هرزمان باشم به بهترین شکل ازآن بهره میگیرم به زیباتری شکل آنرا برای خود معنا میکنم به احساسی زیبا انرا برای خود تعبیر میکنم شاید بر اساس درد پائی ودردی در بدن برایم مقدور نشود هفته ای را ازخانه خارج شوم ولی هرروز صبح که دراین روزها بر خاسته دوری درخانه ی خود زده ام در انجام یکایک کارهای خانه ام حتی با حضور ووجود درد در بدن باخود این تصضویر فکری این فکر ذهنی را داشته ام که براتی مثال اگر در آشپرخانه باشد با خود بگویم که من وقتی اینکار را انجام دهم وبه تمام کنم آشپزخانه مثل گل برق میزند وهمه چیز زیبا ومرتب میشد وازا« ریخت وپاش شب دیگر خبری نیست .وقتی به جمع کردن رختخواب میپردازم باخود میگویم همینکه تخت درسنت شد وروکش آن صاف ومرتب بروی آن کشیده شد پرده ها را باز میکنم ومیگذارم نور بداخل بیاید کمی هوا ی تازه را از پنجره بداخل خانه میاورم انوقت خانه از آن هوای دم کرده ی شبی پراز تنفس بدون گذر باد وهوای تازه بیرون آمده وهوای تازه بداخل می اید وگلدانهای خانه ام نیز نفس میکشند ومیدانم بسیاری صبح با کسالت ازخواب بیدارشده اولین چیزی که میگویند این است : اَه باز صبح شد یه عالم کار,روسرم ریخته تازه باید بیرونم برم.

هیچوقت چنین شروعی شروع خوبی نیست که چه با تنی سالم این را گفته با استقبال روز برویم چه سرماخورده باشیم ویا بدلیل ودلایلی در بدن خود احساس سلامت کامل نکنیم وآنگاه روز ما روبه نیستی خواهد رفت از هیچ به هیچ خواهیم رسید چراکه در نظر داریم باهمان یک جمله دقیقا به تکرار همان کارهائی بپردازیم که دیروز هم همان را کردیم ودست وروئی شستیم وصبحانه ای خوردیم وخانه ای تمیز کردیم وراهی کار شدیم

اما اگر با بیداری چشم, بیداری دل ونگاه را هم ببخشیم« هیچ »میتواند «همه چیز» باشد وبی اینکه کمترین تغییری در شکل روز ما صورت گرفته باشد وبرنامه دقیقا همان برنامه ی دیروز باشد اگر بااین دیدگاه برخیزیم که باخود بگوئیم امروز روز جدیدی ست ومنمیخواهم شکل کار کردنم بتا گوش دادن با رادیو باشد برخلاف همیشه که سکوت را دوست داشتم با صدای رادیو صبحانه بخورم یا پنجره ها رو بادوبوران هم بود باز میکنم شاید یکم عوض شدن هوای خونه, تنفس از یه هوای صحبگاهیبتونه روحیه ی بهتری بهم بده که همه اون کارا رو با احساس بهتری انجام بدم .اگر ج داریم که درکنار همه ی روزمرگی کارها چیزی بان بیافزائیم چرا به « هیچ» تن در دهیم؟؟ وبه یکنواختی چرا اگر فرزندی داریم امروز پیش از رفتن زودتر حرکت نکنیم وبااینکه او نیازی ندارد که تا دم مدرسه او کسی بااو برود امروز را تا دم مدرسه بااو برویم وبعد بدنبال کارخود برویم یا اگر باید درخانه روز را طی کنیم چرا بجای اینکه همیشه همان روتختی همیشگی را روی تخت بگذاریم از یک پارچه وحتی ملافهی سفید ساده ای جایگزین آن استفاده نکنیم .تصور میکند عید وتروتمیزی وجابجای خانه وتعویض پرده ونونوار کردن هم لباس خود هم زندگی وچیدن سفره هفت سین برای چیست؟ دقیقا برای همن تغییر دادن شکل روحیه ی خود وخانواده چرا همیشه یکجور ویک شکل باشیم در اروپا تعطیلات بسیاری هست که به مناشسبت آن رنگهای مختلفی را درخانه بکار میبرند وبمانند سفره ی هفت سین سفره های دیگری را بر میز ناهارخوری ورنگهای مخصوصی را برتای زدن پرده استفاده میکند وبرای مکثال کریسمس تمام رو میزی ها پرده ها روتختی ها حتی بشقاب ودستمال سفره کاغذی یا پارچه ای همه به رنگ قرمز وسبز وطلائی ونقره ای تغییر میکند گل مخصوص کرسیسم درخاک بروی میز قرار میگیرد درخت کریسمس گذاشته میشود مجسمه های بابا نوئل وفرشته وغیره در شکلها ودیزاینهای مختلف درهمه گوشه خانه قرار میگیرد شمع های قرمز وسبز بسیاری روشن میشود روی میز غذا جاشمعی هاوی به شکل ستاره یا فرشته یا بابانوئل یا گوزنهای بابا نوئل با شمعی افروخته میشود دیتمال کاغدی یا پارچه ای روی میز با بشقابهائی که رنک قرمز وسبز وطرحی از نماد کریسمس را دارد حال یا دخرت کریسمس برویس آن نقش بسته یا بابانودل با کالسکه وگوزنهایش یا ستاره وفرشته و.... وبدور آن حلقه ای ازهمینگونه دیزاین ها که به شکل زیبائی دستمال را طرح و.دیزاینی داده باشد حتی قاشق چنگالهای مخصوص با رنگها ودیزاین های مربوط به گریسمس همین برنامه در عید پامک با رنگ زرد وجوجه وتخم مرغ که نماد عید پاک است تکرار میشود وبسیاری ازاینگونه مراسم که خانه ومحیط خانه بطور کامل عوض میشود حتی رنگ لباسهای ایندوره نیز هماهنگ با مراسم میشود صرفنظر ازاینکه همین برنامه در خیابانها وفروشگاهها نیز با میسجشسمه جوجه وتخم مرغ وشکلات تخم مرعی وجوجه ای و....رنگهای زرد وتزئینات بسیار تکرار میشود همه ی اینها برای چیست شاید بگوئید خوب دلشان خوش است .چرا دل شما خوش نیست وازکجا میدانید همه ی آنان که هرسال این مراسم را وحتی زحمت چیدمان اینخانه وان مغازه را بخود میدهند دل یا زندگی یا درامد آنان بدتر ازشما نیست اما شما درهوای بهتر هم زندگی میکنید دربیشتر اروپا دراین زمانها دراین مراسم برف وبوران وسرمائی بیداد میکند که بر ای خرید کادو گذشتن از خیابانهای لیز چه با اتومبیل چه با پای خود ایستادن در پشت صفهای طویل دوران کریسمس چه برای مواد غذائی مخص.وص کریسمس وتعطیلات چندین روزه ی پشت هم که مغازه ها بسته است چه برای خرید وپیداکر دن کادو برای هریک هزارنفر درخانه وخانواده وفامیل وهمسایه وگذاشتن گل خشکی گرد با تزئینات قرمز وسبز وتوپهای نقره دوطلائی به درنماد کریسمس وحتی پادری جلوی در که بروی آن نوشته شده کریسمس مبارک خوش آ»دید همه وهمه برای کسی گذاشته شده که شاید وضع مالی یکسانی باتو دارد وشاید نمیتواند مهمانی را دعوت کند یا اصلا کسی را ندارد دعوت کند اما بااینحال همه ی این مراسم را بجا می آورد چراکه میداند این تغییر وتنوع برای خوداو روحیه او شروع بقیه روزهای او لازم وضروریست حتی اگر فردی کاملا تنها در کل دنیا باشد.

_____ خانه ی محزون______

خانه ای تنهاست ..چشم من اما

آشنا با گوشه های خانه محزون

آینه در کنج دیواری

در صدای بیصدائی ها

قصه گویداز جدائی ها

صندلی ها تکیه بر میز کنار خویش

خسته اند از انتظاری گنگ

بس اسیر حسرت یک جنبش کوتاه

ساکت و خاموش

پرده های پر غبار اما

آرزومند صفای نور خورشیدند

وه چه غمگینند

ساعتی..در تیک تاک غصه دار خویش

آن دل بی تاب عاشــــق را

آ ن نگاهشادو خندان را

بر تن آن عقربکهای خوش

دیروز میـجوید

لیک این صبح خوش امـروز

پیک شادی را هنوز ،اندر پس یک راز

بر تن این پرده های شیشه ی خاکی

از نگاه خانهی محزونی...فرو بسته ست

عقربکها نیز

بی خبر از معنی شادان خود هستند

تیک تاک لحظه ی دیدار....

می گشایم پرده را آرام

گوئیا اینک نگاه خانهء محزون

با شگفتی سخت ...حیران است

وه که این خانه بسی در هم پریشان است

آه ای تک خانه ء محزون... با سرشک چشم

میشویم غبار از شیشه ی غمناک

پاک میسازم تن افسره ات از خاک

میزدایم غصه را از این نگاه خاکی غمناک

صندلی ها جابجا گردید

از تب حسرت رها گردید

آه ای گلدان خالی پر کنم امروز

با گل سرخ و به صد گلبرگ

گل عروسی لابلای آن

میخک سرخی میان آن

نرگسی یاسی...با شکوفه های گیلاسی

در تو میریزم خنک آبی

بعد از آن گویا تو سیرابی

آب وجارو میکنم آنگه حیاطم را

آه اینک خانه ام زیبا و خندان است

وه چه شادان است

یار من آخر در این تک خانه مهمان است

آه ای زنگ در خانه...بیصدائی ها دگر مردند

بسکه هر دم سینه و قلب من آزردند

بیصدا بودند لبهای شکایت نیز...

در خموشی های اندوهی

اینک اما لحظه دیدار و گفتار است

...آه آمـــد....

این صدای پای او از پشت دیوار است

زنگ در ...آری صدای زنگ در آمد

میدوم من با شتابی تنــد

التهاب لحظه دیدار

باز شد این درب سنگین ... بار دیگر باز

زندگانی بار دیگر در دل این خانه شد آغاز

او در آمد با کلام ساده لبخند

با سلامی پاک...

آمدی ؟ مـن منتـظر بـودم

خانه هم در انتظارت بود

خوش درا محبوب من کاینجا

در تب دیدار تو عمریست میسوزد

دیرگاهی این دل و این خانه خالی

روز و شب در اتنظاری تلخ

دیده غمگین بدر دوزد

خوب بنگر خانه بی تاب است

چون دل من در هراسی تلخ میسوزد

تا مبادا "اینهمه " رویا و در خواب است

بعد از این اما ... بعد از این اما

بی تو هرگز سر نخواهم کرد

بی تو هرگز سر نخواهم کرد

______فرزانه شیدا________________

و میدانید که زندگی مجردی در اروپا برای پیر وجوان / زن ومرد بسیار عادیست وبدون نیاز بداشتن حتی همسری وخانواده ای برنامه هائی از سوی اداره ومحل کار مثل شام کریسمس با همکاران ویا برنامه چینی باهمان دوست وهمکار در سطحی که وضع مالی اجازه میدهد روز وبرنامه ی مراسم را برای همه به خوشی تبدیل می کند وباز دراینجا هم هستند انسانهای منفی که اینکارها را نکنند وتنهادرخانه بمانند وهیچکش از اطرافیان وآشنایان اوهم با شناختی که ازاو دارند اهمیت ندهند که او دوست دارد تنها باشد یا نه اهمیت بدهند که خوب اوخودش دوست دارد تنها باشد دعوت هم میکنند واو باز تنها درخلوتش مینشیند بی آنکه علت درست وحسابی براین انزوا داشته باشد نه تنی مریض داشته باشد نه اوضاع خراب مالی ودرنهایت هیچ نمیکنند جز درخلوت تنهائی به غم شنستنی بی دلیل که به هیچ کجا هم نمیرسد

درکنار آن هستند آنکه اگر هیچ هیچ هیچ نکنند وهیچ کسی نیز به آنان هیچ اهمیتی ندهد هیچ حاضر نیستند هیچکاری نکنند وهیچ جائی نروند وهیچ بهره ای از این ایام تعطیلات نبرند بلکه با تور گروهی به مسافرت گرمسیری میروند یا نه به تنهائی با بلیط هواپیما واتوبوس وقطاری و رزرو هتلی نه چندان سطح بالا یا با دادن غذا یا حتی بدونن پان راهی سفری یه به اسکی مشوند ودامنه ی کوهها یا به جائی گرم می بینید که برای هیچ شدن همه جور راهی هست برای همه جوره از هیچ چیزی برای خود ساختان همه همه جوره راهی هست این دیگر انتخاب منو شماست کدامین را برگزیده باشیم وچقدر از آن وبه چه شکل از آن بهره ببریم یا زندگی را در آن باخته وبرنده شویم. این دقیقا شرایط ومحیط وفضای روحی وروانی وفکری ماست که ازمنو شما کسی میسازد یا انسانی را به هیچبودنسوق داده درباور او مینشیند که هیچ است وهیچ راهی نیز ندارد وهرچه هست همین است که هست وباور نمیکند که میتواند جزاین باشد اگر فقط به فقط خود او اراده کند واگرهرکسی فقط اگر برای خود اراده کند که کسی باشد وچیزی را تغییر دهد دیگر نیازی بدیگری نیز نخواهد داشت . نیاز ادمیان شاید از روی گذر زندگیدر شکلهائی از زندگی به یکدیگر و به هم باشد اما برای ساختار کل زندگی کافیست هریک از افراد این زندگی خود اراده ای داشته باشد آنگاه همبستگی فکری وانجام دسته جمعی نیز مقدرو میگردد چراکه هریک فرد بخود ایماند ارد که میتواند به خواستهی خودهرچه که هست برسد تعییر خود زندگی روستا شهر ده جامعه حتی کشور خود که به همین شکل بوده است که بسیاری از کش.رها قادر بوده اند بسیار ترقی وپیشرفت کنند چه در زندگی فردی چه در جامعه چه در کشور خود پس از« خود» بخواهیم هیچ نباشیم چراکه ما هریک به تنهائی همه چیزیم وباهم بسیاریم .بسیار بیش ازاین که هستیم. اگر فقط به فقط این« باور» را درخود به خود وبه دنیای خود داشته باشیم .همین کافی ست!.

______حافظ ______

زاهد « خلوت نشین »دوش به میخانه شد

از سر پیمان برفت, باسّر پیمانه شد

صوفی مجلس که دی , جام وقدح می کشید

باز بیک جرعه ای عاقل وفرزانه شد

شاهد عهد شباب, آمده بودش بخواب

باز به پیرانه سر عاشق ودیوانه شد

مغبچه ای میگذشت , راه زن دین ودل

در پی آن انشا ازهمه بیگانه شد

آتش رخسارگل خرمن بلبل بسوخت

چرهی خندان شمع, آفت پروانه شد

گریه ی شام وسحرشکر که ضایع نشد

قطرهی باران ما, گوهر یکدانه شد

نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری

حلق ی «اوراد» مامجلس افسانه شد

منزل «حافظ» کنون بارگه پادشاست

دلبر دلدار رفت, جان بر جانانه شد.

______* «حافظ»_______

- فریبکار و نیرنگ باز هیچ پایگاهی نخواهد داشت آخرین و ترسناکترین درسی که خواهد آموخت تنهایی ست . ارد بزرگ

-هیچ کدام از ما ، همه چیز را در اختیار نداریم پس به هم نیازمندیم برای برآوردن نیازهایمان باید به ادب میدان دهیم . ارد بزرگ

- هیچ گاه برای آغاز دیر نیست ، همین بس که به خود بگویم این بار کار ناتمام را ، پایان می دهم . ارد بزرگ

- هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند از پویندگی ما جلوگیری کند . ارد بزرگ

-هیچ فرازی در برابر آدم های پاکباخته توان ایستادگی ندارد . ارد بزرگ

__________________________

پایان _● فرگرد هیچ _●

_●به قلم فرزانه شیدا_●




برگرفته از :

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *هیچ*



پژواک اندیشه در فراسوی مرزها

  تاریخ بشر، داستان مبارزه بی‌پایان برای آزادی، عدالت و معناست. در این مسیر، گاهی یک اندیشه، یک فلسفه، می‌تواند مرزهای جغرافیایی و فرهنگی ر...

بازتاب فلسفه اُرُدیسم در سراسر جهان