۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *خوار نمودن*

●_ بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ_●

● _ فرگرد خوار نمودن _ ●

_____گلستان سعدی*____

آن کس که خطای خویش بیند که رواست

تقریر مکن صواب نزدش که خطاست

آن روی نمایدش که در طینت اوست

آیینهٔ کج جمال ننماید راست

_______ *سعدی_______

«نام انسان» نماد خوبی وپاکی ودرستی ست .بعنوان اشرف مخلوقات با ذکر آنچه خداوند به تکرار به بندگان خود فرموده است آدمی ذره ای از ذات تعالی وبزرگ اوست واحساسات درون وجود وذات بشر نیزباز ذره ای ازآن چیزیست که در خداوندگار عالم موجوداست ازاینروانسان در مقام والائی چه در دیدگاه خداوند چه در عالم قراردارد از این جهت,همگان درجایگاهخود محترموارزشمند هستندواین ماانسانهاهستیم که برای خودودیگران مرزهایانسانی تعیین کرده ایم ویکدیگررادرمکانهائی قرار میدهیم که شاید شایسته ی ذات انسانی نیست وازهمین اینروست که خداوند برای آنکه بشردرظلمت سیاه نادانی باقی نماندوهمواره بهرشد وتعلیم وتربیت روح واندیشه آدمی را, بشارت داده وبه تعلیم دادن خود تاکید داده شده است .خداوندهمواره خواستاراین بوده است که انسان «حریم انسانی»خود ودیگرانرا حفظ نموده در تلاش باشد روح خودرا جلا بخشیده,ذهن خودرا روشن ساخته وقلب خود رادرپاکی عمل واندیشه نگاهداردودر نگاهداشتن «حرمت انسانی خود ودیگران» همواره کوشا باشد.به دین اسلام وهمچنین هر دینی که دردنیا بنگرید می بینید نماد خوب بودن وپاک بودن وآزموده شدن وتعلیم وتربیت فکر وعقل ونهاد وذات واندیشه چیزی ست که به تکرار از آدمی خواسته شده است از این رو انسانی که معمولا یک شبه راه صدساله رامیرود کمتر قدرت وحتی تحمل نگه داشتن جایگاه ومقام وحتی ثروتی را دارد که به این راحتی بدست اورسیده است وسرانجام کمبود علم ودانش ونداشتن تجربیاتی که باعث گردد تا بدانائی در باب مسائل باآنها برخورد کند باعث شکست ویا حس سرخوردگی او میگردد .انسان درهمه چیز میتواند آدم قابلی باشد واستعداد همه چیز را درخود بیازماید اما این بطول زمان نیاز دارد وآنان که خودرادرجایگاهی میبینند دکه دردرون میدانند شایسته ی آن نیز نیستند معمولا اشتباهات زیادی را در رابطه با زندگی ومردم انجام میدهند که همین اعمال ها ورفتارها پایه های آنان را دزجایگاهی که قرار دارد سست کرده وسرانجام چون کشتی بگل نشسته ای حتی از مرحمت خداوند وحتی آدمی بی بهره شده وهمگان اورا خوار میکنند وعلت این است که اینگونه افراد بات دیدن موقعیتها خود را باخته وبه خوار کردن ودلیل شمردن وتحقیر کردن دیگران می پردازند وانقدر خودرادرموقعیت فعلی خود گم میکنند که از خاطر می برند که این همان اوست که روزگاری اروزی جا ومقامی برتر وبالاتر را داشت متاسفانه انسانهای بسیاری چه در برابر خدا چه در برابر دیگر مردم نمک نشناس وبی چشم وروهستند وخدا آنروزی را نیاورد که اینگونه انسانهای پشت صفت ودُون مایه ای جایگاهی را دراین دنیا بدست آورند که مردمی در زیر دستان اینان اسیر خواری ذات پشت آنان شوند چرا که دیگر این عده خدا را هم بنده نیستند چه برسد باینکه بخواهند بر انسان ودیگر مردمان ارج بگذارند ودنیا فقط یکدنیاست وایسن دنیا را نیز تنها متعلق به خویش میداند وکاملا فرتاموش میکند که دنیا بر ای همیشه برای او ماندگار نیست وبه همان سهولت که چیزی را به کف آورد به همان سهولت ان وحتی عمر وزندگی خود را زکف میدهد وتمامی این رفتارها ناشی از نادانی ونداشتن علم کافی واندیشه رشد یافته در زندگیست که خواری فکر باعث خواری درعمل میبشود وحقارت درون باعث اینکه دیگران را نیز حقیر بدارد وخوار کند.اما دنیا بسیار آموختنی دارد که برای « انسان بودن» آموختن هریک آن وظیفه شرعی وبخصوص انسانی ماست که بدرستی ونیکی آنرا بیآموزیم واز خطای عمل دوری کنیم واز منابعی استفاده کینم که بدانیم تفسیر وتوضیح وعملی که بما می آموزد خود به مغلطه بردن فکر ما وگول زدن روح وبه بازی گرفتن احساس واندیشه ی ما نیست.شاعران بزرگ وامداری چون سعدی چون مولانا چون شمس تبریزی , حافظ و....بساری دیگر پندها واندرزهای ارزشمندی را به انسان داده اند دکه خواندن هریک از آنان نیز خالی از این نیست که علمی از علوم انسان بودن را آموخته در زندگی کمتر به خزا رفته کمتر دیگران را ازخود جدا بداریم وکمتر مغرور بخود کشته وبا تواضع وفروتنی همگان را دوست داشته بر اهل قشری از جامعه درهر زنگ وپوستی دردنیا وجهان وکشور خود ازد هر مملکتی ارج وارزش نهاده برای نهاد وسرشت پاک وبزرگ انسانی ارزش معنوی قائل شده واندیشمندانه وعاقلانه در زندگی خود با یکدیگر رفتار کرده حق هریک انسان را محترم بداریم وحقوق انسانی دیگران را ارج گذاشته وبر خواست خداوندی به نیکی وپاکی درعمل ورفتار وگفتار وخلوص نیت در دنیا با دیگر انسانهای روی زمین زندگی کرده همه را با خود یکسان دانسته وبر همگان محترمانه عشق بورزیمونفس واندیشه خویش را پاکیزه ومنزّه داشته در اخلاص روح واندیشه. در نزد خداوندگار خود سر بلند باشیم ودر قبال وجدان خود سرافراز.

_______پند واندرزی از: * گلستان سعدی_______

ای نفس اگر به دیدهٔ تحقیق بنگری

درویشی اختیار کنی بر توانگری

ای پادشاه شهر چو وقتت فرا رسد

تو نیز با گدای محلت برابری

گر پنج نوبتت به در قصر می‌زنند

نوبت به دیگری بگذاری و بگذری

دنیا زنیست عشوه‌ده و دلستان ولیک

با کس به سر همی نبرد عهد شوهری

آهسته رو که بر سر بسیار مردمست

این جرم خاک را که تو امروز بر سری

آبستنی که این همه فرزند زاد و کشت

دیگر که چشم دارد ازو مهر مادری؟

این غول روی بستهٔ کوته نظر فریب

دل می‌برد به غالیه اندوده چادری

هاروت را که خلق جهان سحر ازو برند

در چه فکند غمزهٔ خوبان به ساحری

مردی گمان مبر که به پنجه است و زور کتف

با نفس اگر برآیی دانم که شاطری

با شیر مردیت سگ ابلیس صید کرد

این بی‌هنر بمیر که از گربه کمتری

هشدار تا نیفکندت پیروی نفس

در ورطه‌ای که سود ندارد شناوری

سر در سر هوا و هوس کرده‌ای و ناز

در کار آخرت کنی اندیشه سرسری

دنیا به دین خریدنت از بی‌بصارتیست

ای بدمعاملت به همه هیچ می‌خری

تا جان معرفت نکند زنده شخص را

نزدیک عارفان حیوانی محقری

بس آدمی که دیو به زشتی غلام اوست

ور صورتش نماید زیباتر از پری

گر قدر خود بدانی قدرت فزون شود

نیکونهاد باش که پاکیزه پیکری

چندت نیاز و آز دواند به بر و بحر

دریاب وقت خویش که دریای گوهری

پیداست قطره‌ای که به قیمت کجا رسد

لیکن چو پرورش بودت دانهٔ دری

گر کیمیای دولت جاویدت آرزوست

بشناس قدر خویش که گوگرد احمری

ای مرغ پای‌بسته به دام هوای نفس

کی بر هوای عالم روحانیان پری؟

باز سپید روضهٔ انسی چه فایده

کاندر طلب چو بال بریده کبوتری

چون بوم بدخبر مفکن سایه بر خراب

در اوج سدره کوش که فرخنده طایری

آن راه دوزخست که ابلیس می‌رود

بیدار باش تا پی او راه نسپری

در صحبت رفیق بدآموز همچنان

کاندر کمند دشمن آهخته خنجری

راهی به سوی عاقبت خیر می‌رود

راهی به سؤ عاقبت اکنون مخیری

گوشت حدیث می‌شنود، هوش بی‌خبر

در حلقه‌ای به صورت و چون حلقه بر دری

دعوی مکن که برترم از دیگران به علم

چون کبر کردی از همه دونان فروتری

از من بگوی عالم تفسیرگوی را

گر در عمل نکوشی نادان مفسری

بار درخت علم ندانم مگر عمل

با علم اگر عمل نکنی شاخ بی‌بری

علم آدمیتست و جوانمردی و ادب

ورنی ددی، به صورت انسان مصوری

از صد یکی به جای نیاورده شرط علم

وز حب جاه در طلب علم دیگری

هر علم را که کار نبندی چه فایده

چشم از برای آن بود آخر که بنگری

امروزه غره‌ای به فصاحت که در حدیث

هر نکته را هزار دلایل بیاوری

فردا فصیح باشی در موقف حساب

گر علتی بگویی و عذری بگستری

ور صد هزار عذر بخواهی گناه را

مر شوی کرده را نبود زیب دختری

مردان به سعی و رنج به جایی رسیده‌اند

تو بی‌هنر کجا رسی از نفس‌پروری

ترک هواست، کشتی دریای معرفت

عارف به ذات شو نه به دلق قلندری

در کم ز خویشتن به حقارت نگه مکن

گر بهتری به مال، به گوهر برابری

ور بی‌هنر به مال کنی کبر بر حکیم

کون خرت شمارد اگر گاو عنبری

فرمانبر خدای و نگهبان خلق باش

این هر دو قرن اگر بگرفتی سکندری

عمری که می‌رود به همه حال جهد کن

تا در رضای خالق بیچون به سر بری

مرگ آنک اژدهای دمانست پیچ پیچ

لیکن تو را چه غم که به خواب خوش اندری

فارغ نشسته‌ای به فراخای کام دل

باری ز تنگنای لحد یاد ناوری

باری گرت به گور عزیزان گذربود

از سر بنه غرور کیایی و سروری

کانجا به دست واقعه بینی خلیل‌وار

بر هم شکسته صورت بتهای آزری

فرق عزیز و پهلوی نازک نهاده تن

مسکین به خشت بالشی و خاک بستری

تسلیم شو گر اهل تمیزی که عارفان

بردند گنج عافیت از کنج صابری

پیش از من و تو بر رخ جانها کشیده‌اند

طغرای نیک‌بختی و نیل بداختری

آن را که طوق مقبلی اندر ازل خدای

روزی نکرد چون نکشد غل مدبری

زنهار پند من پدرانه است گوش گیر

بیگانگی مورز که در دین برادری

ننگ از فقیر اشعث اغبر مدار از آنک

در وقت مرگ اشعث و در گور اغبری

دامن مکش ز صحبت ایشان که در بهشت

دامن‌کشان سندس خضرند و عبقری

روی زمین به طلعت ایشان منورست

چون آسمان به زهره و خورشید و مشتری

در بارگاه خاطر سعدی خرام اگر

خواهی ز پادشاه سخن داد شاعری

گه گه خیال در سرم آید که این منم

ملک عجم گرفته به تیغ سخننوری

بازم نفس فرو رود از هول اهل فضل

با کف موسوی چه زند سحر سامری؟

شرم آید از بضاعت بی‌قیمتم ولیک

در شهر آبگینه فروشست و جوهری

____*گلستان سعدی____

انسان در نماد شخصیتی خویش خصلتهای متفاوتی را از خود نمودار میسازد که گاه در جایگاه انسانی برازنده ی نام انسانی نیست یکی از این نماد ها غرور وکبر بیهوده ای ست که به اتکای به آن همواره دیگران را از بالا نگریسته وهمگان را کمتر وپائین تر از خود میبینید وبر همین اساس بخود اجازه میدهد که هر کسی را که همگان را خوار کرده وپشت وکوچک بشمارد درصورتی که انسانی با کمالات وبا اخلاقیات حسنّه و دانش وآگاهی ودانائی بخوبی میداند که همگان ارزشمندند وهیچکس برتر یا سرتر از دیگری نیست ودرنگاه خداوند نیز همه به یکسان دیده شده وبه یکشان از لطف ومرحمت وبرکت او بهره مند میشوند وبااینکه گاه مردمان میگویند خدا یکی را ازاول خوشبخت بدنیا می آورد دیگری راازاول تا به آخر خوشبخت این تصوری ست که عاقلان وانسان های دانا هرگز آنرا باور نداشته و میدانند که هرکسی نان بازو وعمل خود را میخورد وهرچه بیشتر درزندگی تلاشی درست را انجام دهی موفق تری وحال آنکه انسانهائی کهاز مقامی پست به جایگاهی بزرگتر میرسند معمولا از نمونه افرادی میشوند که حقارتهای کشیده دردوران پستی وکمبود هخا ی ناشی از آن آنان را چنان در دنیای دون وپست خود بتاز نگاه میدارد که کمی قدرت وکمی شهرت وکمی احترام باعث میگردد که خویش را باخته تصور کنند براستی بزرگی از بزرگان عالمند وهمگان زیر دستان او وهمین تفکر است که بیش از هرکه خود اورا خوارمیدارد

______ غافل ز خویش ________

کسی که دلی را, شکسته , خوار میدارد

نگاه خسته دلی را ,به گریه , زار میدارد

کسی که راه محبت , نمی شناسد باز

اسیرِ پستیِ دل مانده , بی خبر زین« راز »


که دل شکستن عالم, نه ذاّت انسانی ست

مُریدِ پَستِ جفا بودنی, ز نادانی ست !

کسی که غافل از خود وبی خبر ز یاد خداست

چه ساده برده ز خاطر که زندگی فانی ست


واو که به دنیا, ستم روا دارد

به نقش حقارت « خودی » جدا دارد

کسی که به پندار او, همه خوارند

عداّوتی به حقارت , به آن خدا دارد


سرشت خشم وعداوت ز ذات حیوان است

ندیده نقش وجودش که روح حرمان ا ست

ز دونی وپستی ,به خود نمی بیند

که او به نقش حقارت « خود» ازاسیران است

____سروده ی : فرزانه شیدا_______

*- خوار نمودن هر آیین و نژادی به کوچک شدن خود ما خواهد انجامید . ارد بزرگ

*- تنها کسی که موجب خواری همیشگی ما می گردد خود ما هستیم . ارد بزرگ

*- سرچشمه خوار کردن دیگران ، از بی شرمی و بی ادبی ست . ارد بزرگ

*- کسانی که دیگران را با بی ارزشترین واژه ها به ریشخند می گیرند ابلهانی بیش نیستند . ارد بزرگ

*- آنانی که چیزی برای گفتن ندارند با لودگی و ریشخند تلاش می کنند خودی نشان دهند . ارد بزرگ

¤¤¤¤¤¤¤¤¤

●پایان جلد چهارم بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ●فرگرد خوار نمودن ●

به قلم : فرزانه شیدا


برگرفته از :

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *خوار نمودن*

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *ترس*

●_ بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ_●

●_ فرگرد ترس _ ●

آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشست

پنداشت که مهلتی و تأخیری هست

گو میخ مزن که خیمه می‌باید کند

گو رخت منه که بار می‌باید بست

______* از رباعیات گلستان سعدی_____

ترس نیز یکی دیگر از مجموعه احساساتی ست که دردرون بشر ودر ذات بشر بودیعه گذاشته شده است وبواسطه ی آن انسان میتواند در مقابل هرچه امنیت اورا بخطر می اندازد از خود دفاع کرده ویا از آن پرهیز کند معمولا ترسهای معمولی بشر از چیزهائیست که به ندرت در زندگی ممکن است اتفاق بیافتد از جمله بلایای طبیعی چون سیل وزلزله و... ودیگر ترس های کوچک وبزرگ نیز در در انسان براثر تجارب او تولید شده وقوّت وضعف میگیرد,هرگز انسانی از لحظه ی زاده شدن ذاتا ترسو بدنیا نمی آید بلکه ترس را از دنیای اطراف خودمیآموزد وبااینکه خنده وگریه دردرون آدمی در ذات به گونه ای نهاده شده است که لزومی باین نیست که یاد بگیریم چکونه بخندیم یا چگونه گریه کنیم ترس هم در زمان خود احساساتی چون طپش قلب ویا رنگ باختن وامثال اینرا در خود دارد.اما شدت وضعف این ترسها ودائمی شدن آن بر اساس محیط پیرامون شخص رشد کرده برای عده ای جز خوی وخصلت آنان میشود وگاه این عده با ترسهای خود عمری زندگی میکنند معمولا انسان ترسو نمیتوانددرزندگی خود گامهای مثبت زیادی بردارد چراکه محتاط بودن واحتیاطهای او بیش از اندازه های طبیعی ست وهمین باعث میگردد که شخص کمتر در زندگی رشد وپیشرفتی داشته باشد در فرگردهای گذشته بارها علتهای ترس وکمرو بودن وخجالتی شدن را توضیح داده وافزوده ام که زندگی برای هر فردی به شکلی معنا پیدا مکیند وافکار او را میسازد که آنرا تجربه مبکند شما اگر در زندگی خود با افرادی بسیار محتاط زندگی کنید خواه ناخواه انسانی محتاط بار می آید واختیاط در شکل عقلانی ومرز بندی شده یخود شرط عقل است ومحتاط بودن از عاقل وفرزانه بودن.

____* گلستان سعدی____

بشنو به ارادت سخن پیر کهن

تا کار جهان را تو بدانی سر و بن

خواهی که کسی را نرسد بر تو سخن

تو خود بنگر آنچه نه نیکوست مکن

____* گلستان سعدی____

اما زمانی که این احتیاط بگونه ای باشد که شما بیش از حد ازهمه چیز درترس ودلهره باشید آنگاه قادر نیستید به شکل طبیعی زندگی کنید ودنیا به هر شکلی که باشد درنهایت ارامش یا درطوفان برای شماجز یک پیام نخواهد داشت وآن اینکه دنیاجای ترسناک ودهشتناکی ست که میباید در آن مواظب بودواحتیاط کرد ودر ذهن چینی تصوری خواهد نباید به کسی وچیزی بیش ازحداطمینان کرد چون ممکن است خطرناک باشد یا اینکه نباید زیاد از محدوده هائی عقلانی ساده ,خارج شد مبادا در خطر باشیم وافکاری همانند این که مانع پیشرفت آدمی شده ودرهمه یموارد چون دیواری درجلوی ما وچون شبحی در پشت یا درکنار یا دردردون دل ما همراه ما خواهد بود وناگزیر از انجام بسیاری از کارها دوری جسته واز آن چشم میپوشیم کارهائی که در ذهن ما خطری ست ونباید انجام شود اما در فکر یک انسان معمولی نه تنها خطرناک نیست بلکه شاید هیجان انگیز نیز باشد یا تجربه ای یا پیشرفتی را بدنبال داشته باشد انسانهای ترسو کمتر به ترس درون خود اعتراف میکنند چراکه از وجود چنین احساسی دردرون شرم دارند ومیدانند که اشکالی درکار است واگر ازاین مورد غافل باشد بیمارانی هستند که هم برای خود هم جامعه ممکن است مشکل ساز باشند چراکه احتطاکاری بیش از حد آنان شاید حتی آشیب هائی را برای خودو دیگران فراهم آورد که جبران ناپذیر است زیاد روی درهرچیز وافزایش بیشاز حد ومرز هر احساسی حتی اگر آن احساس عشق وعاطفه ومحبت باشد میتواند زیان آور باشد وباعث آزار خود ودیگران چون بطور معمول هرچیزی حدودی برای خود دارد ووقتی از مرزها عبور کند باعث ناراحتی شخص واطرافیان او میشود در نتیجه ترس هائی که بطور معقول آأمی را حفظ واز خطری حمایت کنند کاملا منطقی ست وجزئی از نهاد آدمی اما اگر ازحد گذشت می بایست بدنبال علت ومعلو وچراه ای برای ان بود مثالهای بسیاری برای هریک از آنچه نوشتم میتوانم بیاوردم که در گذشته نیز ذکر کردمداشتم پدر ومادری بیش از حد محتاط ویا ترسو صدمه روحی مشابه ای را نیز به فرزندان خانواده وارد میکنند صدمه های اجتماعی که اتز سوی انسانهائی بدیگران وارد میشود که طی آن انسان دیگر ازاعتماد کردن واطمینان داشتن بترسد نیز بگونه ای دیگر صدمه ی روانی بر بشر وارد دکرده است وحتی دورغگوئی های کاری واحساسی وعاطفی مثل کلاهبرداری ها و بدخواهی های نوع بشری یا عشقهای دورغین ودوستت دارم های بی دلیسلی که حقیقت ندارد همه وهمه روح انسانی را به قهقرای فکری خود کشانده است بطوری که انسان امروزی با تمامی داشته ها وپیشرفتهای جهانی بیش از گذشته از دنیا وجامعه ی خود میترسدچراکه وسعت صدمه زدنها نیز براثر همین پیشرفتها برای آدمی بیشتر گشته است وراههای صدمه زدن وکلاهبرداری کردن وساستفاده ی انسانها از یکدیگر نیز به همین نسبت پیشرفت قابل توجهی داشته است واگر شاهد دنیسائی هستیم که درآن کسی حتی درمحیط درونی زندگی خود ودرخانواده ی خود نیز اعتماد صدردصدی به مادر وپدر ویا دیگر خواهر برادران خود ندارد همه بر آمده از دنیائی ست که آموخته است که اول بفکر خود باش اگر چیزی برایت ماند بدیگری هم برس واگرنه فقط به فقط به فکر راه افتادن امورات خودت باش ودیگران را به حال خود واگذار واین با خصلت واقعی انسانی جور ویکسان نیست

____* گلستان سعدی____

چشم از غم دل به آسمان می‌گریم

طفل از پی مرغ رفته چون گریه کند

بر عمر گذشته همچنان می‌گریم

بر عمر گذشته همچنان می‌گریم

_____از رباعیات سعدی____

ازاین نظر است که انسان امروزی تنهائی وبی کسی را درجمع خانواده ی خود نیز بیشتر از غربت زده ای احساس میکند که درتنهائی بسر میبرد وترسهای ناشی از تنها ماندن وصدمه خوردن نیز چنان روح انسانی را الوده ی خویش ساخته است که کمتر کسی بدید ونگاه اعتماد واحساس امنیت با دیگری به سخن نشسته ویا حتی درمقابل مهر ومحبلت وعشق دیگران نیز جبهه گرفته میترسد مبادا کاسه ای زیر نیم کاسه باشد ودر اینچنین دنیائی آنکه هنوز قلب خود را سرشار از عاطفه ها میبیند ازدیدن اینگونه دنیائی که درآن با احساس خود تنها مانده وکسی را درجوابگوئی عاطفه های واقعی خود پیدا نمیکند بسیار تنها تر ازهمه احساس میکند چراکه میداند دنیا ی آدمیان امروزی به چشم یک انسان معمولی باو نمی نگرد ونگاهها وافکار برروی او معمولا یا بر این اساس است که بگویند طفلک عجب احمق ساده ایست که هنوز در دنیای ماقبل تاریخی سیر می کند و هنوز خیال میکند مهر ومحبت هنوز دراین دنیا جواب متقابل دارد وهنوز چوب دنیا ومردمش را نخورده یا شایددلش نشکسته است تا بترسد ازاینکه مهربانباشد و مهر بورزد وبه مردم وبشر خدمت کند یا اینکه میگویند کاسه ای زیر نیم کاسه ی اوست شاید از آنهاست کهبه حربه محبت با پنبه سر می برد یا بگویند این شخص از آن کلاهبردارهای حرفه ایست که بهترین راه را برای نفوذ به قلبها انتخاب کرده است که مهر ومحبت سنگ را هم اب میکند ____ در گذار زندگی _____

یک سبد خیال یک دوجین آرزو

صد گرمی امیـد

قلبی باندازه مشت دستهای تو

طپش هائی در هر ثانیـه

و سـالهای زندگـی

با چند آلبوم خاطره

چند دوست ماندنی

بسیار دوستان رفتـه

و نام تو فراموش کـرده

چندین کتاب در کتابخانهء خاک خورده

دفتر و دفاتری از آنچه گذشت

با نام خاطرات من!

یا شاید چند دفتر شعر و نثر

اگر شاعر بوده ای...

یک جاده با راهها و بیراهه های بسیار

هزار اتنخاب در خیابانها و کوچه ها ی شهر

برای رسیدن بآنجا که می باید

... رفت و رسید...!

تصمیمی گاه درست گاه نادرست

گاه در شوق رسیدنی دوان دوان

گاه خسته از دویدن سلا نه سلانه

دیدن چهر ه های آشنا و غریب

روی گرداندن دوستی

که روزی درب خانه ترا ول نمیکرد

و امروز نمی خواست

نگاهش بر نگاهت بیافتد!

رنجشی در دل تو ,رنجشی در دل او

آنگاه که روبروی هم در آمدید

بی هیچ نقشه قبلی

...و زندگی ست این!..

و بهتر آنکه ز آغاز

بی خبر باشیم پایان را

همان بهّ که خدا بداند انتها را

از اضطراب نگرانی آشفتگی ها

بگذار دل بحال خود باشد

بگذار فردا خود بیاید

هر آنگونه کّه خود میخواهد

بگذار حتی اندیشهء آنچه آزارت میدهد

« ترسی »که از شکست

طپشهای قلب را

شب و روز دو چندان میکند

و نشستن آسوده را ناممکن

ز بافتهای درونی بدن

سلولها و اتم های وجود... دور بماند!

عـاقلانه نیست

اینگونه با خویش به سر بردن

خـــود خـــوردن و در «اضطــــراب ثانیه ها »

لحظـه لحظـه آب شدن

در ذهن خویش سخن گفتن و

امکان و نا ممکن را

زیـرو رو کـردن

برای حدس :« چه خواهد شـد؟»

...یکروز با یک سبـد خیـال

با یک دوجیـن آرزو

صد گرم امیــد نیز

کفایت نمی کند, ایستادن را

قدرت راه رفتن را ...روز دیگر

هرچه سبد داشته ای ...خالی ست

و یک آرزو با ذره ای امیـد

با تمامیت نور خورشید نیز

لحظه ای فردایت را روشن نمی کند

یکروز قلبی باندازه مشت دست تو

اعتصاب خواهد کرد

و فریاد خـواهـد کشید:

دیگر بس است مرا دیگر بس

و دل خواهد گفت :

دیگر نمی خــواهم در« اضطـراب »سینــه ی تو

خود را به سینـه کوفتـه

خون را که مایه حیات توست

در سینه تو راه برده

سم آشفتـگی های ترا

به گلبولهای سفید

حمایت دهنده ات باز رسانم

که او نیز در بیقراری های تو

مغـــلوب گــردیــده است

و آخر چه سود اینهمه آشفته زیستن ؟!

بگذار فردا برای فردا باشد

بگذار خـدا بخواهد فـردا

شـادی تو باشد

و رضـای او, رضـای تو

و بگذار به حال خود باشم!

خدا نیز ترا نخواهد بخشید

که باواعتـماد نکرده

به او واگذاری, فردایت را

وآشفته زیسـته ای

در " چه کنم های زندگی " !

عمر خود کوتاه مکن در «اضطراب ِ» فردا

مبادا فردائی را نبینـی

در دست اوست هر چه هست

بگذار در دستهای او بماند...

آن سبد خیال با یکی دو آرزو,مشتـی امید

ترا بس ,که امروز را سر کنی

در آرامشـی .

______از دفتر آشیان شعر: فرزانه شیدا_____

ودنیائی خالی ازمحبت که نیازمند امثال اوست راحت برای اینگونه ادمها آغوش باز میکند واورا بخود میپذیرد. مهمولا پنهان داشن ترس یکی از خصائصی ست کهشخص ترسو در ان تبحر دارد واز شرمی که بابت این موضوع دارد اتفاقا آدمی پرخاشگر خواهد شد که بدینوسیله سعی میکند دیگران را ترسانده از مخالفتهای باخود جلوگیری کند وبا ایجاد همان ترس درونی خود در دل دارد دیگران را تحت سلطه خود در بیاورد .

________گلستان سعدی ______

امروز که دستگاه داری و توان

بیخی که بر سعادت آرد بنشان

پیش از تو از آن دگری بود جهان

بعد از تو از آن دگری باشد هان

_____ از *رباعیات سعدی______

چنین انسانی با کمترین داد ویات با پرخاشگری متقابل بر سرجای خود مینشیند وساکت شده ودم خودرا جمع کرده وحتی سریعا رنگ باخته وبه تعبیر وتفسیر کردن رفتار خود میپردازد که دچار درگیری نشود وحتی سریعا عذرخواهی میکند چراکه از هر تنش ورفتار تندی وحشت دارد وبرای همین همواره باید مراقب باشیم آنکه با ما تند وبد صحبت میکند آیا انسانی درکل بد زبان وپرخاشگر وبداخلاق است یا ترسوئی که از همه چیز ترسان است وحالت دفاعی ذهنی او پرخاشگریس های بی جاست تا بتواند کارخود را بی دردسر پیبش ببرد ومعمولا نیز زنانی که اینگونه افراد با یاری دیگران ویا باهمین رفتارهای تند خود را بالاکشیده تصور اینرا پدید میآورند که انسانی قوی وصبور وبا تدبیر هستند وبر منسب ومقامی جایگزین میشوند ار اختیارات خود معمولا به گونه ای نادرست استفاده میکنند چراکه اینگونه افراد جنبه موقعیت ومقام را نداشته وبرای آنکه می ترسند این مقاتم را ازکف بدهند با ایجاد ترس در دل زیر دستان وسواستفاده از موقعیتها به شکلی زیرکانه سعی در قوی کردن پایه ی خود دراین مقام وجایگاه را دارند. وزمانی که بر حسب روزگار کار انسان به زیر دست چنین آدمی ترسو می افتد که ما یا از چگونگی احساس او بیخبریم ویا اینکه بخاطر آنکه او بالاتر ازماست مجبور به اجرای دستورات او هستیم باید همیشه انتظار این را داشته باشیم که شکست کاری او وخود را شاهد باشیم چراکه اینگونه انیسانهائی طاقت مقاومت با مشکلات وسختی ها وبیرون کشیدن خود را از آن نداشته سریعا جا خالی میکنند وترس حتی از شکست بیشتر باعث شکست آنان میشود انسان ترسو اگر اعتماد بنفس قوی داشت ترسو نبود ودر بسیاری مواقع این شکل ترسو بودن جان شخص را نیز به خطر بیشتری میاندازد برای مثال درجنگها ویا مواردی که دیگران به شخص ترسو بی خبر از درون او تکیه واتکا کرده باو اعتماد میکنند.ترس در مواردی انسان را از خطا باز میدارد اما در بیشتر موارد باعث عقب نشینی هائی در زندگی میشود که انسان نیازی به آن در عمر کوتاه خود ندارد وبیشتر نیازمند وپیشرفت وادامه راه زندگی با شهامتو جسارت است تا نرسهائی که مانع رشد انسانی میگردد

___ «هراسی نیست »______

مرا تا دل سپردن های یک عاشق ببر با خود

و بگذارم ...,که سر برسینه ات یکدم بیآسایم

وبا قلبم بگو از اوج پرواز ی بسوی عشق

که هرگز دل نمی ترسد بگیرد اوج پروازی

مرا از عاشقی هرگز هراسی نیست

مرا ترس از دم تقدیر غمگینی ست

که قلب آسمانش را نیابم همچو روح آبی ام

بی تکه های ابر غمناکی

و تنهائی بخواند قصه ء شب را بگوش قلب غمگینم

مرا ترس از شب غمگین تنهائیست

که در آن سوسوی صدها ستاره میدرخشد در کنار ماه

ولی حتی یکی از اینهمه کوکب

برای بخت غمگین دل من نیست

مرا با خود ببر تا آسمان آبی عشقی

که در آن قصهء پروازهای عاشقی ها را

هراس یک قفس یا تیر دشمن نیست

مرا با خود ببر در فصل کوچ مرغک پرواز

که راهش گرچه طولانی

ولی پرواز بالش را نهایت نیست

مگر تا مقصد آن لانه ی عشقی

که هرگز قلب او را بی سبب نشکست

به کنج بودنی آرام

مرا در بیکران عشق خود آنگونه راهی کن

که پروازم فقط تا لانهء عشق تو پروازیست

پر از شوق رسیدنهای دل

در مرز شور واشتیاق با تو بودن ها

دلم لبریز عشقی غرق غوغاهاست

هراس من ولی عشق وتمنا نیست

هراسم بی تو ماندن در غروب کوچ پروازی است

مبادا بی تو پر گیرم به ناچاری

به اوج بیکسی های دلی غمگین ,به تنهائی

مرا از عاشقی, هرگز هراسی نیست

که دل خود بیکران عشق ورویاهاست

و بگذارم

و بگذارم که در اوج همان پرواز

به پیوندی دگر در تو درآمیزم

به وقت دل سپردن ها

وگر مرغ دلم سر را فرو برده ست

به زیر پال پروازش به غمگینی

ز آنرو نیست که میترسد بگیرد اوج پروازی

مرا از عاشقی هرگز هراسی نیست

که پروازم پر از بال سپید مرغهای

راهی کوچ است

برای پر زدن در آبی پرواز عشقی جاودان

آندم ,که هم پرواز بال پر زدنهایم

تو باشی تو.

18/بهمن ماه 1385/ سروده ی فرزانه شیدا_______

در بسیاری نواقع ما از این میترسیم که دیگران باعث آزار ما باشند ودر راه زندگی دامهای آنان صدماتی به انسان وارد کند اما همواره نگرانی وترس های بیمورد زمانی که هیچ اتفاقی نیافتاده است وپیش بینی های پیشاپیش بر سر هر مسئله ای که دقیقا فرق نمیکند چه باشد اما بیهوده به اضطرابها وترسها ونگرانی های بیمورد می انجامد وروح ودل را تصعیف میکند همه وهمه جز این نیست که انرژی مثبت آأمی صرف در مسائولی سود که لزومی بر آن نیست.با تکیه بر خداوند اعتماد در درجه ی اول باو وسپس بخود میتوان موفق بود واگر روی نیزاظطرابب ما واقعیت پیدا کرد بهتر سات همانروز برای آ« چاره ای بطلبیم وپیشاپیش به استقبال رنجها ونگرانی ها واضطراب وترس های بیموردیی نرویم که نمیدانیم آیا اتفاق خواهد افتاد یا خیر اسنان عاقل دئرزمان لازم به اندییشه وتدبیر در مسائل می پردازد وتا زمانی که چیزی اتفاق نیافتاده است خود را بااندوه وغم ونگرانی وتری بی دلیل از کار وزندگی ونیانداخته به امروزی می اندیشد که هم اکنون در اختیازراوست وتا ساعاتی بعد وبعدتر هع تا زمانی که اتفاقی رخ نداده دلیلی ندارد درترس ودلهره باشیم وبهتر از لحظه ها را پاس بداریم مباداکه این لحطه آخرین لحظه ی بودن ما باشد هیچکس از دمی دیگر باخبر نیست در نتیجه غم بیهوده خوردنترس بی دلیل داشتن یا ترسیدن حتی از چیزهای بیهوده تصعیف روحی ست ک به قدرت روحی مانیازمند است تا شفا گرفته ودلآرام گیرد وبه زندگی در راه درست خود را به سرانجامی خوب وشادی اورهنمون شود.

_______گلستان سعدی ______

تدبیر صواب از دل خوش باید جست

سرمایهٔ عافیت کفافست نخست

شمشیر قوی نیاید از بازوی سست

یعنی ز دل شکسته تدبیر درست

________گلستان سعدی ______

*ـ سربازی که می ترسد ، جان خود و دیگر سربازان را به خطر می افکند . ارد بزرگ

*ـ‌ چه بیچاره اند مردمی که ، قهرمانشان بزدل است . ارد بزرگ

*ـ‌ برای دلهره شبانگاهان ، نسیم گرما بخش خرد را همراه کن . ارد بزرگ

*ـ خردمندان ترس را هم به بازی می گیرند . ارد بزرگ

*ـ ترس می تواند پیشرفت و رشد به همراه آورد اما این پیشرفت هم در نهایت توان آرام سازی روان آدمی را ندارد ، سخن دلنشین خردمندان دل ها را آرام می کند . ارد بزرگ

___________پایان فرگرد ترس ___________

به قلم : فرزانه شیدا



برگرفته از :

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *ترس*


بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *انتقام*

●_ بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ_●

● _ فرگرد انتقام _ ●

نه هر که ستم بر دگری بتواند

بی باک چنانکه می‌رود می‌راند

پیداست که امر و نهی تا کی ماند

ناچار زمانه داد خود بستاند .

از: رباعیات سعدی_____________________

واژه ی انتقام, واژه ی ترسناکیست واز آن بوی تاریکی وزشتی وبدخلقی وبد دلی بر میخیزد

حضرت علی (ع*) سلام میفرمایند : در بخشش لذتی ست که در انتقام نیست.

واین جمله به تنهائی گویای بسیاری از چیزهاست که لزومی حتی بر تعریف آن نیست که بسیار واضح وروشن است که قلبی که توان بخشش داشته باشد بایدقلبی بزرگ باشد واگر جز این بود نمیتواسنست گذشت وبخششی از خود نشان دهد وآنکه در فکر انتقام است ودر چنگال خشمها وکیسنه ها گرفتار بی شک انسان کوچکی ست که در کوته نگری خود ,دیدگاه ی بسیار محدود دارد ووسعت نگاه او زیاد گسترده نیست چراکه انسان کوته فکر انتقام را چاره راه خشنود شدن خود میداند اما اگر قلبی مهربان داشت حتی بر دشمن خود نیز نمیتوانست ازاری وارد کند عاقلان معمولا دشمنی ندارند وآنان که بااینگونه بزرگان درجنگند جز از سرحسادت وکوتعه نظری وکینه نیست ودراین مقام بزرگان عالم نیز تنها بر این گوره دل میسوزانند وآنان را بر دیدگاه کوچک خود سرزنش نمیکنند وحتی در دل آنان را می بخشند چراکه درافتادن با ضعیف تر ازخود نه تنها انسانی نیست بلکه عاقلانه ومنطقی نیز نیست .اگر روزگاری نیز کسی همسطح وهم مرام ما نیز کاری را انجام دهد که در قبال آن صدمه ای شدید چه روحی ومعنوی چه مادی برما وارد آید باز انتقام راه عاقلانه ای نیست چراکه با انتقام نه تنها چیزی به انسان باز نمیگردد بلکه بر شدت کینه ها وبدی های این دنیا افزوده میشود و آسیب رساندن به دیگری به هر دلیلی از آنروست که فرد متقابل درمقابل او احساس ضعف میکند وگرنه نیازی به رساندن آسیب به کسی نیست.

________از : رباعیات سعدی ________

گر تیر جفای دشمنان می‌آید

دلتنگ مشو که دوست می‌فرماید

بر یار ذلیل هر ملامت کنید

چون یار عزیز می‌پسندد شاید

________از :* سعدی ________

اینکه ما درمقابل کس وکسانی از خود دفاع کنیم چیزی ست که در نهاد آدمی جای دارد اما انتقام شکل دفاعی ندارد وبرای جلوگیری از زیان نیست که خود آسیب رساننده وزیان بار است وهیچ عاقل مرد وشیرزنی در زندگی با زیان رساندن بدیگری چه خود باعث آن باشد چه دیگران شاد نمیشود, که همواره از ظلم وستم بر دنیای کینه وانتقام وبدخواهی ها ی دنیا ومردمی درد میکشد وبر حماقت آدمی افسوس میخورد که درزمانی که هریک از ما می بایست هم وغم خود را به خودسازی وبازسازی دنیائی صر ف کنیم که از آن خود ما وفرندانونسل اینده ی ماستوهرچه بدست آوریم نیز سعادت فردای فرزندانکام خواهد شد وقت خود را به این تلف کنیم که برنامه ی جنگی را پایه ریزی کنیم چه کشوری با کشوری باشد چه انسانی با انسانی که دنیا جهت خرابی ساختته نشد که خداوند آبادی ان را ازانسنن میخواهد وهمواره نیز آنان که آبادکنندگان واقعی زندگی بوده اند بیش از دیگران صدمات این زندگی را ازسوی همین بشر دیده وباز نیز از بزرگی وفضلیت خود این عقل های کوچک وضعیف را بخشیده اند

____ ...و ما, چون قایقی ,جا مانده از دریا....___

گریزی نیست

نگاهم را گریزی نیست

ز ظلمت خانه شبهای اندوهم

بسوی روشنی های سحر

در بامداد روشن فردا

که آخر نام ،،امروز ی ،، دگر بر خود گذارد باز!!

ز فرداها دگر سـیرم

ومیخواهم دلم را در خـفا

در ظلمت آن تک اتاق کـهنه ء دیرین

ز چـشم آنهمه کاوشگران،، بی خبر از خود،،

ولی در خـوش خـیالی های دانائی

زاسـرار نـهان ،،مـردم در خـود،،

که جز مشـتی سـخن بافـی ..نـدارد پایـه واصـلی

همـیشه تا ابـد پـنهان کنم در تک اتاق خـویـش

واشـکم را به ظـلمت ها کـنم جاری!!!

چه بـیزارم زاین سـان مردمی

از سرزمین ومـأمن عـشق ومـحبتها !!

در ایـرانم ویا با نام ایـرانی!!!

چه بـیزارم ز اینـسان مـردمی

غـرقه به خـودخـواهی!!

وحـتی ازخـود واز زنـدگـی غـافـل!!!

دگر حتی نمـیخواهم

که دستی از سر مهر ومحبت نیز

نم اشک دلم را

ازشـیار چهره ی غـمگین وغمبارم بسازد پاک!

دلم آزرده شد از مردم ناپاک!

مرا با مردم دنیا...

چه خـوبان وچه بدخواهان

دگـر هـرگز نباشـد کار و فردائی!!

مرا با این جهان غـرقه در ظـلمت

که خـورشیدی به قـلب آسـمانش

مـیدرخــشد لیک بی نور است

،، ز ظـلمت های چـشم کور انسانـی ،،

دگر کاری نباشد از سر حتی... تـفــّـنن نیز!!

مرا درخلوتم در ظلمت شـبهای انـدوهـم

اگر جز سردی غمها... بُرودت های تنهائی

وا جز «آه سردی», از دل افسرده ومغموم

پس ازاین,همـنشینی نیـست

ولی اینگونه آزادم

که من اینگونه بی قید و رها

از دشمنی های جـهان هـستم

اگرچه سوزش دردی

درونم را

لبالـب غـرقه در غــم میـکند

از یاد این دوران

زاین دُون مـردمـان خـالی از ایـمان!!

رهــایم بعد ازاین امـا ...

دگـر از قـید وبـند اینـهمه تزویر

رها از دیـدن صـدها دروغ تلـخ

هـزاران جـور انـسانی... هـزاران درد بی درمان

وصدها مردمـی.. وامانده در درد وپریشانی

نگاهم تا درون سینه ام از درد میسوزد

ودسـتم را توانی نیـست

که بگشایم دمی بر غـصه های تلخ انسانی

که خود هم یک بشر... یک بنـده ء خـالی زقدرتها

وسـرشار از غم دنیا

هنوزم, همـچنان در سـینه میـسوزم

زاین فرق و تفاوتها!!!

وشــب را دوسـت مـیدارم

که گر نوری درونـش نیست

تـظاهر بر درخـشـش هم نخواهد کرد!!

وپنهان هم نمیسازد

که جز ظلمت ندارد در دلش رنـگی

ویـکرنگ است

وصدقش را ،،هـمین ،، پُر ارج میسازد!!!

ولی ،، روز, ودرخـششهای خورشیدی

که روشـن ساز وپرنور اسـت

ندارد این توانائی...

که گوید بردل سـاده لوح انـسان

که در ظـلمت فـرو رفتـیم!!!

که در تاریکی روح نگون بـختی

همــیشه در میان صدهزاران مـردم خـاکی

غـمین وبـی کـس وتـنها وبـی یـاریـم!!!

بـدردی هـمچنان پـابـند وزنـجیرو گـرفـتاریم

و اینـها جـز فـریبی نیـست

که ما در ظـلمت وجُـرم وگُـنه غـرقیـم

وخـورشـیدی به تـزویـروریـا

بر هـر گـناه تـیره انـسان

ز رحـمت نور مـیپاشـد!!!

خـداوندم , بـزرگی غـرق رحمت هـاسـت

که اوهـم , همچنان می بــیند و

هــمواره در هـرروز انـسانی

گـناه تلخ انسان را,تماشائی دگر دارد

وهـمواره بسی بخشنده وپُرمهر

امیداین بشر را,همچنان دارد جوابی

در پس هر یک دعـای او!!!

کـه او یکـسر همه بخشش ..که او یکسر هـمه

مهر ومحبتهاســت

خـدایم ..مظهر لطف و عطوفت هـاسـت!!!

و صـد افــسوس.....

ز این نــیرنگهای تلــخ وغـمباری

که چــشم آدمی را لحظه ای از آن گریزی نیـست

ومـن هـم باز می بــینم

به نــوری درخــفا ,اما

که یک تاریکی مطلــق ...بروی روح انسانی ست!!!

***

چنین نـوری نمیخواهم

نمیخواهم که منهم

چون هـمه مردم به خـود هـم نیز

دروغـی گفته و در روشــنی های,هــرآنروزی

ببندم چشم خود بر آن حقایقها

ویا چون دیگران.. تنها ...

به کـوش های رنج وغصه و اندوه پنهان

جهان ومـردمم باشـم!!!

کـه در این آشکارادردِانسـان هم

نــبوده ,هرگـز امـا, یکّه درمانی!!

مرا درسـینه غـمگین بـودنم کافی سـت !!

که پنهان غصه ی دیگر کسان را

ارج بـگذارم

وگر کاری ز دستم برنـمیآید

نمک پاش دل مردم نباشم باز

ورنج دیگران را

رنج واندوه دلـم دانـم!!!

ودر خلوتگه خـود

برهمه دلهای غـمناک جهان خوانم

دعــائی را...که زآن قلب خدا هم بـنگرد...

انـدوه ورنـج وغــصه ما را

که در ایـن بـودن غـمبار

هـمه تـنها دلی غـمبار و درد آلود وغــمگینیم

همه افـسرده ازاین بی بها دنـیای پرکین ایـم

جهان یکسر نمی ارزد

به رنجی اینچنین

درروز وشبهای مـنو دنـیا

ولی افــسوس

جهان تلخ وغـمگینی سـت

جهان تلخ وغمگینی سـت!!

و ما چون قــایقی جـا مــانده از دریـا

هــمه وامـانده در دنـیا....

فقـط وامـانده در دنـیای غمگیـنیم

۲۸ /آذر /۱۳۶۴

___سروده ی :فرزانه شیدا____

انسان دانا وعاقل ,کسی ست که نهادی قوی دارد ونهاد قوی نیازمند انتقام نیست بزرگان ادیان وعلوم دنیا هریک به سهم خود برای همگان از بخشش بسیار گفته ونوشته اند وهرگزدر هیچ کتابی وهیچ نوشتاری از اندیشمندان وبزرگان وافرادشایسته ی دنیا شما کلامی به انتقام نخواهید شنید.وجمله بزرگان عالم میداند که تنها انسانهای پست ودون وکه خالی از گامی صفت واندیشه هستند تن به انتقام میدهند وبدنبال انتقام هستند درواقع دنیای کوچک این افراد بقدری محدود است که در نگاه این عده هرگز کسی ارزشی ندارد و کمتر کسی را در دنیای خودخواهانه و وخودپرستانه خود ارج مینهند چراکه در ذهن این افراد هیچکس بحد خود آنان مهم نیست ولی در دنیائی که مردمان آن با فرهنگی غنی رشد کرده باشند وبه روابط اجتماعی وارتباطات ارج نهاده همگان را محترم بدانند کمتر خواهیم دید که اشخاص حتی بفکر انتقام بیافتند میدانید که بدترین انسانهای تاریخ نیز بر اساس انتقام برگه های تاریخ را به زشتی اعمال خود با کشتار دسته جمعی ویا پنهانی مردم دست زده اند هیتلر یکی از آنان است که درورایات میگویند علت نفرت او از جهود ها این بود که درزمان کودکی درمغازه ای کار میکرد وصاحب آن مغازه ازائو سو.استفاده جنیسی میکرد به همین دلیل تنفر او ختم به شخصی نشد که باعث رنج وآزار او بود بلکه خشم خود را وسعت داده از تمامی جهدها نفرت داشت وهرگز نیز در تصور او جا نگرفت که هرکسی خود مسئول اعمال خویش است وبه کناه یکی دیگری را بدار نمی آویزند وهمه را به یک چوب نمیزنند که درتمامی جامع دنیا وادیان دنیا نیز اسنانهای خوب وبد فراوانند اما اینکه من چه باشم, دنیایم را می سازد.اما افرادی چون هیتلر ازجمله کسانی هستند که شر وجود ایشان تاریخی را به سیاهی مرگ وگشتار میکشد اینکه بسیاری از سیاستمداران تاریخ درقبال مختالفتها به کشتار مخالفین میپردازند ومعمولا نیز اینرا تا مدتها پنهان میدارند اگرچه همیشه بنام دفاع ملی از آن نام برده شده است اما دراصل تاریخ ثابت کرده است که اینگونه رفتارهای عیر انسانی نه تنها دفاع ازخود نیست بلکه انتقام گرفتن از مخالفینی است که ایده وخواست اووآنان را نمی پذیرند وبا اندیشه ی آزاد دشمنی میکنند واگرچه در پشت پرده های تاریخ بسیارند ظلم وستم هائی که سردمداران کشوری بر مردم وملت خویش روا داشته اند وبسیاری حتی درجوامع پیشرفته تا سالهای بسیار دور پنهان میماند اما هرگز هیچ چیز پشت ابر باقی نمیماند وهمانگونه که « صدام » از عرش برین خود برچوبه دار گردن شکست هرکس جزای عمل خود را نیز پس میدهد وانسانی که بهر دلیل به فکر انتقام باشد درواقع معنای دوست داشتن را فراموش کرده است واجازه داده است که قلبی ناپاک وسیاه دل اورا نیز تیره سازد انسانی که با تنفر وانتقام زندکگی میکند انسانیست که معنای دوست داشتن را زیاد برده است ونمیداند ونمیتواند بفهمد که دراصل برای چه باید دوست بدارد وچرا باید همگان را دوست بدارد اما همینقدر کافیست بگوئیم چرا دوست نداشته باشیم بخصوص وقتی از بسیاری از انسانها که کاری بکار ما ندارند وسال تا سال گذرشان هم به زندگی ما نمی افتد برای چه باید بدمان بیاید در کشورهائی که درمیان مردم آن انسانهائی « راسیست » پیدا میشود همواره روانشناسان معتقد بوده اند کسی که خود را دوست ندارد دیگران را نیز نمیتواند دوست بداردوهمواره کسانی ضد دیگر مردم دنیا بخاطر رنگ وپوست آنان هستند که خداوند را نمی شناسند چراکه کمسی که خدا را میشناسد واورا قبول دارد میبیند که خدا درتمام دنیا درهرچیز وهمه چیز رنگها را نیز آفریده است حتی در پوست انسان نیز زرد پوشت وسرخ پوست وسیاه پوست وسفید پوست در قاره های مختلف بسیارند وامروزه بیشتر این جوامع به هم مخلوط شده وتعداد دورگه ها نیز بسیار است حال تصور کنید راسیتی که یا بعلت عشق به ملیت وکشو.ر خود ازحضور ووجود فردی از کشور دیگه احساس تنفر میکند وهمواره در پی فرصتیست که ارز اینگونه افراد که در زندگی ودر کار وکش.ر او جای او وهموطنان اورا درنظر او پرکرده اند انتقام بیگیرد با این آمیزش رنگها وبوجودآمدن دورگه ها باید درجهنم آتیشینی زندگی کند که خود این ماینده این است که قلب او قلبی شیطانیست چرا که دیروز در قلب خود, سیاه وزرد وسرخ ومردم مملکت دیگر را در یکی دونفری که دورادور او بودند دوست نداشت وکینه ی آنان بر دل داشته وبه هزار حربه به ا«ان با گروه راستیستی خود به پنهانی ودرخفا حمله میکند وباعث مرگ بی گناهی میشو.د دروصورتی که گرفتن جان انسانی که گناهی هم نکرده است نتها بعلت تنفر وانتقاتم شخصی هیچ نیست جز قتل عمد وچنین فردی نه تنها یک ملیت پرست ووطن دوست نیست که یک قاتل کینه ی جوی خطرناک است که می بایست در زندان بسر برده وخطر جامعه نباشد حال امورز که دورگه ها دور او راا کگرفته اند این شخص چه فکر میکنید در سردارد قتل جمعی به آتش کشیدن تمامی آنان در مجلسی انداختن بمبی در یک عروسی همه اینها اتفاق افتاده است وبااین حال چنین دیوانه مجنونی که او نیز کمیتی از هیتلر ندارد ومعمولا هم طرفدار اوست درجهان ازادانه میگردد و بدیگران اسیب وارد میسازد ونام خود را انسان نیز میگذارد که شرم بر انسانی که دست او آلوده به خون انسان بیگناهی گردد تنها بخاطر اینکه مثل او نیست مثل او بزرگ نشده مثل او فکر نمیکند وبدبختی اینجاست اینگونه انسانها خود نیز هیچ نیستند نه کسی هستند که به جائی رسیده باشند نه کسی هستند که به جائی برسند چراکه آنقدر در فکر ترسناک ودهشتناک انتقام بخود وافکار خود مشغولند که فرصت آموزشهای درست زندگی را دیگر ندارند وهمواره در صدد ساختن وکشیدن نقشه وراحل حلی هستند که به مردمانی که دوست ندارند صدمه بزنند اینگونه انسانها که از نهاد انسانی از بالاترین خلق خداوند یعنی عشق بی بهره اند جز صدمه ای به جوامع ودنیای خود واطراف خود نخواهند بود ودرواقع اینان هستند که میبایست از صحنه ی زندگی محو ونابود شوند نه کسانی که بدرستی وشرافت با هر رنگ پوست وتفکری که دارند , بدرستی وپاکی وزحمت زندگی میکنند ونان یک مشت اراذلی را تهیه میکنند که دیگران را اراذل نامیده خود مفت میخورند و به دنیای انسانی خیانت میکنند و درخفا برای جان مردم کشور خوددام میسازند ونقشه میکشند امید روزی برسد که صحنه ی زندگی از انسانهائی که باعث مرگ نابه حق انسانهای پاک وخوب مشوند پاک گردد ودست خون آلوده ایشان از صحنه ی زندگی کوتاه گردد که وجود این انسانها دراصل وجود شیاطینی بر زمین است که دشمن بشریت ونسل ودنیا وهرجامعه ای هستند.وافسوس که دنیا سرشار از کینه وانتقامی تلخ گشته است وقلبها دور ازهم چه نقشه ها که در سر نمی پروراند

______ عشق وپریشانی _____

در این ظلمت شب اندوهگین تلخ تنهائی

چه می پیچم بخود

چون پیچکی, بر شاخه ی هستی

چه میسوزم

به سان هیزمی در آتش عشقی توان فرسا

ز درد جانفزای قلب محنت بار!

و می پرسم,ز تنها شاهدم

در این شب غمگین تنهایی

خداوندی که بیدار است

و می بیند سرشگم را

:چرا آخر نمی میرد دلم

در بی کسی های شب اندوه؟!

و آخراز چه رو این

عاشق سرگشته ی غمگین

نمی یابد بدل ا مید وصلی ر؟؟!!!

بامید خداوندی که هرگز قلب انسان را

ز خود نومید و ا ز درگاه خود

رانده نمی سازد

چرا همچون پرنده, بر سرِ بامِ دلِ انسان

به شور و رغبت و شوقی فزون بنشست

؛ امیدی سرخ؛

به نام عشق ...

و ناگه پرکشید و رفت ...

؛( بدون آنکه خود خواهد پریدن را )؛!

کسی او را پراند]

وُ دست او همواره پنهان است

چه نامم این پریدن را؟!

بگویم دست تقدیر است؟!

ولی هرگز نمیدانی !!!

ز چشم آدمی پنهان فقط این نیست!

گهی دیدن ، شنیدن، باز پرسیدن

و تنها ؛ هیس؛ !!! ساکت باش

خدا اینگونه میخواهد!!!

ولی در باور من نیست!!!

چنین در باور من نیست!!!

به من تنها بگو : یارب

اگر نتوان ] توکل, بر توهم کردن

چه سان باید در این ظالم سرای

دوُن نامردی, به اسم زندگانی

؛ زنده بودن ؛ را , توان بخشید؟!

و بر نومیدی دل چیرگی چّون داشت؟!

اگر دل از تو هم نومید باید کرد؟!

که این دیگر, توانم نیست!!

بگو یارب! چه معنایی است؟

تضـاد اینهمه اندیشه و اعمال؟!

کدامین باوری اینگونه پا برجاست؟!

که با یک باور دیگر ...

به ویرانی نیانجامد؟!

و دیگر بار،به سرگردانی ,آدم نیانجامد؟!

که حیران مانده در هر باوری ...

پر شک و پر تردید !!!!

کدامین راه ,کدا مین فکر ...

کدامین عشق...کدامین غم

به راه رستگاری ره برد آخر؟؟!!!

چرا اکنون

مرا اینسان پریشان می نهی بر جای؟!!!

ز حیرت لحظه لحظه باز می پرسم

ز خود این پرسش دیرینه را هر دم

کد امین راه....کدامین راه, را باید

به راه زندگی پیمود؟!

همان راه درستی را ...

که گر پیمودنی باشد

سرانجامش به ناکامی نباشد باز!!!

وگر این گفته ها را ناشنیده

بایدم پنداشت

چرا گفتی؟! ...چرا گفتی؟!

...که سرگردان بمانم در ره رفتن

ببینم صد تمسخر راکه میگویند:

چرا ساده لوح و خوش باوری... این سان؟!

و آنهم در چنین دنیای تزویری!!!

ز این خوش باوریهایت حذر کن

تا که نشکستی ..بدسـت مردم دنیا!!! "خـداوندا "

"خـداوندا "

و گر باید چو آویزه ..

به گوش خود نگه دارم

...تمام گفته هایت را

چرا پایان آن اینگونه غمبار است؟!

که اعمالش مرا در نزد دنیای دروغ و ظلم

به مجنونی کند شهره؟!

چرا یارب نمی یابم ، رهی تا بازبگشاید

ره بر تو رسیدن را؟!

بدون آنکه در دیوانگی شهره شوم آخر!!!

چرا یارب

چرا یارب هر آنکس راه تو پیمود

به نزد دیگران هرگز نشد باور؟!

چرا یارب دروغ و نادرستی ها

به چـشم و قلب انـسانها

خـوش آیند اســت؟!!!

"چو میگوئی دروغی"...باورت دارند!!!!

چو میگوئی حقیقت را .... ترا دیوانه پندارند!!!

و با یک سادهء ..جا مانده از دنیا

که از رنگ فریب مردم دنیا

نمیداند کلامی را ...!

نمی بیند به دنیا دام و صیادی !!

"اسیر خوش خیالی های رویائیست!!!

ترا هر دم به رنجی ...سخت آزردند

و یا با دیدهء تردید ...ترا زیر نظر دارند

که او دیگر چگونه آدمی در بین انسانهاست

چو ؛ او؛ دیگر میان مردمان کمیاب و نا پیداست!!!

و شاید زیر این چهره ...فریبی تلخ پنهان است!!!

عجب دنیای غمناکی...عجب دنیای غمناکی!!!

عجب در اینهمه پندار بی سامان ...

میان مردمی دور از تو ای یارب......

مرا خود رهنمایی کن !!!

که بس آ زرده از این مردمان هستم

و بس دلتنگ!!

و بس بی همزبان... تنها!!

و بس بی همزبان... تنها!!

______ سروده ی : فرزانه شیدا _____

قلب خود را با خدا بداریم که از کینه وانتقام دوری جوئیم که هر آنکس جز این بوددستش خون آلود قلبها وجانهخائی ست که مخالف او هستند .امید خداوند خود در دنیا انسانها را پاس بدارد وآدمی نیز آنقدر در زندگی خود به زشد فکری برسد که بداند کینه وانتقام هم پایه وهم ارزش با مقام بلندانسانی نیست. وآنکه چنین است وچنین اندیشه میکند واینگونه رفتار میکند

درمقام انسانی این « نام انسان» براو حرام است وحرام باد.

____ از رباعیات گلستان سعدی_____

هرکس به نصیب خویش خواهند رسید

هرگز ندهند جای پاکان به پلید

گر بختوری مراد خود خواهی یافت

ور بخت بدی سزای خود خواهی دید

_______از :* سعدی ________

اگر هنجارهای سرزمینها نیرومند باشند انتقام هم گم می شود . ارد بزرگ

میوه کشتن ، کشته شدن است . ارد بزرگ

_* تاراج و شورش هیج گاه بهانه تاراج و شورش دیگر نیست . ارد بزرگ

_* هنگام گسست و بریدن از همه چیز ، می توانی بسیاری از نداشته ها را در آغوش کشی . ارد بزرگ

_ * گذشت را می توان در مورد آدمها به کار گرفت اما باید دانست این درس از آن آدمهاست نه کشورها ، سکوت در مقابل وحشی گری دشمن هیچگاه درست نیست . ارد بزرگ

_* فرمانروایان اگر خویی صوفیانه داشته باشند همواره دشمنان سرزمین خویش را افزون نموده و گستاخ تر می کنند . ارد بزرگ

_* نادانی و پستی یک نفر در گذشته ، نمی تواند میدان انتقام از خاندان او باشد . ارد بزرگ

_ ●_ پایان فرگرد انتقام _ ●_

_ ●_ به قلم فرزانه شیدا_ ●_Farzaneh Sheida

F. Sh - f sheida




برگرفته از :

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *انتقام*


پژواک اندیشه در فراسوی مرزها

  تاریخ بشر، داستان مبارزه بی‌پایان برای آزادی، عدالت و معناست. در این مسیر، گاهی یک اندیشه، یک فلسفه، می‌تواند مرزهای جغرافیایی و فرهنگی ر...

بازتاب فلسفه اُرُدیسم در سراسر جهان