در پی خویش

کوهساري سنگي در غروبي غمناک
منم اينجا تنها ...ملتهب از فرياد
...
آمدم تا که در اين خلوت سرد

بر سکوت دل خود چيره شوم

آمدم تا که به فرياد بلند
بانک تکرار مرا داد زنم
من در اين پيچ و خم سنگي کوه ... رو به هرسوي غريب

ناشکيبا از درد

در پي خويش فراوان گشتم

و به نوميدي و ياس

چشمه را آينه خود کردم !

ليک آخر ز چه رو

در پي اينهمه فرياد وفغان

گشتني دور خود اندر دل کوه

گريه اي ملتهب از جوشش درد

همچنان غمگينم همچنان آشفته ... و ز بودن خالي

اثري از من ِمن نيست چرا

در پي چيست که ميگردم من؟!

کوله بارم خالي ست
از اميدي که مرا راه برد
و من اما مغموم بي هدف سرگردان
همچنان در راهم ... و به شب نزديکم
....

ليک اين خاکي کوه...

اينهمه سردي و دل سنگي او

رنگ خاکستري چهره ی او

سبزي بودن را

از دل پر طپشم مي دزدد!!

و سکوتش گوئي بر فغان دل من ميخندد!

از منِ من اثري نيست ولي ...

در من اما طپش بيهوده ست

در تلاشي مغموم

"رفتن و جُستن خويش "!

و من آخر ز چه رو ... همچنان در راهم

با کدامين شوقي راه شب مي پويم

کوله بارم خاليست
از اميدي که مرا راه برد

ف.شيدا 1374

نظرات

جملات کوتاه مشاهیر جهان

پست‌های پرطرفدار