۱۳۸۸ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

آینه

آینــه... اینگونه غمگین دیده بر چشمم مدوز
من کجا گفتم که یک عاقل و یا فرزانه ام ؟!

گرچه میسوز د دلم همواره در شیدا شدن
من هنوزم یک دل دیوانه ء دیوانه ام !!!

با من از دنیا مگو ... قید جهان را زد دلم
قلب غمگین مانده جاو دفتر و پیمانه ام

گوشه تنهائیم خوش باد و یاد و خاطره
بعد از این با زندگانی هم دگر بیگانه ام

روح ما در آسمان گشته رها .. بی قید و بند
باغ عشقی گر ببینی من در آن پروانه ام

گر به خلوت سر کشیدی در پی شیدا دلی
شعله ء سوزان شمع روشن آن خانه ام

من نمیگویم چه بودم یا چه سان خواهم شدن
خواهد آمد روزگاری بشنوی افسانه ام

فرزانه شیدا(ف.شیدا*)

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

بیداری در سرخ‌جامگی: نخستین لحظه ای که سرخپوش شدم

در برابر آیینه ایستادم و پارچه را در دست‌های لرزانم نگاه داشتم. این تنها یک تکه پارچه نبود؛ این تجسمِ فیزیکیِ فریادی چهل‌ساله برای بیداری ...

بازتاب فلسفه اُرُدیسم در سراسر جهان