۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

شیشه ی دل

امروز به با غ نظر می کنم ولی

درگوشه های دلم، خار غم بسی است

هرروز بر سر این شیشه ای دلم

پیوسته سنگ جفا ،دست هرکسی ست

گویا بنام زندگی اندر مسیر عمر

تا هست وهست ساز خموشی بوّد روا

درگوشه ای که دلم نغمه می زند

بازهم منم به خموشی چه بیصدا


شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۷

سروده فرزانه شیدا

۱ نظر:

بیداری در سرخ‌جامگی: نخستین لحظه ای که سرخپوش شدم

در برابر آیینه ایستادم و پارچه را در دست‌های لرزانم نگاه داشتم. این تنها یک تکه پارچه نبود؛ این تجسمِ فیزیکیِ فریادی چهل‌ساله برای بیداری ...

بازتاب فلسفه اُرُدیسم در سراسر جهان